عدل عالمگير

از خواسته هاى فطرى بشر، آزادى در سفر و در حضر است؛ به هر جا كه مى خواهد بتواند برود و هر جا مى خواهد بماند، بتواند بماند. اين خواسته، در اين زمان انجام پذير نيست.

تعدد كشورها، مرزهاى جغرافيايى، قدرتهاى گوناگون، مانع رسيدن بشر، بدين خواسته فطرى اش است.

سفر، گذرنامه مى خواهد، اذن خروج مى خواهد تا بتوان از مرز هوايى يا دريايى و يا زمينى خارج شد.

به هيچ كشور نمى توان داخل شد، مگر آن كه حكومتش اجازه دهد و گذرنامه را ويزا كنند. خارجيان حق ندارند، بدون اجازه دولت، در كشورى سكونت كنند، حق ندارند در آن كشور به كار پردازند و زندگى كنند، مگر آن كه از دولت اجازه بگيرند و پروانه كسب داشته باشند.

اين خواسته بشر در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى، تحقق پذير است و بيقين روزى خواهد رسيد كه بشر بدين خواسته مى رسد، چون خواسته همگانى است و امكان پذير.

مرزها برداشته خواهد شد، كشورها، كشورى واحد خواهند شد، دولتها و حكومتها، حكومتى يگانه خواهند شد، و شرق و غرب در اختيار همه افراد قرار خواهد گرفت.

از خواسته هاى فطرى بشر، مساوات نژادى و عنصرى است، تا سپيد بر سياه برترى نداشته باشد، تا اروپايى بر آفريقايى تسلط نداشته باشد، تا عرب بر عجم، فارس بر ترك، پارسى بر هندى، تقدم نجويد.

اين خواسته نيز در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى، محقق مى شود؛ چون خواسته همگانى است و امكان پذير.

از خواسته هاى طبيعى بشر، مساوات فقير است با غنى، اين خواسته نيز در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى، تحقق پذير است.

الغاى سلطه قوى بر ضعيف و مساوات آنها در حقوق، از خواسته هاى همگانى خلق است و در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى محقق مى شود. عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى، آرمان خلق عالم است.

حكومتى كه پايه اش بر عدل و داد، نهاده شده است.

اين حكومت، حد و مرز ندارد و بشر را از زندانى شدن در شهرى و يا كشورى نجات خواهد داد.

مرزهاى كشورها براى انسانها، طبيعى نيست و مصنوعى است و ساخته شده دولتهاست، نه خلق و مردم.

در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى، تبعيضات نژادى وجود ندارد؛ چون حكومت مردم است نه حكومت نژاد و نه حكومت گروهى خاص. عدل عالمگير قوى و ضعيف نمى شناسد، ضعيف از مردم است؛ چنانچه قوى نيز از مردم است و هر دو با يكديگر مساوات دارند.

حكومت واحد جهانى، حكومت يك تن نيست، حكومت يك حزب نيست، حكومت خلق است و قدرت در دست مردم است و نه در دست حزب و نه در دست يك تن يا چند تن.

مرزبندى كشورها و تبعيضات نژادى به سود دولتهاست، نه به سود مردم.

اين پديده ها از كوتاهى فكر ريشه مى گيرد هنگامى كه زمامداران بشر، انسانهاى كامل شدند، اين پديده ها از جهان زدوده مى شود.

چه وقت؟ وقتى حضرت مهدى بيايد و عدل عالمگير را بر پا كند و آن را براى خلق جهان ارزانى بدارد و خلق را به خواسته اش ‍ برساند.

حضرتش در اين حكومت، مانند يكى از مردم جا دارد و زندگانى مى كند و راهنما و مجرى قانون است.

عدل عالمگير به وسيله زور و قدرت امكان پذير نيست و حكومت زور - بر فرض بر قرار شدن - دوامى نخواهد يافت. حكومت زور ماندنى نيست و از ميان خواهد رفت.

حكومت سوسياليستى شوروى كه در بخشى از جهان بر قرار بود، وقتى كه در حد اعلاى قدرت بود و قويترين دستگاه امنيتى جهان را در اختيار داشت، متلاشى گرديد، چون حكومت عدل نبود، چون خواسته خلق نبود.

قيامهاى شخصى و دسته جمعى پى در پى ملتها، نخواهد گذارد، حكومت زور باقى بماند. حكومت جهانى، وقتى باقى مى ماند كه داراى عدلى عالمگير باشد؛ وقتى دوام مى يابد كه خواسته خود مردم باشد و مطلوب خلق.

در اين صورت، خود مردم ضامن بقاى آن و پشتيبان آن خواهند بود.

حكومت جهانى، بشرى است، حكومت ملى نيست و اختصاص به نژاد و عنصرى ندارد و ملتى را بر ملت ديگر، ترجيح نمى دهد.

در اين حكومت، به پارلمان جهانى نيازى نيست؛ زيرا خلق جهان در كشورهاى جهان از نظر خواسته و اخلاق و عادات و افكار و رفتار و پسند و ناپسند، متباين هستند؛ پسنديده نزد مردمى، ناپسند، نزد مردم ديگر است.

اكثريت در آن تحقق پيدا نمى كند و قانونى به تصويب نمى رسد.

آيا قانون واحد، مى تواند شامل متباينات و پسند و ناپسندها باشد؟!

و اگر پارلمان جهانى به كليات مشترك اخلاقى و انسانى پسنديده كند، جنبه تشريفاتى خواهد داشت و مقنن نخواهد بود.

و به همين نظر، ارتش واحد جهانى نيز دوامى نخواهد يافت؛ چون اختلافات زبانى و نژادى و قومى موجب درگيرى ميان افراد آن خواهد بود و سرانجام، از هم پاشيده مى شود. ارتش براى دفاع از دولتى بيگانه است و در زمان حكومت واحد جهانى دولت ثانى وجود ندارد؛ پس بدان احتياجى نيست. حكومت واحد جهانى داراى دو قوه است : قضايى و اجرايى. آن هم در آغاز تشكيل، تا عدل عالمگير پياده شود، تا قانونى كه از سوى خداى خلق براى خلق تصويب شده، اجرا گردد.

ولى سرانجام اين دو قوه هم منحل مى شود، چون اختلاف قضايى در ميان خلق وجود نخواهد داشت، خلق خواهد بود و خلق، مردم خواهند بود و مردم. نزاع و خلافى ميان آنها نخواهد بود و نياز به قوه قضاييه و قوه مجريه بر طرف مى شود و خود مردم، مجرى قانون مقدس الهى خواهند بود و تجاوزى از طرف كسى به كسى نخواهد شد.

ساليان درازى است كه فكر حكومت واحد جهانى در مغز دانشوران و متفكران بشر راه يافته و نخستين گام براى آن پس از جنگ جهانى اول به صورت ((جامعه ملل )) برداشته شد، ولى به عللى چند نتوانست كارى انجام دهد كه يكى از آن علل، فقدان قوه مجريه بود. در نتيجه، موسولينى رهبر كشور ايتاليا، با خونريزى، كشور حبشه را بلعيد و جامعه ملل نتوانست از آن جلوگيرى كند.

پس از جنگ دوم جهانى، دومين گام به نام ((سازمان ملل)) برداشته شد كه از قوه مجريه نيز برخوردار بود و ارتش تحت اختيار داشت.

ولى نتيجه اى براى سعادت بشر از آن حاصل نگرديد. هنوز ظلم و ستم اسرائيل بر مردم فلسطين باقى است. سياه پوستان آفريقا از ظلم سفيد پوستان مى سوزند و مى سازند. صربها در شكم اروپا، به كشتار مردم بى گناه ادامه مى دهند. حكومتهاى ديكتاتورى فردى يا حزبى بر مردم كشورشان مى تازند و ملتها در آتش ظلم و ستم دولتها مى گدازند.

اعضاى مجمع عمومى سازمان ملل، نماينده ملتها نبوده و نيستند بلكه فرستاده دولتها هستند. نمايندگان انتصابى هستند، نه انتخابى و برگزيده.

براى پنج دولت بزرگ حق و تو در رد تصميمات شوراى امنيت قائل شده اند. اين حق، به زيان خلق جهان است، چنانچه به زيان خود دولتهاى بزرگ نيز هست؛ چون و توى يكى از آنها مطابق دلخواه چهار دولت ديگر نخواهد بود. اين حق را تصويب كردند تا استالين ديكتاتور شوروى در سازمان ملل شركت كند و فوق قوه اجرائيه سازمان و شوراى امنيت باشد.

اين گام نيز، مانند گام نخستين، دردى از دردهاى خلق جهان را درمان نكرد. متفكران بشر، براى تشكيل حكومت جهانى واحد، گفته اند كه بايستى اين حكومت بر پايه چهار اصل بر پا شود.

1 - قوه مقننه عالمى كه پارلمان جهان باشد و همه ملتهاى جهان در آن عضويت داشته باشند؛

2 - شوراى عالى اجرايى كه به منزله هياءت دولت بوده و مجرى قوانين پارلمان جهانى باشد؛

3 - قوه قضاييه عامه و جهانى؛

4 - ارتش جهانى كه در اختيار شوراى عالى اجرايى باشد.

ولى اين چهار اصل، گونه اى است از تئورى كه قابل پياده شدن نيست. تشكيل پارلمان جهانى - بر فرض كه با انتخاب ملتها صورت گيرد مادام كه يك زبان جهانى كه همگان بدان آشنا باشند - ممكن نيست، اختلاف زبان ملتها و نا آشنا بودن هر نماينده اى به خصوصيات زبان نماينده ديگر، مشكل بزرگى است كه قابل حل نخواهد بود.

قانون به چه زبان نوشته شود كه همگان آن را بفهمند، تا مورد تصويب قرار گيرد و قضات بتوانند در دادگاه بنصوص آن استناد كنند؟

پس نخست، بايستى زبان جهانى درست شود، سپس پارلمان جهانى تشكيل گردد. هنوز زبان جهانى همه كس دان در ميان بشر پيدا نشده و بسيار بعيد است كه در آينده پيدا شود؛ آن هم زبانى كه قانون، بدان زبان نوشته شود.

اشكال زبان در تشكيل شوراى عالى اجرايى نيز هست. شركت كنندگان در آن، به چه زبان سخن گويند تا به مقاصد يكديگر پى برند؟ تصويبنامه ها به چه زبان نوشته شود؟

تشكيل قوه قضاييه عامه نيز خالى از اشكال نيست؛ چون قضاوت پايه هاى متعدد دارد و اين قوه بر كدام پايه قرار مى گيرد؟

يك پايه دستگاه قضايى، احقاق حق است و پايه ديگر، فصل خصومت. كدام يك بايستى پايه قضاوت عامه قرار گيرد؟ قضاوتهاى فاشيستى گونه اى است، قضاوتهاى سوسياليستى گونه اى ديگر، قضاوتهاى دمكراسى مباين با هر دو.

مجازات اعدام، محل اختلاف دستگاههاى قضايى است؛ يكى مى گويد بايستى باشد و ديگرى مى گويد نبايستى باشد.

در نظر يك قاضى، كارى، گناه به حساب مى آيد و قاضى ديگر آن را گناه نمى داند. حصول مالكيت و اسباب آن نيز مورد اختلاف دستگاههاى قضايى است.

به ارتش جهانى نيز، در اين حكومت، نيازى نيست؛ زيرا كه ارتش، مدافع دولتى است در برابر دولت ديگر. وقتى كه دولتها يكى شدند، وجود ارتش ضرورى نخواهد بود. در آغاز تشكيل اين حكومت، به وجود چنين ارتشى است تا بتوان آن را در تمام جهان بر قرار كرد، ولى منجر به خونريزى بسيار خواهد شد و ساليانى دراز ادامه خواهد يافت معكوس خواهد داد.

حكومت واحد جهانى، تحقق پذير نيست، مگر در صورتى كه ملتها خواستار آن باشند و آن وقتى است كه عدل عالمگير به وسيله حاكم عادلى بر قرار شود. اين حكومت، مطلوب طبيعى و عقلى همه افراد بشر خواهد بود، و بدون خونريزى و دستگاههاى امنيتى است.

اين حكومت كه در كشورى بر قرار گردد و عدل در آن پياده شود، ملتهاى همسايه از آن آگاه مى شوند و يكى پس از دگرى، الحاق خود را بدان اعلام مى دارند. كشورهاى دور دست كه از آن آگاه شدند، بدان ملحق مى شوند و در جرگه دولتهاى مشترك العداله داخل مى شوند. عدالت، از تعصب نژادى مطلوبتر است.

عدل عالمگير، عدل بعدى است :

عدل دولت بر ملت؛ عدل ملت بر ملت؛ عدل ملت بر دولت.

عدل دولت بر ملت، عبارت است از عدل تخلف از قانون، كه فاقد زورگويى و استثمار ملى خواهد بود و قانونش قانونى است كه به تصويب الهى رسيده باشد؛ خدايى كه همه افراد بشر را مى شناسد و به خصوصيات همگان آگاه است.

عدل دولت بر ملت، مانند حكومت على عليه السّلام. ولى حكومت آن حضرت پايدار نماند. چون فاقد بعد سوم بود كه عدل ملت بر دولت باشد.

آيا ناكثين و قاسطين و مارقين، عدالت پيشه بودند؟!

آيا اهل كوفه، با على عليه السّلام به عدالت رفتار كردند؟ و رهنماييهاى حضرتش را براى جنگ و صلح به كار بستند؟

عدل ملت بر ملت، وقتى محقق مى شود كه ظلم و ستم شخصى از ميان افراد ملت بيرون رود. عدل ملت بر ملت بر قرارى راستگويى و درستكارى در ميان خود افراد است كه هيچ يك از آنها در نهان و آشكار به دگرى ظلمى نكند و ستمى روا ندارد. اين است تكامل ملى و رشد افراد.

اين وقت است كه قوه قضاييه از كار مى افتد و درهاى دادگسترى بسته مى شود. اين حكومت، ازلى نيست، ولى ابدى و جاودان خواهد بود و تا جهان بر پاست و بشر بر گستره زمين، قدم بر مى دارد، اين حكومت باقى خواهد بود. آرى، عدل عالمگير ازلى نيست، ولى ابدى است.

در اين حكومت، مرزهاى مصنوعى جغرافيايى كه دولتها تاءسيس كرده اند، برداشته مى شود و حكومتهاى نژادى و منطقه اى - به هر شكلى كه باشند - از ميان مى روند. ديكتاتورى سياه، ديكتاتورى سرخ، حكومت اكثريت به نام دموكراسى، در اين حكومت حل مى شوند. آنچه كه بايستى به سراغش رفت، بعد سوم عدالت است كه عدل ملت بر ملت باشد؛ يعنى گسترش عدل در ميان خلق و آن در صورتى است كه وجدان انسانى فرد بر او قاضى و حاكم باشد و خود، پليس خود باشد تا از ارتكاب جرم و گناه دورى كند و اين حقيقت بجز ايمان به خدا، راه دگرى ندارد.

خداى عادل روز واپسين را در انتظار نيكوكاران و گنهكاران قرار داده است، و مقصود از حكومت مذهب همين است و جز اين نيست كه پايه اش بر بعدهاى سه گانه عدالت بر قرار باشد و پايه آن بر ايمان بر مبداء و معاد.

حكومت مذهب، حكومت خود است بر خود، و دمكراتيك ترين حكومتهاست چنانچه در حكومت حضرت على ديده شد. لازم نيست كه بعد سوم عدالت همگانى شود و همه افراد بشر چنان باشند. همان اندازه كه بخشى از مردم چنين شدند و شماره آنها به عددى برسد كه بتوانند پرچم عدل را در زير سايه حاكمى عادل در اهتزاز در آورند، آغاز عدل عالمگير در جهان بشريت خواهد بود.

حضرت مهدى، پرچم عدل را در جهان خواهد بر افراشت و خوشبختى و آسايش همگانى خلق جهان را براى هميشه، تاءمين خواهد كرد.

و آن وقتى است كه شماره ياران با وفايش به عددى كه مورد احتياج است برسد و مردانى نيكوكار در زير سايه بزرگمردى بزرگوار قرار گيرند.

حكومت الهى در جهان

شماره حكومتهاى الهى كه تاكنون در جهان تشكيل شده، بسيار ناچيز است و قابل قياس با شماره حكومتهاى بشرى نيست.

شماره حكومتهاى بشرى از ميليونها متجاوز است، در حالى كه شماره حكومتهاى الهى از عدد سه تجاوز نمى كند و داوم نيافته است؛ چون بشر لياقت اين حكومتها را نداشته و فاقد بعد دوم عدالت و بعد سوم آن بوده : عدل ملت بر ملت و عدل ملت بر دولت.

تاءسيس حكومت الهى و داوم آن، روزى است كه بشر لياقت آن را داشته باشد و بعد دوم و سوم عدالت را دارا باشد و قرآن از آن خبر مى دهد و از آن به ((عباد صالحون)) تعبير مى كند:

((و لقد كتبنا فى الزبور من الذكر اءن الارض يرتها عبادى الصالحون)).

عباد صالحون - كه وارث زمينند - همان مردمى هستند كه داراى بعد دوم و سوم عدالت هستند. در نتيجه، حكومت الهى سه بعدى و عدل عالمگير در جهان بر پا مى شود و ابدى و جاويدان مى گردد. از لفظ ارض، استفاده مى شود كه نخستين حكومت الهى در جهان كه پس از توفان نوح تشكيل گرديد، حكومت حضرت يوسف پيغمبر در مصر بود. اين حكومت، محبوبترين و پاكيزه ترين حكومتهاى سرزمين مصر بود.

پايه اين حكومت بر دو چيز قرار داشت :

رنج بردن يوسف و زندانى شدن او و مقاومت و پايدارى اش در تقوا؛

ديگر، شناخت حضرتش نزد مردم به فضيلت و درستى و امانت.

يوسف تا دم مرگ رفت، به قعر چاه انداخته شد، مانند برده اى زر خريد، به قيمت ناچيزى فروخته شد، از پدر و مادر دور افتاد و از رحمت آن دو محروم گرديد. به ديار غربت افتاد و چون بردگان در خانه فرمانفرماى مصر قرار گرفت و دم نزد و مقاومت و پايدارى كرد.

از اين جا رنج دوم حضرتش آغاز شد و آن عشق شديدى بود كه همسر خواجه اش به وى پيدا كرد و شبانه روز از وى تقاضايى داشت كه يوسف پاك، از انجام آن تقاضا، اجتناب مى ورزيد.

وقتى كه آن زن از بر آورده شدن تقاضايش محروم گرديد، كينه يوسف را در دل گرفت و او را نزد شوهر، به خيانت متهم كرد و سپس ‍ براى چند سال او را به زندان انداخت و اين، رنج سوم و چهارم يوسف بود. عشق آن زن به يوسف و اباى يوسف از انجام دادن تقاضاى او و اصرار آن زن و پايدارى يوسف، شهرت يافت و زبانزد خاص و عام گرديد. ولى نتيجه اى خوب داد و آن شناخت يوسف به تقوا و فضيلت بود.

سرانجام، يوسف از زندان نجات يافت و بر تخت حكومت مصر نشست. و بزرگترين خدمت تاريخ را به مردم مصر كرد و مصريان را از گرسنگى و خطر مرگ نجات داد. و دعوت به توحيد و يگانه پرستى را براى نخستين بار، در تاريخ بشر، پس از توفان نوح آغاز كرد.

از ويژگيهاى حكومت الهى يوسف، خوددارى حضرتش از انتقام و پاكيزه بودن روحش از كينه بود. از ستمكارانش و ظالمانش انتقال نگرفت و آنها را بنواخت و مورد عفو قرار داد.

دومين حكومت الهى در جهان، حكومت ((طالوت )) بر اسرائيليان بود. طالوت، كسى بود كه از سوى خدا به فرمانفرمايى اسرائيليان منصوب گرديد. بزرگمردى بود بسيار دانشمند، قوى و شجاع و از اسرار نهانى جهان آگاه بود.

اسرائيليان در بدبختى و ذلت و خوارى به سر مى بردند. از پيامبرشان خواستند كه از خدا بخواهد حاكمى براى آنها تعيين كند تا در زير سايه اش جهاد كنند و از ذلت و خوارى نجات يابند.

پيامبر عظيم الشاءن، تقاضاى آنان را در پيشگاه الهى عرضه داشت و مورد قبول مقام حضرت احديث قرار گرفت و طالوت را به حكومت و فرمانفرمايى آنها منصوب كرد چون بعد دوم و بعد سوم عدالت را فاقد بودند، نخست با نصب طالوت مخالفت كردند! در صورتى كه منصوب حق بود! گفتند در ميان ما كسانى هستند كه از طالوت براى حكومت شايسته ترند ولى اين مخالفت به جايى نرسيد. طالوت با شايستگى كامل زمام امور كشور را در دست گرفت.

حضرت حق، طالوت را براى چنين روزى ذخيره كرده بود و ناشناس در ميان اسرائيليان مى زيست. دانش و قدرت بدنى كه خدايش ‍ به طالوت عطا كرده بود، او را رهبرى دانا و توانا ساخته بود. ولى باز هم اسرائيليان نسبت به طالوت نافرمانى كردند و اين عطيّه بزرگ الهى را مطيع و منقاد نبودند. در جبهه جنگ از فرمانش سرپيچى كردند؛ در عين حال پيروزى نصيب طالوت گرديد و اسرائيليان از ذلت و خوارى، نجات يافتند.

مقام طالوت آن قدر قداست و عظمت داشت كه ((داود)) پيامبر در زمره سرداران وى بود و پس از او مقام سلطنت و وى عطا شد و پس از داود پسرش ((سليمان )) از اين منصب مقدس برخوردار گرديد. ولى چون امتش فاقد بعد دوم و سوم عدالت بودند، اين حكومت دوام نيافت و به جايش، حكومت بشرى بر قرار گرديد.

سومين حكومت الهى در جهان، حكومت حضرت على عليه السّلام بود كه فقدان بعد دوم و سوم عدالت در مردم، موجب شد كه حضرتش را بكشند و مورد نفرين آن حضرت قرار گيرند. نفرين آن حضرت چنين بود:

((پروردگارا! مرا از اين مردم بگير)) كه شومترين نفرين در تاريخ بشر بود.

آنچه كه در اين حكومتهاى سه گانه الهى جلب نظر مى كند، سه گونه بودن اين حكومتهاست كه هر كدام رنگ خاصى داشتند. از اين استفاده مى شود كه حكومت عدل و حكومت الهى، رنگ خاص و شكل مخصوصى ندارد، و قوام آن حكومت به عدل است و بس؛ به هر شكلى كه حكومت اداره شود. خواه جمهورى باشد، خواه سلطنتى، خواه داراى مجلس سنا و شورا باشد، خواه نباشد؛ مقصود، اقامه قسط و بر پايى عدل است و بس.

اين حكومتهاى سه گانه، سه رنگ بودند، ولى در حقيقت يك رنگ داشتند و آن رنگ عدالت بود كه هر سه رنگ، در آن قرار داشت.

يوسف در حكومت مصر، پادشاه نبود، چون به صريح قرآن، پادشاه مصر كس دگر بود. يوسف فرمانفرماى مصر بود، ولى ديكتاتور و خودكامه نبود، حكومتش دموكراسى نبود؛ چون دموكراسى، حكومت اكثريت است و اقليت در آن محروم و محكوم اكثريت است.

حكومت يوسف، حكومت عدل بود كه حكومت همه ملت است.

طالوت در حكومتش پادشاه بود و سلطنتش انتصابى بود و از جانب خدا منصوب شده بود، و فرماندهى جنگ را شخصا به عهده گرفت و پيروز شد و نبوغ نظامى خود را نشان داد، و ذلت و خوارى را از اسرائيليان بگرفت، و عزت و سربلندى را به آنها ارزانى داشت.

آرى، حكومت عدل، عزت و سربلندى مى آورد.

حضرت على عليه السّلام حكومتش انتخابى بود و تنها كسى است در ميان خلفاى راشدين كه در اثر انتخاب عمومى به حكومت رسيد؛ حضرتش، نخست انتخاب شد، سپس با او بيعت كردند.

خلفاى سه گانه كه پيش از آن حضرت حكومت كردند، با بيعت به حكومت رسيدند؛ آن هم بيعتى كه نهانى ميان چند نفر قرارش ‍ گذاشته شده بود.

انتخابى بودن حكومت حضرت على عليه السّلام، از نظر مردم است، وگرنه حضرتش از سوى خداى بشر به فرماندهى كون و مكان نصب شده بود و ولايت تكوينى و تشريعى در اختيارش بود و پذيرش حكومت ظاهرى، براى اقامه عدل بود. حضرت على عليه السّلام خودش عدل بود كه به صورت بشر در آمده بود.

حكومت حضرت مهدى، چهارمين حكومت الهى در جهان است و حكومت حضرتش، عين حكومت پدرش حضرت على است، با اين تفاوت :

حكومت پدرش على، محدود به زمان و مكان و موقتى بود، چون بشر آن روز ابعاد ثلاثه عدالت را نداشتند.

ولى حكومت حضرت مهدى، حكومت جهانى و جاويدانى است؛ چون بشر در آن زمان داراى بعدهاى دوم و سوم عدالت هستند كه به تعبير قرآن ((عباد صالحين )) ناميده شده اند.

حكومت مهدى مانند حكومت پدرش على عليه السّلام از انتخاب برخوردار است، ولى نه انتخاب اصحاب حل و عقد و نه انتخاب مردم يك كشور، بلكه انتخاب مردم جهان. و انتخابش مشتمل بر دو مرحله است : انتخاب نوعى و شخصى.

انتخاب نوعى، هم اكنون محقق است كه همه مردم جهان آرزوى ظهورش را دارند. انتخاب شخصى، پس از ظهور آن حضرت واقع مى شود.

پيروزى بدون خونريزى

از ويژگيهاى حكومت الهى حضرت مهدى، پيروزى بدون خونريزى است. و حمام خونى كه جهانگيران جهان از قبيل اسكندر و چنگيز و تيمور براى كشور گشايى به پا كردند، در حكومت جهانى حضرت مهدى منتفى است.

حكومت حضرت مهدى، جهانگيرى و جهانگشايى نيست، بلكه جهانبانى و جهانمدارى است و اين ويژه حكومتهاى الهى است كه در هر سه حكومتها تحقق داشته و قدرت حكومت، با مهر و رحمت همراه بوده است.

به يقين روزى خواهد رسيد كه حكومت الهى حضرت مهدى، جهان و جهانيان را زير پوشش خود قرار خواهد داد بدون آن كه خونريزى در كار باشد، بشر به حسب فطرت از آغاز پيدايش خود، خواهان بر پايى عدل بوده و هست ولى اين خواسته فطرى، براى بر پايى حكومت عدل كافى نيست.

چنانچه حكومت عدل را با زور سر نيزه نمى شود به پا كرد؛ چون ظلم به جز ظلم نخواهد زاييد و قداست هدف، مبرر وسيله نخواهد بود. ولى هنگامى كه خواسته فطرى بشر، اشتداد پذيرفت و به مرتبه شوق رسيد و فاعليت پيدا كرد، آن وقت است كه زمينه براى بر پايى حكومت عدل عالمگير مهدى آماده شده است.

اشتداد خواسته فطرى بشر، وقتى است كه ظلم و ستم بسيار شود و بشر از آن به تنگ آيد تا خواسته فطرى او فاعليت پيدا كند و او را بر انگيزد كه شب و روز در راه پيدا كردن عدل گام بر دارد و موانع رسيدن به آن را يكان يكان از ميان بردارد. تا به هدف برسد.

در اين هنگام، قائدى توانا و بزرگوار و شناخته شده، قدم در ميان خواهد گذارد و حكومت عدل را بر پا خواهد كرد.

و نخستين حكومت عدل در نقطه اى از جهان بر پا خواهد شد و درخشندگى پيدا خواهد كرد و همسايگان از آن آگاه خواهند شد. يكان يكان به سويش مى شتابند و الحاق خود را به حكومتش اعلام مى دارند. نوبت به جهانيان مى رسد و ملتهاى جهان از آن استقبال مى كنند و با جان و دل مى خواهند كه در ظل حكومتش قرار گيرند.

چنين حكومتى درست برخلاف جهانگيرى جهانگشايان خواهد بود؛ چون آنها مى خواهند كشورهاى ديگر را تسخير كنند و ملتها با آنها مى جنگند و از خود دفاع مى كنند و پيروزى جهانگشا، با خونريزى محقق مى شود.

بر پا كننده عدل را ملتهاى جهان، خواستارش هستند تا در ظل حمايتش قرار گيرند. و پيروزى عدالت به دست مهدى در سراسر گيتى محقق مى شود و حكومت الهى به جاى حكومتهاى بشرى مى نشيند و جهان پر از عدل و داد مى شود و خواسته همگانى خلق، تحقق مى پذيرد.

خداى خلق هم وعده و مژده داده است كه چنين روزگارى خواهد آمد. از ويژگيهاى خاص حكومتى الهى آن است كه در اين حكومتها اقليت و اكثريت وجود ندارد؛ همگان در آن يكسانند و حكومت، حكومت مردم است. پيدايش اقليت و اكثريت در حكومتها، يا نژادى است و يا مذهبى، مساوات نژادى، اقليت و اكثريت نژادى را از ميان بر مى دارد؛ چنانچه عدل شمولى، اختلافات مذهبى را مى شويد و به دريا مى افكند.