|
صورتهايى كه در برزخ اول وجود دارند، از غيب به شهادت مىرسند
و صورتهايى كه در برزخ دوم هستند، از شهادت به غيب و از
دنيا به آخرت رفته و تنها در قيامت كبرى ظهور و بروز مىيابند.
مكاشفات عارفان نيز به برزخ اول تعلق مىگيرد; نه به برزخ
دوم. و لذا خواجه عبدالله مىگويد: (مردم از روز آخر مىترسند
و من از روز اول).
اما احتمال آن كه مراد از (جابلقا) عالم اعيان ثابته و محل
صور مرتسمه در ذات و مجمع البحرين وجوب و امكان باشد و
جابلسا به معناى حضرت كون جامع (انسان) باشد، بسيار بعيد
است و با احكامى كه درباره اين دو شهر گفته شده، سازگارى
ندارد.
ديدگاه شيخيه درباره حيات حضرت مهدى عليه السلام
اكنون كه مراد و مقصود از (عالم هورقليا) روشن گرديد، به
نقل و بررسى ديدگاه شيخيه در مورد كيفيتحيات و بقاى حضرت
مهدى عليه السلام مىپردازيم:
شيخ احمد احسايى، امام زمان عليه
السلام را زنده و در عالم هورقليا مىداند. وى مىگويد: (هورقليا
ملك آخر است كه داراى دو شهر جابرسا - كه در مغرب قرار
دارد - و جابلقا - كه در مشرق واقع است - مىباشد. پس حضرت
قائم عليه السلام در دنيا در عالم مثال نيست; اما تصرفش به
گونهاى است كه به صورت هيكل عنصرى مىباشد و با مثالش در
مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس
خود در نفوس، و با روحش در ارواح است).(1)
امام زمان عليه السلام، هنگام غيبت در عالم هورقليا است و
هرگاه بخواهد به (اقاليم سبعه) تشريف بياورد، صورتى از
صورتهاى اهل اين اقاليم را مىپوشد و كسى او را نمىشناسد.
جسم و زمان و مكان ايشان لطيفتر از عالم اجسام بوده و از
عالم مثال است.(2)
او در جواب ملا محمد حسين انارى - كه از لفظ هورقليا سؤال
كرده بود - گفت: (هورقليا به معناى ملك ديگر است كه حد وسط
بين عالم دنيا و ملكوت بوده و در اقليم هشتم قرار دارد. و
داراى افلاك و كواكبى مخصوص به خود است كه به آنها جابلقا
و جابرصا مىگويند).(3)
سيد كاظم رشتى، مهمترين شاگرد شيخ
احمد نيز گفته است: (جابلقا و جابرسا در سفر اول - كه سفر
از خلق به حق است - قرار دارد. اين سفر (بلكه اين شهر)،
داراى محلههاى متعددى است كه محله نوزدهم آن (حظيرة
القدس) و محل پرندگان سبز و صور مثاليه است. جابلقا و
جابرسا دو محله از اين شهر مىباشند كه هر كدام از آنها
داراى هفتاد هزار درب است و در كنار هر درى هفتاد هزار امت
وجود دارد كه به هفتاد هزار زبان با يكديگر صحبت مىكنند و
هر زبانى با زبان ديگر هيچ مشابهتى ندارد).(4)
شيخيه معتقدند ما بايد بين جسم و جسد فرق بگذاريم; اما جسم
بر چهار قسم است:
1. جسم عنصرى معروف;
2. جسم فلكى افلاك;
3. جسم برزخى كه ماده ندارد; اما طول و عرض و عمق دارد.
اين جسم، جسم مثالى و هورقليايى است كه حضرت مهدى عليه
السلام به نظر آنان با اين جسم زندگى مىكند;
4. جسم مجرد مفارق.
در عبارت بالا اشكال واضحى وجود دارد و آن اين كه مجرد
مفارق، جسم ندارد و جمع كردن بين (جسم مجرد مفارق) اجتماع
نقيضين است، و اين همان انديشه نادرستى است كه برخى از
اخباريان و محدثان شيعه نيز تمام ماسوى الله را مادى مىدانند.
براى رهايى از اين اشكال، (حاج محمد كريم خان كرمانى) ، به
اصلاح عقيده خود دست زده و با حذف قسم چهارم گفته است;
نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:
1. جسد اول كه جسد دنيايى است و از عناصر مادون فلك قمر
تشكيل شده است;
2. جسد دوم كه مركب از عناصر هورقليايى است و در اقليم
هشتم قرار دارد و به صورت مستدير در قبر باقى مىماند;
3. جسد سوم كه مركب از عناصر اخروى است و عناصر آن در غيب
عناصر جسد دوم است;
4. جسم اول كه روح بخارى است و مثل افلاك لطيف است;
5. جسم دوم كه روح حيوانى است و از عالم افلاك و هورقليايى
است;
6. جسم سوم كه روح حيوانى فلكى اخروى
است.(5)
و در جاى ديگر گفته است:
(هرانسانى داراى دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر
اربعه تشكيل شده و ساير موجودات مادى نيز آن را دارند. اين
عناصر مادى، مانند لباس براى انسان است كه مىتوان آن را
از تن در آورد. اين جسد چون لذت، درد، طاعت و معصيت ندارد،
پس از مرگ متلاشى شده و در قبر باقى مىماند.
جسد دوم در غيب اول و از عالم هورقليايى است كه به صورت
(طينت مستديره) در قبر باقى مىماند كه جسد دوم است و از
اعراض پاك مىگردد و در قيامت روح به اين جسد برمىگردد;
نه به جسد اول. جسد اخروى فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف
جسد دنيوى. مرگ مربوط به اين بدن است نه آن بدن.
جسم اول صورت برزخى است كه بر نمىگردد و مانند چرك لباس
است كه جسم اول، وقتى به اين دنيا نزول پيدا مىكند، متحد
با اين بدن مىشود.
جسم دوم يا جسم اصلى حامل نفس است و در
واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قيامت مىآيد،
جسد دوم و جسم دوم است).(6)
نقد و بررسى
يكم. با توجه به آنچه گذشت، روشن مىشود كه شيخ احمد،
اصطلاحاتى را از فلسفه اشراق گرفته و بدون آن كه به عمق
آنها پى ببرد، آنها را به عنوان مشخصههاى اصلى آيين و
مذهب خود قرار داده است. پيروان مكتب او نيز در توجيه اين
كلمات، به تناقض گويى مبتلا شدهاند. اين تهافت گويى در
كلمات شيخ احمد و رمز و تاويل و باطن گرايى در آنان،
باعثشد كه فرزندان او به نامهاى محمد و على - كه از
عالمان و فرهيختگان بودند - به انكار روش پدر و بلكه گاهى
استغفار بر او و گاهى به تكفير او مشغول شوند.(7)
دوم. تحليل اين بدن هورقليايى و اعتقاد به حيات امام زمان
عليه السلام با بدن هورقليايى، در واقع به معناى انكار
حيات مادى امام زمان عليه السلام روى اين زمين است; زيرا
اگر مراد آن است كه حضرت مهدى عليه السلام در عالم مثال و
برزخ - چه برزخ اول يا برزخ دوم - زندگى مىكند. آن چنان
كه قبر را آنان از عالم هورقليا مىدانند - پس آن حضرت
حيات با بدن عنصرى ندارد و حيات او مثل حيات مردگان، در
عالم برزخ است و اين با احاديثى كه مىگويند: (لولا الحجة
لساخت الارض باهلها) و يا حديث (لو لم يبق من عمر
الدنيا...) ، هيچ سازگارى ندارد. و بلكه دليل عقلى مىگويد
بايد غايت و هدف خداوند از آفرينش انسان زمينى هميشه روى
زمين وجود داشته باشد. علاوه بر آن كه اعتقاد به اين گونه
حيات براى امام زمان عليه السلام، مثل اعتقاد به حيات تمام
مردگان در عالم برزخ است و اين عقيده، با عقيده به نفى
حيات مادى هيچ منافاتى ندارد.
سوم. وقتى شيخ احمد، عالم هورقليا را حدوسط بين دنيا و
ملكوت معرفى مىكند، معلوم مىشود كه هنوز ايشان معناى
عالم ملكوت را - كه همان عالم مثال است - نفهميده و يا بين
ملكوت و جبروت خلط نموده است. و بايد از آنان پرسيد: آيا
بين عالم مادى و عالم مثال نيز برزخى وجود دارد؟ !
چهارم. اين سخن كه حضرت مهدى عليه السلام با بدن هورقليايى
زندگى مىكند، صرفا يك ادعاى بدون دليل است و هيچ دليل
عقلى يا نقلى بر آن اقامه نشده است.
پنجم. شيخ احمد وقتى به شرح زيارت جامعه كبيره پرداخته است،
چون نتوانسته جمله (ارواحكم فى الارواح و اجسادكم فى
الاجساد و...) را به درستى تحليل كند، دچار اين اشتباهات
فاحش گرديده است.
ششم. شيخ احمد احسايى، چون به معناى لذت و الم - كه هر دو
نوعى از ادراك هستند - توجه نكرده است و تنها لذت و الم را
مادى پنداشته، خواسته استبراى آخرت نيز عذاب و نعمت مادى
فرض كند; از اين رو گرفتار بدن هورقليايى شده تا بتواند
مشكل آخرت را حل كند. در حالى كه اولا لذت و الم عقلانى،
فوق حسى است و ثانيا لذت و الم عقلانى اخروى را بايد با
دليل عقلى و لذت، و الم حسى را با دليل نقلى اثبات نمود;
نه با اين ادعاهاى واهى و بى دليل.
هفتم. شيخ احمد، بر اساس يك اصول نادرستى كه در فلسفه پى
ريزى كرد (مثل اصالت وجود و ماهيت)، و نفهميدن برخى ديگر
از اصول (مثل معناى تجرد، غيب مطلق، مضاف و شهادت مطلق و
مضاف و كيفيت تكامل برزخى) يك بنيان فكرى را پى ريزى كرده
است و چون قابل دفاع نيست، پيروان او هميشه با اين حربه كه
سخنان او رمز و كنايه است، و مىخواهند خود را رهايى بخشند.
هشتم. در قرن سيزدهم، گزاف گويى و به كار بردن واژههاى
نامانوس و الفاظ مهمل، بسيار رايجبوده و حتى عوام مردم
اينها را نشانه علم و دانش مىپنداشتند و بعيد نيستشيخ
احمد و نيز سيد كاظم رشتى، به جهتخوشايند جاهلان و عوام،
به اين واژهها و كلمات روى آورده باشند.
نهم. نتيجه سخنان شيخ احمد، پيدايش مذاهب ضاله بابيت و
بهائيت و سرانجام بىدينى به اسم آيين پاك به وسيله كسروى
بود و اين ميدان عمل و نتايج اسفبار سخنان شيخيه، خود محك
و ملاك خوبى بر ضعف و سستى اين سخنان است.
يار صفحه
(1)
جوامع
الكلم رساله دمشقيه، قسمت 2، ص 103.
(2)
جوامعالكلم رساله رشتيه، قسمت 3، ص100.
(3)
جوامع
الكلم رساله به ملا محمد حسين، رساله 9، ص 1;
(شرح عرشيه) ، ج2، ص62.
(5)
مجموعة الرسائل ج 6، ص 213.
(6)
مجمع
الرسائل فارسى، ج 2، ص 189.
(7)
روضات
الجنات، ج 1، ص 92; دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص
502.
|