نقد و بررسى روايات نافى حكومت و قيام در عصر غيبت و انتظار/ محمدعلى قاسمى

اشاره

پژوهش حاضر، به بررسى و نقد رواياتى پرداخته است كه بعضى، از آن‏ها چنين برداشت كرده‏اند كه امامان، وظيفه‏ى شيعيان را در عصر غيبت، انتظار و صبر مى‏دانند و براى قيام‏ها و تلاش‏هاى صورت گرفته براى برپايى حكومت اسلامى، مشروعيّتى معتقد نيستند.

پس از بيان اين ديدگاه، به نقد و بررسى سندى و دَلالى اين احاديث پرداخته شده است تا بستر صدور اين گفتارها از امامان، با فرض قبول سند، روشن گردد و محدوده‏ى معنايى آن‏ها آشكار شود.

افزون بر اين كه با فرض پذيرش سندى و دَلالى اين احاديث، باز هم جايى براى رسيدن به چنين برداشتى وجود ندارد؛ زيرا، آيات و روايات جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و لزوم پياده شدن احكام الهى در همه‏ى زمان‏ها، ما را به لزوم برپايى حكومت اسلامى تا آن جا كه ممكن است، وا مى‏دارد.

مقدمه

زمين، هيچ گاه از حجّت خدا، خالى نخواهد ماند. اين حجّت و امام، يا به صورت ظاهر و آشكار و يا به صورت بيم‏ناك و مستور خواهد بود!(1) عصر امام زمان، عليه السلام، عصرى است كه حجّت خدا، غايب از نظر است و شيعيان و پيروان امامان معصوم،عليهمُ‏السّلام، دست‏رسى به رهبر و پيشواى خويش ندارند و چون خورشيد پشت ابر، از او بهره مى‏گيرند.

يكى از مباحث مربوط به اين دوران، تشكيل حكومت اسلامى است. اگرچه پس از انقلاب، مباحث جدّى‏ترى در زمينه‏ى حكومت ولايى و تبيين راه‏كارهاى آن صورت پذيرفته است، امّا باز هم كم‏تر به شيوه‏هاى استدلال مخالفان و شبهات آنان درباره‏ى مشروعيّت حكومت اسلامى در عصر غيبت، توجّه شده است.

پژوهش حاضر، بر آن است تا با دسته‏بندى مضمونى مجموعه‏اى از روايات كه هر گونه قيام و حكومت را در عصر غيبت و انتظار، نفى مى‏كند، نقدى قابل اطمينان در اين زمينه ارائه دهد تا در سايه‏ى ادلّه‏ى ديگر، تصويرى صحيح درباره‏ى حكومت و چگونگى برخورد مردمان و شيعيان با دولت و حكومت، ارائه شود.

دسته‏ى يكم - نفى مطلق

گروهى از روايات، به صورت مطلق و عام، هر نوع قيام و برافراشتن پرچمى را قبل از ظهور حضرت مهدى،عليه‏السّلام، محكوم مى‏كند.

در حديث صحيح، ابى‏بصير از امام صادق،عليه ‏السّلام، نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: (هر پرچمى كه قبل از قيام قائم برافراشته شود، صاحب آن، طاغوت است كه غير خدا را پرستش مى‏كند).(2)

نظير اين حديث را نيز مالك ابن اعين از امام باقر،عليه‏السّلام، روايت كرده است. آن حضرت فرمودند: (هر پرچمى كه قبل از پرچم حضرت قائم،عليه‏السّلام، برافراشته شود، صاحب آن، طاغوت است).(3)

در نظر معتقدان به تعطيل و نفى مشروعيّت حكومت در عصر غيبت، اين دو حديث و مانند آن، از جهت سندى، قابل مناقشه و اشكال نيست. بنابراين، به عنوان دليلى محكم براى اثبات حرمت قيام قبل از ظهور، مورد توجّه قرار گرفته است.(4)

به اعتقاد آنان، اين گونه روايات، با عباراتى صريح، مى‏گويند هر قيام كننده‏اى قبل از ظهور معصوم، طاغوت است و به فرموده‏ى قرآن (فاجتنبوا الطاغوت)(5) بايد از او دورى كرد.

نقد و بررسى

اگرچه بعضى از رواياتِ داراى اين مضمون، همانند روايت مالك بن اعين، از جهت سندى، به دليل وجود حسن بن على بن حمزه، مخدوش است و استفاده از آن‏ها درست نيست،(6) ولى از آن جايى كه برخى از احاديث اين گروه، همانند روايت ابى‏بصير، از نظر سندى صحيح است، بنابراين جايى براى مناقشه‏ى سندى در اين روايات نيست.

نقد دَلالى:

الف) دعوت به خويشتن كه غير شرعى و محكوم به بطلان است.

ب) دعوت براى درهم شكستن باطل و به دست گرفتن اداره‏ى كشور و واگذارى آن به كسانى كه در حقيقت، حق حكومت از آنان است.

در اين روايات، پرچم‏هايى كه به خاطر دعوت به خويشتن بر افراشته شود، محكوم به بطلان و غير قابل اطاعت است. اين‏ها، قيام‏هايى است كه در مقابل حضرت قائم،عليه‏السّلام، واقع شده است، و رهبر چنين قيام‏هايى، طاغوت است، ولى پرچم‏هايى كه در مسير و جهت اهداف او باشند، مورد انكار قرار نگرفته‏اند.

شاهد اين گفتار، آن است كه به كسى طاغوت مى‏گويند كه در مقابل خداوند متعال مورد پرستش قرار گيرد. بنابراين، اگر شخصى دعوت به خويشتن كند و از مردم بخواهد كه او را اطاعت كنند، طاغوت است، و اگر دعوت به حق و مسير الهى كند، طاغوت نخواهد بود.(7)

نقد ديگر اين شبهه برگرفته شده از روايات اين است كه در مقابل چنين مضمونى كه همه‏ى قيامها تا زمان ظهور باطل است، از سوى امامان معصوم،عليهمُ‏السّلام، قيام‏هايى مانند قيام زيد، مورد تمجيد و تعريف قرار گرفته است.

قيام زيد از آن جايى كه دعوت به حق بود، در روايت (عيص بن قاسم) مورد تقديس و تأييد امام قرار گرفته است. اين تأييد و تقديس، نشانه‏ى اين است كه اين روايات، مطلق قيام‏ها را نفى نمى‏كند، بلكه هماهنگى و جمع عرفى بين آن‏ها ما را به اين نكته رهنمون مى‏شود كه اين روايات، با وجود واژه‏ى (طاغوت) در صدد نفى قيام‏هايى است كه رهبران آن‏ها، دعوت به خويشتن مى‏كنند، و شامل قيام‏هايى كه به سوى حق و حقيقت فرا مى‏خوانند، نمى‏شود.(8)

از ديگر قيام‏هايى كه مورد تأييد ائمه،عليهمُ‏السّلام، قرار گرفته است، مى‏توان از (قيام يمانى) نام برد، كه ضمن تأييد وى از سوى امام،عليه‏السّلام، چنين تعليل آورده مى‏شود كه (يمانى، مردم را به حق و راه راست دعوت مى‏كند، بنابراين بايد ياريش كرد).(9)

نكته شايان توجّه در گفتار امام باقر،عليه‏السّلام، اين است كه مى‏فرمايند: (پرچم يمانى، پرچم هدايت است). اين عبارت، تفسيرى است براى رواياتى كه به صورت مطلق، برافراشته شدن هر پرچمى را قبل از ظهور، باطل معرّفى مى‏كرد. در علم اصول، اين را (حمل مطلق بر مقيد) مى‏نامند.

افزون برآن‏چه گذشت، روايات بسيارى، بر فعّاليّت برخى از قيام‏هاى قبل از ظهور حضرت حجت،عليه‏السّلام، دلالت مى‏كند.(10) در سنن ابن ماجه آمده است كه پيامبر،صلّى ‏اللّهُ ‏عليه‏ وآله ‏وسلّم، فرمودند: (مردمى از مشرق زمين قيام مى‏كنند و زمينه را براى حكومت حضرت مهدى،عليه‏السّلام، فراهم مى‏سازند).(11) نيز رواياتى درباره‏ى اهل قم و قيام آنان رسيده است.(12)

حضرت امام،قدّس سرّه، به عنوان پياده كننده‏ى انديشه‏ى حكومت اسلامى در عمل و علم، در جواب اين روايات چنين مى‏فرمايد:

عَلَم قيامى كه در روايات، باطل اِعلام شده است، عَلَم قيام به نام حضرت مهدى است، نه هر قيامى،... (بلكه) قيام زيد و امثال آن، در روايات، كاملاً تأييد شده است.(13)

با صرف نظر از نكته‏هاى بيان شده، و به فرض پذيرش آن‏ها، باز هم مدّعاى آنان ثابت نمى‏شود؛ زيرا، اطلاق رواياتِ وجوب جهاد و امر به معروف و نهى از منكر، با اطلاق مورد بحث، تعارض مى‏كند و دليلى بر تقدّم اطلاق روايات نافى قيام بر آن روايات جهاد نيست.(14)

دسته‏ى دوم - خبر دادن از شكست قيام‏ها

روايات بسيارى آمده است كه مفاد آن‏ها خبر از شكست همه‏ى قيام‏هايى مى‏دهد كه قبل از ظهور حضرت صاحب،عليه‏السّلام، به وقوع مى‏پيوندند. ما، پيش از تبيين و تحليل برداشت‏هايى كه از آن‏ها صورت گرفته است، متن برخى از آن‏ها را متذكّر مى‏شويم:

حماد بن عيسى، به صورت مرفوع (حذف راوى حديث) از على بن الحسين (امام سجاد،عليه‏السّلام، روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند:

به خدا سوگند! هيچ يك از ما (اهل بيت) قبل از قيام قائم، خروج نمى‏كند، مگر اين كه مَثَل او مانند جوجه‏اى است كه قبل از محكم شدن بال‏هايش، از آشيانه پرواز كرده باشد، در نتيجه، كودكان او را گرفته و با او به بازى مى‏پردازند.(15)

با كمى تفاوت، از موكّل بن هارون، در مقدمه‏ى صحيفه سجاديه، از امام صادق،عليه‏السّلام، نقل شده است كه حضرت فرمودند:

(هيچ يك از ما اهل بيت، تا روز قيام قائم، براى جلوگيرى از ستمى و به پا داشتن حقّى، قيام نمى‏كند، مگر اين كه بلا و آفتى به او مى‏رسد و قيام او بر اندوه ما و شيعيان ما مى‏افزايد.(16)

نيز در حديث ابى جارود از امام باقر،عليه‏السّلام، با عبارتى متفاوت و كنايه‏اى، همين مضمون گوشزد مى‏شود:

هيچ يك از ما اهل بيت نيست كه ناروايى را دفع و مردم را به سوى حق بخواند، مگر اين كه مصيبت‏ها و بلاها، او را به زانو در مى‏آورد، تا اين كه گروهى كه در جنگ بدر شاهد بودند، قيام كنند، گروهى كه كشته‏هايشان، دفن، و مجروحان‏شان، مداوا نمى‏شوند. پرسيدم: (منظور از اين گروه چه كسانى هستند؟). فرمود: فرشتگان.)(17)

گفته شده است، با توجّه به اين كه اين روايات، هر نوع تلاش و قيام را محكوم به شكست معرّفى مى‏كنند، بنابراين، انجام دادن چنين عملى، لغو و بيهوده است، و در نتيجه، هيچ گونه اقدام عملى، منطقى و مشروع نخواهد بود، بلكه بر اندوه امامان و شيعيان ايشان مى‏افزايد.

نقد و بررسى

در ميان اين روايات، حديث صحيح و بدون اشكال سندى، يافت نمى‏شود. روايت حماد بن عيسى، مرفوعه است و زنجيره‏ى سند آن قطع شده است، مگر اين كه حمادبن عيسى را از اصحاب اجماع بدانيم و از آن جايى كه سند ايشان، صحيح است، مرسل‏هاى وى را مسند تلقى كنيم.(18)

در حديث ديگرى كه ابى جارود آن را نقل كرده است، مى‏توان اين گونه خدشه كرد كه وى، زيدى مذهب بوده است و دليلى بر عدول وى به سوى مذهب حق وجود ندارد.(19)

در دلالت اين احاديث نيز اشكالاتى شده است. برخى گفته‏اند، آن چه از اين روايات استفاده مى‏شود، اين است كه امام،عليه‏السّلام، در صدد بيان جواز يا عدم جواز قيام نيست، بلكه يك خبر غيبى را بيان مى‏كند كه اگر كسى از ما اهل بيت، قبل از قيام قائم،عليه‏السّلام، قيام كند، پيروز نمى‏شود، اگرچه ممكن است آثار مهمّى بر آن مترتّب گردد؛ زيرا، اگر منظور حضرت، تخطئه‏ى هر گونه قيام قبل از خروج حضرت مهدى،عليه‏السّلام، باشد، به گونه‏اى، قيام پدرش امام حسين،عليه‏السّلام، نيز مورد تخطئه قرار خواهد گرفت.

در رويكردى ديگر، با بررسى تاريخى، مى‏يابيم كه برخى از شيعيان، در پاره‏اى از مقاطع، خواهان قيام امام معصوم،عليه ‏السّلام، بوده‏اند.

از سوى ديگر، با برداشت از نويدهاى پيروزى شيعيان برخودكامگان، برخى از آنان، اقدم به قيام‏هايى بدون پشتوانه و متأثّر از احساسات، مى‏كردند.

بنابراين، اين‏گونه روايات براى ايجاد ميانه روى و تعديل روحيّه‏ى آنان، بيان شده است، چه اين كه ممكن است واژه‏ى (منّا) در گفتار امام، نشانه‏ى اين باشد كه اگر در اين شرايط، امامان، دست به قيام بزنند، پيروز نخواهند شد.

شاهد اين برداشت، روايتى از امام صادق،عليه‏السّلام، است. حضرت، در پاسخ فردى كه مى‏پرسد: (چرا قيام نمى‏كنيد؟)، مى‏فرمايد: (اگر به تعداد اين گوسفندان - كه هفده رأس بوده است - ياور مى‏داشتم، قيام مى‏كردم).(20)

در اين بيان، امام،عليه‏السّلام، علّت امتناع خود را از قيام، نداشتن ياوران حقيقى و لازم براى چنين امرى معرّفى مى‏كند كه معنايش، اين است كه اگر امام،عليه‏السّلام، ياورانى براى قيام مى‏داشتند و شرايط آن مهيّا بود، اين عمل را انجام مى‏دادند.

علاوه بر اين، اطمينان به عدم موفّقيّت و پيروزى در مبارزه، شبهه‏اى نيست كه منحصر به زمان غيبت باشد، بلكه اگر در زمان حضور نيز چنين امرى مطرح باشد و تحقّق خارجى آن مشكوك باشد، حكم آن با زمان غيبت، مشترك است.

   

 

 

 


يار صفحه


(1) نهج‏البلاغه، حكمت 147.

(2) وسائل الشيعة، ج 11، ص 37، حديث 6. (چ 20 جلدى)

(3) حسين نورى طبرسى، مستدرك الوسائل، ج 2، ص 248.

(4) ع، باقى، شناخت حزب قاعدين، ص 131 130 129 127.

(5) نمل: 36.

(6) محمّدتقى تسترى، قاموس الرجال، ج 7، ص 269 و 277.

(7) حسينعلى منتظرى، دراسات في ولايةالفقيه، ج 1، ص 237 و 243؛ و سيد محمّدحسين حسينى طهرانى، ولايت فقيه در حكومت اسلامى، صص 76 75.

(8) وسائل الشيعة، ج 11، ص 35، باب 13، حديث 1.

(9) شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص 171، حديث 13.

(10) بحارالأنوار، ج 52، ص 243؛ الغيبةص 182، نعمانى، حديث 50.

(11) ابن ماجد، السنن، ج 2، ص 1366، حديث 4082.

(12) بحارالأنوار، ج 57، ص 216، باب 36، حديث 40.

(13) صحيفه‏ى امام، ج 21، ص 14.

(14) وسائل الشيعه، ج 11، باب 6 و 13.

(15) وسائل الشيعة، ج 11، ص 36، باب 13، حديث 2.

(16) ثمّ قال أبوعبدالله،عليه ‏السّلام: (ما خرج و لايخرج منّا أهل البيت إلى قيامِ قائمنا ليدفع طلحاً او فيعش حكاالا اصطلمته البلية و كان قيامه زيادة في مكروهنا و شيعتنا).

(17) مستدرك الوسائل، ج 2، ص 48، حديث 6.

(18) همان.

(19) آيةالله خوئى، معجم رجال الحديث، ج 7، ص 321 و 326.

(20) كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 242، حديث 4.