|
قاعدهى لطف ايجاب مىكند كه در ميان جامعهى ما، امامى
باشد كه محور حق و باطل بوده و جامعه را از خطاى مطلق باز
بدارد . از همين رو، مىگوييم اجماع حجت است . قاعدهى لطف
به اين معناست كه رييسى در ميان مردم باشد و رييسى كه نمىتواند
نسبتبه جامعه، بىتفاوت باشد . اگر همهى آنها بر بتپرستى
جمع شوند و او حرف نزند يا براى شرك جمع شوند و حرف نزند،
مىگويند قاعدهى لطف تمام نيست . اصل معنا اين است كه
بايد در ميان جامعه، يك انسان كامل و رييس مطلقى باشد و
مراقب جمعيت، باشد كه اينها به طور مطلق، گمراه نشوند .
همين اندازه كه بر گناه و خلاف و باطل، اجماع نكنند، براى
ما كافى است . اگر تفصيل آن را بخواهيد، در كشف القناع عن
حجتية الاجماع است كه دوازده برهان براى قاعدهى لطف آورده
است . اگر مختصر آنها را مىخواهيد، در جلد سوم المحصول
است .
عقل مىگويد: امكان اين براى خدا هست و هيچ مانعى هم ندارد
. از همين طريق، اجماع را حجت دانسته است . راه مبانى
كلامى مهدويت از اين طريق و اين معنا ايجاب مىكند كه در
هر زمانى بايد امامى وجود داشته باشد; چون اختلاف بشر هميشگى
است . حال كه اختلاف بشر هميشگى است، بايد يك ميزان الحق و
الباطل باشد كه دست كم اجماع بر باطل نكنند . و اگر پيغمبر
اكرم فرموده: لا تجتمع امتى على الضلال، اگر صحيح باشد
براى همين است . در واقع يك نفر كاملى در ميان ما هست كه
نگذارد.
حال به يك مبناى كلامى منقول(1)
ديگر مىپردازيم كه مىتواند در مهدويت نوعى، مفيد واقع
شود . گرچه مهدويت نوعى از نظر ما باطل است و ما معتقديم
مهدويت در شخص حضرت مهدى عليه السلام مجسم است . آن مبنا
اين است كه ما در قرآن مىبينيم كه خدا، دو نوع ولى در
ميان مردم دارد; ولى ظاهر و ولى مخفى . چنان اين ولى، مخفى
بوده كه حتى نبى رسمى، آن را نمىشناخته است . داستان سوره
كهف را بنگريد . البته ما خضر را نمىگوييم; چون خضر در
قرآن نيست . مصاحب موسى را مىگوييم . آنجا مىبينيم كه
حضرت موسى عرض مىكند: پروردگارا! يك نفر براى من برسان كه
من از او بهره بگيرم . وقتى موسى خدمت او مىرسد، مىگويد:
من آمدهام، على ان تعلمن مما علمت رشد(2)
بىكار هم نبوده است . فقط براى بعد هم ذخيره نشده است، در
همان زمان هم فعاليت داشته است . شايد او دو سه ساعتبيشتر
با حضرت موسى نبوده، ولى در همين دو سه ساعت، خدمات عظيمى
براى جامعه كرده است . كشتى را نجات داد . البته جورى
سوراخ كرد كه صاحب كشتى نديد . اگر ديده بود كه نمىگذاشت
تصرفى كند . اين كشتى هم خالى نبود; چون كشتىاى كه مىخواهد
راه بيافتد، خالى نيست . زورقهايى بود كه مىرفت . او به
گونهاى سوراخ مىكند كه آب مىگيرد، ولى غرق نمىكند .
بين سوراخ كردن تا اينكه ملك ببيند، چند كيلومتر بعد
فاصله داشته است . مىخواسته آب بالا بيايد و ملك كشتى را
ببيند كه پر از آب است و بگويد: اين به چه درد مىخورد،
ولش كن . اين چه ولى غايبى است كه موسى هم نمىشناسد .
مسالهى كشتن آن پسر كه از حيطهى فكر ما بيرون است . آخر
چگونه قصاص قبل از جنايت ممكن است؟ البته ما به همهى اينها
جواب گفتهايم . در اين هم تصرفى كرد و موسى هم متحير شد
كه: شما آدم مىكشى؟
اقتلت نفسا زكية بغير نفس لقد جئتشيئا نكرا .(3)
از نظر موسى كه آن مقام را نداشته، مشكل است . ديوار را
ساخت:
تحته كنز فاراد ربك ان يبلغ اشدهما . .
. الى آخر .(4)
در تاريخ انبيا، دو نوع ولى بوده; ولى ظاهر و ولى غايب .
ما نديديم يك سنى به اين ولايت اشكال كند . و حالا آيا اين
مساله دليل بر افضليت مصاحب موسى بر موسى ستيا اينكه
موسى افضل است، اما آن ولى يك ولايتخاص داشته است؟ كلمهاى
امام اميرالمومنين على عليه السلام در نهج البلاغه دارد به
اين مضمون:
اللهم لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة
اما ظاهرا مشهودا او خائفا مغمورا .(5)
كلام حضرت معلوم مىكند كه اين يك چيز استمرارى بوده است .
حالا قرآن يكى را براى ما خبر داده است كه همان داستان
مصاحب موسى باشد . چه مانعى دارد كه الآن حضرت مهدى جزء
اولياء باشد مانند مصاحب موسى . بىكار هم نيست، بلكه شب و
روز كار مىكند .
در آخر، يك قصهى كوچكى براى شما بگويم . ما در تهران
مركزى به نام دارالتحفيظ القرآن الكريم داريم . من ديدم در
شيعه، يك نقيصهاى هست . آمديم در سال 1350، اين
دارالتحفيظ را در خيابان ايران، پشت مجلس فعلى تاسيس كرديم
. 18 تا قارى را تربيت كرده بودم كه الان قارىهاى معروفى
شدهاند . سال 1356 گفتيم كه اينها را براى عمره به مكه
ببريم . حدود دو يا سه جزء قرآن را حفظ كرده بودند . از
عبدالباسط و منشاوى، تقليد مىكردند . من هم گفتم حالا كه
مىروم عمره يك مقدار كتاب ببرم . كتابهايى با قطع كوچك
را در چمدانم جمع كردم . اين 18 نفر را هم همراه خود برده
بودم كه اينها را ببريم تا در مكه و مدينه و مدرسه و
تلويزيون و راديو، قرآن بخوانند . زمان شاه بود و روابط هم
آن موقع بد نبود . به جده رسيديم و هواپيما بالا بود .
گفتم: من بروم پايين، اين كتابها را از ما مىگيرند .
همان جا گفتم: يا رب المهدى! خودت كتابهاى ما را نجات بده
. آمديم و من به هر كدام از اين بچهها گفتم: چمدانها را
ببريد از آن گمرك رد شويد . همه رد شدند و من اين طرف
مانده بودم . همه تعجب مىكردند كه چرا آقا نمىآيد ما را
سوار ماشين كند و ببرد؟ من ديدم كه ديگر بايد اين چمدانها
را ببرم . كشيدم و آوردم روى سكو گذاشتم . مىخواستم باز
كنم كه مامور كه گچى در دست داشت (براى ضربدر زدن به عنوان
علامت كنترل) گفت: اين ديده شده است . ضربدر را ببين .
ديدم روى چمدان، ضربدر خورده است . اين را كس ديگر ديده،
دو سه نفر مامور كنترل بودند . اين تصرفات هست، چه از جانب
خود حضرت يا ابدال و دوستان حضرت .
اينها همان مبانى است كه تا اينجا عرض كرديم . بله، ممكن
استيك امام ظاهرى باشد، ولى غايبى هم باشد . مانعى ندارد
. من اين را فقط براى اين آوردم كه گاهى، نبى هم ولى غايب
را نمىشناسد و در جامعه اثر مىگذارد . پس مبانى نقلى ما
دو تا شد، با اين تكملهاى كه در آخر گفتيم تا يك مقدار
براى آقايان شيرينتر باشد .
نكتهاى در پايان عرض كنيم و بحث مبانى
در اين مجلس تمام شود، مسالهى غايت است . جهان براى چه
خلق شده است؟ فعل خدا بىغايت نيست . اين را به آن مبانى
عقلانى امام زمان عليه السلام اضافه مىكنيم كه در واقع
بيان سوم خواهد شد . اشاعره معتقدند كه افعال خدا غايت
ندارد; چون اگر غايت داشته باشد، محتاج مىشود كه براى
غايت، آن كار را انجام دهد . ولى معتزله و اماميه معتقدند
كه فعل خدا بدون غايت نمىتواند باشد . اگر بدون غايتباشد،
عبث لازم مىآيد . افحسبتم انما خلقناكم عبثا .(6)
اشتباه اشاعره اين است كه خيال مىكنند غرض به فاعل بر مىگردد
. ولى نمىدانند كه گاهى غرض عايد بر فاعل نيست . غرض، غرض
خود فعل است . فعلش بىغرض نيست، نه اينكه خود خدا غرضى
داشته باشد . فرق استبين اينكه بگوييم خدا غرض دارد; چون
آن وقت تكامل لازم مىآيد و نقص دارد . يك موقع مىگوييم:
فعلش عبث نيست . بشر را آفريده است تا از نطفه به كمال
برساند و اين كمال، غرض فعل است نه غرض فاعل . آقايان چون
فلسفه خواندهاند، مىدانند كه اگر غرض به فاعل برگردد،
نشانهى نقص فاعل است . اما اگر به فعل برگردد اين نقص
نيست . ما كه در خدا قائل به اغراض هستيم، مىگوييم: غرض،
غرض فعل است نه فاعل . ليخرج الفعل من العبثية . اين جهان
براى كه آفريده شده؟ اين جهان براى حيوانات درنده، كمالى
نيست . مسلما كمال بايد يك كمال عقلانى باشد كه فاعل آن
فعل، خدا باشد و آن را درك كند . خلاصه، يك موجود كاملى
باشد . فعلا اين موجود كامل در روى زمين، بشر است . البته
همهى بشر نمىتوانند غرض خدا باشند; چون بين اين بشر،
افراد غاصب و درنده خيلى است . مثلا صدام . آيا مىتوانيم
بگوييم كه غرض از فعل خدا، صدام است؟ ناچار بايد بگوييم
جهان براى انسان كامل خلق شدهاست . انسان كامل هم مراتب
دارد . هم ممكن است مرتبهى ضعيفهاش، هدف باشد . هم ممكن
است مرتبهى قويهاش . ولى اگر مرتبهى قويهاش ممكن است،
چرا خلق نكند؟ منتها اگر دنيا با غايتباشد و فعل خدا
غايتى باشد، بايد اين جهان در دامن خود، انسان كاملى را پرورش
دهد; چون جهان براى او خلق شده است . اگر مىگويد:
سخرلكم ما فى السموات و ما فى الارض .(7)
مانع ندارد لكم بگويد . مثل اين است كه دربارهى بنىاسراييل
مىگوييد:
و جعلكم ملوكا .(8)
بنى اسراييل كى ملوك شدند؟ بنى اسراييل
دو سه تا ملوك شدند، ولى به همهشان مىگويد: و جعلكم
ملوكا . فعل را به همه نسبت مىدهد . اين و سخرلكم هم
انسانهاى پاكدامن و كاملاند كه بقيه در پرتو آنها نان
مىخورند . انسان كامل، مراتب دارد . مرتبهى كاملش،
مرتبهى امامت است . اگر معصوم اينگونه نباشد، فعل يا
غايت ندارد يا اينكه غايت كامل ندارد؟ لقد كرمنا بنى آدم
و حملناهم فى البر و البحر .(9)
طبيعت آدم را تكريم بخشيد، ولى گاهى بشر از اين تكريم بهره
نگرفت . خودش را در اسفل سافلين قرار داد . چكيدهى سخن
اينكه در اين مجلس، سه برهان عقلانى را براى هدويتبيان
كرديم . اول اينكه فيض معنوى است و محروميت ما ظلمى بر
ماست . دوم، قاعدهى لطف . سوم، انسان كامل غرض آفرينش است.
(البته غرض از فعل است، نه غرض از فاعل .)
پرسش: آيا هر خلقتى كه صورت مىگيرد، لازم است انسان كاملى
باشد؟
پاسخ: بله . خلقت ادامه دارد، خلقت انتها ندارد . مسلما هر
خلقتى كه صورت مىگيرد، بدون غايت نيست، مگر اينكه عالم
منظومهى شمسى فرو نشيند . سه بيان هم دربارهى مبانى
كلامى نقلى طرح شد . يكى، روايات اثنى عشر با آن شرايط كه
گفتيم . دوم، رواياتى كه دربارهى خود حضرت مهدى عليه
السلام است . سوم، وقتى به قرآن و كلام حضرت مهدى عليه
السلام مراجعه مىكنيم، مىبينيم كه هميشه اولياء ظاهر
نبودند . گاهى ظاهر و گاهى مخفى بودهاند . هيچ مانعى
ندارد كه امام زمان عليه السلام جزو اولياى مخفى باشد .
به هر حال ما بايد خيزش علمى بيشترى دربارهى حضرت ولىعصر
عليه السلام داشته باشيم . هم از نظر تاريخ، هم از نظر
آيات و روايات و بيشتر از نظر تاريخ . اين نه به معناى اين
است كه گذشتگان ما كوتاهى كردهاند . بينى و بين الله، در
قرن چهارم كه شيخ صدوققدس سره، كمال الدين را نوشته، پاسخ
همهى اين شبهات در آنجا هست . بعدها هر كسى، هر چه نوشته،
از او گرفته است . شيخ طوسى هم كتاب الغيبة خود را از او
گرفته است . او اساس را آوردهاست . اخيرا هم كتاب منتخب
الاثر در آمده كه كتاب خوبى است .
پرسش: آيا ما به امام، اضطرار داريم؟
پاسخ: اگر گفتيم امام، غايت فعل است، قطعا اضطرار است .
فعل بدون غايت، لغو است و كار لغو از خدا سر نمىزند.
پرسش: مىتوان گفت; امامى هست مثلا آبى وجود دارد، اما من
تشنهام نيست؟
پاسخ: چنين خيال نمىكنم، امروزه نه
تنها ما، كه جهان هم تشنه است . به جهت اينكه غايت اين
جهان، امام زمان عليه السلام است و اگر اين غايت نباشد،
جهانى نيست . آن روايات كه مىگويد: بيمنه رزق الورى،(10)
به اين معناست كه اينها غايت فعلاند . جهان تشنه هستيا
نيست، دليل نمىشود . جهان، تشنهى پيغمبر اكرم صلى الله
عليه و آله هم نبود . عربها مىگفتند: برو، ما تشنه
نيستيم، با اين حال، خدا او را فرستاد . گاهى شما خود را
نمىشناسيد و اشتهاى كاذب را با اشتهاى صادق مخلوط مىكنيد
. عربها مىگفتند: ما نيازى نداريم . شما جايى ديگر برويد
. كما اينكه به حضرت لوط گفتند: اگر اين كار را نكنى، ما
تو را از اين كشور بيرون مىكنيم يا تو را رجم مىكنيم .
اشتها نداشتن، دليل بر بطلان نيست . ما نيازهاى خودمان را
نشناختهايم .
السلام عليكم و رحمةالله و بركاته .
يار صفحه
(1)
مطلب
ذكر شده صرفا براى رفع استبعاد غيبتحضرت مهدى
عليه السلام است .
(5)
نهج
البلاغه، عبده، ج 3، ص 186، كلمات قصار، شماره 147
.
(10)
دعاى
عديله، مفاتيح الجنان .
|