بر اين اساس، نيز بايد گفت، برخى از حقايق قرآن، در ظاهر الفاظ آن نيامده و وظيفه‏ى بيان شدن‏اش، برعهده‏ى پيامبر اكرم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم قرار گرفته است. و به حكم آيه‏ى شريف (ما ينطق عن الهوى إنْ هو الّا وحى يوحى)(1) حقايقى كه در سخنان پيامبر خاتم صلّى‏اللّهُ‏عليه‏وآله‏وسلّم براى تبيين قرآن و هدايت امّت، مطرح شده نيز حقايقى قرآنى است.

علاوه بر آن، در اين حكم، ائمه‏ى معصوم عليهم‏السّلام نيز با پيامبر شريك‏اند و طبق روايات صحيح نبوى، اهل بيت عصمت و طهارت، اين شأن را بر عهده دارند. علاّمه‏ى طباطبايى اين واقعيت را چنين مطرح كرده است:

(هذا في نفس بيانه، ويلحق به بيانُ أهل بيته لحديث الثقلين المتواتر وغيره(2)).

اين نكته را از آيات ديگر قرآن نيز مى‏توان استنباط كرد. مى‏فرمايد: (فاسألوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون) (نحل:43) امام رضا عليه‏السّلام فرمود: (نحن أهل الذكر ونحن المسؤولون(3)). در تفاسير دوازده‏گانه اهل سنّت، از ابن عباس نقل شده كه: (وهو محمّد وعلىّ وفاطمة والحسن والحسين هم أهل الذكر والعقل والبيان(4))

راز و رمز حيات و جامعيّت قرآن را در همراهى‏اش با عترت بايد جست و اين گونه است كه قرآن، در كنار معصوم، عامل هدايت و مانع از ضلالت است. قرآن، در كنار تبيين معصوم، براى هميشه، هادى است.

تاكنون، اين دو نكته روشن شد كه قرآن، جامع و اعم از ظهر و بطن و تفسير و تأويل مى‏باشد و پيامبر اكرم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله‏ وسلّم و ائمه‏ى هُدى عليه ‏السّلام در تبيين قرآن، نقش مهمّى دارند و نه تنها در حوزه‏ى مشتابهات كه در حوزه‏ى ظواهر و نصوص نيز بيان آن‏ها حجيت دارد.

لذا با اين مقدّمات، به اين نتيجه رسيديم كه بحث (مهدى عليه ‏السّلام در قرآن) را بايد فراتراز از ظواهر الفاظ جست و به صِرْف اين كه نام مبارك (مهدى) در قرآن ذكر نشده، نبايد گفت، قرآن، از حقيقت مهدويّت خالى است و مهدويّت، ريشه در قرآن ندارد.

سؤال ديگرى كه قبل از پيگيرى بحث (مهدويّت در قرآن) لازم است بررسى شود، اين است كه با همه‏ى اين تفاصيل، (چرا نام مهدى عليه السلام به صراحت، در قرآن نيامده تا جلوىِ انكار خيلى‏ها، گرفته شود؟) ، (آيا اگر نام مهدى عليه السلام ذكر مى‏شد، انقياد و قبول مردم بهتر نبود؟).

چنانكه شبيه همين سؤال را، درباره‏ى ولايت مولا على عليه‏ السّلام مطرح مى‏كنند.

در جواب، بايد گفت، قرآن، براى معرّفى شخصيّت‏ها، به مقتضاى حكمت و بلاغت، از سه راه استفاده كرده است: 1- معرّفى با اسم، اولين راه، اين است كه شخصيت مورد نظر را با اسم معرفى و مطرح مى‏كند كه نمونه‏هائى در قرآن وجود دارد از جمله: (وما محمّد إلارسول قدخلت من قبله الرسل) (آل‏عمران:144) محمد صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم نيست جز پيامبرى كه قبل از او نيز پيامبرانى بوده‏اند. يا در سوره صف نقل بشارت مى‏كند كه: (ومبشراً برسول يأتى من بعدى اسمه أحمد) (صف:6)

2- معرفى با عدد، شيوه دوّم، معرفى با عدد و تعداد است كه قرآن نقباى بنى اسرائيل را اين گونه معرفى كرده. (وبعثنا منهم اثنى عشر نقيباً) (مائده:12) و همچنين گروهى كه حضرت موسى برگزيد تا به كوه طور برد را با عدد معرفى نموده است، (واختار موسى قومه سبعين رجلاً) (اعراف:155)

3- معرفى با صفت و ويژگى، شيوه سوم معرفى با صفات و خصايص است كه در قران نمونه‏هايى دارد از جمله پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را به اين شيوه نيز معرفى كرده است: (الذين يتبعون الرسول النبىّ الأمىّ...يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر ويحل لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث...)(اعراف:157) در معرفى ولّى مؤمنين نيز از اين طريق استفاده كرده است: (إنّما وليّكم الله ورسوله والمؤمنون الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة و هم راكعون).(مائده:55)

معرّفى با صفت، بهترين راه معرّفى است. اين نوع معرّفى است، كه راه را بر سود جويان مى‏بندد زيرا، نام قلاّبى مى‏توان درست كرد، امّا تخلّق به صفات، كار آسانى نيست. و قابل جعل نمى‏باشد لذا مى‏بينم در جريان طالوت، خداى متعال، بعد از آن كه او را به اسم معرفى مى‏كند، بلافاصله بعد از معرّفى با اسم، وى را با صفات و نشانه نيز معرّفى مى‏كند تا جلوى هرگونه اشتباه احتمالى گرفته شود. بعد از آن كه مى‏فرمايد: (إنّ اللَّه قد بعث لكم طالوت ملكاً) مى‏فرمايد: (و قال لهم نبيهم انّ آية ملكه أنْ يأتيكم التابوت فيه سكينة من ربّكم و بقية ممّا ترك آل موسى و آل هارون تحمله الملائكه) (بقره: (248))(5)

اكنون اين نكته روشن مى‏شود كه چرا حضرت مهدى عليه‏ السّلام به نام در قرآن معرفى نشد زيرا اولاً تنها راه معرفى اين نيست و حضرت از راه‏هاى ديگر (معرفى با صفات) معرفى شده است و قرآن به طرق ديگر به وجودش و حكومت جهانى او اشاره نموده است (آيه 106 سوره انبياء) و ثانياً: مصالحى در كار بوده كه حضرات معصومين به نام ذكر نشوند كه از اين ميان محفوظ ماندن قرآن از تحريف را مى‏توان نام برد درست همان علتى كه ايجاب كرد آيه اكمال دين در بين آيات تحريم خبائث و آيه تطهير در بين آيه نساء النبى قرار گيرد تا ضمن ابلاغ پيام به همه حق‏جويان مانع از دست بردن در قرآن نيز بشود. چه كسى مى‏توانست تضمين كند كسانى كه به پيامبر عظيم‏الشان اسلام به خاطر تصميم به معرفى على عليه ‏السّلام به امامت، اهانت و جسارت نمودند(6) اگر تصريح به اسم آن حضرت مى‏شد به قرآن نيز جسارت نمى‏كردند. مضافاً بر اين كه اگر كسى، حق را نخواهد پيذيرد، معرّفى با اسم را نيز نمى‏پذيرد و هزار و يك بهانه‏ى واهى و توجيه ناصواب، مى‏آورد. قرآن، اين حقيقت را به همه‏ى ما گوشزد مى‏كند كه اهل كتاب، پيامبر را به خوبى مى‏شناختند، چنانكه بچه‏ى خود را مى‏شناختند و در انجيل آنان پيامبر ختمى با اسم نيز معرفى شده بود امّا هنگامى كه پيامبر عظيم‏الشان را ديدند كه هم با صفات هم با اسم براى‏شان شناخته شده بود، بازهم انكار كردند و نپذيرفتند: (فلما جائهم ما عرفوا كفروا به)(بقره، 89).

اين كه معرفى با اسم تنها راه معرفى نيست و هم اين كه مصالحى براى عدم تصريح به اسم وجود داشته و ثالثاً معرفى با اسم هم اگر مى‏شد چنانكه سابقه دارد اهل عناد و لجاج نمى‏پذيرفتند، از جمله عواملى است كه به نام حضرت تصريح نشده است. با اين تفاصيل، بحث (مهدويّت در قرآن) را، با حفظ اين نكته كه در اين بررسى، هدف ارائه نمونه‏هايى از آيات قرآن براى اثبات اين كه مهدويت ريشه در قرآن دارد، مى‏باشد، در سه حوزه پى مى‏گيريم:

1- اصل وجود و ضرورت امام در هر زمانى؛

2- غيبت حضرت؛

3- حكومت آرمانى و جهانى مستضعفين به رهبرى امام مهدى عليه ‏السّلام

يكم - اثبات وجود امام زمان عليه السلام

يكى از مباحث مهم در حوزه‏ى مهدويّت، اثبات وجود امام زمان عليه ‏السّلام است. اين نكته، بسيار مهم وزير بنايى است. اساس حركت تخريبى مخالفان نيز براى ايجاد شبهه و شك در اين ركن ركين است و در روايات ما نيز اشاره شده است كه طول غيبت حضرت، باعث به وجود آمدن شك و شبهه در قلوب افراد متزلزل مى‏شود تا آن‏جا كه عده‏اى مى‏گويند: (اصلاً، امامى نيست و چنين فردى متولّد نشده است.)!(7) لذا اثبات وجود امام و بلكه اثبات اضطرار به او، نكته‏ى مهمى است كه در حوزه‏ى مهدى پژوهى، نقش بسزايى دارد.

راه‏هاى اثبات وجود امام، متعدّد و مختلف است، در هر حوزه بحثى با همان زبان اين استدلالها بررسى مى‏شود تاريخ، عقل و تجربه و كشف، براى خود طرق خاصى دارند امّا در اين شماره، راه اثبات امام مهدى عليه ‏السّلام از نظر قرآن و وحى را پى مى‏گيريم.

قرآن مجيد، اين حقيقت را كه هر زمانى، امامى الهى براى مردم وجود دارد، و جريان هدايت، اضطرار به وجودش دارد. به بيان‏هاى مختلف، طرح كرده است. فهم اين نكته، محتاج آن است كه نخست، تعريف امام از ديدگاه قرآن براى‏مان روشن شود. امامت، از نظر قرآن، تحليل و تبيين خاصّى دارد و با آن‏چه در عرف مردم و حتّى عرف متكلمان مطرح است، فرق مى‏كند. قرآن مجيد مى‏فرمايد: (وإذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمهن قال إنّى جاعلك للناس إماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين) (بقره:124)

مرحوم علاّمه‏ى طباطبايى رحمه الله مى‏گويد:

(الإمام هوالذي يَقتدى ويأتم به الناسُ. إماماً أى مقتدى يقتدى بك الناس و يتبعونك في أقوالك وأفعالك؛ امام، كسى است كه مردم به او اقتدا مى‏كنند و در افعال و اقوال، از او پيروى مى‏كنند.

برخى از مفسران گفته‏اند: (مراد از "اماماً" همان نبوّت است؛ لأنّ النبى يقتدى به أمته في دينهم). ايشان مى‏گويد: اين سخن مفسّران، ناصواب است. به دو دليل: نخست آن كه (اماماً) مفعول دوم براى عامل‏اش هست و اسم فاعل، اگر به معناى ماضى باشد، عمل نمى‏كند و بايد معناى حال و استقبال باشد تا بتواند عمل كند و ديگر آن كه اين سخن خدا به ابراهيم، وحى است و وحى، متفرع بر نبوّت است. پس قبل از مفتخر شدن به مقام امامت، نبوت را دارا بوده است و اين مقام به معناى نبوّت نمى‏تواند باشد.

دوم آن كه اين جريان، در اواخر عمر حضرت ابراهيم بوده و قبل از آن، ايشان، پيامبر مرسل بوده كه ملائكه در مسيرشان براى هلاكت قوم لوط بر او نازل شده بودند و به او بشارت داده بودند. پس قبل از آن كه امام باشد، پيامبر بوده و امامت‏اش غير نبوت است.

شاهد سخن اين‏جا است كه علامه مى‏گويد، منشأ اين گونه تفاسير نامربوط، عدم فهم صحيح امامت از منظر قرآن است كه گروهى، آن را به (نبوّت) و برخى به (مطاع بودن) و عدّه‏اى، به معناى (خلافت و وصايت و رياست امور دين و دنيا) تفسير كرده‏اند. اين‏ها، تعريف دقيق امامت نيست. فلمعنى الإمامة حقيقة وراء هذه الحقائق و الذى نجده في كلامه تعالى أنّه كلّماً تعرض لمعنى الإمامة تعرض معها للهدايه؛ امامت، حقيقتى فراتر از اين گونه تفاسير است. در منطق قرآن، هر جا امامت طرح شده، در كنارش، هدايت هم مطرح است: (وجعلناهم ائمه يهدون بأمرنا) (انبياء:73) و وجعلنا منهم ائمة يهدون بأمرنا لماصبروا و كانوا بآياتنا يوقنون) (سجده:24)

امامت با هدايت توصيف گشته، آن هم نه مطلق هدايت، بل هدايتى كه به "امرالله" است. (امر الله) خود، حقيقتى است كه كريمه‏ى (إنّما أمره إذا أراد شئياً أنْ يقولَ له كن فيكون) (يس:82) يا كريمه‏ى (وما أمرنا إلا واحده) (قمر:50)، پرده از آن بر مى‏دارد.(8)

"عالم امر" در برابر "عالم خلق" است و عالم خلق، عبارة اخراى عالم ملكوت و ناسوت، مى‏باشد، عالم امر و يا ملكوت، از قيود زمان و مكان، مبرا، و خالى از تبديل و تغيير است و همان وجه الهى عالم است در قبال وجه خَلقْى و مُلكى عالم كه طرف ديگر آن است و تغيير و تدريج در آن راه دارد.

بااين سخن، (امام) هادى است كه جهان انسانى را با امر ملكوتى، هدايت مى‏كند. باطن اين گوهر، ولايت بر مردم است و بر اين اساس هدايت امام هم به گونه‏ى ايصال به مطلوب مى‏شود، نه ارائه‏ى طريق؛ زيرا، آن، شأن انبيا و رسولان و همه‏ى مؤمنان است كه با موعظه‏ى حسنه راه را نشان مى‏دهند.

و آن چه آنان را به اين مقام والا مى‏رساند، اوّلاً، صبر در امتحانات و ابتلائات، و ثانياً، يقينى است كه به آنان افاضه شده است. در آيه‏ى هفتاد و پنج سوره‏ى انعام مى‏خوانيم: (وكذلك نرى إبراهيم ملكوت السماوات والأرض وليكون من الموقنين.)

ارائه‏ى ملكوت به حضرت ابراهيم عليه ‏السّلام، مقدمه براى افاضه‏ى يقين به او بود. يقين نيز از مشاهده‏ى عالم ملكوت جدا نيست. بنابراين، امام، بايد انسانى باشد كه به مرحله‏ى يقين برسد و عالم ملكوت كه همان "امر" و باطن هستى، است براى او مكشوف است. "يهدون بأمرناً" دلالت مى‏كند كه هر چه بدان هدايت تعلّق مى‏گيرد (قلوب و اعمال بندگان) حقيقت و باطن‏اش براى امام هست و تمام هستى براى امام حاضر است و او به هر دو راه خير و شر، مهيمن است.(9)

عظمت وجودى امام و نقش آفرينى او در هستى و هدايت ممتازى كه براى بشّريت دارد، در قرآن، چنين بيان شده است، و اين گونه است كه قدر و مقام امامت و برترى‏اش حتّى بر مقام نبوّت و رسالت، هويدا مى‏شود كه پيامبر مرسلى چون ابراهيم، در آخر عمر خود، به اين مرتبه، كه با مشاهده‏ى ملكوت آسمان‏ها و تحصيل يقين براى‏اش حاصل شده، مفتخر مى‏گردد.

در يك كلام، امام، از منظر قرآن كاروان سالار هستى است كه كاروان بشرى را در ظاهر دنيا و باطن آن، به سوى مبدأ آفرينش، سوق مى‏دهد. در قيامت - كه عرصه‏ى ظهور و تجلّى اين دنيا است - اين قيادت و سوق‏دهى، چنين تمثّل مى‏يابد كه قرآن مى‏فرمايد: (يوم ندعو كلُّ أناس بإمامهم) (اسراء:71) روزى كه هر گروهى را به امامشان مى‏خوانيم.

با اين فهم و برداشت از معنا و حقيقت امامت، كه نقش او بسيار فراتر از (ارائه‏ى طريق) است گرچه آن را نيز داراست، به پيوستگى اين جريان و لزوم آن، انسان رهنمون مى‏شود در جريان هدايت، قدم اوّل ارائه‏ى طريق و تبيّن "رشد" از "غى" است. كه اين گام اوّل را رسول بر مى‏دارد و "ما على الرسول الا البلاغ"(مائده: 99) رسول ارائه‏ى طريق مى‏كند و به مقتضاى وظيفه رسالى خويش، كه مصيطر بر انسان نيست و با چراغ آموزش، انسانهاى مختار را آگاهى مى‏دهد. آگاهى بخشيدن در كنار آزادى انسان، شأن رسولان است و عالمان نيز در اين شأن، وارثان انبياءاند كه شأن هدايتگرى و ارائه طريق و تبيين رشد از غى را بر عهده مى‏گيرند تا اينجا، انسان آزاد به "نجدين" و "رشد" و "غى" آگاه شد و مرحله و گام بعدى هدايت براى كسانى كه مسير رشد را بر گزيده‏اند به گونه‏اى ديگر خواهد بود كسانى كه ايمان به رشد و كفر به طاغوت و غى پيدا كردند تحت ولايت الهى قرار مى‏گيرند كه او ولىّ مؤمنين است. امام كه مظهر اين ولايت است عهده دار كاروان سالارى جامعه دينى و پيروان رشد و كافران به طاغوت، مى‏باشد و هدايت او سوق اين جريان به صراط مستقيم و ايصال آنان به حقيقت است كه قيامت عرصه تجلى اين سوق است، لذا رسول به مقتضاى رسالت، تبيين مى‏كند و امام به مقتضاى ولايت و امامت، هدايت ايصالى دارد هرچند مسلم است كه اولاً هر دو شأن براى امام محفوظ است امام هم نقش تبيين و هم نقش ايصال را بر عهده دارد كما اين كه برخى از پيامبران به مقام امامت نيز مفتخر بودند.

و ثانياً: هدايت ايصالى منافاتى با اراده انسانها ندارد كه در طول آن قرار مى‏گيرد چرا كه الذين اهتدوا زادهم هدى (محمد: 17) (كسانى كه هدايت را بر گزيدند، هدايتشان را افزون مى‏كند.)

بر اين اساس علاّمه‏ى طباطبايى، نتيجه‏اى را كه بر مباحث گذشته‏ى خويش مترتّب مى‏كند، چنين بيان مى‏نمايد:

فالإمام هو الذي يسوق الناس إلى الله سبحانَهُ يومَ تبلى السرائر كما أنّه يسوقهم إليه في ظاهر هذه الحياة الدنيا و باطنها. والآية مع ذلك تفيدان الإمام لايخلو عنه زمان من الأزمنة وعصر من الأعصار لمكانِ قوله تعالى (كلّ أناس)؛(10)

   

 

 

 


يار صفحه


(1) نجم / 304.

(2) همان

(3) نورالثقلين، ج 3، ص 55.

(4) ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 11، ص 244، دارالكتب الإسلاميّة.

(5) جعفر سبحانى، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، ص 185، موسّسه‏ى سيدالشهداء.

(6) پيامبر اكرم، هنگام وفات فرمود: قلم و دواتى بياوريد تا برايتان چيزى بنويسم كه مانع از گمراهى‏تان شود خليفه دوم گفت: ان الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله. علامه حلّى، نهج الحق و كشف الصدق، ص 274، دارالهجرة قم.

(7) حتى يقولوا لم يولد بعد شيخ صدوق، كمال الدين و تمام‏النعمة، ج 1، ص 598.

(8) علاّمه‏ى طباطبايى، الميزان، ج 1، ص 275.

(9) همان، ص 276.

(10) همان (الميزان، ج 1، ص 376).