|
- راستى، امام مهدى در مدينه چه مىكند و با چه كسانى
زندگى مىكند؟
- او همانگونه زندگى و رفتار مىكند كه خضر، آيا قصه موسى
و خضر عليه السلام، را در قرآن نخواندهاى؟
- چرا خواندهام، ولى آيا همه علماى دين به اين موضوع
معتقدند كه خضر پيوسته زنده است و روزى مىخورد؟
- بله، از طريق شيعه روايات صحيحى وارد
شده كه خضر پيوسته زنده و مشغول به كار است، و اين موضوع
در نزد بيشتر علماى اهل سنت هم پذيرفته شده است. و حتى (محىالدين
بن شرف النورى)، در كتاب (المجموع فى شرحالمهذب) به هنگام
بحث از موضوع استحباب و دلجويى كردن از خويشاوندان ميت و
تسلى بخشيدن آنها، نقل مىكند كه علما بر اين موضوع به
دلجويى كردن خضر از اهل بيت پيامبر به هنگام وفات آن حضرت
استدلال كردهاند.(1)
قصه خضر و موسى را در قرآن بخوان تا بدانى كه او از طرف
خداوند به انجام عمليات خاصى - اگر اين تعبير درستباشد -
ماموريت دارد، و حتى پيامبر خدا حضرت موسى عليه السلام، كه
يك روز يا دو روز با او همراه بود از او چيزهايى مشاهده
كرد كه نتوانست تحمل كند.
از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم، روايتشده است كه
فرمود: (خداوند موسى را رحمت كند كه نسبتبه كارهاى عالم
جخضرج شتاب كرد. اگر او قدرى شكيبايى مىكرد. عجايب زيادى
را از جحضرت خضرج مشاهده مىكرد.)(2)
از اين برمىآيد كه پيامبر ما صلى الله عليه وآله وسلم،
اين عجايب را ديده است!
- اين عجايب چيست؟
- دوست من نحوه اداره امور جهان توسط خداوند، و ربوبيت او
نسبتبه ما شباهتبه گلوله يخ شناور در آب دارد كه تنها يك
دهم آن براى ما قابل مشاهده است و نه دهم آن از چشم ما
پنهان است.
هر مرحله از تدبير پنهان خداوند عزوجل جنسبتبه عالمج از
مرحله قبلى شگفتآورتر و فهم آن مشكلتر است. زيرا هر
مرحلهاى با قوانينى به انجام مىرسد و با وسايلى ظهور مىيابد
كه از قوانين و وسايل مراحل قبلى ژرفتر است.
ما اگرچه نمىدانيم كه جايگاه پيامبر ما و اهل بيتش صلى
الله عليه وآله وسلم، در اين مراحل چگونه است، اما همين
قدر مىدانيم كه ايشان نور خدا در زمين هستند و خداوند هر
كارى را بخواهد به دست ايشان به انجام مىرساند.
- مثل روزى رساندن و مرگ و زندگى؟
- بله، چه مانعى دارد؟ آيا تو مىخواهى كه خداى تعالى را
از اينكه كسى را مامور انجام فعلى از افعال خود كند باز
دارى؟ و يا اينكه مىخواهى مانع عطاى او به پيامبرانش شوى؟
چه مانعى وجود دارد كه خداوند پيامبرانش
را به انجام يكى از اين امور فرمان دهد و به آنها قدرت
انجامشان را عطا كند، و آنها هم اين امور را به امر خداوند
و اذن او و نه به امر و قدرت خودشان انجام دهند. زيرا آنها
اگرچه بندگان مخلوق خداوند هستند و هيچ ارادهاى از خود
ندارند (اما ايشان بندگان گرامى خداوندند كه در سخن از خدا
پيشى نمىگيرند و هر كارى را به امر او انجام مىدهند.)(3)
- آيا در حال حاضر غير از خضر و امام مهدى كسى كه مامور به
چنين عمليات خاصى باشد يافت مىشود؟
- در بعضى روايات به نقل از حضرت موسى عليه السلام، آمده
است كه: (هنگامى كه من و خضر در كنار دريا بوديم، در مقابل
ديدگان ما پرندهاى از آسمان فرود آمد و قطرهاى از آب
دريا را با منقار خود برداشت و آن را به طرف شرق پرتاب كرد
و براى بار دوم قطرهاى از آب دريا را برداشت و آن را به
طرف غرب پرتاب كرد و براى بار سوم هم همين كار را تكرار
كرد و اين بار قطره آب را به طرف آسمان پرتاب كرد، و در
مرتبه چهارم آن پرنده قطره آب را به طرف زمين پرتاب كرد و
بالاخره در مرتبه پنجم قطره آب را در دريا انداخت. من و
خضر از اين عمل پرنده سختشگفتزده شديم و من رو به خضر
كردم و از او علت اين كار را پرسيدم اما او گفت كه من هم
نمىدانم.
همچنانكه ما در حيرت و تعجب بوديم
متوجه ماهيگيرى شديم كه در دريا مشغول ماهيگيرى بود، او رو
به ما كرد و گفت: چه شده است، آيا از كار اين پرنده در
حيرت شدهايد؟ و ما گفتيم: كه بله، همين طور است. آن مرد
گفت: من مرد ماهيگيرى بيش نيستم اما اشاره اين پرنده را
درك مىكنم، چطور شما دو نفر كه پيامبر خدا هستيد آن را
درك نمىكنيد؟ ما در جواب او گفتيم: ما جز آنچه را كه
خداوند عزوجل به ما آموخته است نمىدانيم...)(4)
از اين روايت و ساير روايات مشابه آن به دست مىآيد كه
خداوند تعالى را اولياء مورد اعتماد متعددى است كه بواسطه
آنها هر آنچه از افعالش را كه اراده كند انجام مىدهد، چنانكه
خداى تعالى در جايى فرموده است:
(لشكريان آسمان و زمين از آن خداست.)(5)
و در جايى ديگر فرموده است:
((و شمار) سپاهيان پروردگارت را جز او
نداند.)(6)
اما در اين ميان براى امام مهدى عليه السلام، در بين
لشكريان خداى تعالى و اولياء او جايگاهى برجسته و ممتاز
است.
- يعنى اينكه جايگاه امام مهدى از خضر و آن صياد برتر و
بالاتر است؟
- بله، چرا كه پيامبر ما صلى الله عليه وآله وسلم، نه تنها
از خضر عليه السلام، بلكه بطور مطلق داناتر و برتر از همه
پيامبران است و ائمه عليهما السلام، عترت پيامبر، اوصياء
او و وارثان علم او هستند و طبيعى است كه علم وصى هر پيامبر
با علم خود آن پيامبر و علم هر نائب با علم منوبعنه تناسب
دارد. به معناى اينكه وقتى ابراهيم عليه السلام داناتر و
برتر از پيامبران پيش از خود باشد پس بناچار بايد اوصياء و
جانشينان او داناتر از اوصياء و جانشينان پيامبران پيش او
باشند. بنابراين پيشوايان ما هم مىبايست از همه اوصياء پيش
از خود برتر و داناتر باشند پس ديگر تعجبى نخواهد داشت كه
بگويم آنها از خضر عليهالسلام، داناتر هستند.
دوست من، از تو مىپرسم، آيا به صداقت و عصمت پيامبر صلى
الله عليه وآله وسلم، معتقد هستى؟ يعنى اينكه اگر پيامبر
از جايگاه خود و اهلبيتش در نزد خداوند به ما خبر داد،
آيا تو مىپذيرى كه اين خبر او درست است و مشمول اين سخن
خداوند است كه: (او از هواى نفس سخن نمىگويد، نيست اين
(قرآن) مگر وحيى كه به او فرستاده مىشود.) يا اينكه همچون
بعضى از مسلمانها مىگويى كه پيامبر هم انسانى است كه از
سر خشنودى و يا خشم سخن مىگويد و گاه خودش و يا اهلبيتش
را به بيشتر آز آنچه شايسته آن هستند مىستايد؟!
- بخدا پناه مىبرم از اينكه بخواهم چنين سخنى بگويم، بلكه
مىگويم او در همه سخنانش از سوى خدا تاييد مىشود و هرگز
از سر هوا و هوس سخن نمىگويد.
- بنابراين براى تو معلوم خواهد بود كه نصوص ثابت و قطعى
دلالت دارند بر اينكه مساله پيامبر و اهل بيت او از اساس
جبا مساله ساير پيامبران و اوصياءج متمايز است. و خداوند
تعالى نور محمد و اهل بيت او را قبل از آنكه آدم را
بيافريند و روح خود را در آن بدمد، آفريد.
من ابتدا اين نصوص را در منابع شيعى ديدم اما بعدها چنين
نصوصى را در منابع برادران اهل سنت و در تاليفات بعضى از
مؤلفانى كه در حد توان سعى در كمرنگ جلوه دادن اهميت و
جايگاه اهل بيت دارند، نيز مشاهده كردم، و بتازگى نيز اين
موضوع را در مقدمهاى كه مسعودى بر (مروجالذهب) نوشته است
ملاحظه كردم، آنجا كه او بنا بر عادت تاريخنگاران از شروع
خلقت جهان بحث كرده و حديثخلقت نور محمدى قبل از خلقت آدم
را آورده است. كه اين خود دلالتبر اين دارد كه اين نصوص
در نزد تاريخنگاران شناخته شده مىباشد.
مسعودى در جلد اول از تاريخ خود روايتى را نقل كرده و در
پايان آن تصريح مىكند كه (اين را از ابوعبدالله جعفر بن
محمد، از پدرش محمد بن على، از پدرش على بن الحسين، از
پدرش حسين بن على و از امير مؤمنان على بن ابيطالب،
كرمالله وجهه، روايت كردهاند.) متن آن روايت چنين است:
از امير مؤمنان على بن ابىطالب عليه
السلام روايت كردهاند كه فرمود: (وقتى خدا خواستخلقت را
بوجود آرد و مخلوق را بيافريند و مبدعات را ابداع كند پيش
از گسترش زمين و افراشتن آسمان كه در انفراد ملكوت و وحدت
جبروت خويش بود مخلوق را چون غبارى بياراست آنگاه شمهاى
از نور خود را رها كرد تا بدرخشيد و شعلهاى از نور وى پرتو
افكند و اين نور در ميان صورتهاى نهان فراهم شد و بصورت پيمبر
ما محمد صلى الله عليه وآله وسلم درآمد و خداوند كه گوينده
عزيز است فرمود تو برگزيده منتخبى و وديعه نور و گنجينه
هدايت من پيش تو است، بخاطر تو بطحا را مسطح و آب را روان
و آسمان را بلند مىكنم و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم بوجود
مىآورم و خاندان تو را براى هدايت مىگمارم و از علم نهان
خود بهرهورشان مىكنم تا نكتهاى براى آنها مشكل نباشد و
چيزى از آنها نهان نماند و آنها را حجتخلق و نشانه قدرت و
وحدانيتخويش مىكنم. آنگاه درباره ربوبيت و خلوص و
وحدانيت از آنها شهادت گرفت و از پس اين شهادت كه گرفته شد
انتخاب محمد و آل وى را با بصيرت خلق بياميخت و به آنها
وانمود كه هدايتبا اوست و نور از اوست و امامت در خاندان
اوست تا سنت عدل از پيش مستقر شود و عذرها برخيزد آنگاه
خداوند مخلوق را در غيب نهان كرد و به مكنون علم خويش فرو
برد آنگاه علل را برگماشت و زمان را كشيد و آب را روان كرد
و كف را برانگيخت و بخار را بجنبانيد و عرش وى بر آب شناور
شد و زمين را بر روى آب بگسترد و از آب بخارى برآورد و آن
را آسمان كرد و زمين و آسمان را طاعتخواند كه پذيرفتند و
اطاعت آوردند. آنگاه فرشتگان را از نورى كه ابداع كرده و
جانها كه به وجود آورده بود بيافريد و نبوت محمد صلىالله
عليه و سلم را قرين توحيد خويش كرد و از آن پيش كه در زمين
مبعوث شود در آسمان مشهور شد. و چون خدا آدم را بيافريد
فضيلت او را بر فرشتگان بيان كرد و دانشى را كه از پيش خاص
او كرده بود عيان نمود كه وقتى نام اشياء را از او پرسيدند
همه را بدو شناسانيد و خدا آدم را محراب و كعبه و باب و
قبله نهاد كه نيكان و روحانيان نورانى را به سجده او
واداشت. آنگاه آدم را به نزد فرشتگان پيشوا خواند و او را
از وديعه خويش آگاه كرد و اهميت امانتى را كه سپرده او بود
وانمود كه همه بهره آدم از نكويى، وديعه نور ما بود كه بدو
نمود. و خداى تعالى پيوسته اين نور را به روزگار نهان داشت
تا محمد صلى الله عليه وآله وسلم را به دوران فترت علنا
فضيلت داد كه مردم را به ظاهر و باطن و سر و علن دعوت كرد
و او عليه السلام پيمانى را كه از ذر پيش از نسل گرفته شده
به ياد آورد و هركه با او موافق شد و از چراغ نور قديم
اقتباس كرد به سر آن راه يافت و كار واضح را عيان ديد و
هركه به غفلت دچار شد سزاوار غضب شد آنگاه نور را به فطرت
ما انتقال داد كه در امامان ما درخشيد كه ما نور آسمان و
زمينيم و نجات به ما وابسته است و علم نهان از ماست و
سرانجام كارها به ماست و همه حجتها به ظهور مهدى ما كه
ختم امامان و ناجى امت و غايت نور و مصدر امور استخاتمه
مىيابد كه ما افضل مخلوق و اشرف موحدان و حجت پروردگار
جهانيم و هر كه به ولايت ما چنگ زند و دستاويز ما را بگيرد
نعمتبر او فرخنده باد.)(7)
دوست من، به اين سخن خداوند توجه كن كه مىفرمايد:
بلكه به مردم براى آنچه خدا به آنان از
فزونى و دهش خويش ارزانى داشته رشك مىبرند. همانا ما به
خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و ايشان را فرمانروايى
بزرگ بخشيديم.(8)
و درباره حضرت خضر نبى مىفرمايد: (ما
او را از نزد خويش بخشايشى داده بوديم و او را از نزد خويش
دانشى آموخته بوديم.)(9)
ولى آيا به نظر تو آنچه خداوند تعالى به خضر و آل ابراهيم
بخشيده استبيش از آن چيزى بوده است كه به محمد و آل محمد
بخشيده است؟ قطعا اينطور نيست. اما خداوند تعالى در قرآن
به اين موضوع تصريح نكرده است. زيرا براى امت پيامبر و
ساير امتها اين موضوع كه محمد و خاندان او تا روز قيامت تا
به اين حد از برترى برخوردارند قابل پذيرش نبود.
و ما ملاحظه مىكنيم كه گروهى حتى نتوانستند چيزى بسيار
كمتر از اين حد از برترى را تحمل كنند و رفتار آنها با اهل
بيت پيامبر بسيار بالاتر از رفتار يك حكومتبا گروههاى
مخالف و رقباى خود بود.
دوست من! خضر به آنچه از علم باطنى به او امر مىشد مكلف
بود و موسى به آنچه از علم ظاهرى به او امر مىشد اما پيامبر
و پيشوايان ما به آنچه از علم باطنى و ظاهرى بدانها امر مىشد
مكلف بودند.
- آيا قابل تصور است كه انسانى در يك
زمان هم مكلف به علم باطنى و هم مكلف به علم ظاهرى باشد؟
با اينكه در قصه موسى و خضر ملاحظه مىكنيم كه علم ظاهرى و
باطنى نتوانستند در مدت كوتاهى با هم همراه باشند، تا آنجا
كه خضر به موسى گفت: (اينك جدايى ميان من و توست.)(10)
- از تو سؤالى دارم، آيا ممكن است كه در جيب تو پولى باشد،
و تو با اينكه احتياج دارى كه آن را خرج كنى. از خرج كردن
آن خوددارى كنى؟
- بله ممكن است، ولى آيا اين مثل اين است كه انسانى علم
باطنى داشته باشد ولى به علم ظاهرى خود عمل كند؟
- بله اين شبيه به آن است. اما از تو سؤالى ديگر دارم، آيا
اين امكان دارد كه تو بدانى فلان دوستتبزودى و در همين
سال از دنيا مىرود ولى با اين حال هيچ اثرى بر اين علمى
كه دارى مترتب نكنى؟ و آيا اين امكان دارد كه تو بر دشمنى
دشمنت، شكيبايى كنى در حالى كه مىتوانى با دعا به درگاه پروردگار
نابودى او را درخواست كنى و خداوند هم او را نابود سازد؟
قصد من از اين پرسشها اين بود كه بدانم آيا تو مىتوانى در
زمانى كه بر اسباب و وسايل غيرعادى تسلط دارى و يا مىتوانى
معجزهاى را تحقق بخشى، از آن صرف نظر كنى و با اسباب
عادى و بر طبق قوانين طبيعت مادى زندگى كنى؟
- گمان نمىكنم من چنين توانى را داشته باشم و به همين
خاطر هم مىگويم كه هيچ انسانى توان جمع كردن بين علم
باطنى و عمل به علم ظاهرى را ندارد.
- اما پيامبر و اهل بيت او به واسطه عصمتى كه خداوند
بدانها بخشيده است توان چنين كارى را دارند و همين هم وجه
افتراق آنها با ماست.
خوب، دوست من برخيز كه نشستن ما زياد به طول انجاميد...
از آن روز به بعد دوستم مرتب از جايگاه امام مهدى در نزد
خداوند و نحوه زندگى و كار او سؤال مىكرد و اين موضوع
بطور كامل فكر و ذكر او را مشغول كرده بود و ديگر ساعتها
نشستن در كنار ديوار بقيع براى او كارى دوستداشتنى شده
بود...
روزى او را ديدم كه در همان مكان نشسته است، در كنارش
نشستم و به او گفتم: دوست من، به چه فكر مىكنى؟
- تو درباره نزول فرشتگان در شب قدر براى من صحبت كرده
بودى، اما برنامهاى كه آنها به خدمتحضرت صاحبالامر عليه
السلام، عرضه كنند چيست؟
- من هم در اين باره چيزى نمىدانم،
تنها چيزى كه در اين باره مىدانم همان است كه خداوند
تعالى در قرآن فرموده است كه: (فرشتگان و روح در آن شب به
فرمان پروردگارشان از براى هر كارى فرود مىآيند.)(11)
در روايتى آمده است كه روزى عمربن الخطاب از پيامبر صلى
الله عليه وآله وسلم، سؤال كرد كه چرا قلبش به هنگام قرائتسوره
قدر بيش از هنگام قرائت ديگر سورهها دچار رقت مىشود؟ پس
پيامبر قرائت اين سوره را تكرار كرد تا به اين جمله (من كل
امر) رسيد، آنگاه به عمر گفت: آيا بعد از اين ديگر چيزى
باقى مىماند؟ و عمر در جواب ايشان گفت: هرگز!
اين حديث دلالتبر گوناگونى اوامر و امورى كه در شب قدر بر
رسول خدا و يا بر حجتخدا بر روى زمين نازل مىشود، دارد.
و از ائمه طاهرين عليهما السلام، نيز رواياتى كه در آنها
اين معنى تاييد شده و جزئياتى از آن نيز بيان شده، نقل گرديده
است.
- اين مساله بزرگى است و من به اين نتيجه رسيدهام كه ترك
تفكر در اين مساله سزاوارتر است. آيا اينطور نيست؟
- تفكر ما را به شناخت چيزهاى بسيارى
رهنمون مىسازد. اما شناخت آنچه در شب قدر نازل مىشود با
تفكر در آن حاصل نمىشود. و ما هم مكلف به شناخت آن نيستيم.
بلكه تنها بر ما واجب است كه به اين سخن خداوند كه (فرشتگان
و روح در آن شب به فرمان پروردگارشان از براى هر كارى فرود
مىآيند.)(12)
با همه عموميت و اجمال آن ايمان داشته باشيم.
- قدرى در موضوع سى نفرى كه حضرت صاحبالامر عليه السلام،
با آنها سر و كار دارد، تامل كردم و به اين نتيجه رسيدم كه
هر يك از اين سى نفر بخشى از برنامه سال را از سوى آن حضرت
دريافت مىكنند و مامور به اجراى آن مىشوند، آيا اينطور
نيست؟
- بله احتمال دارد، همچنانكه اين احتمال هم وجود دارد كه
به همراه نزول برنامه شيوه اجراى آن برنامه نيز نازل شود.
پس در مجموع براى ما امكان اينكه با فكر و انديشه خودمان
روش كار امام مهدى، ارواحنا فداه، را درك كنيم وجود ندارد.
- من در داستان خضر در قرآن تامل كردم و به اين نتيجه
رسيدم كه محور كارهاى او يارى و خدمتبه مؤمنان در امور
زندگيشان مىباشد، همچنانكه در مورد صاحبان كشتى كه آن
حضرت كشتى آنها را از تصرف شدن نجات داد و يا دو پسرى كه
حضرت خضر گنج آنها را از آسيب حفظ كرد، مشاهده مىكنيم، و
نيز از كارهاى آن حضرت دفع ضرر و گمراهى از مؤمنان مىباشد،
همچنانكه در مورد پدر و مادرى كه فرزندى ناصالح داشتند. جو
آن حضرت با كشتن پسر مانع از گمراهى پدر و مادرش شد.ج
ملاحظه كنيم.
همچنين از داستان خضر عليه السلام، اين نكته بر من روشن شد
كه او شخصى جهانگرد است و هرگز در يك مكان اقامت نمىكند.
او در واقع زمانى كه بر كشتى سوار شد، شهر و يا شهرهاى
مختلفى را قصد كرده بود و در هر مكان كار و برنامه خاصى
داشت. بنابراين مىتوان گفت كه كارهاى حضرت صاحبالامر گروهى
كه با آن حضرت هستند نيز بر محور خدمت مادى و معنوى به
مؤمنان دور مىزند و آنها نيز در يك مكان اقامت نمىكنند و
دائم در حال حركت از نقطهاى به نقطه ديگرند.
- بله همينطور است. در روايتى وارد شده است كه گنج آن دو
پسر جكه حضرت آن را از آسيب حفظ كردج در واقع لوحهاى زرين
بود كه بر آن دانش و حكمت نقش بسته بود. پس خدمتخضر به آن
دو هم خدمتى در امر زندگى مادى آنها و هم خدمتى در طريق
هدايت آنها بود.
- بنابراين معناى روايتى كه مىگويد آنها در مدينه سكونت
دارند چيست؟
- مدينه در واقع پايگاه و مقر اقامت آنهاست و اين منافاتى
با حركت دائمى و رفت و آمد آنها به نقاط مختلف ندارد. و من
از دوستم كه در كنار ديوار بقيع نشسته بود جدا شدم در حالى
كه همچنان در انديشه بود.
يار صفحه
(1)
النووى، محىالدين بن شرف، المجموع فى شرحالمهذب،
بيروت، دارالمعرفة، ج ، ص.
(2)
المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعه
لدرالاخبارالائمهالاطهار، بيروت،
مؤسسةالوفاء،1403 ق، ج13، ص 301.
(4)
المجلسى، محمد باقر، پيشين ،ج26،ص199- 200.
(7)
المسعودى، ابوالحسن على بن حسين، مروجالذهب و
معاونالجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران -
انتشارات علمى - فرهنگى، 1374، ج 1، ص 24- 25.
|