|
نوشته حاضر تقرير سلسله درسهاى (حديثشناسى مهدويت) از
استاد شيخ نجمالدين طبسى است كه در (مركز تخصّصى مهدويت)
در قم براى جمعى از طلاّب و دانشپژوهان ارائه شده است. از
تلاش برادر حجتالاسلام سيدحسن واعظى از دانشپژوهان كوشاى
اين مركز در تدوين اين درسها سپاسگزارى مىشود.
مقدمه:
مسأله (تسميه)، در بعضى از ابواب كتابهاى حديثى و قواعد
فقهى مطرح شده است. در اين نوشتار، نخست اين مسأله را از
منظر (حديث شناسى) مورد پژوهش قرار داده، سپس حكم آن را
استخراج و استنباط خواهيم كرد.
در مورد (حكم تسميه) و نام بردن به اسم شريف حضرت (بقية
الله عليه السلام) با نام مخصوص آن حضرت (م. ح. م. د) - نه
اسمها و القاب ديگر ايشان - بيش از صد روايت ذكر شده است
كه مىتوان آنها را به چهار دسته تقسيم كرد.
يكم. رواياتى به طور مطلق و بدون هيچ قيد و شرطى، از تسميه
به اسم حضرت نهى مىكنند؛ نه با قيد خوف و تقيه و... .
امام هادى عليه السلام مىفرمايد: (لايحلّ لكم ذكره باسمه؛(1)
براى شما حلال نيست كه او را به اسم ياد كنيد). در اين
حديث هيچ قيدى وجود ندارد و بطور مطلق نهى شده است.
امام صادق عليه السلام هم فرمود: (لايسمّيه باسمه الاّ
كافر؛(2)
به جز كافر هيچ كس نام آن حضرت را نبَرد). در اين حديث نيز
هيچ گونه قيدى ذكر نشده است.(3)
دوم. رواياتى از ذكر نام شريف آن حضرت،
تا زمان ظهور نهى كرده است. حضرت عبدالعظيم حسنى از امام
هادى عليه السلام نقل مىكند: (... لايحلّ ذكره باسمه حتى
يخرج فيملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و
جوراً...؛(4)
به اسم ياد كردن آن حضرت (نام شريف را گفتن)، حلال نيست تا
زمانى كه ظهور كند و زمين را از قسط و داد آكنده سازد؛ پس
از آن كه پر از ستم و بىداد شده باشد).
سوم. رواياتى كه علت را بيان كرده و
نهى از ذكر نام شريف آن حضرت را به جهت تقيّه، خوف و علل
ديگر دانسته است. در روايات ابوخالد كابلى(5)
آمده است: (لمّا مضى على بن الحسين عليه السلام، دخلتُ على
الباقر عليه السلام فقلت: جعلت فداك، قد عرفت انقطاعى الى
ابيك و أنسى به و وحشتى من الناس. قال عليه السلام: صدقت
يا اباخالد! فتريد ماذا؟ قلت: جعلت فداك، لقد وصف لى ابوك،
صاحب هذاالامر بصفة لو رأيته فى بعض الطرق، لأخذت بيده،
قال عليه السلام: فتريد ماذا يا اباخالد؟ قلت: اريد ان
تسمّيه حتى أعرفه باسمه. فقال عليه السلام: سألتنى والله
يا اباخالد عن سؤال مجهد، و لقد سألتنى بأمر (ما كنت
محدثاً به احداً، لحدّثتك(6))،
و لقد سألتنى عن أمر، لو أنّ بنىفاطمة عرفوه، حرصوا على
أن يقطّعوه بضعةً، بضعةً؛(7)
(ابوخالد كابلى گويد:) هنگامى كه على بن الحسين عليه
السلام وفات كرد، به خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم و
به آن حضرت عرض كردم: فدايت شوم! تو مىدانى كه من جز پدرت
كسى را نداشتم و انس مرا با او و وحشت مرا از مردم مىدانى.
فرمود: اى اباخالد! راست مىگويى؛ ولى چه مىخواهى بگويى؟
عرض كردم: فدايت شوم! پدرت صاحب اين امر را به گونهاى
برايم تعريف كرده بود كه اگر در راهى او را مىديدم، حتماً
دستش را مىگرفتم. فرمود: اى اباخالد! ديگر چه مىخواهى بگويى؟
عرض كردم: مىخواهم نام او را برايم بگويى تا او را به
نامش بشناسم. پس فرمود: به خدا سوگند اى اباخالد! سؤال
سختى كه مرا به تكلّف و زحمتمى اندازد، از من پرسيدى. و
همانا از امرى سؤال كردى كه (هرگز آن را به هيچ كس نگفتهام
و) اگر آن را به كسى گفته بودم (گفتنى بود)، مسلّماً به تو
مىگفتم، همانا تو از من چيزى را سؤال كردى كه اگر بنىفاطمه
او را بشناسند، حرص ورزند كه او را قطعه قطعه كنند).
در اين حديث، علّت نهى از (تسميه به
اسم حضرت) خوف و تقيه دانسته شده است. از طرفى هر جا علّت
ذكر مىشود، آن علت، حكم را هم تعميم مىدهد و هم تخصيص؛
از اين رو در هر كجا (تقيّه) باشد، نه تنها اسم حضرت؛ بلكه
اسم ديگران را نيز نمىتوان گفت. امام صادق عليه السلام
فرموده است: (اسم على و فاطمهعليها السلام را به زبان
جارى نسازيد و اسم آنان را نبريد؛ زيرا كسانى هستند كه از
اين نامها، خوششان نمىآيد و به شما آزار مىرسانند).(8)
چهارم. رواياتى كه در آنها به اسم شريف
آن حضرت - چه از سوى امام معصوم و چه از راوى - تصريح شده
است. صدوق از محمد بن ابراهيم كوفى روايت مىكند: (انّ ابا
محمد عليهم السلام بعث الى بعض من سمّاه شاة مذبوحة و قال:
هذه من عقيقة ابنى محمدعليه السلام؛(9)
امام حسن عسكرى عليه السلام گوسفند سربريدهاى (يا بخشى از
آن را) براى من فرستاد و فرمود: اين عقيقه پسرم (محمد) است).
علاّمه مجلسى رحمه الله، قائل به حرمت (تسميه) به اسم حضرت
بوده و توجيهاتى نيز راجع به اين گونه روايات دارد. از اين
چهار دسته روايت، دسته اول و دوم متقارب و بيانگر يك معنا
هستند و نتيجه واحدى دارند. پس در اين موضوع سه ديدگاه
وجود دارد:
1. حرمت ذكر نام شريف آن حضرت تا زمان ظهور؛ مانند: علامه
مجلسى، شيخ صدوق، شيخ مفيد، طبرسى، ميرداماد، محدّث جزائرى،
محدّث نورى، ميرزاى شيرازى، ميرزا محمد تقى اصفهانى و... گفتنى
است كه ميرداماد، و ميرزاى شيرازى و نورى، ادعاى اجماع
كردهاند و جزائرى ادعاى اكثر نموده است.
2. حرمت ذكر نام شريف آن حضرت به جهت تقيّه و خوف؛ مانند:
مرحوم اربلى، حرّعاملى، خواجه نصيرالدين طوسى، فيض كاشانى،
مكارم شيرازى و... .
3. حرمت ذكر نام شريف آن حضرت در دوران
غيبت صغرى؛ يعنى، اين حرمت، اختصاص به دوران (غيبت صغرى)
داشته است. علاّمه مجلسى در بحارالانوار اين قول را به
بعضى نسبت داده است.(10)
بررسى اقوال عالمان و فقيهان
در اين قسمت، آرا و ديدگاههاى چند تن از عالمان و فقيهان
بزرگ شيعه، نقل و مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
آراى قائلين به حرمت
1. علاّمه مجلسى
در مرآة العقول، ضمن بررسى سند روايات، روايات ديگرى را
نقل مىكند و سپس وارد اصل بحث شده و استدلال مىنمايد.
حديث 1. (علىّ بن محمد، عمّن ذكره، عن
محمد بن احمد العلوى، عن داود بن القاسم الجعفرى، قال:
سمعت اباالحسن العسكرى عليه السلام يقول: الخلف من بعدى
الحسن، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: و لم جعلنى
الله فداك؟ قال: انّكم لاترون شخصه و لايحلّ لكم ذكره
باسمه، فقلت: فكيف نذكره؟ فقال: قولوا: الحجّة من آل محمد
صلوات الله عليه و سلامه)؛(11)
(داود ابن قاسم جعفرى گويد: از حضرت ابوالحسن عسكرى (امام
هادى عليه السلام) شنيدم كه مىفرمود: جانشين بعد از من
حسن است؛ پس حال شما نسبت به جانشين بعد از او چگونه خواهد
بود؟ عرض كردم: براى چه، خدا مرا فدايت كند؟ فرمود: به جهت
اين كه شما، خود او را نمىبينيد و براى شما روا و حلال
نيست او را به اسم ياد كنيد. عرض كردم: چگونه يادش كنيم؟
فرمود: بگوييد: حجّت از آل محمد (صلوات و درود خدا بر او
باد).
علامه مجلسى در بررسى سند اين حديث، مىگويد: (اين حديث
مجهول و ضعيف است).
حديث 2. (علىّ بن محمد، عن أبى عبدالله
الصالحى، قال: سألنى أصحابنا بعد مضىّ أبى محمد عليه
السلام، أن أسأل عن الاسم و المكان، فخرج الجواب: ان
دللتهم على الاسم أذاعوه، و ان عرفوا المكان دلّوا عليه)؛(12)
(ابوعبدالله صالحى گويد: يكى از اصحاب، (يكى از شيعيان)،
بعد از رحلت حضرت ابومحمد (امام حسن عسكرى عليه السلام) از
من خواست كه راجع به اسم مكان (امام دوازدهم) بپرسم؛ جواب
آمد: اگر اسم را به آنان بگويى، فاش مىكنند و شايع مىسازند.
و اگر جا و مكان او را بدانند، مردم را به آن جا راهنمايى
مىكنند).
علامه مجلسى رحمه الله درباره اين حديث
بيشتر بحث مىكند؛ چون از آن استفاده جواز مىشود و آن بر
خلاف نظر ايشان (حرمت تسميه) است. از اين رو مىنويسد:
اولاً حديث دوم ظاهراً (سقط) دارد و بررسى سندى نشده است.
فقط در حاشيه آن نوشته است: (كذا)، يعنى اولاً حديث را از
نظر سندى (ضعف و قوت سند)، مسكوت عنه گذاشته و هيچ چيز
نگفته است. درباره (صالحى) نيز مىگويد كه معلوم نيست او
چه كسى است؟ آيا او همان ابوعبدالله بن صالح است يا شخصى
ديگر؟ ظاهر روايت نشان مىدهد كه ايشان يا يكى از سفيران و
نائبان بوده است و يا احتمالاً رابط بين شيعيان و سفيران
حضرت بوده است؛ ولى چنين شخصى به عنوان يكى از نائبان مطرح
نيست. ثانياً، اين تعليل (ان دللتهم...) در حدّ ايما و
اشاره به دوران (غيبت صغرى) است؛ نه در حدّ دلالت. ثالثاً،
اين ايما و اشاره با اخبار و رواياتى كه صراحت در (تعميم)
دارند (نهى تسميه را به طور مطلق و تا زمان ظهور تعميم مىدهند)
تعارض ندارد.(13)
آن گاه علاّمه مجلسى متذكّر چند روايت مىشود كه در كتاب
كافى نيست و افاده تعميم مىكند:
2 - 1. (مارواه الصدوق باسناده عن
عبدالعظيم الحسينى رضي الله عنه، عن ابى الحسن الثالث عليه
السلام. انّه قال: فى القائم عليه السلام، (لايحلّ ذكره
باسمه حتى يخرج فيملأ الارض قسطاً و عدلاً...)؛(14)
(روايت صدوق رحمه الله به اسنادش از حضرت عبدالعظيم حسنى
كه ايشان نيز از ابوالحسن ثالث )امام هادى عليه السلام( در
مورد حضرت قائم عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: حلال
نيست ذكر نام شريف آن حضرت تا زمانى كه خروج كند و زمين را
با قسط و داد آكنده سازد).
2 - 2. (و ما رواه بسند حسن عن الكاظم
عليه السلام، أنه قال عند ذكر القائم: لا تحل لكم تسميته
حتى يظهره الله عزّوجلّ: فيملأ الأرض قسطاً و عدلا).(15)
(روايت با سند صحيح از امام كاظم عليه السلام است كه آن
حضرت در موقع ياد كردن از حضرت (قائم عليه السلام) فرمود:
او را به اسم ياد كردن براى شما حلال نيست تا زمانى كه
خداوند عزّوجلّ او را ظاهر سازد تا زمين را پر از عدل و
داد كند).
2 - 3. (و باسناده عن جابر، عن أبى
جعفر عليه السلام، قال: فسأل عمر، اميرالمؤمنينعليه
السلام عن المهدى عليه السلام؟ فقال: يابن ابىطالب،
أخبرنى عن المهدى ما اسمه؟ قالعليه السلام: اما اسمه فلا.
ان حبيبى و خليلى، عهد الىّ أن لا احدّث باسمه حتّى يبعثه
الله عزّوجلّ...).(16)
((شاهد بر تعميم) خبر جابر جعفى از حضرت ابى جعفر (امام
باقر عليه السلام) است كه فرمود: عمر بن خطاب از حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد حضرت مهدى عليه السلام
سؤال كرد و گفت: اى پسر ابوطالب! برايم اسم حضرت مهدى را
بگو كه اسم او چيست؟ حضرت فرمود: اسم ايشان را نمىتوانم
بگويم، به جهت اين كه حبيب و دوست من از من پيمان گرفته كه
اسم او را بيان نكنم تا زمانى كه خداوند عزّوجلّ او را
برانگيزاند (تا زمان ظهور)...).
توجيهات علامه مجلسى:
از نظر علامه مجلسى، اين روايات دلالت بر عدم جواز دارد؛
اما يك سرى از اخبار و روايات هست كه اسم حضرت را مىآورد
و نيز يكسرى ادعيه هست كه به اسم حضرت تصريح كرده است.
توجيه اول: در جايى كه اسم آقا ذكر و تصريح شده. يا از سوى
راويان بوده و يا فقهايى كه نظرشان جواز بوده است وآنان
اين اسم را نقل كردهاند؛ مانند شيخ بهايى. ايشان قائل به
جواز بوده و در كتاب مفتاح الفلاح تصريح به اسم شريف كرده
است. اما در دعاها و احاديث ديگر، يا آن حضرت را به لقب
تعبير كردهاند (مثل (المهدى)) و يا به حروف مقطعه (م.ح.م.
د). بنابراين در روايات و دعاهايى كه اسم ايشان ذكر شده،
يا از سوى راويان، يا خود عالمان بوده است. در مقابل اينها
روايات و دعاهايى هست كه نام حضرت در آنها بيان نشده است.
توجيه دوم: بعضى از اخبارى كه متضمن اسم شريف امام عليه
السلام است، دلالت دارد كه ذكر نام آن حضرت فقط براى
امامان جايز است وا ختصاص به آنان دارد.
توجيه سوم: در اخبارى كه امام عليه
السلام امر به (تسميه) مىكند؛ يعنى، اسم ائمه برده شود(17)
رواياتى هست كه مىگويد، اسم ائمه اطهارعليهم السلام را در
قنوت نماز و يا بعد از نماز ذكركنيد. علامه مجلسى در پايان
اين بحث مىنويسد: (و ما ورد فى الاخبار من الأمر بتسمية
الائمه، فيمكن ان يكون على التغليب، أو التجوز بذكره بلقبه
و سائر الائمة باسمائهم)؛ يعنى، آن اخبارى كه امر به ذكر
نام شريف مىكنند، يا بر عنوان (تغليب) است - به اين كه
يازده نفر به اسم برده مىشوند، ولى امام دوازدهم به كنيه
و يا لقب - و يا به نحو (مجاز گويى) است.
حديث 3. (عدة من اصحابنا، عن جعفر بن
محمد، عن ابن فضال عن الريان بن الصلت قال: سمعت ابا الحسن
الرضا عليه السلام يقول: و سئل عن القائم. فقال: (لايرى
جسمه و لا يسمى اسمه)؛(18)
(ريّان بن صلت گويد: از حضرت امام رضا عليه السلام شنيدم
كه چون راجع به قائم عليه السلام سؤال شد، فرمود: شخص او
ديده نشود و نام او برده نشود).
يار صفحه
(1)
اصول
كافى، ج 1، ص 332؛ مرآة العقول، ج 4، ص 16، ج 1.
(2)
اصول
كافى، ج 1، ص 333، ح 4.
(3)
مرحوم
مجلسى در توضيح اين روايت بيانى دارد كه خواهد آمد.
(4)
(وسائل الشيعه)، ج 7، ص 488، ب 33، ح 9، روايت
21460؛ چاپ بيروت 20 جلدى و ر.ك: (كمال الدين)، ص
214 و (التوحيد)، ص 64.
(5)
كشى
مىگويد: اسم ابوخالد كابلى وردان و كنيهاش كنكر
بوده كه از حواريون وياران مخلص امام زين العابدين
مىباشد و نيز فضل بن شاذان گفته: امام على بن
حسين عليه السلام پنج نفر يار صديق داشته كه يكى
از آنها وردان ابوخالد كابلى بوده است. خاتمه،
وسائل الشيعه، ج 20، ص 359؛ ر.ك: وسائل الشيعه، ج
20، ص 91.
(6)
در
نسخهاى ديگر (لو كنت محدّثاً به احدا، لحدّثتك)
دارد.
(7)
ر .ك:
بحارالانوار، ج 51، ص 31. ر.ك: غيبة النعمانى، باب
16، ح 2؛ ر.ك: الغيبة للشيخ الطوسى، ص 332، ح 278
خلاصه روايت ذكر شده است.
(8)
وسائل
الشيعة، ج 16، ص 238، ب 33، ح 2.
(9)
بحارالانوار، ج 51، ص 500؛ كمال الدين، ص 241.
(11)
مرآة
العقول، ج 4، ص 16؛ اصول كافى، ج 1، ص 332.
(12)
مرآة
العقول، ج 4، ص 16؛ اصول كافى، ج 1، ص 332.
(14)
مرآة
العقول، ج 4، ص 16؛ كمال الدين، ص 216؛ مستدرك
الوسائل، ج 12، ص 280؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 241.
(15)
مرآة
العقول، ج 4، ص 16.
(16)
همان،
ص 16؛ ر.ك: الغيبة للشيخ الطوسى، ص 470، ح 487.
(17)
شايد
نظرشان به مرحوم حرّ عاملى است.
(18)
اصول
كافى، ج 1، باب النهى عن الاسم، ص 333، ح 3.
|