 |
|
|
البتّه بايد توجّه داشت كه آن چه در اين روايت شريف مورد
اشاره قرار گرفته، گوشهاى از سختىها و مشقّاتى است كه
ياوران امام زمان عليه السّلام بايد به جان بخرند؛ چرا كه
سنّت جارى بر عالم هستى چنين اقتضا مىكند كه هدف، هر قدر
بزرگتر و با ارزشتر باشد، رسيدن به آن نيز سختتر و
مشكلتر خواهد بود و آدمى به اندازهاى كه تلاش كند، نتيجه
برداشت مىكند. اگر قرار باشد كه انسانهاى صالح، به دنبال
برپايى حكومت عدلى - كه ولايت الهى را در سرتاسر جهان محقق
سازد - باشند، بايد به اندازهى اين هدف والا نيز تلاش
كنند و سختىها را هموار كنند؛ چرا كه بدون شك، حكومتى با
چنين آرمان بلند، آن هم در گسترهى جهان، به آسانى شكل
نمىگيرد؛ زيرا، پر واضح است كه حاكمان جهان خوارى كه زير
سايهى سرپرستى شيطان، در طول تاريخ، ظلمها و بيدادگرىهاى
خود را در پهنهى زمين به اجرا در آوردند، در راه پايدارى
و استمرار تشكيلات شيطانى خويش، از هيچ كوششى دريغ نكنند و
در برابر برپا كنندگان حكومت الهى به مخالفت برخواهند خاست
و با ايشان به ستيز مىپردازند، آن هم در موقعيّتى كه
شبكهى بيدادگرى متمردان و مستكبران دنيا، هر چه به زمان
قيام امام عصر عليه السّلام نزديكتر مىشود، گستردهتر و
قوىتر مىشود.
از سوى ديگر نيز هدف و آرمان لشكريان امام زمان عليه
السّلام به مراتب بزرگتر از هدفِ اطرافيانِ پيامبر اكرم
صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم است؛ چرا كه انقلاب حضرت
مهدى عليه السّلام در ادامهى همهى انقلابهاى انبيا است
و تحقّق كامل همهى آرمانها، نويدها، بشارتهاى آنان
خواهد بود.
در حديثى از امام باقر عليه السّلام اين نكتهى حايز
اهمّيّت، چنين مورد اشاره قرار گرفته است:
(عن أبي حمزة الثمالي، قال: سمعتُ أبا
جعفر عليه السّلام) يقول: (إنّ صاحب هذا الأمر لوقد ظَهَر
لَقِيَ مِن الناسِ مثلَ ما لقي رسولُ اللَّهِ صلّى اللّهُ
عليه وآله وسلّم وأكثر.)(1)؛
ابوحمزه ثمالى مىگويد: از امام باقر عليه السّلام شنيدم
كه مىفرمود: (همانا، هنگامى كه صاحب اين امر (حضرت مهدى
عليه السّلام) ظهور كند، از جانب مردم؛ با همان چيزى روبهرو
مىشود كه رسول خدا روبهرو شد، بلكه ناملايماتى را كه او
مىبيند بيشتر است).
افزون بر اين، بايد دانست كه تحمل اين ناگوارىها، براى
كسانى كه مىخواهند در دولت حضرت امام مهدى عليه السّلام
از جملهى ياران نزديك آن حضرت باشند، شبانه روزى و به طور
مستمر خواهد بود و اين طور نيست كه فقط در ابتداى نبرد با
ستمگران و خون خواران جهان، مدّتى سختى بكشند و بعد از
استقرار حكومت، در خوشى و نعمت به سر برند.
در حديثى از امام صادق عليه السّلام چنين وارد شده است:
... عن مفضل بن عمر، قال: كنتُ عند أبي عبداللّه عليه
السّلام بالطّواف فَنَظَر إليَّ و قال لي: (يا مفضّل!
مالي أراك مهموماً متغيِّر اللون؟).
قال: قلتُ له: (جعلتُ فداك! نظري إلى
بني عباس و ما في أيديهم من هذا المُلك والسلطان والجبروت،
فلوكان ذالك لكم لكُنَّا فيه معكم). فقال: يا مفضّل! أما
لوكانَ ذالك لم يكن إلّا سياسة الليل و سَباحة النهار،
وأكلُ الجشب ولبس الخشن شبه أميرالمؤمنين عليه السّلام،
وإلّا فالنّار...(2)!؛
مفضل مىگويد: هنگام طواف نزد امام صادق عليه السّلام
بودم كه آن حضرت نگاهى به من كرد و فرمود: اى مفضّل چه شده
تو را غمزده و رنگ پريده مىبينم؟ مفضل مىگويد: عرض كردم:
(فدايت شوم! در فكر بنى عباس و آن چه از پادشاهى و سلطنت و
بزرگى در اختيار آنان است، بودم. مىانديشيدم كه اگر آنها
در اختيار شما بود ما نيز در آن با شما شريك بوديم). در
اين هنگام حضرت فرمود: (اى مفضّل! آگاه باش كه اگر ما در
چنين موقعيتى بوديم، نمىبود مگر بيدارى شب و تلاش و رفت
آمد روز، و خوردن غذاى غير مرغوب و پوشيدن لباس خشن، درست
همانند اميرالمؤمنين (على) عليه السّلام، و در غير اين
صورت به آتش عقوبت مىشديم).
در بيان ديگرى از امام رضا عليه السّلام اين طور رسيده
است:
عن معمّر بن خلّاد قال: ذكر القائم عليه السّلام عند أبى
الحسن الرضا عليه السّلام فقال: (أنتم اليوم أرخى
بالاًمنكم يومئذٍ). قالوا: (كيف؟).
قال: (لو قد خرج قائمنا عليه السّلام
لم يكن الاّ العَلَق والعرق، والنوم على السُّروج...(3))؛
معمر بن خلاد مىگويد: در مجلس امام رضا عليه السّلام از
امام قائم عليه السّلام يادى به ميان آمد، آن حضرت فرمود:
(شما، امروز (كه امامتان قيام نكرده و حكومت را به دست
نگرفته) در آسودگى و آسايش بيشترى نسبت به آن روز (كه
امامتان قيام مىكند) قرار داريد). از آن حضرت پرسيدند:
(چه طور چنين است). فرمود: (هنگامى كه قائم ما (اهل بيت)
خروج كند، چيزى جز عرق ريختن و خون بسته شدهاى (كه از
سختى كار بر پوست دست و صورت ظاهر مىشود) و نيز خواب و
استراحت بر روى زين اسبها نخواهد بود).
بنابراين، جاى دارد كسانى كه در انتظار
فرا رسيدن روزگار رهايى از چنگال زورگويان خون آشام و خوار
كنندگان انسانيّت هستند، با بصيرتى تمام، ديده به راه
آيندهاى زيبا و روشن داشته باشند و با نور حاصل از اين
بصيرت، زيستن خويش را تكامل بخشيده و زندگى خود را مهيّاى
درك آن زمان سازند؛ چرا كه حكومت سربلند دولت حضرت مهدى
عليه السّلام نيز بايد منزلها و مراحلى را كه قوانين و
سنّتهاى الهى براى نظام آفرينش قرار داده است، طى كند، هر
چند كه در تمامى اين مراحل، انقلاب و حكومت امام عصر عليه
السّلام توأم با تأييدات غيبى نيز خواهد بود، همان طور كه
اين امدادهاى الهى براى امّتهاى پيشين كه همسو با دين خدا
حركت مىكردند نيز بوده است.(4)
ج) ضرورت زمينه سازى
با اينكه اساسىترين وظيفه انبياء و اولياء و حجتهاى الهى
را، هدايت جامعهى بشرى به سوى كمال مقصود و رهايى از
منجلاب پست حيوانى و نجات از چنگال حاكمانِ ستم پيشهى
شيطان مدار، بايد ارزيابى كرد و يكى از مهمترين راههاى
رسيدن و پيش رفت در جهت نيل به آن را از طريق به دست گرفتن
زمام امور جامعه بايد دانست، امّا باز هم مشاهده مىشود كه
وقتى براى برخى از امامان معصوم عليهمالسلام مسألهى عهده
دارى حاكميت ظاهرى بر مردم مطرح مىشود، ايشان از پذيرش آن
سر باز زده و از قبول آن امتناع مىكنند؛ با دقّت در
روايات و بررسى منابع تاريخى، به اين نكته مىتوان پى برد
كه يكى از اساسىترين و عمدهترين علتهاى عدم پذيرش حاكميت
و به دستگيرى زمام امور جامعه در برهههاى خاصى از زمان
توسط امامان از اهل بيت پيامبر عليهم السلام، عدم وجود
زمينهى مناسب بوده است؛ چرا كه اقدام به تشكيل و برپايى
حكومت، پيش از فراهم آمدن زمينههاى مناسب آن، ثمرهاى جز
برباد رفتن طرح و نقشههاى سرّى و روبهرو شدن با شكست و
ناكامى را در پى نخواهد داشت كه به دنبال آن از بين رفتنِ
نخبگان نهضت و قدرت و صلابت و هيبتِ بيشتر يافتنِ جبههى
ستمگران نمايان مىشود.
ايشان در برخى از روايات، اقدامِ پيش از موعِد و بدون
ايجاد تمهيدات لازم را، به پرواز كردن جوجهاى نورس كه
هنوز پر و بال لازم جهت پريدن را پيدا نكرد، تشبيه نمودهاند.
امام باقر عليه السّلام مىفرمايد: (مَثَلُ خروج القائِمِ
مِنّا أهل البيت، كَخُروجِ رسول اللّه صلى اللّهُ عليه
وآله وسلّم، و مَثَل مَن خَرَج مِنّا اهل البيت قبل قيام
القائِمِ، مَثَل فَرخٍ طارَ فَوَقَع مِن وَكرِهِ
فَتلاعَبَتْ بِهِ الصبيان) (قيام قائم ما اهلبيت، همانند
قيامِ رسول خدا صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم است (كه آن
حضرت بعد از انجام مقدمات لازم، از مردم يثرب پيمان بر
ايجاد حكومت در مقابل مشركان را گرفت) و آن كس كه از ما
خاندان، قبل از قيام قائم، به پا خيزد، بسان جوجهاى مىماند
كه (بدون داشتن بال پرواز) پرواز كند و از آشيانهى خود
فرو افتد و در نتيجه دستخوشِ بازيچهى كودكان گردد).(5)
و در همين راستا نيز رواياتى كه شيعيان را از عجله و
شتابزدگى در امر اهلبيت عليهم السلام، باز مىدارند،
مورد تحليل قرارمى گيرند؛ چرا كه تعجيل به معناى طلبِ پيش
از موعد و قبل از فراهم آورى زمينههاى لازم است كه نتيجهاش
ناكامى و دورى از هدف خواهد بود؛
عبدالرحمن بن كثير مىگويد: نزد امام
صادق عليه السّلام بودم كه مهزم اسدى به محضر حضرت شرف
ياب شد و عرض كرد: جانم فداى شما باد! زمان اين امرى كه در
انتظارش هستيد (قيام قائم عليه السّلام) چه وقت خواهد
بود؟ به درستى كه مدت آن طولانى گشت. حضرت در پاسخ فرمودند:
(يا مهزم كذب الوقّاتون و هلك المستعجلون، و نَجا
المُسلِّمون، وإلينا يصيرون) (اى مهزم! دروغ گفتند آنان كه
(براى امر ما) وقت تعيين نمودند، هلاك شدند آنان كه عجله
كردند، و نجات يافتند كسانى كه خود را تسليم كردند و به
سوى ما برگشتند).(6)
آن چه گذشت به روشنى حكايت گر آن است كه وجود زمينه براى
اقدام جهتِ به دستگيرى زمام جامعهى بشرى، از ضرورتى
انكارناپذير برخوردار بوده و دست زدن به هر گونه اقدام
نابجايى ثمرهاى جز ناكامى را به دنبال نخواهد داشت.
امّا در اين باره بايد توجه داشت كه (برپايى يك حكومت
جهانى با رنگ الهى، آن هم در تمام زمينهها، نيازمند چه
عوامل و شرايط و اسباب و زمينههايى است كه با حاصل شدن
آنها، پىريزى و تشكيل چنين حكومتى امكان خواهد داشت؟).
شايد بتوان شرايط ظهور و اسباب برپايى حكومت عدل جهانى را
در چهار عامل خلاصه كرد:
1- قانون مدوّن و جامع و حكيمانهاى كه بتواند منشورِ
ادارهى جامعهى بشرى قرار گيرد.
2- رهبر عادل و مدبّر و توانمندى كه انقلاب را هدايت كند،
به پيروزى برساند و پيرو آن ادارهى حكومت جهانى را بر
عهده گيرد.
3- آمادگى پذيرش جامعهى جهانى و فراهم بودن زمينههاى
مناسب اجتماعى در جهت پشتيبانى از حكومت.
4- تعداد كافى فرمانبرداران وياوران آگاه و كارامد براى
كمك رسانى به رهبرى و تشكيل و ادارهى هستهى مركزى حكومت.
در اين ميان، دو عامل نخست، با نزول قرآن و وجود آخرين
وصىِّ بر حق پيامبر مكرّم اسلام، يعنى حضرت بقيّةاللّه
الاعظم مهدى موعود عليه السّلام تأمين شده است، امّا دو
عامل ديگر، شرايطى هستند كه بايد تحقّق پيدا كنند.
فصل دوم - فراهم بودن زمينهى اجتماعى
در فلسفهى تاريخ اسلامى، انسانها، معمار سرنوشت جامعه و
تاريخاند. ايشان، محور دگرگونىِ اوضاع اجتماعى هستند. با
خود آنان است كه بتوانند جامعهى خويش را از وضع بد و
نامناسب به كيفيّت خوب و مناسب برسانند و يا برعكس.
با دقّت در آيات قرآن كريم و بررسى سرگذشت اقوام پيشين، به
روشنى مىيابيم كه سنّت الهى چنين مقرّر شده كه ايجاد هر گونه
تغيير و تحوّلى براى جوامع انسانى، به دست خود انسانها و
با اراده و خواست آنان امكانپذير است. همان طور كه سرنوشت
يك انسان، در گروِ چگونگى فعّاليّتها و كارهاى او است،
سرنوشت يك جامعه نيز بسته به كاركرد جمعى افراد است.
خداوند متعال در آيهى يازدهم از سورهى مبارك رعد، اين
قانونِ حاكم بر جوامع بشرى را چنين بيان مىفرمايد: (إنّ
الله لايُغيِّر ما بقومٍ حتّى يغيِّروُا ما بأنفسهم)؛
خداوند، سرنوشت هيچ قوم و ملّتى را تغيير نمىدهد، مگر آن
كه آنان آن چه را در خودشان است، تغيير دهند.
نيز در آيهى پنجاه و سوم از سورهى شريف انفال مىفرمايد:
(ذالك بأنّ الله لم يك مُغيِّراً نعمةً أنعَمَها على قومٍ
حتّى يُغيِّروا ما بأنفسهم)؛ اين به خاطر آن است كه خداوند،
هيچ نعمتى را كه به گروه و امّتى داده، تغيير نمىدهد جز
آن كه آنان خودشان را تغيير دهند.
از كلمات (قوم) و (أنفسهم) در اين دو آيه شريف، مىتوان
چنين استفاده كرد كه ارادهى جمعى جامعه، فراهم كنندهى
بسترهاى گوناگونى است كه در سرنوشت آن اجتماع تأثير بسزايى
دارد. در واقع، تغيير زيرساختهاى ارزشى جامعه، بستر و
زمينهى مهمّى در دگرگونى اوضاعِ اجتماعى است. اين تغيير
از درون انديشه و جان انسانها نشئت مىگيرد و آغاز مىشود
و سپس ارادهى نوِ اجتماعىِ مناسب با آن انديشه و آرمان،
به دنبالش بروز پيدا مىكند.
بنابراين، جهت تكامل جامعه و در نهايت رسيدن به يك نتيجهى
مطلوب اجتماعى، فراهم آوردن برخى از زمينههاى اجتماعى،
امرى اجتنابناپذير است.
زمينههاى اجتماعى: آثار و نتايج
1- ابتلا به عذاب
مطالعهى سرگذشت اُمّتهاى گذشته نيز
به ما مىنماياند كه جوّ حاكم بر فضاى جامعه، بستر ساز
ابتلا به سختىها و عذابها يا بهرهمندى از آسايشها و
نعمتها بوده است. در ماجراى قوم حضرت صالحعليه السلام،
مىبينيم كه مباشرتِ به گناه - كه همان پى كردن شتر الهى
بود - به دست يك نفر صورت گرفت، ولى از آن جا كه فضاى كلّى
جامعه، حاكى از رضايت عموم مردم از كار او بود، عذاب بر
تمام قوم نازل شد.(7)
2- تعيين حاكم و نوع حكومت
تشكيل حكومت و تعيين حاكم و چگونگى ادارهى امور جامعه نيز
از جمله امورى است كه در مكتب اسلامِ اصيل كه بر مبناى
قوانين و سنّتهاى الهى شكل گرفته، بر عهدهى خواست مردم گذاشته
شده است. اين مردم هستند كه در پرتو ارادهى خويش، حكمرانِ
جامعه را تعيين مىكنند. در اين رابطه، اسلام، از هر گونه
تحميلى كه منجر به استبداد و سلب اختيار از جامعه شود،
دورى مىجويد. همچنان كه در قانونِ حاكم بر هستى، چنين ثبت
شده است كه تك تك افراد بشر در تعيين مسير زندگى و سرنوشت
خود، مختار هستند و هيچ گونه جبرى بر آنان نيست، جامعهى
بشرى هم در تعيين سلطان و ولىّ خويش كه مسير حركتِ اجتماع
را مشخّص مىكند، مختار است. البته لازم به يادآورى است كه
هيچ گاه، تعلّق ارادهى جمعى جامعه بر امرى، دليل بر
حقّانيت آن امر نيست.
بر همين اساس، ضرورىترين امر، قبل از تشكيل هر نوع حكومتى
در جامعه، فراهم كردن زمينهها و بسترهاى متناسب با آن
حكومت، جهت پذيرش مردمى است؛ چرا كه ساختار حكومتِ مطلوبِ
مردم، در جامعه به نحوى شكل مىگيرد كه افكار عمومى
اجتماع، تحمّل پذيرش آن را داشته باشند. قرآن كريم در آيهى
يازدهم از سورهى رعد هر گونه تغيير و تحوّل اساسى در
جامعه را منوط به تحوّل جان انسانهاى آن جامعه مىداند و
اين، نشان آن است كه نظام نامهى دگرگونىها و انقلابها،
پى ريزى شده بر اساس ارادهى انسانها است، ارادهاى كه از
حالات روحى متناسب با آنان، نشئت گرفته است. كلمهى (حتّى
يغيّروا ما بأنفسهم) به اين نكته اشاره دارد.
بى گمان مراد از (نفس) در اين آيه
شريفه، (شخص آدمى) كه تشكيل يافته از پيكر و روح است، نمىباشد
- چنان كه در آيه32(8)
سوره مباركه مائده مورد اشاره قرار گرفته است - بلكه
معنايى كه از اين كلمه در آيه يازدهم سوره رعد اراده شده،
همان (روح) و (جان) انسان است كه بدون بدن نيز به موجوديت
خود ادامه مىدهد و در مراحل مختلف زندگى حالات گوناگونى
به خود مىگيرد و همين امر سبب تغيير انديشهها و خواستها
به تناسب تغيير حالات روحى مىشود. آن چه محل دقت مىباشد،
اين است كه (تغيير جان) در مرحلهى نخست، تغيير حالات روحى
است. وقتى چنين تغييرى در انسان انجام پذيرفت، بى ترديد،
تغيير نظام ارزشى را به همراه دارد و همين امر، در خواستهاى
متناسب با خود را نيز به دنبال خواهد داشت و در ادامه،
امواج اين تغيير به جامعه و در نهايت به ساختار حكومت نيز
تسرّى پيدا مىكند.
اين، امرى است كه از آغاز حكومت اسلام تا كنون به روشنى
قابل مشاهده است. ما، به اندازهى مجال اين نوشتار، به دو
نمونهى تاريخى، اشاره مىكنيم:
الف) حكومت رسول خداصلى الله عليه وآله
رسول خداصلى الله عليه وآله براى پى
ريزى اركان حكومت اسلامى در يثرب، نخست، زمينهى پذيرش آن
را با بيعت عقبهى اوّل، در ميان مردمِ آن سامان ايجاد
فرمود(9)
- بيعتى كه مفاد آن، داير مدار مسائل اخلاقى اسلام بود - و
بعد از آن كه مردم و سرانِ قبايل - كه نبض اجتماع را به
دست داشتند - آمادگى خويش جهت پذيرش بيشتر احكامِ اسلام
را نشان دادند، آن حضرت با پيمانِ عقبهى دوم، اركان حكومت
اسلامى را پايه گذارى كردند.(10)
ب) حكومت حضرت على عليه السلام
بعد از رحلت پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه وآله نيز
ساختار حكومت و تعيين حاكمان جامعه، به گونهاى شكل گرفت
كه ارادهى مردم در آن دخيل بود. با اينكه بدون هيچ
مبالغهاى مىتوان گفت، همهى مردم يقين داشتند كه جانشين
بر حقِ رسول خدا صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم، حضرت
على عليه السّلام است و هيچ كس مانند او لياقت و شايستگى
به دست گرفتن زِمام امور مسلمانان را ندارد، امّا از آن جا
كه به علل گوناگون، عزمِ خويش را بر قبولِ حاكميّت آن
حضرت، جزم نكردند، حضرت على عليه السّلام با تمام شايستگى،
خانه نشين شد.
جناب سلمان فارسى،رحمهاللّه، در ضمنِ گزارشى از اوضاع
جامعهى مدينه، پس از رحلت رسول اكرم صلّى اللّهُ عليه
وآله وسلّم، علتِ روى كار نيامدنِ اميرالمؤمنين على عليه
السّلام را چنين بيان مىكند:
... و كانَ علي ابن ابى طالب عليه السّلام لمّا رأى خذلان
الناس له و تَركهم نصرته و اجتماع كلمة الناس مع أبى بكر و
طاعتهم له و تعظيمهم له، جلس في بيتهِ(11)؛
هنگامى كه حضرت على عليه السّلام بى اعتنايى مردم نسبت به
خويش را مشاهده كرد و ديد كه ايشان از يارىاش كنارهگيرى
كردند و همگى به گِرد ابوبكر جمع شدند، و سر به طاعت و
بزرگداشت او فرود آوردند، ناگزير شد كه در خانه بنشيند و
زمام حكومت را واگذارد.
يار صفحه
(1)
الغيبة، نعمانى، باب 17، ص 424.
(2)
الغيبة، نعمانى، باب 15، ح 7، ص 411.
(3)
الغيبة، نعمانى، باب 15، ح 5، ص 409.
(4)
آل
عمران: 125 (بلى إن تصبروا و تتّقوا ويأتوكم من
فَورهم هذا يمددكم ربّكم بخمسة آلاف من الملائكة
مسوّمين) و آيات ديگر.
(5)
الغيبة، نعمانى؛ ص 291، باب 11، ح 14.
(6)
الغيبة، طوسى؛ ص 426، فصل 7، ح 413.
(7)
حضرت
علىعليه السلام در خطبهى 201، نهج البلاغه،
دربارهى قوم ثمود چنين مىفرمايد: (ايّها الناس!
إنّما يجمع الناس الرضى والسُّخط و انّما عَقَر
ناقة ثمود رجل واحد، فعَمَّهُم الله بالعذاب، لمّا
عمّوه بالرّضى، فقال سبحانه: (فعقروها فأصبحوا
نادمين)).
(8)
مَن
قَتَل نفساً بغير نفسٍ او فَسادٍ فى الأرض فكأنّما
قَتَل النّاس جميعاً هر كس انسانى را بدون قصاص يا
بىآنكه فسادى در زمين كرده باشد، بكشد، چنان باشد
كه همه مردم را كشته.
(9)
إنّ
أوّل بيعة جرت في الإسلام، بيعة عقبة الأولى. أخبر
عنها عبادة بن الصامت و قال: (وافى موسم الحج من
الأنصار اثنا عشر رجلاً ممَّنْ أسلم منهم في
المدينه.) و قال عبادة: (بايعنا رسول اللّه بيعة
النساء و ذالك قبل ان يفترض علينا الحرب، على أنْ
لانشرك باللّه شيئاً، و لانسرق، و لانزنى، ولانقتل
أولادنا...). معالم المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، ج
1، ص 196 (به نقل از سيرهى ابن هشام، ج 2، ص 42 -
40).
(10)
روى
كعب بن مالك و قال: خرجنا من المدينه للحج و
تواعدنا مع رسول اللّهصلى الله عليه وآله العقبة،
أواسط أيام التشريق... فتكلّم رسول اللّه صلى
الله عليه وآله، فتلا القرءان و دعا إلى الله و
رغب فى الإسلام. ثم قال: (اُبايعكم على أنْ
تمنعوني ممّا تمنعون نسائكم و أبنائكم). فأخذ
البَراء بن معروربيده ثم قال، (نعم والذي بعثك
بالحق لنمنعنك ممّا نمنع به اُزُرَنا. فبايعنا يا
رسول الله فنحن و الله أهل الحروب). معالم
المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، ج 1، ص 197 (به نقل
از سيرهى ابن هشام، ج 2، ص 56 - 47).
(11)
الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 209.
|