|
البته، در خصوص ترجمهى مسعودى در رجال نجاشى، با عنايتبه
ذكر آثارى با گرايش امامى در ترجمه وى، بويژه اثبات
الوصية، بعيد نيست كه نجاشى وى را امامى مىدانسته است،
ولى آن چه اهميت دارد، بررسى ميزان اعتبار كلام نجاشى در
اين زمينه است.
نجاشى، هر چند غالبا به احوال رجال، آگاهى كافى داشته، ولى
در خصوص ترجمهى مسعودى، نحوهى ارائهى اطلاعات، روشن مىسازد
كه وى را درست نمىشناخته و اطلاعات وى در اين زمينه، به
جز فهرست كتب وى، بسيار اندك است. لحن كلام نجاشى - بويژه
تعبير (هذا رجل) و (بقى هذا الرجل) - از ناشناس بودن
مسعودى در نزد نجاشى حكايت مىكند. به احتمال قوى، نجاشى،
در هنگام نگارش ترجمهى احوال مسعودى، كتاب مروج الذهب او
را اصلا نديده است، وگرنه، ختم تاليف نسخهى كنونى آن در
سال 336 بر وى پوشيده نمىماند(1)
و زنده بودن وى را تا سال 333 نمىانگاشت. كتاب التنبيه
والاشراف نيز كه از آن، اصلا، در رجال نجاشى نامى به ميان
نيامده، در سال 345 نگارش يافته است.(2)
ناشناس ماندن مسعودى، شايد به خاطر مسافرتهاى طولانى وى و
سكنا گزيدن وى، در اواخر عمرش، در مصر باشد.
به هر حال با توجه به عدم آگاهى كافى نجاشى از اين شخصيت،
نمىتوان به كلام وى بر تشيع مسعودى استدلال كرد، بويژه با
توجه به اين نكته كه به احتمال زياد، نجاشى، بر اساس مبناى
يكى دانستن مؤلف اثبات الوصيه و مروج الذهب، مسعودى را در
شمار عالمان شيعى درج كرده است. بنابراين، اگر در اين مبنا
مناقشه كنيم، قهرا، اعتبار مستقلى براى كلام نجاشى بر جاى
نخواهد ماند.
قرينهى سوم - روايات شيعى خالص اثبات الوصية
اين قرينه، مبتنى بر اتحاد صاحب اثبات الوصية و مسعودى
مورخ است. در اين باره پس از اين، سخن خواهيم گفت.
قرينهى چهارم - روايات شيعى خالص الغيبهى نعمانى از على
بن حسين مس عودى
اين قرينه هم مبتنى بر اين است كه استاد نعمانى، صاحب مروج
الذهب باشد. در اين زمينه، در مقالهى نعمانى و مصادر
الغيبة، بحث كردهايم.(3)
به هر حال، قرائن خارجى براى اثبات تشيع مسعودى، غالبا،
متكى به قرائن داخلى است. لذا بايد بيشتر به اين قرائن
توجه كرد.
شواهد تشيع مسعودى از مروج الذهب
پيش از پرداختن به اين بحث، اشاره به اين نكته مفيد است كه
سبك و سياق كلى مروج الذهب، به سان كتب تاريخ عامه است.
صاحب مقامع، با تكيه بر اين امر، مىگويد: مسعودى، در مروج
الذهب، بر اخبار عاميان اعتماد ورزيده و از مطاعن خلفا ياد
نكرده است. وى، عبارات مروج الذهب را ظاهر، بلكه صريح در
عامى بودن مؤلف مىداند. وى، سپس اين احتمال را مطرح ساخته
كه شايد وى از مذهب عامه به مذهب تشيع - به اصطلاح قديمى
آن كه اعم از اماميه اثنا عشريه است - گرويده باشد.
محدث نورى، با تكيه بر كلام نجاشى و اين كه رسم وى، بر آن
است كه نكات مذهبى، مانند عامى بودن يا رجوع يك راوى را از
يك مذهب به مذهب ديگر، بيان مىكند، اين استدلال را ناتمام
مىخواند. ايشان، اين نكته را مىپذيرد كه مروج الذهب، به
سياق كتابهاى عامه نگارش يافته، ولى اين امر را معلول جو
محيط مىداند و سپس مىافزايد، با تامل در لابهلاى كتاب
مروج الذهب، بويژه در قسمت مربوط به خلافت عثمان و خلافتحضرت
امير عليه السلام مىتوان از مذهب پنهانى مؤلف پرده برداشت.
محدث نورى، سپس به نقل عباراتى از اين
كتاب در مناقب و فضائل حضرت امير عليه السلام مىپردازد(4)
كه در ادامه، به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
برخى از ديدگاههاى شيعيانه مروج الذهب عبارت است از:
1- اعتقاد به وجود نورانى ائمه عليهم السلام;
روايت مفصلى دربارهى آغاز خلقت و آفرينش نور پيامبر صلى
الله عليه و آله به نقل از حضرت امير عليه السلام در مروج
الذهب نقل شده كه به ترجمهى (تا حدودى آزاد) برخى از
قطعات آن، اكتفا مىكنيم:
خداوند، خطاب به نور پيامبر گفت: (من، اهل بيت تو را براى
هدايت منصوب مىسازم و به ايشان، از دانش پنهان خويش، عطا
مىكنم. لذا هيچ امر دشوارى بر ايشان مشكل نخواهد بود.
آنان را حجتخود بر مردمان قرار مىدهم.)
پس از پيمان گرفتن ربوبى بر وحدانيت پروردگار، چشمان مردم
با انتخاب پيامبر و آل او روشن گرديد. خداوند، به مردمان
نشان داد كه هدايت و نور، همراه پيامبر و امامت در خاندان
او است.
در ادامهى حديث، از انتقال نور در گذر زمان تا عصر پيامبر
صلى الله عليه و آله، سخن رفته، افزوده شده است:
سرانجام، اين نور، به ما انتقال يافت و در ائمهى ما
درخشيد. پس ما، نور آسمان و زمين هستيم. نجات، به سبب ما
است. اسرار دانش، از ما مىجوشد و سرانجام امور، به سوى ما
است. مهدى ما، پايان بخش نظام امامت، رهايى بخش امت، نهايت
نور و كانون تدبير امور و فرجام حجتهاى پروردگار است. پس
ما، افضل مخلوقان و اشرف يكتا پرستان و حجتهاى خداوند
سبحان بر مردمانايم. نعمت ولايت، گواراى جان آنان باد كه
بدان تمسك جويند و به اين ريسمان چنگ زنند.
البته، مسعودى، اين روايت را، تنها، نقل كرده و نقل روايت،
دليل بر اعتقاد به مضمون آن نيست. محدث نورى، گويا براى
پاسخ به اين اشكال، اين مطلب را افزوده كه گمان نمىكنم
غير امامى، اين روايت را نقل كند و آن را انكار نكند.
دربارهى اين شاهد، گفتنى است كه اعتقاد عميق مسعودى به
مقامات و فضائل باطنى و معنوى اهل بيت عليهم السلام
انكارناپذير است. اين نكته، به روشنى، از نام برخى كتابهاى
وى نيز استفاده مىگردد، ولى اين مقدار، براى اثبات امامى
بودن، كفايت نمىكند. امامى و شيعى (به اصطلاح كنونى) كسى
است كه خلافتخلفاى نخستين قبل از حضرت اميرالمؤمنين عليه
السلام را نامشروع بداند. بدون تبرى جستن از غاصبان خلافت،
تنها به مجرد تولى، نمىتوان كسى را امامى خواند. كسانى
چون فضل بن روزبهان، با انشاى صلوات معروف خود به پيشگاه
ائمه عليهم السلام عرض ادب كرده اند، با اين كه در تسنن
بلكه تعصب ايشان، نمىتوان ترديد كرد.
2- اعتقاد به استمرار سنت وصايت در اعصار
در داستان قتل هابيل، در مروج الذهب آمده است:
فلما سمع ذالك آدم ازداد حزنا و جزعا
على الماضي والباقي، و علم ان القاتل مقتول، فاوحى الله
اليه اني مخرج منك نوري الذي اريد به السلوك في القنوات
الطاهرة، والارومات الشريفة و اباهي به الانوار و اجعله
خاتم الانبياء واجعل آله خيار الائمة الخلفاء، اختم الزمان
بمدتهم واغص الارض بدعوتهم وانيرها بشيعتهم، فسم و تطهر و
قدس و سبح، ثم اغش زوجتك على طهارة منها، فان وديعتي تنتقل
منكما الى الولد الكائن بينكما.(5)
وى، سپس دربارهى انتقال نور به حواء و
از او، به شيث (هبة الله) سخن گفته، اشاره مىكند: فاوعز
اليه آدم وصيته و عرفه بمحل ما استودعه و اعلمه انه حجة
الله بعده و خليفته في الارض، والمؤدي حق الله الى وصاته،
و انه ثاني انقال الذرية الطاهرة و الجرثومة الزاهرة. و ان
آدم، حين ادى الوصية الى شيث، احتقبها واحتفط مكنونها.(6)
وى، سپس از انتقال نور به همسر شيث و سپس به فرزند وى،
انوش، سخن گفته، مىافزايد:
فلما بلغ الوصاة اوعز اليه شيثبشان
الوديعة وانها شرفهم و اوعز اليه ان ينبه ولده على حقيقة
هذا الشرف و كبر محله و ان ينبهوا اولادهم عليه، و يجعل
ذالك وصية بينهم منتقلة مادام النسل. فكانت الوصية جارية
تنتقل من قرن الى قرن الى ان ادى الله النور الى عبدالمطلب
و ولده عبدالله ابي رسول الله صلى الله عليه و آله.(7)
او، سپس اشاره مىكند: (اين جا، موضعى
است كه قائلان به نص و قائلان به اختيار، با هم اختلاف
دارند.) . وى، قائلان به نص را (اهل الامامة من شيعة على
ابن ابي طالب والطاهرين من ولده) معرفى كرده، مىگويد: (ايشان،
مىگويند(8)
كه خداوند، هيچ عصرى از اعصار را، از (قائم لله بحق) خالى
نمىگرداند. اين شخص، يا از انبيا يا از اوصيا است و از
سوى خدا و پيامبر، بر نام و شخص آنان تصريح مىگردد.)
پس از آن، وى، ديدگاه اصحاب اختيار را
كه به (تفويض امر امامتبه امت) معتقدند، تشريح كرده مىافزايد:
(ايشان، مىگويند(9)
كه، برخى از اعصار، مىتواند از حجتخدا (كه همان امام
معصوم در نزد شيعه است) خالى باشد.)
او، سپس اشاره مىكند كه دربارهى اين
تنازع و اختلاف، پس از اين هم نكاتى روشن كننده، خواهد
آورد.(10)
او، اشارت كوتاهى به ديدگاه وصايت در هنگام ياد كرد از
حضرت ابراهيم عليه السلام نيز آورده است:
وكانت وصية ابراهيم الى ابنه اسماعيل،
و اوصى اسماعيل الى اخيه اسحاق و قد قيل الى ولده قيدار بن
اسماعيل.(11)
دقت در مجموع اين عبارات، مىرساند كه
مسعودى، خود، نمىخواهد به طور جزم، اين ديدگاه را صحيح
بداند، بلكه تنها نقل اين نظريه از اهل امامت مطرح است.(12)
عبارت او در هنگام ياد كرد از عبدالمطلب، در اين زمينه،
روشنتر است:
تنازع الناس في عبدالمطلب: فمنهم من راى انه كان مؤمنا
موحدا و انه لم يشرك بالله و لا احد من آباء النبى (عم) و
انه نقل في القنوات الطاهرات و انه اخبر انه ولد من نكاح
لا من سفاح.
و منهم من راى ان عبدالمطلب كان مشركا و غيره من آباء
النبى (عم) الا من صح ايمانه.
و هذا موضع فيه تنازع بين الاماميه و المعتزلة و...
در اين جا، وى، اشاره به اختلاف فرقهها در نص و اختيار
كرده، مىافزايد:
اين كتاب، براى ذكر احتجاجات بنيان
نهاده نشده و ما نظر و دليل هر گروهى را در كتاب خود
(المقالات فى اصول الديانات) و در كتاب (الاستبصار و وصف
اقاويل الناس في الامامة) و در كتاب (صفوه) نيز آوردهايم.(13)
اشاره به آراى فرقههاى شيعه يا نظر
اختصاصى شيعيان، در جاهاى ديگر مروج الذهب هم آمده است.(14)
شايد مسعودى با ياد كرد از اين مسائل، در صدد است كه احاطهى
علمى خود را به فرقهها و نحلههاى اسلامى برساند.
3- تاليف آثارى با مضامين شيعى
از نام برخى آثار مسعودى كه در مروج الذهب و التنبيه
والاشراف از آنها ياد كرده، به روشنى گرايش شيعيانه وى
روشن مىگردد. به نامهاى زير توجه فرماييد:
- (مزاهر الاخبار وطرائف الآثار في
اخبار آل النبي، صلعم) .(15)
مسعودى، در جايى ديگر، از اين كتاب، با اين نام ياد مىكند:
مزاهر الاخبار وطرائف الآثار للصفوة النورية والذرية
الزكية و ابواب الرحمة و ينابيع الحكمة.(16)
تعبير (الصفوة النورية) ، بسيار قابل توجه است.
- الصفوة في الامامة
- الهداية الى تحقيق الولاية
و نيز نامهاى ديگر همچون (الاستبصار) .
با توجه به در دسترس نبودن اين كتب، نمىتوان از محتواى
آن، آگاهى درستى به دست آورد. نام كتاب، قرينهى روشنى بر
محتواى آن نيست.
جالب اين جا است كه برخى، در شمار آثار
شيعى مسعودى از كتاب سرالحياة ياد كردهاند و گفتهاند كه
در آن، دربارهى امام دوازدهم و موضوع غيبت، بحث كرده است،(17)
در حالى كه از اين عنوان، به هيچ وجه چنين مطلبى استفاده
نمىشود. توضيحاتى كه مسعودى در مروج الذهب دربارهى اين
كتاب مىدهد، روشن مىكند كه موضوع آن، بررسى روح و نفس و
سبب حيات است. به عنوان نمونه وى مىگويد:
وللنفوس في علة حنينها الى الاوطان كلام ليس هذا موضعه و
قد ذكرنا في كتابنا المترجم ب (سر الحياة) .(18)
يار صفحه
(1)
نسخهى موجود مروج الذهب در سال 332 نگارش يافته و
افزودههايى بر آن در سال 336 هم انجام گرفته است
(مروج الذهب، ج 1، ص 29، ج 5، ص 301، بند 3656 و
نيز ر.ك: منهج المسعودى في كتابة التاريخ، ص 92-
95) .
مؤلف، سپس تحرير جديدى از كتاب خود با تجديد نظر
كامل و افزودن مطالب بسيار، فراهم آورده كه چند
برابر تحرير نخستبوده و در سال 345 نگارش يافته
است (التنبيه والاشرافص 84 و 85 و 97 و 124 و
133) . از اين تحرير گسترده مروج الذهب، اثرى در
دست نيست و تنها تحرير اول كه از همان زمان مؤلف
از شهرت بسيار برخوردار بوده (التنبيه والاشراف، ص
85) موجود است.
(2)
قسمتى
از كتاب، در سال 344 نگارش يافته، ولى نسخهى كامل
شدهى آن، تحرير سال 345 است. (ر .ك: التنبيه
والاشراف، ص 347)
(3)
مقالهى نعمانى و مصادر غيبت، قسمت دوم (مجلهى
انتظار، شمارهى سوم، ص 187- 191) .
(4)
مستدرك الوسائل، ج 1 (خاتمه، ج 1)، ص 120- 122.
(5)
مروج
الذهب، ج 1، ص 40، بند 55.
(6)
مروج
الذهب، ج 1، ص 40، بند 56.
(7)
مروج
الذهب، ج 1، ص 41، بند 58.
(8)
مسعودى در اين جا عبارت (يزعمون) به كار برده. يكى
از معانى شايع (زعم) : قال است كه در اين جا چنين
معناى صحيح مىنمايد بويژه با عنايتبه اين كه وى
اين فعل را درباره عقايد متناقض دو گروه ذكر كرده
است كه لاجرم يكى از آنها درست است.
(9)
به
حاشيهى پيشين مراجعه شود.
(10)
مروج
الذهب، ج 1، ص 41، بند 59.
(11)
مروج
الذهب، ج 1، ص 69، بند 116.
(12)
ر.ك:
منهج المسعودى في بحث العقائد والفرق الدينية، د.
هادى حسين حمود، ص 273.
(13)
مروج
الذهب، ج 2، ص 259، بند 1138.
(14)
مروج
الذهب، ج 3، ص 16، بند 1463، ص 45، بند 1523، ص
280، بند 1952; ج 4، ص 45، بند 2225 و 2226، ص 60،
بند 2257 الى ص 62، بند 2261، ص 349، بند 2798، ص
350، بند 2800; ج 5، ص 107، بند 3156، و نيز ج 2،
ص 258، بند 1135.
(15)
مروج
الذهب، ج 5، ص 65، بند 3032. گفتنى است كه احتمال
مىرود كه مراد از آل النبى صلى الله عليه و آله
همهى سادات باشند، نه خصوص ائمهى معصومين عليهم
السلام.
(16)
مروج
الذهب، ج 3، ص 179، بند 1755.
(17)
مقالهى (ويژگىها و روش تاريخ نگارى مسعودى) ،
مجلهى فرهنگ، ويژه تاريخ، سال نهم، شمارهى سوم،
شمارهى مسلسل 19، پاييز 1375، ص 20.
(18)
مروج
الذهب، ج 2، ص 186، بند 988.
|