7- قرآن، كتاب هدايت انسان است: (هدىً للناس)(1). آن چه كه براى هدايت انسان، در قلمرو انسان و جامعه و هستى لازم است، بيان كرده است و قانون‏مندها و سنّت‏هاى حاكم بر آنان را يادآور شده است.(2)

قرآن، كتابى زنده و هميشگى و براى همه‏ى زمان‏ها است،(3) و چنان كه از روح(4) و هدايت‏هاى متعددى برخوردار است،(5) از ظهر و بطن (مصداق‏هاى آشكار و پنهان) و تأويل و تنزيلى هم برخوردار است. تنزيل، يعنى قرآن، درباره‏ى يك عدّه نازل شده و تأويل، يعنى عدّه‏اى كه اين آيه به آنان باز مى‏گردد.

اين معنا، از روايت امام باقر،عليه‏السّلام، به دست مى‏آيد: (لو انّ الآية إذا نزلت في قوم، ثم مات هؤلاء القوم، ماتت الآية، لما بقى من القرآن شي‏ء، ولكنّ القرآن يجرى أوّله على آخره مادامت السماوات والأرض ولكلّ قوم آية يتلوها هم من خير أو شرٍ(6)).

8 - به شهادت تاريخ و نهج‏البلاغه، دو ابر قدرت روم و ايران، مى‏دانستند كه پيامبرى از نسل اسماعيل و در جزيزة العرب ظهور خواهد كرد و بر آن جا مسلّط خواهد شد. از اين رو، به مقابله برخاستند تا چنين چيزى تحقّق نيابد و يا در صورت تحقّق، ناكام بماند.

مسعودى، در مروج الذهب، آورده است، سبب اين كه شاپور ذو الاكتاف، عربان را شكنجه مى‏داد، اين بود كه كاهنان و پيشگويان به او خبر داده بودند كه پيامبرى از عرب و از نسل اسماعيل، ظهور خواهد كرد و بر ايرانيان سلطه خواهد يافت. او، به خيال خود، مى‏خواست از ظهور چنين رسولى جلوگيرى كند.(7)

اميرالمؤمنين،عليه‏السّلام، در فرازهايى از خطبه‏ى قاصعه چنين مى‏فرمايد:

فاعتبروا بحال ولد إسماعيل و بنى إسحاق و بنى إسرائيل،عليهم‏السلام، فما أشدّ اعتدال الأحوال وأقرب اشتباه الأمثال! تأمّلوا في حال تشتتهم و تفرقهم ليالى كانت الأكاسرة و القياصره أرباباً لهم...).

حضرت، اين خطبه را پس از جنگ خوارج و پيش از جمع‏آورى نيرو براى برخورد نهايى با معاويه بيان كرده است و جامعه‏ى مسلمانان آن روز را با آگاهى به تاريخ و با توجّه به قانون‏ها و سنّت‏هاى الهى، بيم داده و راهنمايى كرده است و در پايان، از خصوصيّات تربيّتى و اخلاقى حكومت خويش، سخن به ميان آورده است.

حضرت مى‏فرمايد، تامّلوا أمرهم...، در حالت تشتّت و تفرق، وضع آنان را ببنييد. شب‏هايى كه كسراها و قيصرها بر آنان حكومت مى‏كردند. كسرا و قيصر، اولاد اسماعيل و اسحاق را از سرزمين‏هاى سرسبز و سرشار و درياى عراق كوچ مى‏دادند و در كنار خارها و گردبادها و زندگى سخت مى‏نشاندند.

پس سكونت اولاد اسماعيل و اسحاق در جريزة العرب، با هماهنگى كسرا و قيصر و همراهى آن دو شكل گرفته است. كسرا، از عرب‏هاى قحطانى وحشت داشت و روم، از يهوديان آشوب‏گر و بى‏آرام. پس اين هر دو بايد از سرزمين‏هاى خود رانده شوند و با خارها و گردبادها، گره بخورند و نتيجه‏ى اين سكونت قهرآميز و اين كوچ حساب شده، همين خواهد بود كه زندگى سربار و زمين‏گيرى را بر آنان تحميل كنند. هنگامى كه زندگى توليدى و ثروت‏مند آنان بر باد رفت و آنان مسكين شدند، حكومت‏ها، رهايشان كردند و به خودشان واگذاشتند: فتر كوهم عالة مساكين.

اين تحليل على،عليه‏السّلام، است كه با شواهد تاريخى هم مى‏خواند و به سؤال‏هاى سابق هم جواب مى‏دهد كه (چرا يهود از صهيون و بئر فاران و بيت لحم و فلسطين جدا شده؟ و چرا اولاد ابراهيم، از سرزمين ابراهيم و بين النهرين و افق‏هاى سرسبز و درياى سرشار عراق تبعيد شدند؟ و چرا حكومت ايران، از پارس و همدان و مغان دست شسته و به مدائن و تيسفون دل بسته است؟ و چرا شاپور، شانه‏هاى عرب را بسته و آنان را با مرگ و تبعيد عذاب مى‏كرده است؟).

اين همه، حكايت از طرح گسترده و كيد پنهان دارد. كيدى كه مى‏خواهد زمينه‏ى رسالت را بردارد و رسول را پيش از تولّد كه در همين عام الفيل است، نابود كند و محور توحيد و الفت و پايگاه امن و رزق عرب‏هاى وابسته و زمين‏گير و مهجور را در ميان آن سنگ‏هاى سخت و در ميان آن درّه‏هاى تنگ كه از فقيرترين درّه‏ها است و در ميان گردبادها و خارهاى سخت در هم بريزد و پراكنده سازد.

اين‏ها، حكايت از چنين جنايت ريشه‏دار و كيدپنهان و طرح ستمگرى دارد كه بايد فيل و فيلبان‏اش شكسته شود و يهودش هجرت كند و ايران و روم‏اش، همان‏طور كه رسول نفرين كرده بود - هنگامى كه از پاره شدن نامه‏اش براى كسرا خبر آورده بودند - پاره پاره و ممزق شوند كه اين برگ‏ها و ريشه‏ها اين گونه با سجّيل و سنگ‏هاى رسوب يافته و كوچك، پاره پاره مى‏شوند: (فجعلهم كعصف مأكول).

لطافت، اين است كه صاحبان قدرت را با سنگريزه‏ها، و فيل را با پرنده‏هاى كوچك نابود كند. لطافت، اين است كه فرعونى كه موسى را از نيل گرفته، در نيل غرق شود و آنانى كه براى پراكنده ساختن اولاد اسماعيل نقشه كشيده بودند، خودشان مانند برگ‏هاى پوسيده و موريانه خورده، پراكنده و نابود شوند و تحت فرمان كسانى قرار بگيرند كه آنان را سزاوارِ فرمان‏بردارى هم نمى‏شناختند و به دنبال شترها و بزها گره خورده بودند و اسير گردباد و خارها ساخته بودند.(8)

9 - بسم الله الرحمن الرحيم × ألم‏تر كيف فعل ربك بأصحاب الفيل...(9) لإيلاف قريش...(10)

اين دو سوره، شايد دو طرفِ يك سكه باشند: يكى، از عمل خدا و فعل او مى‏گويد و ديگرى، غايت اين فعل و نتيجه‏ى آن را گوشزد مى‏كند.

در سوره‏ى فيل، از كيدى خبر مى‏دهد كه دو ابر قدرت در سر داشته‏اند. اين كيد چيست؟ اين نقشه و اين برنامه كدام است؟ اينان چه مى‏خواستند كه هم چون برگ‏هاى نيم خورده شدند؟

همان‏طور كه اشاره شد، على،عليه‏السّلام، در خطبه‏ى يكصدونودودوم (قاصعه)، در يك قسمت، توضيح و تحليلى دارد: تحليلى از وضع جزيره و اوضاع بنى اسماعيل و بنى اسراييل، از اين كه چه شد كه اينان را به جزيره كوچاندند و اسراييل را در شكم آن جا كاشتند - همان گونه كه امروزه آنها را در ميان كشورهاى اسلامى كاشته‏اند - .

حضرت، توضيح مى‏دهد كه دو ابر قدرت روم و ايران، چه‏گونه برنامه داشتند تا از عربان و از يهوديان خود را خلاص كنند و اين كه بى‏جهت يهود را به مدينه سنگ قلاب نكردند، كه كيدها و نقشه‏ها در كار بود، و اِلاّ يهود چه چيزش در مدينه بود؟ آيا صهيون و يا بيت لحم و يا بئر فاران‏اش؟

فعل خداوند، در برابر كيدى است كه به گفته‏ى مسعودى در مروج الذهب، از پيش طرح‏اش را ريخته بودند و حتّى حمله‏ى شاپور ذوالاكتاف در رابطه با همان كيد بود و پراكنده كردن يهود و جمع كردن‏شان در مدينه، باز هم از همان كيد بود؛ بت‏پرستى اولاد اسماعيل، باز هم از همان كيد بود؛ فقر و جنگ و جهل جزيره باز از همان كيد بود. اين‏ها نيز از خطبه‏ى قاصعه به دست مى‏آمد.

اين، كيد اين‏ها است كه نمودارش در حمله‏ى به كعبه و شكستن وحدت مطرح مى‏شود. همين است كه در سوره، به داستان كعبه اشاره دارد، و همين است كه عبدالمطلب مى‏گويد: (للبيت ربّ يمنعك؛ خانه صاحب دارد).

در برابر اين كيد - كه از تاريكى و ضلال برخاسته بود - تضليل خد(11) قرار داشت كه دوباره آنان را به تاريكى بيندازد. كيدها، از ضلال و گُمى سر بر مى‏گيرند: (ما كيد الكافرين إلاّ فى ضلال)(12)، كيد، از اين جا بر مى‏خيزد و از اين تاريكى بيرون مى‏آيد و او است كه اين كيدِ از تاريكى برخاسته را دوباره به تاريكى بر مى‏گرداند. كسانى كه نقشه مى‏كشند، به خاطر سياهى و ظلمتى است كه در آن قرار گرفته‏اند. در نتيجه، پس از اين گُمى و پس از اين بن‏بست و سياهى است كه آنان را با پرنده‏ايى كوچك خورد مى‏كنند. آن صاحبان قدرت و نيروهاى عظيم، اين‏گونه، با پرنده‏هاى كوچك، نابوده مى‏شوند، و اين، طبيعى است؛ چون، كسانى كه از مرز خود بيرون رفتند و از حدود فراتر آمدند، ناچار بايد ضربه بخورند و تمام نيروهاى هستى اين سركوبى را مى‏توانند عهده‏دار شوند: (للّه جنود السماوات والأرض)(13) و (إن ربك لبالمرصاد)(14). آنان، با آن همه كيد و برنامه و قدرت و نيرو، به اين گونه، در سياهى و تاريكى مى‏مانند و مانند برگى نيم خورده، رها مى‏شوند و آنان كه قرار بود از ميان بروند، به هم مى‏رسند و الفت مى‏گيرند. آنان كه نه زمين بر ايشان مى‏روييد و نه آسمان بر سرشان مى‏باريد و نه راه امنى داشتند و نه انس و الفتى، به هم پيوسته مى‏شوند و با آن كه نقشه‏ها براى نابودى‏شان كشيده بودند كه گرسنه بمانند و با ترس بميرند، از همان گرسنگى به آنان غذا داد و از همان ترس به آنان امن بخشيد.

اين همه، با نشانِ خداى بخشنده‏ى مهربان بود كه مى‏خواست تا قريش پراكنده را به الفت اجتماعى و الفت اقتصادى برساند و در سفرهاى زمستانى و تابستانى به هم نزديك‏شان كند.

پس اگر بنا باشد در برابر طاغوت‏هاى فريب‏كار و مكّار و در برابر اين اربابان، ربّى و معبودى گرفت، آن معبود چه كسى باشد؟ جز همو كه طاغوت‏ها را چون برگ نيم خورده كرد، و پراكنده‏ها را به الفت رسانيد؟ (فليعبدوا ربّ هذا البيت)(15). با شكست فيل و همراهان فيل و با شكست كيد و طرح وسيع آنان، الفت اجتماعى و الفت اقتصادى حاصل شده است، ولى هدايت و دعوتى لازم است تا الفت اساسى را شكل بدهد و پراكنده‏ها را جمع كند و اينان را در برابر قدرت‏هاى حاكم بياورد و محكومان را به حكومت برساند و ضعيف‏ها را پيشوايان قدرت بسازد.

آن چه اين الفت نهايى را فراهم مى‏سازد، شناخت و عشق و عبوديّتى است كه در مغز و قلب و وجود عارفِ عاشقِ عابد مى‏نشيند، و هوس‏هاى نهفته و جلوه‏هاى دنيا و وسوسه‏هاى پنهان و آشكار را مهار مى‏كند، و همين است كه دعوت نهايى، دعوت به عبوديّت است.

پس بايد عبد چنين ربّى بود و او را حاكم گرفت: ربّى كه خوف و فقر آنان را تبديل كرده است. نمى‏گويد: (آمن خوفهم)، بلكه مى‏گويد: (آمنهم من خوف)(16)؛ يعنى، از ترس به آن امن بخشيد و از گرسنگى به آنان غذا داد. همان كه باعث ترس و گرسنگى شده بود، با تربيّت پيامبر، به امن و سرشارى رسيد.

اگر اين مستضعف‏ها و ضعيف شده‏گان، به قدرت رسيدند و اگر اين سايه‏هاى بى‏رمق، آفتاب را به دست گرفتند، پس بايد به قدرتى ديگر، در دل اين ضعف، ايمان آورد و بايد به محور امنى در اين وسعت ترس و هراس، روى آورد و بايد به غناى ريشه‏دارى، همراه اين فقر گسترده تسليم شد: (فليعبدوا ربّ هذا البيت)(17).

 

 

 

 


يار صفحه


(1) بقره: 185.

(2) ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شى‏ء) (نحل: 89).

(3) امام باقر،عليه‏السّلام: يجرى كما يجرى الشمس والقمر. تفسير برهان، ج 1، ص 19، ج 1.

(4) أوحينا إليك روحاً من أمرنا). (روح)، در روايت، به فهم قرآن تفسير شده است.

(5) هدىً للناس، هدىً للمؤمنين، هدىً للمتقين، هدىً للمحسنين.

(6) تفسير برهان، ج 1، ص 21، ح 7. روايات فراوانى در ج 92 بحارالأنوار، ص 78 وجود دارد.

(7) مروج الذهب، ج 1، ص 282 - 279 و ج 2، ص 30 - 29 و ص 277.

(8) نك: تطهير با جارى قرآن، على صفايى حائرى، ص 313.

(9) فيل: 1.

(10) قريش:1.

(11) تضليل: أي تصير إلى ضلال. (ألم يجعل كيدهم فى تضليل) أى: ألم يجعل كيدهم في تصير إلى ضلال.

(12) غافر: 25.

(13) فتح: 4.

(14) فجر: 14.

(15) قريش: 3.

(16) قريش: 4.

(17) قريش: 3.