|
اشاره:
برخى، چنين مىانديشند كه پيش از ظهور حضرت مهدى عليه
السلام نبايد قيام كرد و نهضتى اصلاحى به راه انداخت و آن
كس كه انقلاب كند، طاغوت است .
اينان، براى اثبات عقيدهى خويش، به چند روايت كه از قيام
پيش از ظهور حضرت مهدى عليه السلام نهى كرده است، تمسك مىكنند.
نوشتار حاضر، نقد و بررسى روايى و دلالى اين چند حديثبراى
اثبات نادرستى چنين انديشهاى است .
گاهى شنيده مىشود كه مذاق شرع، خوددارى از هر گونه تحركى
عليه حكام ظالم و تا بيش از ظهور امام زمان عليه السلام
است، . برخى، به رواياتى هم در اين باره استناد مىكنند، و
در نتيجه، به شدت، با هر گونه نداى عدالتخواهانه مخالفت
مىكنند و آن را طاغوت مىنامند، و بدين گونه، سكوت خود را
توجيه مىكنند . ما، بر آن شديم تا روايات مورد نظر را
بررسى سندى و دلالى كنيم .
مرحوم حر عاملى در كتاب گران سنگ خود وسائل الشيعة، در
كتاب جهاد، اين روايات را در يك باب آورده و عنوان آن را
چنين قرار داده است: (باب حكم الخروج بالسيف قبل قيام
القائم عليه السلام). همان طور كه ملاحظه مىفرماييد،
ايشان فتوا و نظر نداده است; زيرا، اگر نظرى داشت مىفرمود:
(وجوب الخروج) يا (حرمة الخروج) و . . . ، چنانچه در ابواب
ديگر نظر و فتوا دادهاند . ما، به دو روايت كه عمده و
مهمترين آنان است، از منابع اصلى، اشاره و بحث مىكنيم:
روايتيكم:
على بن ابراهيم، عن ابيه، عن حماد بن عيسى، عن ربعي، رفعه
عن علي بن الحسين عليه السلام قال:
(و الله! لا يخرج واحد منا قبل خروج
القائم عليه السلام الا كان مثله مثل فرخ طار من و كره قبل
ان يستوي جناحاه، فاخذه الصبيان فعبثوا به .);(1)
به خدا سوگند! احدى از ما، پيش از خروج حضرت قائم عليه
السلام خروج نمىكند، مگر اين كه همانند جوجه پرندهاى
باشد كه پيش از آن كه بال و پر او رديف شود، از لانهى خود
بيرون زده و پرواز كند . البته به زمين مىافتد آن را
گرفته و كودكان ابزار بازى و سرگرمى خود قرار مىدهند .(2)
اين روايت، مرسل است . (ربعى) ، ربعى
بن عبدالله بن الجارود است . او، هر چند ثقه است، ولى از
اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السلام است و از نظر
طبقه و سال، نمىتواند بدون واسطه، از امام زين العابدين
عليه السلام حديث نقل كند .(3)
مرحوم مجلسى از اين روايت، به عنوان (مرفوع) ياد كرده است
.(4)
واضح است كه (مرفوع) ، از اقسام (مرسل) است .
البته، اين روايت را، نعمانى، با اندك تغييرى، از امام
باقر عليه السلام با سند ديگرى نقل كرده است:
(حدثنا محمد بن همام، قال: حدثنا جعفر
بن محمد بن مالك، قال: حدثني احمد بن علي الجعفي، عن محمد
بن المثنى الحضرمي، عن ابيه، عن عثمان بن زيد الجهنى ، عن
جابر، عن ابي جعفر محمد بن على الباقر عليه السلام قال:
مثل خروج القائم منا اهل البيت كخروج رسول الله صلى الله
عليه و آله، و مثل من خرج منا اهل البيت قبل قيام القائم
مثل فرخ طار فوقع من وكره فتلاعبتبه الصبيان .)(5);
خروج حضرت قائم ما اهل بيت، مانند خروج حضرت رسول الله صلى
الله عليه و آله است . و مثال كسى كه از ما اهل بيت، قبل
از قيام حضرت قائم عليه السلام خروج كند، مثال جوجه پرندهاى
است كه از لانهى خود به پرواز درآيد و مورد سرگرمى كودكان
مىشود.
اولا سند اين روايت هم مورد اشكال است;
زيرا، اولا، چند نفرى از رجال آن، مجهول و يا مهمل هستند،
همانند احمد بن على جعفي و محمد بن مثنى حضرمى و عثمان بن
زيد جهني .(6)
ثانيا، جعفر بن محمد بن مالك، (جعفر بن
محمد فزارى) به تصريح نجاشى، ضعيف الحديث و فاسد المذهب
است . ابن الغضائرى مىگويد: كذاب، متروك الحديث جملة . و
كان في مذهبه ارتفاع . يروى عن الضعفاء و المجاهيل و كل
عيوب الضعفاء مجتمعة فيه(7)
; ايشان، دروغگو است و تمامى احاديث او مورد اعراض و بىاعتنايى
است . در عقيدهى او، غلو است . يعنى او، از ضعفا و
مجهولان روايت مىكند . تمامى عيبهاى افراد ضعيف، در او
جمع شده است .
بالاخره، بزرگانى مانند ابن الوليد،
ابن نوح، مرحوم صدوق، ايشان را تضعيف كردهاند، هر چند شيخ
طوسى و على بن ابراهيم، ايشان را توثيق كردهاند، ولى چون
با تضعيفهاى قبل تعارض دارد، نمىتوان حكم به وثاقت او
كرد، مرحوم خويى، صريحا، اين مطلب را فرمودهاند.(8)
بنا بر اين، اين طريق نيز مورد اشكال
جدى است و قابل اعتماد نيست . مرحوم تسترى نيز مىفرمايد:
«اين شخص، مورد اختلاف است و جارح، در اين جا، مقدم است.(9)
دلالت و توجيه روايت
1 شايد، اين روايت، در مقام خبر دادن از يك امر غيبى باشد;
يعنى، امام عليه السلام طبق علمى (اخبار غيبى) كه دارد، مىفرمايد،
قيامهاى قبل از ظهور، به هدف نمىرسد، هر چند ممكن است
آثار مثبت و مطلوب بر آن مترتب بشود . بنابراين، مقصود، از
روايت، اين نيست كه قيامها را تخطئه كند و آن را مورد
تاييد قرار ندهد . چه گونه اين معنا را امام قصد كرده باشد
و حال آن كه قيام زيد شهيد و قيام مختار و از همه درخشانتر،
قيام سيد الشهداء عليه السلام اتفاق افتاد و مواضع ائمهى
اطهار عليهم السلام در بارهى آن، كاملا، مثبتبود؟ !
2 رواياتى داريم كه امام معصوم، در مقام تشويق به قيام
عليه حكام جور، مىفرمايد: (مخارج خانوادهى قيامكنندگان
را بر عهده مىگيرم.)
ابن ادريس، در سرائر آورده است:
عن كتاب احمد بن محمد بن سيار، ابي عبدالله السياري، عن
رجل، قال: ذكر بين يدى ابي عبدالله عليه السلام من خرج من
آل محمد صلى الله عليه و آله فقال:
(لا زال انا و شيعتى بخير ما خرج
الخارجي من آل محمد صلى الله عليه و آله و لوددت ان
الخارجي من آل محمد خرج و على نفقة عياله .)(10);
هنگامى كه در محضر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام سخن از
قيام و انقلابيان از آل محمد عليهم السلام به ميان آمد،
ايشان فرمود: (من و شيعيان من، در خير سلامتخواهند بود،
تا زمانى كه كسى از ما، عليه اينان قيام كند و آرزو دارم
كه يكى از آل محمد صلى الله عليه و آله خروج كند و مخارج
اهل و عيال او را، من، بر عهده بگيرم .)
البته، دو اشكال به اين روايت وارد مىشود:
اولا، اين روايت، مرسل است و (عن رجل)
دارد . راوى اين حديث، يعنى (سيارى) ، فاسد المذهب و كثير
المراسيل و مجفو الرواية است . نجاشى(11)
، به اين نكته، اشاره كرده است . ابن الغضائري هم او را
ضعيف و غالى و متهالك شمرده است، هر چند، نظرمان نسبتبه
تضعيفات كتاب ابن الغضائرى منفى است . از طرفى، بعضى،
مانند مرحوم حاجى نورى، تلاش در توثيق اين شخص دارد . او،
اين نكته را كه كلينى از او زياد روايت نقل مىكند، دليل
بر وثاقت گرفته است .(12)
ثانيا، اين روايت نيز در مقام تاييد تمامى قيامها نيست،
بلكه اشاره به واقعيتى دارد و آن، اين كه نتيجهى اين
قيامها، اين است كه ذهن حكومت وقت، متوجه آنان مىشود، و
آزار و فشار بر ائمه عليهم السلام و شيعيان، كمتر مىشود
.
اين اشكال، خالى از تامل نيست، زيرا، امام تعبير، (الخارجي
منا) كرده و اگر نص در تاييد نباشد، قطعا، ظهور خواهد داشت
.
3 اين روايت كلينى و نعمانى به قيام فاطمىها در افريقا و
پيروزى آنان و به دست گرفتن زمام حكومت و هم نيز قيام بعضى
از علويان در يمن و ايران، مورد نقض است . بنا بر اين، اين
اخبار غيبى و پيشگويى، مورد نقض و اشكال است . از اين
اشكال، پاسخهايى داده شده است:
الف) اين پيشگويى، حمل بر غالب مىشود; يعنى، نوع قيامها،
به هدف نمىرسند و منافات با به هدف رسيدن بعضى از قيامها
ندارد .
ب) اين نقضها، وارد نيست، زيرا، تمامى بلاد را تسخير و
تصرف نكردند!
ج) ايشان، علوى نبودند . بعضى از
مورخان بدان اشاره كردهاند(13).
البته پاسخ سوم، وارد نيست، زيرا، اين معنا (علوى نبودن)
زاييدهى تبليغات دستگاه عباسىها بوده و مىخواستند چنين
وانمود كنند كه ايشان ربطى به اهل بيت پيامبر صلى الله
عليه و آله ندارند، تا بدين طريق، افكار عمومى را عليه خود
نشورانند . و ذهن مردم متوجه آنان نشود .
پاسخ دوم نيز وارد نيست; چون، روايت نهى از قيام، سخن از
تسلط بر تمامى نقاط جهان به ميان نياورده است . اما پاسخ (الف)،
شايد مقبول و بدون اشكال باشد.
4- مراد از (احد منا) كه در روايت آمده، قيام يكى از ائمهى
طاهرين عليهم السلام است . اين، در واقع، پاسخ به اصرار
بعضى از شيعيان به ائمهى طاهرين عليهم السلام براى قيام
عليه حكومت است و امام عليه السلام در پاسخ مىفرمايد:
(قيام ما، قبل ظهور حضرت قائم، با توجه به نبودن نفرات و
سلاح، توفيقى در بر ندارد). براى مثال، به يك نمونهى
تاريخى اشاره مىكنيم . مامون رقي مىگويد:
خدمتحضرت امام صادق عليه السلام نشسته بودم، ناگهان، سهل
بن حسن خراسانى وارد شد و بر امام سلام كرد و گوشهاى نشست،
سپس عرض كرد: (يابن رسول الله: لكم الرافة و الرحمة و انتم
اهل بيت الامامة . ما الذي يمنعك ان يكون لك حق تقعد عنه؟)
; شما اهل بيت، سزاوار پيشوايى و امامت هستيد، چه چيز مانع
مىشود كه از حق خود دفاع نكنيد، و حال آن كه صد هزار مسلح
پيرو داريد كه در ركاب شما آمادهى جان نثارى هستند؟ حضرت
فرمود: (بنشين .) سپس دستور داد تنور را روشن كردند . به
او فرمان داد، تا وارد تنور شود و ميان شعلههاى آن بنشيند
. خراسانى، عذر آورد و عرض كرد: (اى سيد من، آقاى من! مرا
در آتش، معذب مگردان و مرا ببخش و از آن چه گفتم، معاف
دار.) حضرت، او را معاف داشت . در اين ميان، هارون مكى يكى
از ياران حضرت، در حالى كه كفش خود را به دست گرفته بود،
وارد شد و به حضرت عرض سلام كرد.
حضرت به او فرمود: (الق النعل من يدك، و اجلس في التنور;
كفش خود را رها كن و وارد تنور شو و آنجا بنشين.) او هم
اطاعت كرده و فورا وارد تنور شد و در آن نشست.
حضرت، به سخن خود با آن خراسانى ادامه داد و اوضاع آن جا،
خطهى خراسان، را چنان براى خراسانى تشريح مىكرد، گويا
حضرت در آن جا بوده است . سپس به آن شخص فرمود: (قم يا
خراساني و انظر ما في التنور; برخيز و به داخل تنور نگاه
بينداز.)
آن شخص مىگويد: (چون به داخل تنور نگاه انداختم، او را
صحيح و سالم ديدم، در حالى كه راحت در آن جا نشسته! او،
سپس از تنور خارج شد و بر ما سلام كرد.)
امام، به خراسانى فرمود: (كم تجد
بخراسان مثل هذا؟ چند نفر همانند اين شخص هارون مكى در
خراسان يافت مىشود؟). عرض كرد: (به خدا سوگند حتى يك نفر
هم نيست .) حضرت فرمود: (اما انا لا نخرج في زمان لا نجد
فيه خمسة معاضدين لنا . نحن اعلم بالوقت(14)
; زمانى كه پنج نفر ياور نداشته باشيم، هرگز خروج نمىكنيم
. ما، بهتر از شما مىدانيم كه چه زمانى قيام كنيم .)
بنا بر اين، هيچ بعيد نيست كه اين سنخ روايات، ناظر به اين
گونه جريانات و پاسخ اين گونه افراد باشند.
5 بعضى از اعلام، به طور قطع، مدعى
شدند كه اين روايات، از جعليات بنى اميه و بنى عباس است و
انگيزهى آنان، بازداشتن علويان از قيام و خروج عليه حكام
است .(15)
البته به عنوان احتمال، مىتوان آن را پذيرفت، چون، جعل
احاديث از سوى حكام، بالاخص امويان، امرى عادى و شايع بوده
است، ولى ادعاى قطع و يقين، مشكل است .
روايت دوم
محمد بن يحيى، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن
حماد بن عيسى، عن الحسين بن المختار، عن ابي بصير، عن ابي
عبدالله عليه السلام قال:
(كل راية ترفع قبل قيام القائم،
فصاحبها طاغوت يعبد من دون الله عز و جل .)(16)
فقه الحديث
طاغوت، به چند معنا آمده است: 1 كاهن، 2 شيطان، 3 سردمدار
ضلال و گمراهى(17)
; 4 بت، 5 هر آن چه به غير خداوند مورد پرستش و عبادت قرار
مىگيرد .(18)
يار صفحه
(1)
الكافى، ج 8، ص 264، ح 382; وسائل الشيعة، ج 15، ص
50، ح 1، باب 13 .
(2)
مراة
العقول، ج 26، ص 256 .
(3)
رجوع
شود به كتاب معجم رجال الحديث، ج 7، ص 160 .
(4)
مراة
العقول، ج 26، ص 259 .
(5)
الغيبة، نعمانى، ص 199، باب 11، ح 14، مستدرك
الوسائل، ج 11، ص 37 .
(6)
معجم
رجال الحديث، ج 2، ص 168 و ج 11، ص 110 و ج 17، ص
185; مستدركات علم الرجال، ج 1، ص 378 .
(7)
رجال
نجاشى: 88، معجم رجال الحديث ، ج 4، ص 118 .
(8)
معجم
رجال الحديث، ج 4، ص 118 .
(9)
قاموس
الرجال، ج 2، ص 682 .
(10)
مستطرفات السرائر، ص 48، ح 4، وسائل الشيعة، ج 15،
ص 54 .
(12)
تنقيح
المقال، ج 1، ص 87 .
(13)
تاريخ
الخلفاء، سيوطى، ص 3 .
(14)
المناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 362، بحار الانوار،
ج 47، ص 123 .
(15)
دراسات في ولاية الفقيه، ج 1، ص 222 .
(16)
الكافى، ج 8، ص 295، ح 452، وسائل الشيعة، ج 15، ص
52، ح 6، بحار الانوار، ج 52، ص 143 .
(17)
مرآة
العقول، ج 26، ص 325 .
(18)
شرح
اصول كافى مولى صالح مازندرانى، ج 12، ص 391، مرآة
العقول، ج 26، ص 325 .
|