|
يكى از شبهاتى كه دربارهى حضرت مهدى عليه السلام شده، اين
است كه آن حضرت، مصداق آيات وراثت زمين و روايات حكومت
جهانى نيست .
در اينجا ضمن اثبات انقلاب جهانى از ديد قرآن و روايات، با
نقل چهاردسته از روايات معتبر نزد شيعه و سنى، مانند حديث
(ثقلين) و (لزوم شناخت امام) و . . . به اين شبهه پاسخ مىدهد
و عقيدهى شيعه را به اثبات مىرساند.
(و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى
الصالحون)
و ما، بعد از تورات، در زبور داوود نوشتيم كه بندگان
نيكوكار من، زمين را به ارث مىبرند.
در برابر ما، سه مطلب مربوط به هم هست:
مطلب نخست
نخستين مطلب، انقلاب جهانى فراگيرى است كه قرآن، در چند
مورد، بدان اشاره مىكند :
1- در آيهى پنجاه و پنجم سورهى نور آمده است:
خدا، به كسانى از شما كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته
انجام دادند، وعده داد كه همان گونه كه امتهاى پيشين را
لافتبخشيد، هر آينه، آنان را هم خلافت دهد و دينى را كه
براى ايشان پسنديد، براى شان استوار و حاكم سازد و يقينا،
آنان را پس از بيمناكىشان آرام و ايمن قرارشان دهد .
2- در دو آيهى پنجم و ششم از سورهى قصص آمده است:
و ما اراده كرديم كه بر آن طايفهى ضعيف و ذليل، در آن
سرزمين منت گذاريم و آنان را پيشوايان خلق قرار دهيم و
وارث ملك و جاه فرعونيان گردانيم، و در آن سرزمين، به آنان
قدرت و سلطه بخشيم و به فرعون و هامان و لشگريان شان آن چه
را كه از آن ترسان شوند، نشان دهيم . .
3- در آيهى صد و پنجم سورهى انبيا آمده است :
هر آينه، ما بعد از تورات، در زبور داوود نوشتيم كه بندگان
نيكوكار من، زمين را به ارث مىبرند .
اين انقلاب، وقتى رخ مىدهد كه مستكبران بر زندگى مردم حكم
مىرانند و بندگان خدا را به استضعاف مىكشانند و ارزشها
و خرد و وجدان مردمان را مىربايند و بشريتبه بن بست مىرسد.
در اين هنگام، ارادهى الهى دخالت كرده، توان و سلطنت را
از دستستمگران مستكبر گرفته و به دست مستضعفان صالح مىرساند.
چنين انقلابى جهانى، در تاريخ تكرار شده است . از جملهى
آنها، رخداد تاريخى بنىاسراييل است، آن زمان كه فرعون،
استكبار ورزيد و در زمين فساد كرد . خداوند مىفرمايد:
فرعون، در زمين (مصر) تكبر و گردن كشى كرد و مردماش را
گروه گروه كرد و طايفهاى را سخت ضعيف و ذليل شمرد: پسران
شان را مىكشت و زنان شان را (براى خدمت) زنده مىگذاشت .
هر آينه، فرعون، از مفسدان بود.
امر حتمى نخست، جا به جايى فرمانروايى از مستكبران به
مستضعفان صالح است كه انقلابى فراگير در ارزشها و در
سرزمينها ى مختلف و در فرمانروايى و رهبرى است . اين، از
سنتهاى حتمى الهى است .
مطلب دوم
كسى كه اين انقلاب جهانى فراگير را رهبرى و فرماندهى مىكند،
مهدى از ذريه و نوادگان رسول الله صلى الله عليه و آله
است . اين مطلب، در حد تواتر، در روايات صحيح آمده است .
اين، همان دومين مطلبى است كه حديث نبوى، آن را ثابت مىكند
و مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند و آن را مطلبى حق مىدانند،
همان گونه كه آن مطلب نخست را نيز به حكم قرآن شريف، ابتشده
مىدانند . در هيچ يك از اين دو مطلب، جاى كوچكترين
ترديدى نيست .
احاديث مهدى عليه السلام در حدى است كه قابل ترديد نيست .
مطلب سوم
مهدى منتظر عليه السلام كه رسول الله صلى الله عليه و آله
از او خبر داده، محمد بن حسن بن على عليهم السلام است كه
در دويست و پنجاه و پنج هجرى در سامرا زاده شد و خداى
متعال، او را از ديد مردمان پنهان كرد .
خداوند، براى نجات دادن مردم از ستم و نابود كردن شرك و
دوگانگى و استوار ساختن توحيد و پرستش خدا از سوى انسان، (مهدى)
را مىفرستد و او، شريعت و حدود خدا در زندگى مردمان را
برپا مىدارد .
از روايات فراوان اهل بيت عليهم السلام مىفهميم كه مهدى
منتظر - كه رسول الله صلى الله عليه و آله بدو مژده داده
است - محمد بن حسن عسكرى، دوازدهمين امام از اهل بيت عليهم
السلام است .
سخن ما بر اين مسئله متمركز است و مخاطبمان در اين بحث،
كسانى اند كه اعتقاد به حجيتحديث اهل بيت عليهم السلام
دارند و به دنبال دلايل كافى و روشن و صريح براى اثبات
علمى عقيدهى اماميه، مبنى بر اين كه مهدى منتظر آل محمد
عليهم السلام معين و مشخص شده است، هستند .
اختلاف ميان شيعهى اماميه و ديگر فرقههاى اسلامى، در اصل
قضيهى مهدويت نيست; زيرا، تمامى مسلمانان - جز گروهى اندك
- باور دارند كه خداى متعال، از ميان اهل بيت رسول الله
صلى الله عليه و آله (مهدى) را براى انقلاب جهانى بزرگى در
زندگى مردمان ذخيره كرده است، تا بشريت را نجات دهد .
در اين، ترديدى نيست و روايات نبوى، در اين باره، صحيح و
متواتر است . اختلاف ميان شيعهى اماميه و ديگر مسلمانان،
تنها، در تشخيص و تعيين (امام مهدى) است .
شيعهى اماميه، معتقد است كه امام مهدى منتظر عليه السلام
محمد بن حسن بن على عليهم السلام است كه در سال دويست و
پنجاه و پنج هجرى، در سامرا زاده شد و خداوند تعالى، براى
حكمتى كه خود مىدانست، او را در پس پردهى غيب برد و او،
همان كسى است كه خداى بلند مرتبه، او را براى نجات بشريت
ذخيره كرده است و پيامبران و كتابهاى الاهى قبلا بدو
بشارت دادهاند .
غير شيعيان، معتقدند، مهدىاى كه رسول الله صلى الله عليه
و آله بدو مژده داده، هنوز به دنيا نيامده، يا زاده شده و
ما، ناماش را نمىدانيم .
براى اثبات عقيدهى اماميه، به دو گروه دليل، استدلال مىكنيم
:
گروه نخست، روايات عام و كلى است كه ويژهى امام عليه
السلام نيست، اما قهرا و به ناچار، بر عقيدهى اماميه در
مورد مهدى عليه السلام منطبق است .
اگر عقيدهى اماميه را در اين باره به شمار نياوريم، براى
اين گونه روايات، توجيه و تفسيرى صحيح نمىدانيم . اين
روايات، يقينا، صحيحاند . بعضى از آنها، در مصادر و
منابع اماميه، در طبقات مختلف راويان سند، متواترند و
مناقشه و ايرادى در آنها نيست . بخش اعظم اين روايات را
در مدارك و منابع معتبر اهل سنت و به سندهاى معتبر يا
متواتر نيز مىبينيم .
ايمان و اعتقاد به درستى اين احاديث، به اثبات علمى عقيدهى
اماميه در تشخيص و تعيين امام منتظر منجر مىشود; زيرا،
اين روايات با عقيدهى معروف اماميه منطبق است و ما، مصداق
و تفسير ديگرى براى اين احاديث نمىشناسيم .
مطابقت كامل اين روايات با مبناى شيعهى امامية و عدم
مطابقت آن با هيچ مبناى معروف ديگرى ما را به طور قطع، به
اين نتيجه مىرساند كه اين روايات، ناظر به همان راى و
عقيدهى شيعهى اماميه اثنا عشريه است .
نمونهاى از اين گروه از احاديث، چنين است :
حديث ثقلين
نخستين حديثى كه در اين باره بدان استناد مىكنيم، حديث
ثقلين است . اين حديث، صحيح است و به تواتر، از رسول الله
صلى الله عليه و آله رسيده است . محدثان تمامى فرقههاى
اسلامى، بر صحيح بودناش، اجماع و اتفاق نظر دارند .
از ميان علماى مسلمان، كسى نيست كه در صحت اين روايت و
صدور آن از رسول الله صلى الله عليه و آله ترديد كند .
براى اثبات سخن ما، همين كفايت مىكند كه افراد زير، آن را
نقل كردهاند:
مسلم در صحيح، ترمذى و دارمى در سنن، احمد بن حنبل در
جاهاى متعددى از مسندش، نسايى در خصائص، حاكم در مستدرك،
ابوداوود و ابنماجه در سنن .
طرق و اسناد روايت اين حديث در كتابهاى اماميه، بيش از آن
است كه در اين مختصر شمارش شود .
متن حديث - چنان كه در بيشتر مصادر است - چنين است :
اى مردم! همانا، من، بشرم (مانند ديگران)، نزديك است كه (از
سوى فرشتهى مرگ) خوانده شوم، و من هم پاسخ دهم . من، ميان
شما، دو چيز گران سنگ به جا مىگذارم . آن دو، كتاب خدا و
عترتام، اهل بيتام، هستند . اين دو، هرگز از هم جدا نمىشوند،
تا بر من، در حوض (كوثر) آيند . بر آن دو پيشى نگيريد كه
هلاك مىشويد و بدانان چيزى نياموزيد; زيرا، از شما
داناترند.
اين حديث، به صراحت مىگويد:
الف) پيامبر، پس از خود، دو جانشين براى هدايت امتباقى مىگذارد
كه قرآن و اهل بيتاش هستند.
ب) هر دو جانشين، باقىاند و تا روز قيامت، هرگز از يكديگر
جدا نمىشوند.
ج) رسول الله صلى الله عليه و آله فرمان داد به آن دو چنگ
زنند تا از گمراهى مصون نگه داشته شوند.
چنگ زدن، به معناى پيروى و طاعت است . همين، معناى (حجت)
است و حجت و حجيت، معنايى جز پيروى و اطاعت ندارد.
اگر نكتهى نخست (باقى گذاشتن دو چيز گران سنگ) را به
دومين نكته (جدانشدن شان از هم) پيوند زنيم، اصل مهمى را
به دست مىآوريم . آن اصل، اين است كه در هر زمان حجت و
امامى از اهل بيت عليهم السلام وجود دارد كه هرگز از كتاب
خدا جدا نمىشود.
ابن حجر در صواعق مىگويد:
احاديثى كه مردم را بر لزوم تمسك به كتاب و اهل بيت دعوت
مىكند، دلالت دارد بر اين كه هيچ گاه رشتهى شايستگان اهل
بيت تا روز قيامتبريده نخواهد شد، همان گونه كه قرآن هم
چنين است.
از اين رو، اهل بيت، موجب امان و قرار زمينيان بودند، چنان
كه گفته خواهد شد. گواه بر اين، خبر پيشين است كه (پيامبر
فرمود) : (در هر نسلى از بازماندگان امتام، عادلانى از
اهل بيتام هستند).
بدون ترديد، حديث دلالت دارد كه حجتى از اهل بيت عليهم
السلام، به عنوان امام مردم، هميشه، خواهد بود .
براى اين حديث، جز وجود امام مهدى عليه السلام و حيات و
بقا و غيبت و امامتاش بر مسلمانان، چنان كه اماميه باور
دارد، تفسير يا مصداقى نيست . اگر اين اعتقاد را باور
نكنيم، در قرن هايى كه بر حيات مسلمانان گذشته است، هرگز
مصداق و تفسيرى نخواهيم يافت . نه اكنون و نه پيش از اين،
ميان مسلمانان، كسى نيست كه ادعا كند، داناترين مردمان است
و مردم مىبايست از او پيروى كنند و بر وى پيشى نگيرند و
از او آموخته، بدو نياموزند.
اگر پرسيده شود: (فايدهى امامى كه از ديد مردم غايب است،
چيست؟
|