|
از دست غيب تو شكايت نمىكنم
تا نيست غيبتى نبود لذت حضور
اى غايب از نظر به خدا مىسپارمت
جانم بسوختى و به جان دوست دارمت
(حافظ)
اشاره: در شماره اول درباره حقيقت، ضرورت و ابعاد انتظار و
اهميت زيادى كه رهبران دينى، براى دوران انتظار قائل اند،
بحث شد.
سفارشهاى فراوان در مورد (انتظار)، زمينهاى را فراهم
ساخت تا در مورد مفهوم و حقيقت آن كنكاش بيشترى صورتگيرد
و در نهايت انتظار به حركت، پويايى، اقدام، زمينهسازى و
ايجاد آمادگى تعريف شد.. هم چنين ضمن بيان ضرورت انتظار،
روشن شد كه براى هر انقلابى، گذر از يك دوره (انتظار)
ضرورت است و هر قدر اهداف انقلابى، بزرگتر باشد، دوره
انتظار آن هم گستردهتر خواهد بود.
سنت تغييرناپذير الهى، بر اين است كه اجرا و ايجاد تغييرات
اصلاح گرايانه به يك سلسله شرايط و زمينههاى خارجى بستگى
دارد و تا همه آن شرايط، كاملاً تحقق نيابد، امكان رسيدن
به هدف وجود ندارد. درست به همين جهت است كه اسلام، پس از
يك دوره طولانى و پس از چندين قرن، ظهور كرد.
جهان در انتظار ماند تا پنج قرن از جاهليت بگذرد و آن وقت
آخرين پيام آسمانى به واسطه رسول گرامى اسلام فرستاده شود.
در بحث (ضرورت انتظار) موقعيت امام زمان عليه السلام با
همين نگاه بررسى شد و اين نتيجه به دست آمد كه انقلاب آن
حضرت از نظر اجرا، همانند همه انقلابها، به زمينههاى
عينى و خارجى بستگى دارد.
بحث ديگرى كه در نوشتار پيشين به آن پرداخته شد، ابعاد(انتظار)
بود، يعنى؛ آمادگى فكرى و روحى، آمادگى در طرح و برنامهريزى
و آمادگى در عمل، از ابعاد انتظار به شمار مىرود.
اينك در نوشتار حاضر، ادامه مباحث به ترتيب ذيل پى گرفته
خواهد شد.
4. مبانى انتظار(1)
ابتدا گفتنى است كه انتظار مورد بحث
ما، با انتظارى كه به عنوان يك اصل مسلّم، در ميان همه
مدعيان نبوت مطرح است (فوتوريسم)(2)
فرق مىكند. همه آنان، در انتظار يك وجود فرابشرىاند كه
در آخرالزمان ظهور كرده، نظم و عدالت را به جهان باز خواهد
گرداند. حتى هندىها و اقوامى كه هيچ وابستگى به امر قدسى
ندارند، منتظر يك تحوّل جديد هستند.
اما حقيقت انتظار در (انديشه و فرهنگ شيعه)، به نياز و
اضطرار ما به موعود؛ يعنى، كسى كه همه دين را در دل خودش
دارد، تعبير مىشود. بايد نسل معاصر خود را با اين حقيقت،
آشنا كنيم كه ما نيازمند طلايه دارى هستيم كه با وحى پيوند
دارد؛ مخصوصاً در اين زمان كه انسان به قدرتهاى خودش
نزديك شده و بن بستها و شكستها را هنوز احساس نكرده است،
او دورى راه و سختى آن را هنوز باور نكرده است و احساس مىكند
تجربه، علم، عقل و عرفانش، كفايت مىكند. اين نگاه هم در
اصل دين و هم در حامل دين (رسول صلى الله عليه وآله وسلم)
و هم در حافظ دين (ولى و معصوم عليه السلام)، تلقى ما از
انتظار را به اضطرار و احتياج به مهدى موعود، پيوند مىزند
و در نتيجه مبانى ديگرى بايد براى انتظار رقم زد.
يكم. بحرانها:
بشر بحران زده اين عصر، به جهت تشنگى فراوان روحى براى
دستيابى به پايگاهى استوار و جاويد، هر روز به سويى سرمىكشد؛
و ليكن چون به سرچشمه حيات دست نمىيازد، به مردابها و
باتلاقها مىرسد كه نه تنها تشنگى او را رفع نمىكند؛
بلكه بر بيمارىهاى روحى و جسمى او مىافزايد. انديشه
(مصلح جويى) را مىتوان نتيجه اضطراب و خستگى از اوضاع
مسلّط بر جهان، دانست كه انديشوران بشر تهى از معنويت را،
به سمت ارائه نظريهها و يا انديشههاى نوين، براى دگرگون
كردن اين اوضاع تباه آلود كشانيده است.
اين بحرانها و بنبستها، توده مردم
را به ستوه آورده است؛ چنان كه بارها، با فرياد اعتراض خود،(3)
راه گريز از وضعيت فعلى را انتظار مىكشند. بنابراين
(انتظار) مىتواند در بحرانها، ظلم و ستمها، جهل و
نادانىها و فريب و رنج و فقر ريشه داشته باشد. و اين
بحرانها يكى از اساسىترين ريشههاى (انتظار) در توده
مردم است. سوگمندانه بايد گفت كه پيشرفت علوم طبيعى در
جهان كنونى، نه تنها باعث انحطاط اخلاق و تحقير انسانيت در
جوامع بشرى شده است؛ بلكه اصل حيات و بقاى نسل بشر را در
روى كره زمين، تهديد مىكند. از طرف ديگر، درهاى اميد براى
نجات از وضع كنونى بسته شده است و سازمان هايى كه بدين
منظور تأسيس شدهاند، كارآيى لازم را ندارند و آلت دست
دولتهاى بزرگ شدهاند. تنها روزنه اميد براى خروج از اين
نابهسامانىها، يك انقلاب همه جانبه و ظهور (مصلح و منجى)
جهانى است.
دوم. ساختار و تركيب وجودى انسان و جهان متحوّل
ساختار وجودى انسان، به شكلى است كه
اگر تمامى لذتهاى دنيا را هم به او بدهند و به تمامى آمال
و آرزوهاى مادى و دنياى خود برسد، آرام نمىگيرد و وجود او
پر نمىشود؛ زيرا دل آدمى بزرگتر از رحم دنيا است و با
اين امور محدود تأمين نمىشود. داستان بن بست و خلأ معنويت
انسان قرن بيست و يكم نيز بيانگر همين حقيقت است. بسيارى
از انديشمندان غربى، خودشان اقرار مىكنند: امروز دنيا به
خستگى رسيده است... يكى از ويژگىهاى لذت جسمى، اين است كه
انسان پس از مدتى به خستگى مىرسد. يك وقت در آمريكا اعلام
شد: (مىخواهيم تظاهرات كنيم براى اين كه خدا برگردد).(4)
اين ويژگى انسان، او را با عالم ديگر پيوند
مىدهد و ايمان به غيب و گرايش به ماوراى حسّيات را براى
او به ارمغان مىآورد. انسان وقتى ارزش وجودى خود را شناخت
و فهميد، يا احتمال داد كه دنياهاى گستردهترى وجود دارد؛
احساس تنگنا مىكند. با اين شناخت است كه دنيا سجن و زندان
مؤمن مىشود. چنان كه اميرمؤمنانعليه السلام در خطبه
متقين به اين نكته اشاره فرموده است: (آنان با سرپوش اجل
در دنيا نگه داشته شدهاند).(5)
آب درون ظرف، وقتى حرارت مىبيند و ناخالصى هايش جدا مىشود،
سبك شده، بخار مىگردد. اگر درپوش ظرف نباشد، پرواز مىكند.
آدمى نيز اين چنين به پرواز درمىآيد و اين بزرگى روح، به
جهت ايمانى است كه او را با عالم ديگر پيوند داده است.
دنيا براى او تنگ است، اما براى كافر
بزرگ و بهشت است؛ چون چيز ديگرى نمىخواهد. ليكن براى مؤمن
زندان است(6)؛
چون به وسعت رسيده و دنيا، برايش جز متاعى اندك چيز ديگرى
نيست.
انسان، همواره كنجكاو و پرسشگر است و اين از خصوصيات فطرى
و ذاتى او است. كودكان از بس مىپرسند، اطرافيان را خسته
مىكنند؛ در حالى كه كسى به آنان ياد نمىدهد كه سؤال كنند.
اين ويژگى در درون آدمى است؛ او مىخواهد به عوالم ديگرراه
پيدا كند. پيشرفتهاى علمى و فضايى قرن حاضر، به جهت همين
حس كنجكاوى و ويژگى پرسشگرى انسان است.
گويى آدمى مدام به ديوار مىكوبد تا از آن طرف ديوار با
خبر شود و از حصار دنيا رهايى يابد.
در اندرون من خسته دل ندانم چيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ
بنابراين وقتى نگاه انسان به دنيا، تغيير كرد و دنياهاى
آينده را با تمام وجود درخواست نمود؛ به دنبال شخصى مىگردد
كه او را به آن سامان، رهنما باشد. او منتظر و نيازمند
وجودى است كه وى را با خود، به بلنداى روح انسانيت ببرد.
اين انسان، به رغم برخوردارى از رفاه، عدل ظاهرى و... باز
منتظر است؛ چون دو عنصر او را در التهاب و بىقرارى نگه مىدارد:
1. تركيب وجودى انسان؛
2. جهان در حال دگرگونى و چهار فصل.
رشد سريع اسلام در اروپا و ساير كشورهاى غربى، به رغم
برخوردارى از امكانات مدرن، از همين ويژگى خبر مىدهد.
احساس غربت ناشى از زندگى صنعتى، در مقابل معنويت و صميمت
دين، باعث شده تا انسان مجهّز به تكنيك و فنآورى، با مذهب
پيوند بخورد زيرا علم و دانش هرچند بسيارى از سؤالات انسان
را پاسخگو است و قدرت و صنعت هم امكانات و رفاه را براى
آدمى به ارمغان مىآورد، اما انسان با اين امكانات زودتر
به بنبست مىرسد. وى قبل از رسيدن به اين امكانات، خيال
مىكرد با آنها به آرامش مىرسد و با اين آرزو تا مدتى
دلخوش بود. اما با دست يافتن به رفاه، در واقع به آخر خط
رسيده است. چون احساس غربت و تنهايى او بيشتر شده و فرياد
اعتراض انسان معاصر بلندتر از ديروز به گوش مىرسد. اوژن
يونسكو، نويسندهاى كه با نوشتن نمايشنامههاى پوچى مثل
(كرگدن) و (آوازه خوان طاس) شهرت يافت، در آخرين مصاحبهاش
مىگويد:
(... حقيقت اين است كه ادبيات ديگر چيز
مهمّى به من نمىگويد... من يك عمر به نوشتن نمايشنامه، پشت
نمايشنامه ادامه دادم. چون نمىتوانستم كار ديگرى بكنم؛
اما هميشه حسرت اين را داشتم كه كاش توانسته بودم كار ديگرى
بكنم... كاش استعدادش را داشتم كه راهب بشوم... تنها يك
اميد باقى مىماند، روز رستاخيز).(7)
(ناتانيل براندون) درباره همين پوچى و خلأمعنوى مىنويسد.
او در ابتدا مردى را توصيف مىكند كه جذّاب چهل ساله، با
حرارت و پرانرژى، شيك، خوشگذران و متجدد است. از مسافرتها
و عياشىهايش تعريف مىكند، اما ناگهان با همه توصيفها،
درخواست گفتوگويى خصوصى و صميمانه را مىكند و مىگويد:
ناتانيل! من مىخواهم هر طور هست، با تو مطلبى را در ميان
بگذارم. مىخواهم يك روز نهار را با هم صرف كنيم، تا پيش
تو دردل كنم. من نمىتوانم اين خلأ درونى خود را تحمل كنم.
سپس دستش را روى سينه گذاشت و گفت:
(اين درون، خالى و تهى از همه چيز است،
هيچ چيز در اين سينه نيست، نه احساس و نه هيچ چيز ديگرى،
زبانم از گفتن قاصر است. قابل بيان نيست، نمىدانم چگونه
آن را شرح دهم...).(8)
سوم. ناتوانى مدعيان اصلاح
آدمى از گذشته تا حال همواره در فكر اصلاح جوامع بشرى بوده
و راههاى بسيارى را براى رسيدن به آن پيشنهاد كرده است؛
اما آن چه نصيب وى شده، كابوس وحشتناك (يأس و نااميدى) است.
(افلاطون)، جامعه ايدهآلى را طرحريزى مىكند كه در آن،
نه از ظلم و ستم اثرى است و نه از فقر و بدبختى؛ غايت نظام
سياسى او، پيدايش (مدينه فاضله) است.
يار صفحه
(1)
مراد
از مبانى انتظار، عوامل و مؤلفه هايى است كه حالت
انتظار و بى قرارى را در انسان ايجاد و يا تقويت
مىكند.
(2)
فوتوريسم (Fotorism)
يعنى، اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور
منجى و مصلح جهانى.
(3)
مجله نيوزويك
News Week،
23
آگوست 1999 در يك گزارش ويژه،
جمله بسيار مهمى دارد
What Must Be Done?(چه
بايد كرد؟( انسان به بحران رسيده و انسانى كه به
به بحران برسد، ناخودآگاه چشمش به آسمان و آينده
است. )به نقل از ماهنامه موعود، سال پنجم، شماره
25).
(4)
ماهنامه موعود، سال پنجم، شماره 25.
(5)
(لولا
الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقرّ ارواحهم فى
اجسادهم...)، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193.
(6)
من لا
يحضره الفقيه، ج 4، ص 363، ج 5762: (الدنيا سجن
المؤمن و جنة الكافر).
(7)
از
پوچى تا خدا، ترجمه سعيد شهرتاش (به نقل از انتظار
و انسان معاصر، عزيز الله حيدرى).
(8)
ناتانيل براندون، انسان بدون خويشتن، ترجمه جمال
هاشمى، ص 27 و 28 (به نقل از انتظار و انسان
معاصر، عزيز الله حيدرى).
|