خاتميّت، نفى بابيّت(به ضميمه‏ى كتاب‏شناسى نقد بابيّت) / عزّالدّين رضانژاد

اشاره

پيش از اين در مقاله‏ى (از شيخى‏گرى تابابى‏گرى) آمده بود كه ميرزا على‏محمد شيرازى معروف به (باب) ادّعاهاى دروغينى مانند: (باب بقية الله)، ذكريت، مهدويت و (رسالت) را طرح كرده است. با اعتراض عالمان دين، (باب) در شيراز توبه كرد ولى بعد از اندك زمانى، ادّعاهاى واهى خود را از سر گرفت و اين بار پس از شلاق خوردن و زندانى شدن، حكم اعدام وى صادر گرديده، در تبريز به اجرا درآمد.

پس از اعدام باب، عدّه‏اى از طرف دارانش. دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندى، غائله‏ى آنان خاموش گشت ولى برخى از پيروانش به تبليغ و مدلّل‏سازى ادّعاهاى (باب) پرداخته‏اند. در اين نوشتار، ادعاى نفى خاتميت مورد تحليل و بررسى قرار مى‏گيرد.

پيشينه‏ى (خاتميّت)

بعثت پيامبران از سوى خداوند بزرگ، نيازهاى بشر را در طول تاريخ تأمين كرده است. گرچه نياز به دين و شريعت آسمانى، باز از نيازهاى انسان به شمار مى رود و چيزى جاى (دين) را نمى‏گيرد، امّا تجديد نبوّت‏ها ضرورت ندارد. اگر راز تجديد نبوّت‏ها را در مسائلى مانند تحريف تعاليم پيامبران و شريعت سابق از سوى مخالفان و حاكمان زر و زور و تزوير، تحوّلات جوامع بشرى از ابتداى تاريخ و نيازمندى به قوانين جديد، وجود كليّات در بعضى از شرايع گذشته و نياز به تطبيق آن در جزئيات، محدوديت عمر پيامبران و عدم فرصت كافى براى تبيين شريعت، محدوديّت امكان ارتباط با همه‏ى مردم،... بدانيم، اين عوامل، در مورد دين اسلام به كار نمى‏آيند؛ زيرا، اوّلاً، با دلايل برون و درون دينى، اثبات مى شود كه تحريف بر (قرآن) كريم راه ندارد، و ثانياً، اتمام و تطبيق قوانين با امامت و سنّت صورت مى پذيرد، و ثالثاً، مبانى كلّى فقه اسلام و قواعد عامه در فقه اسلامى، قابل دست‏رسى است، و رابعاً، تبيين كلّيّات احكام اسلامى از طريق عهده‏دارى آن از سوى خود پيامبر و سپس پيشوايان معصوم عليهم ‏السّلام انجام پذيرفت، و خامساً، با نشر سريع اسلام در جهان، ضعف‏هاى مربوط به محدوديّت امكان ارتباط با همه‏ى مردم و... حل خواهد شد.

با توجّه به نكات ياد شده و حكمت، و مصلحت و علل ديگر، خاتميّت پيامبر اسلام صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم از سوى خداوند متعال در قرآن كريم مطرح، و سپس از سوى پيامبر صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم و پيشوايان معصوم عليهم ‏السّلام به صورت‏هاى گوناگون تبيين شد. از اين رو، مسئله‏ى خاتميّت، سابقه‏اى ديرين در عقايد و كلام اسلامى دارد، ولى از آن جهت كه در گذشته، در اين باره، هيچ گونه اختلاف نظرى، در اصل مسئله و تفسير و تبيين آن وجود نداشت، در كتب كلامى قديم، مورد بحث و گفت‏وگو قرار نگرفت، امّا در دوران اخير، ظهور برخى از مسالك و مذاهب ساختگى در جهان اسلام، مانند (بابيّت)، (بهاييّت)، (قاديانيّت)، و... با ادّعاى شريعت جديد و تعاليم آسمانى نو، از يك سو، و ارايه‏ى تفسيرهاى جديد از (خاتميّت)، از سوى برخى نظريه‏پردازان، از سوى ديگر، سبب شد كه متكلّمان اسلامى و مدافعان اعتقادات دينى، آن را به عنوان يكى از بحث‏هاى مهمّ كلامى مورد بحث و بررسى قرار دهند و با تحقيق و تحليل بيش‏تر، رساله‏ها و مقالات و كتاب‏هاى جداگانه بنويسند.

آن چه در پى مى‏آيد، نگاهى به مسئله‏ى (خاتميّت از ديدگاه درون دينى) است. مخاطبان اين بحث، در وهله‏ى نخست، مسلمانان پاك و وفادار به پيامبر اسلام‏اند تا از اين رهگذر براى اثبات حقيقت خاتميّت، دلايل متقن دينى را ارايه دهند و در وهله‏ى دوم، ناآگاهانى‏اند كه مسلمان بودند و به لباس جديدى كه دين، آن را قبول ندارد، در آمده‏اند. اميد آن است كه اين مقاله‏ى كوتاه، براى همه، مفيد افتد و پيروان مذاهب ساختگى، به حقيقت دين اسلام برگردند.

پيش از ذكر حقيقت خاتميّت و دلايل آن، ادّعاهاى دروغين ميرزا على محمّد شيرازى (مدّعى بابيّت و نبوّت) را ملاحظه مى‏كنيم و سپس به تحليل و بررسى آن مى پردازيم.

ادّعاهاى دروغين (باب) و (بابيان)

چنان كه در مقاله‏ى پيشين آمده بود، ميرزا على محمّد شيرازى (1266 - 1235 ه .ق) در حالى كه بيست و پنج سال از عمرش مى‏گذشت، خود را نماينده‏ى خداوند بر روى زمين خواند كه موظّف است مردم را براى ظهور عدل خداوندى و آمدن موعود جميع ملل و كتب آسمانى آماده كند!

بهايى‏يان (كه در آينده به نقد و بررسى آن مى‏پردازيم) براى زمينه‏سازى جهت پذيرش نبوّت پيامبر دروغين ديگر، تلاش دارند كه ميرزا على محمد (معروف به (باب)) را از جمله پيامبران خداوند محسوب كنند كه به اراده‏ى خداوند متعال بعد از حضرت رسول اكرم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله‏ وسلّم مبعوث گشت و اهل عالم را به دينى جديد دعوت كرد!

پيروان مسلك ساختگى بهايى، مدّعى‏اند كه (باب) دو مقام داشت:

الف) پيامبرى مستقل و صاحب كتاب بود!

ب) مبشّر (بشارت دهنده) به ظهور پيامبر ديگرى به نام ميرزا حسينعلى بود!

آنان در اين ادّعاى پوچ، افراط و اِعلام كردند، (باب) از جمله انبياى اولوالعزم و صاحب وحى الهى است! آنان، (باب) را در اين مقام، شبيه و نظير حضرت موسى و حضرت عيسى و حضرت محمد صلّى‏ اللّهُ‏ عليه‏ وآله‏ وسلّم دانستند كه صاحب شريعتى مستقل و آيينى جديد است.

نيز گفته‏اند، ايشان، (همان موعود مقدّسى هستند كه به ظهورش، وعده‏ى جميع پيامبران قبل تحقّق يافته است) و (از جمله مظاهر مقدّسه‏ى الهيّه و داراى سلطنت و اقتدار مطلقه و حايز كلّيّه‏ى حقوق و مزاياى رسالتى مستقله است)!

به زعم آنان، اگر چه دوره‏ى (باب)، فقط نُه سال طول كشيد ولكن اين دوره‏ى كوتاه، نبايد به هيچ وجه ميزان سنجش حقّانيّت و عظمت امر وى قرار گيرد! چرا كه مدّت زمان يك آيين، به اراده‏ى خداوند متعال است كه هر موقعى كه اهل عالم را محتاج تعاليم جديد بداند، پيامبر جديدش را ظاهر مى سازد!(1)

ميرزا على محمّد شيرازى مى‏گفت: (حضرت حجّت، ظاهر شد به آيات و بينّات به ظهور نقطه "بيان" كه بعينه، ظهور نقطه‏ى "فرقان" است.)(2) و (شبهه نيست كه در كور نقطه‏ى "بيان"، افتخار اولوالألباب به علم توحيد و دقايق معرفت و شئونات ممتنعه نزد اهل ولايت بود. از اين جهت، خداوند عالم، حجّت او را مثل حجّت رسول خدا در نفس آيات قرار داد)(3).

(باب)، در تفسير سوره‏ى يوسف، ادّعا كرده است: (إنّ الله قد أوحى إليّ إن كنتم تحبّون الله فاتبّعوني).

نيز گفته است: (من، از محمّد افضل‏ام، چنان كه پيغمبر گفته: "بشر از (آوردن) يك سوره‏ى من، عاجز است"، من مى‏گويم: "بشر از يك حرف كتاب من عاجز است"؛ زيرا، محمّد، در مقام "الف" و من، در مقامِ نقطه هستم).(4)

وى، در نامه‏اش به شهاب الدين آلوسى آورده است: (قد بعثني الله بمثل ما قد بعث محمّداً من قبل... قد رفع كلّ ما أنتم به تعملون).(5)

وى در كتاب البيان آورده است: (قسم به خدا! امر من، از امر رسول الله عجيب‏تر است. او، در ميان عرب تربيّت شد و من، در ميان عجم و در سن بيست و پنج سالگى...).

از ديگر اباطيل او، اين است: (اوّل مَنْ سجد لي محمّد، ثمّ علي، ثمّ الذين شهدوا من بعده).(6)

دلايل نفى خاتميّت

با طرح نبوّت جديد از سوى (باب) و پس از او، ميرزا حسينعلى نورى (معروف به بهاء)، طرفداران و پيروان آنان، درصدد تفسير و توجيه و تأويل (خاتميّت نبوّت پيامبر اسلام صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم) پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت كنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبىّ صاحب شريعت و دين جديد، باز است و آن چه كه ختم شده، نبوّت رؤيايى و تبعى است و لذا وحى و الهام رؤيايى، وجود ندارد!

يكى از پيروان اين گروه، به نام (روحى روشنى) در كتاب (خاتميّت) مى‏نويسد:

بزرگ‏ترين حجابى كه مانع عرفان و ايقان مسلمين گرديده و آن‏ها را از شاطى بحر عرفان و معرفت حضرت رحمان محروم كرده، كلمه‏ى (خاتم النبيين) است و حديث (لانبيّ بعدي)، در صورتى كه معناى آن، نه آن چنان است كه مسلمين پنداشته‏اند. و آيه‏ى قرآن مجيد و احاديث، به هيچ وجه، دلالت بر عدم تجديد شريعت نمى‏نمايد.

سپس شرحى در اين باره از (فرائد گلپايگانى)(7) و كتاب درج لئالى هدايت(8) و تبيان و برهان(9) آورده و چنين نتيجه گرفته كه (نبى)، در لغت، (غيبگو) را گويند و لذا به انبيايى كه داراى شريعت تازه نبودند، اطلاق مى شود، ولى (رسول)، به پيغمبرانى اطلاق مى‏شود كه مستقيماً به وسيله‏ى امواج روحانى و اشعه‏ى رحمانى، با ذات منيع لايدرك الهى ارتباط داشته، و داراى كتاب جديد و شرع جديد مى باشند.

در همين ارتباط مى‏گويد:

مقصود از (رسول)، كسى است كه مِنْ عندِالله، مأمور تشريع شرع جديد باشد و (نبى)، كسى است كه مأمور به ترويج و نگاهبانى شريعت قبل باشد. به عبارت ديگر گوييم، (رسول)، آن است كه داراى كتاب باشد و (نبى)، آن است كه كتابى از طرف خدا بر او نازل نشود.)

وى، سپس با اشاره به آيه‏ى شريف: (ما كان محمّد أبا أحد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيّين) (احزاب:40) و حديث متواتر (لانبيّ بعدي)، نتيجه مى گيرد كه ظهور نبىِّ صاحب شريعت و دين جديد، نفى نشده است.

نيز در بحث از كلمه‏ى (نبى) مى‏گويد:

بعث رسول و نبى صاحب شريعت، ختم نشده، بل ظهور انبياى تابع و غيرمستقل كه در خواب ملهم شوند، ختم گرديده است. . . بنابراين، جمله‏ى (خاتم النبيين) دلالت بر ختم و انقطاع بَعْثِ رسول ندارد؛ زيرا، هر رسولى، نبى نيست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آيد.(10)

نقد و بررسى ادّله‏ى نفى خاتميّت

چنان كه اشاره شد، علاوه بر دلايل نقلى فراوان از كتاب و سنّت، اجماع مسلمانان بر خاتميّت نبوّت و شريعت اسلام، استوار است. ادّله‏اى كه نويسندگان (بابى) و (بهايى) آورده‏اند، مخدوش و ادّعاهايى بى‏اساس است. از آن دسته از خوانندگان بزرگوارى كه اين مباحث را پى مى‏گيرند، انتظار مى رود، مطالبى كه پى در پى هم - با انفكاك موضوعات جهت تسهيل فهم - آورده مى شود، با تأمّل و تعمّق بيش‏تر بنگرند.

استدلال به آيه‏ى (خاتمّيت)

يكى از ادّله‏ى (خاتميّت)، آيه‏ى چهلم سوره‏ى احزاب است كه با صراحت و با واژه‏ى (خاتم)، ختم نبوّت پيامبر اسلام صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم را اعلام كرده است:

(ما كان محمّدٌ أبا أحد من رجالكم ولكن رسول اللَّه وخاتم النبيّين وكان اللَّه بكلّ شى‏ء عليماً)؛(11) محمّد، پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و ختم‏كننده‏ى پيامبران است و خدا، به همه چيز دانا است.

نكاتى كه در اين آيه مورد توجّه است عبارت است از:

1- نحوه‏ى تلفّظ لفظ (خاتم) در (خاتم النبيين) و معناى آن

لفظ (خاتم) را در آيه به چند صورت مى توان خواند، ولى اختلاف در تلفظ آن، كوچك‏ترين اثرى در مفاد و معناى آن پديد نمى‏آورد. اينك احتمال‏هاى مختلف آن مطرح و بررسى مى‏كنيم.

الف) (خاتِمْ) بر وزن (حافظ) كه به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم‏كننده است.

ب) (خَاتْم) به فتح (تا)، بر وزن (عالَم) و معناى آن (آخر) و (آخرين) است.

ج) (خاتَم) بر وزن (عالَم) است، ولى به معناى چيزى كه با آن اسناد و نامه‏ها را مهر مى‏كردند، است.

د) (خاتَمَ) به فتح (تاء) و (ميم) بر وزن (ضَارَبَ) فعل ماضى از باب مضاربه است و به معناى كسى است كه پيامبران الهى را ختم كرد.

نتيجه اين كه لفظ (خاتم) را به هر صورت تلفظ كنيم، معناى آيه، اين مى‏شود كه حضرت محمّد صلّى ‏اللّهُ  ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم پيامبر الهى است و پيامبرى و نبوت، با آمدن او، ختم شده، و پس از او، پيامبر و كتاب و شريعت و دين ديگر، نخواهد آمد. علاوه بر كار برد اين لفظ در آيات ديگر قرآن(12) به همين معنا، تفاسير قرآن و سخن دانشمندان لغت(13) در اين باره، شواهد گوياى ديگر است.

پس مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه (خاتميّت) مشتق از (خاتم) و ريشه‏ى آن، كلمه‏ى (ختم) به معناى (پايان) است. رايج‏ترين معنايى كه واژه‏شناسان عرب براى كلمه‏ى (خاتم) گفته‏اند، اين است كه (خاتم) به معناى (مايختم به) (وسيله‏ى ختم و پايان يافتن چيزى) است، مانند (طابع) كه وسيله‏ى طبع كردن چيزى است.

در اين معنا، تفاوتى ميان خاتِم (بر وزن ناظم) و خاتَم (بر وزن آدم) نيست. ابن فارس، در مقاييس اللّغة گفته است:

(... فأمّا الخَتْم، وهو الطّبع على الشي‏ء فذالك من الباب أيضاً؛ لأنَّ الطّبِعْ لايكون إلاّ بعد بلوغ آخره في الاحراز. و الخاتَم مشتقّ منه (الختم)؛ لأنَّ به يختم. ويقال: (الخاتِم (بالكسر)، والخاتام و الخَيْتام.(14)

كاربرد ديگر (خاتِم (بر وزن ناظِم)) همانند (خاتَم)، به معناى (پايان) و (آخر) يا (آخرين) است. ابن منظور در (لسان العرب) گفته است: (خِتام القوم وخاتِمُهُم و خاتَمُهُم: آخرهم... و (الخاتم) و (الخاتَم) من أسماء البنّي صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم).(15)

از تتبّع در كلمات واژه‏شناسان و كاربردهاى واژه‏ى (خاتم (بر وزن ناظم)) به دست مى‏آيد كه، بيش‏تر كاربردهاى آن، به معناى (آخر) و (پايان) يا (آخرين) است.(16)

   

 

 

 


يار صفحه


(1) مطالب منقول، از اينترنت (در معرّفى آيين باب و بهاء) اخذ شده است، آدرس آن: http: //www.banai.org.

(2) بيان، واحد اول، باب 15.

(3) بيان، واحد دوم، باب اول؛ نيز ر.ك: بيان، واحد سوم، باب 14؛ بيان، واحد اول، باب دوم.

(4) مفتاح، باب الأبواب، ص 77.

(5) نصائح الهدى إلى مَنْ كان مسلمِ فصار بابيّاً، علاّمه شيخ محمّدجواد بلاغى، ص 16. اين كتاب، به زبان فارسى، توسط سيد على علامه فانى اصفهانى ترجمه شد و با نام (نصيحت به فريب‏خوردگان باب و بهاء) نشر يافت. چاپ اوّل، 1331 ش، اصفهان، و چاپ دوم، 1405 ق، چاپخانه اسلام، قم.

(6) نصائح الهدى، ص 16.

(7) فرائد، ص 35، ابوالفضل گلپايگانى.

(8) نوشته‏ى اشراق خاورى.

(9) نوشته‏ى احمد حمدى.

(10) ر.ك: خاتميّت، روحى روشنى، فصل اوّل، و نيز ص 33 و...

(11) البته آيات ديگرى مانند: فرقان: 1؛ فصّلت: 42 - 41؛ انعام: 19؛ سبأ: 28 و... دلالت بر خاتميّت نبوّت پيامبر دارند كه ما به جهت اختصار، از توضيح و تفسير آن‏ها، خوددارى كرديم.

(12) ر.ك: مطففين: 25 و 26؛ يس: 65؛ جاثيه: 23؛ بقره: 7.

(13) ر.ك: ابن فارس، مقاييس اللغة، ج 2، ص 245؛ فيروزآبادى، قاموس اللغة، 4، ص 102؛ جوهرى، مختارالصحاح، ص 130؛ ابن منظور، لسان‏العرب، ج 4، ص 25؛ و... .

(14) مقاييس اللغة، ج 2، ص 245.

(15) لسان العرب، ج 4، ص 25.

(16) براى آگاهى بيش‏تر در اين باره، به كتاب مفاهيم القرآن، آية الله جعفر سبحانى، ج 3، ص 122 - 118 رجوع شود.