|
نخستين سفير
نخستين فرد ايشان جناب ابوعمرو عثمان بن سعيد عمرى است كه از تاريخ
ولادت و روز وفاتش اطلاعى در دست نيست.
اين مرد بزرگ، ستاره درخشان علم و فضيلت و عقل و كياست و بزرگوارى
بود؛
ماهى بود كه از سه خورشيد هدايت كسب نور كرده و به عاليترين مرتبه
دانش و بينش رسيده بود.
در يازده سالگى به شرف خدمتگزارى حضرت هادى عليه السّلام نايل شده
بود و همچون خانه زادى در خدمت آن حضرت قرار داشت.
پس از رحلت آن حضرت، در خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب بود و
از اين سعادت برخوردار. و پس از آن حضرت، نزديكترين كس به وجود
مقدس حضرت صاحب الامر بود و به افتخار نيابت خاص و سفارت ويژه آن
حضرت منصوب گرديد.
اين مرد بزرگ به لقب ((سمان روغن فروش )) نيز ملقب بود؛ چون روغن
فروشى راپيشه ساخته بود تا حكومت وقت به قريب و منزلت و منصب او از
سوى مقام مقدس امامت پىنبرد.
بدهكاران بيت المال، بدهى خود را به خدمتش تقديم مى داشتند و او آن
را در انبان روغن مى نهاد و به حضور مقام مقدس امامت ارسال مى داشت.
ستايشهايى كه از سوى مقام مقدس امامت درباره اش رسيده، مى رساند كه
يك فرد عادى مى تواند به عاليترين مرتبه انسانيت و به بالاترين
درجه از دانش و بينش برسد و نظير اين ستايشها، درباره غير او و پسرش
ديده نشده است.
حضرت هادى عليه السّلام درباره اش فرموده :
((عمرى، ثقه و محل اعتماد من است. راستگو و ديندار است. امين من و
درستكار و راستگفتار است؛ آنچه بگويد از من گفته و آنچه به شما
ابلاغ مى كند، از من ابلاغ مى كند)).
اين كلام را حضرت هادى در وقتى درباره اين مرد بزرگ صادر فرموده كه
عمرش از بيست و اندى سال تجاوز نكرده و افتخار جوانان است.
دانشمندى عالى مقام به نام ((احمد بن اسحاق )) به حضور حضرت هادى
عليه السّلام شرفياب مى شود و عرض مى كند:
مولاى من ! از حضور حضرتت دورم و كمتر مى توانم به خدمت برسم؛ پس
از كه طلب دانش كنم و سخن چه كسى را بپذيرم و قول كه را قبول كنم و
امر كه را اطاعت كنم؟ حضرتش فرمود:
((عمرى، ثقه است و امين؛ آنچه مى گويد از من مى گويد و آنچه به شما
مى رساند از من مى رساند)).
نظير اين كلمات و توثيقات از حضرت عسكرى عليه السّلام نيز درباره
جناب عمرى صادر شده است.
حضرتش در توقيعى كه براى ((اسحاق بن اسماعيل )) صادر كرده، چنين
فرموده است :
((از اين شهر خارج مشو تا عمرى را ببينى كه خدا از او راضى است و
من از او راضى هستم. او را ببين و سلام كن و او را بشناس، و او هم
تو را بشناسد.
او پاكيزه است و امين، درستكار و عفيف و پاكدامن است. به ما نزديك
است.
راه او، راه خداست. آنچه از بيت المال از گوشه و كنار مى رسد و
براى او فرستاده مى شود، به دست او مى رسد و او به ما مى رساند و و
الحمدلله كثيرا)).
در وقت ديگر، حضرت عسكرى درباره اش فرموده است :
((عمرى ثقه است و محل اطمينان من در حيات من و در ممات من )).
از اين كلام معجز نظام، استفاده مى شود كه جناب عمرى در سخن خطا
نداشته، حقگو و حقيقت گو بوده و اين سخن مانند كارت سفيدى است كه
از آن حضرت براى او صادر شده است.
از كلمه ((در ممات من )) نيز استفاده مى شود كه حضرتش مى دانسته كه
جناب عمرى پس از وفات آن حضرت نيز حيات دارد و به زندگى ادامه مى
دهد و در اثر وفات آن حضرت، منصبش تغيير نمى كند.
((احمد بن اسحاق )) دانشور عالى قدر قم، پس از وفات حضرت هادى عليه
السّلام به خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب مى شود و خواسته
خود را عرضه مى دارد و آنچه كه به پدر بزرگوار عرض كرده بود، به
پسر بزرگوار و قائم مقام پدر نيز عرض مى كند و تقاضاى خود را تكرار
مى كند.
حضرت عسكرى بدو مى فرمايد:
((عمرى، ثقه پدرم و امين پدرم بوده و ثقه من و امين من است. در
حيات من، آنچه براى شما مى گويد، از من مى گويد و در ممات من آنچه
بگويد از من مى گويد و آنچه به شما ابلاغ مى كند از من ابلاغ مى
كند)).
مقام مقدس جناب عمرى به جايى رسيد كه حضرت هادى و حضرت عسكرى عليه
السّلام، اين دو امام عظيم الشاءن، او را واجب الاطاعة و
فرمانفرماى جميع شيعه قرار دادند و پيروان حق را ماءمور به اطاعتش
گرداند، چنانچه درباره اش فرمودند:
((سخن او را گوش كنيد، اطاعتش كنيد؛ چون ثقه است و امين )).
حضرتش در جاى ديگر اعلام فرمود:
((همگان بدانيد، عثمان بن سعيد عمرى، وكيل و نماينده و سفير من است
و پسرش محمد بن عثمان، وكيل و نماينده و سفير فرزند من مهدى عليه
السّلام است )).
وقتى ديگر گروهى از ارادتمندان حضرت عسكرى عليه السّلام در حضور
حضرتش شرفياب بودند و شماره ايشان به چهل تن مى رسيد. اينان مى
خواستند از حجت خدا بر خلق، پس از آن حضرت بپرسند؛ چون فرزندى براى
حضرتش سراغ نداشتند.
جناب عمرى كه حضور داشت، خواست مقصود آنها را بيان دارد؛ از جا
برخاست و عرض كرد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله ! مى
خواستم از شما چيزى بپرسم كه شما در اين پرسش از من آگاهتر هستيد.
حضرت فرمود: ((بنشين )) و پرسش او گفته نشد.
آن گاه، حضرتش فرمود: ((كسى بيرون نرود و همگان حضور داشته باشند)).
سپس فرمود: ((آمده ايد از من بپرسيد كه حجت خدا بر خلق، پس از من
كيست؟)).
همگان گفتند: آرى.
در اين هنگام، بزرگوار پسرى از در درآمد كه چهره درخشنده اش گويا پاره
اى از ماه بود و از هر كس به حضرت عسكرى عليه السّلام شبيه تر و
مانندتر بود.
پس آن گاه حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود:
((اين است امام شما و حجت خدا بر خلق، پس از من؛ اوست خليفه من
براى شما، پس از من. او را اطاعت كنيد و يك كلام باشيد و پراكنده
نگرديد؛ مبادا هلاكت در دين يابيد. ولى از اين پس شما او را
نخواهيد ديد تا وقتى كه عمرى دراز يابد.
شما از عمرى آنچه مى شنويد بپذيريد، سخنش را قبول كنيد؛ او نماينده
امام شماست و اختيار در كف اوست )).
تنى چند از ارادتمندان حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب حضور حضرتش
بودند.
در اين هنگام، خادم شرفياب شد و عرض كرد:
گروهى ژوليده مو و گردآلوده از سفر رسيده، بر در خانه هستند.
حضرت فرمود:
((اينان از شيعيان يمنى ما هستند. برو عثمان سعيد عمرى را خبر كن و
بياور)).
خادم، اطاعت كرد و جناب عمرى شرفياب شد.
حضرتش بدو فرمود:
((تو نماينده من هستى، ثقه نزد من هستى، امين در مال خدا هستى؛ برو
نزد اين يمنى ها و آنچه از بيت المال آورده اند بگير)).
جناب عمرى اطاعت كرد و مرخص شد.
حاضران، خدمت آن حضرت عرض كردند: ما عمرى را از بهترين شيعيان شما
مى دانستيم. از اين فرمايشى كه درباره اش فرموديد: كه وكيل شما و
ثقه نزد شماست، مقام و منزلت او نزد ما افزوده گشت.
حضرت فرمود: ((گواه باشيد كه عمرى وكيل من است و پسرش محمد، وكيل
پسر من، مهدى شماست )).
جناب عمرى مى رود و بيت المال را از يمنيان مى ستاند؛ به هر جايى
كه بايستى برساند، مى رساند و به هر كسى بايد بدهد مى دهد و يمنيان
شرفياب مى شوند و از فيض سعادت حضرت عسكرى عليه السّلام برخوردار
مى گردند.
جناب عمرى پس از حضرت عسكرى زنده مانده و نيابت خاصه حضرت ((بقية
الله )) را دارا بوده است.
سخن حضرت عسكرى عليه السّلام كه فرمود: ((از اين پس او را نخواهيد
ديد))، شايد اشاره به غيبت آن حضرت و اين سخن ((تا وقتى كه عمرى
دراز يابد))، اشاره به ظهور آن حضرت باشد.
و هر دو از اخبار غيبى آمده است كه از آن مقام مقدس صادر شده است.
((محمد، پسر ابراهيم مهزيار اهوازى )) چنين مى گويد:
هنگامى كه مرگ پدرم فرا رسيد، بيت المالى را كه نزد او بود به من
داد و نشانه اى داد كه جز خدا كسى از آگاه نبود و به من گفت : اين
مال را بگير و به كسى كه اين نشانه را گفت بده.
من از اهواز به بغداد رفتم و در كاروانسرايى منزل گزيدم. مردى در
غرفه مرا كوفت برايش گشودم. داخل شد و نشست و گفت : من ((عثمان بن
سعيد عمرى )) هستم.
بيت المالى كه نزد توست و آورده اى، بده، و آن نشانه را كه هيچ كس
نمى دانست، داد و مقدار مال را هم گفت. من به او دادم و امانت را
به امين آن رسانيدم.
((ناصر الدوله حمدانى )) به نام حسين به حكمرانى شهر قم تعيين مى
شود و سپاهى از سوى خليفه در اختيارش قرار مى گيرد تا شورش قميان
را سركوب كند و آنها را به اطاعت در آورد. چون قميان از ايرانيان
اصيل بودند، با ماءموران خليفه سر سازگارى نداشتند و پيوسته با
خليفه وقت در حال جنگ و ستيز بودند.
حسين، سپاه را بر مى دارد و به سوى شهر قم راهى مى شود. در راه،
قصد شكار مى كند و در تعقيب شكار از سپاهيانش دور مى شود تا به
رودى مى رسد كه هر چه به سير ادامه مى دهد، رود پهنتر مى شود.
در اين هنگام با شهسوارى روبرو مى شود كه بر اسب سياهرنگى سوار بود
كه خالهاى سپيد داشت و عمامه اى از خز سبز بر سر نهاده بود و سر و
گردنش را پوشانيده بود و تنها ديدگان درخشنده اش پيدا بود و موزه
هاى قرمز رنگى به پا كرده بود.
شهسوار بزرگ اسلام، ناصرالدوله را به نام حسين خطاب مى كند و مى
فرمايد:
((چرا از ناحيه انتقاد مى كنى و چرا خمس مالت را به اصحاب من نمى
دهى؟)).
ناصر الدوله كه مردى رشيد و قوى بود، از شنيدن اين خطاب بر خود مى
لرزد عرض مى كند: يا سيدى ! آنچه فرمايى اطاعت مى كنم.
سپس حضرتش مى فرمايد: ((به جايى كه مى روى، دچار مشكلى نخواهى شد.
براحتى و آسايش داخل قم خواهى شد و بهره اى بسيار خواهى برد و
بايستى خمس مالت را به مستحقش بپردازى )).
حسين، عرض مى كند: به چشم، اطاعت مى كنم و مى شنود كه حضرتش مى
فرمايد:
((برو كه كاميابى و موفقيت در انتظار توست )). ديگر حضرتش را نمى
بيند و آنچه مى جويد نمى يابد تا نزد سپاهيانش بر مى گردد و اين
ديدار را فراموش مى كند.
ناصر الدوله، با سپاه به سوى شهر قم حركت مى كند و آماده جنگ است.
هنگامى كه نزديك شهر مى رسد و قميان از آمدنش آگاه مى شوند، به
استقبالش مى آيند و دوستى اظهار مى دارند. ناصرالدوله، تعجب كرده
به كاوش مى پردازد. قميان مى گويند: با دگران ستيزه مى كرديم؛ چون
بر خلاف ما بودند، ولى ميان ما و تو خلافى نيست.
به شهر داخل شو و به كار پرداز.
ناصرالدوله، داخل قم مى شود و حكومت را در دست مى گيرد و به امارت
مى پردازد. و بيش از آنچه در انتظارش بوده، سود بسيارى مى برد.
هنگامى كه معزول مى شود و به بغداد باز مى گردد و كسان به ديدنش مى
آيند، جناب عمرى نيز از او ديدن مى كند. پس از دخول در مجلس، بالا
دست همه مى نشيند و خود ناصرالدوله را زير دستش قرار مى دهد كه از
اين كارش، ميزبان ناراحت شده و خشمگين مى گردد.
جناب عمرى، نشست خود را در اين ديدن، طول مى دهد، به طورى كه همگان
مى روند و او تنها مى ماند و ناصر الدوله از اين كار نيز ناراحت مى
شود.
در اين هنگام كه ناصرالدوله تنها بود، جناب عمرى به وى مى گويد:
ميان من و تو رازى است نهانى كه آشكارش مى سازم.
حسين مى گويد: از آن پرده بردار.
جناب عمرى مى گويد: صاحب اسب سياه خالدار مى فرمايد:
((ما به آنچه وعده داده بوديم، عمل كرديم، تو هم به وعده خود عمل
كن )).
ناصرالدوله، خاطره چندين ساله گذشته به يادش مى آيد و بر خود مى
لرزد و عرض مى كند: اطاعت مى كنم.
از جاى بر مى خيزد و جناب عمرى را به غرفه اموال مى برد و صندوق
هاى زر و سيم را در اختيار جناب عمرى مى گذارد و مى گويد: آنچه حق
بيت المال است، بردار.
جناب عمرى، يكايك صندوقهاى زر و سيم را تخميس مى كند و خمس آنها را
بر مى دارد و اندوخته اى را كه حسين فراموشش كرده بود، به يادش مى
آورد و حسين آن را نيز در اختيار جناب عمرى مى گذارد. آن جناب، خمس
آن را نيز بر مى دارد و مى رود.
((احمد دينورى )) عازم سفر حج مى شود و مقدارى از بيت المال را كه
نيكوكاران به وى به امانت داده بودند، همراه بر مى دارد تا به
صاحبش برساند.
هنگامى كه احمد به شهر سامره مى رسد، بدون سابقه قبلى، كسى نامه اى
به او مى دهد كه مشتمل بر رسيد بيت المال و تفصيل آن بوده است،
بدين قرار:
مجموع آن كه در كيسه هاى متعدد قرار دارد، شانزده هزار دينار است و
از فرستنده هر كيسه و مقدار موجود در آن، خبر داده شده بود.
و نيز جامه هايى را كه آورده بود، ناميده شده بود. سپس امر شده
بود:
((به هر كس كه جناب شيخ عمرى فرمود، آنها را بپرداز)).
اضافه بر اين، در نامه، از چيزهايى خبر داده شده بود كه جز خدا كسى
از آنها خبر نداشت. احمد، اطاعت را پيشه مى سازد و امر حضرتش را
امتثال مى كند.
حضرت عسكرى به جماعتى از شيعيان فرمود: ((شهادت بدهيد كه عثمان بن
سعيد عمرى، وكيل من است و پسرش محمد، وكيل فرزندم مهدى است )).
((از عثمان بن سعيد بپذيريد، هر چه به شما گفت و امرش را اطاعت
كنيد. او خليفه امام شماست )).
دومين سفير
دومين سفير كبير حضرت صاحب الامر، جناب ((ابوجعفر محمد بن عثمان بن
سعيد عمرى )) است كه از هر جهت قائم مقام پدر گرديد، بلكه در زمان
پدر نيز از اين منصب مقدس برخوردار بود.
وى دانشمند بزرگى است كه از دو درياى علم و دانش حضرت عسكرى عليه
السّلام و حضرت صاحب الامر، بلاواسطه كسب فيض كرده و بهره ور گرديد
و از حضرت هادى عليه السّلام نيز به وسيله پدر بزرگوارش، كسب دانش
و بينش نموده است.
جناب ابوجعفر، در علم و تقوا و فضيلت به مقام رسيد كه در زمان حيات
پدرش به مقام مقدس مرجعيت از سوى حضرت عسكرى منصوب شد و پنجاه سال
راهنماى اهل حق بود. وفاتش در ماه جمادى دوم سال 305 هجرى قمرى در
بغداد رخ داد.
توقيع تسليت
هنگامى كه جناب عمرى وفات يافت، توقيعى مشتمل بر تسليت از طرف حضرت
صاحب الامر براى پسرش جناب ابوجعفر صادر گرديد كه بخشى از آن چنين
بود:
((انا لله و انا اليه راجعون. ما در برابر خواست حضرتش تسليم بوده
و هستيم و رضا به قضايش داشته و داريم.
پدرت، سعادتمند زيست و ستوده از دنيا رفت. خدايش رحمت كناد و با
دوستانش محشورش گرداناد.
پدرت، پيوسته در كار دوستان خدا كوشا بود و در آنچه كه موجب قرب و
نزديكى به خدا بود، ساعى. خدا رويش را سپيد گرداند و از لغزشهاى او
بگذرد)).
در بخش ديگر از توقيع، چنين آمده بود:
((خدا پاداش تو را در اين غم بسيار گرداند و نيكو فراموشى دهد.
غمزده گشتى و ما نيز غمزده شديم. فراقش، ما و تو را به وحشت انداخت.
خدا او را در جايى كه هست، خشنود كند و مسرور سازد. از كمال سعادت
آن مرد، داشتن فرزندى مانند توست كه جاى او را پس از او بگيرد و
قائم مقام او شود و برايش رحمت فرستد.
و من مى گويم : حمد خداى را كه مردم خوشدلند كه تو در جاى او قرار
دارى و به آنچه كه خداى عز و جل به تو داده و در تو نهاده است.
خدا تو را يارى كند و نيرومند سازد و زير بازويت را بگيرد و براى
تو سرپرست و نگهبان باشد و شبان و كارگشايت گردد)).
فرمان سفارت
پس از وفات جناب عمرى، توقيعى براى ((محمد پسر ابراهيم مهزيار))
رسيد، و آن مشتمل بود بر فرمان سفارت كبراى جناب ابوجعفر محمد بن
عثمان. اينك نص آن :
((پس از ابوعمر، پسرش جاى اوست. خداى نگهدارش باشد او در زمان پدر،
هميشه مورد اعتماد ما بود. خدا از او راضى باشد و خشنودش سازد و رو
سپيدش گرداند. او نزد ما جانشين پدر است و قائم مقام او خواهد بود.
به امر ما امر مى كند و به گفته ما عمل مى كند. خدا دوستش بدارد.
تو به فرمان او باش و بدان كه روش ما با او چنين است )).
((عبدالله بن جعفر حميرى )) مى گويد:
عمرى كه وفات يافت، به همان خطى كه در زمان او براى ما مى رسيد،
توقيعى رسيد كه فرزندش ابوجعفر، قائم مقام او گرديده است.
و نيز در توقيعى كه براى ((اسحاق بن يعقوب )) صادر شد، چنين آمد:
((محمد بن عثمان، كه خدايش از او و پدرش راضى باشد، ثقه و مورد
اعتماد من است و نامه او نامه من است )).
عالم بزرگ و افتخار جهان اسلام شيخ طوسى (قده ) چنين مى گويد:
مشايخ و بزرگان شيعه، همگان بر اين عقيده هستند كه ((عثمان بن
سعيد)) و پسرش ((محمد بن عثمان )) هر دو عادل بوده اند. و پدر كه
وفات كرد، پسرش ابوجعفر محمد بن عثمان، پدر را غسل داد و آنچه در
كفن و دفنش بايسته و شايسته بود، انجام داد. عموم شيعه او را عادل
و ثقه و امين مى دانستند، چون از نصّى كه از حضرت عسكرى عليه
السّلام درباره ثقه بودنش و امانتش صادر شده بود، آگاه بودند.
حضرت عسكرى، همگان را فرمودند كه در احكام شرعيه به او و به پدرش
رجوع كنيد.
پس از مرگ عثمان، در عدالت محمد اختلافى نبود و به امانت و درستى
او شك و ريبى راه نيافت، توقيعاتى كه از حضرت صاحب الامر عليه
السّلام در زمان او صادر مى شد، به همان خطى بود كه در زمان پدرش
صادر مى شد. شيعه در زمان او بجز او كسى را مرجع و ملجاء نمى
دانستند، چون معجزات آن حضرت به دست او ظاهر مى شد و بر بصيرت شيعه
مى افزود.
جناب ابوجعفر، داراى كتاب و تاءليفاتى بوده و بهره هايى كه از حضرت
عسكرى عليه السّلام و از حضرت صاحب الامر عليه السّلام برده، آنها
را نوشته به ضميمه آنچه از پدرش عثمان تعليم گرفته بود بر آنها
افزوده و اين كتابها پس از وفاتش در اختيار جناب ((حسين بن روح ))
قرار گرفته بود.
قبرش را به دست خودساخت
((على دلال قمى )) مى گويد: روزى به خدمت جناب ابوجعفر شرفياب شدم.
ديدم در جلو رويش چادر سبز رنگى پهن گرديده است. روى چادر، نقش
هايى است چنانچه آياتى از قرآن و نامهاى ائمه اثنا عشر عليه
السّلام در حواشى آن نوشته شده است.
پرسيدم : اين چادر سبز رنگ چيست؟
آن جناب چنين گفت : اين براى قبر من است كه مرا در آن مى گذارند.
من هر روز در قبرم مى روم و بخشى از قرآن را در آن مى خوانم و
بيرون مى آيم. سپس آن جناب دست مرا گرفت و قبرش را كه در خانه اش
بود، به من نشان داد. آن گاه گفت :
من در روز فلان و در ماه فلان و در سال فلان به سوى خدا مى روم و
مرا در اين قبر دفن مى كنند و اين چادر را همراه خود مى برم.
على مى گويد: من روز و ماه و سال را يادداشت كردم و ديدم كه جناب
ابوجعفر در آن روز و در آنم ماه و در آن سال وفات كرد و در همان
قبر دفن گرديد.
جناب ابوجعفر، در نخستين روز جمادى الاولى سال 305 قمرى از دنيا
رفت.
((ابوالحسين اسدى )) مى گويد:
توقيعى به وسيله جناب ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى براى من صادر شد
كه سؤ الى نكرده بودم و آن چنين بود:
((بسم الله الرحمن الرحيم. لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين
على من استحل مالنا درهما.))
به خاطر رسيد كه اين حكم درباره كسى است كه بيت المال را حلال
بداند، نه كسى كه آن را حلال نداند، ولى بخورد و اين حكم اختصاص به
حضرت صاحب الامر ندارد. دگرباره كه به توقيع نظر كردم، ديدم چنين
نوشته است : ((بسم اللّه الرحمن الرحيم. لعنة الله و الملائكة و
الناس اجمعين على من اكل من مالنا درهما حراما)).)) ((ابوالحسن
نوبختى )) بيت المالى را از قم و اطراف آن به بغداد آورد تا به
جناب ابوجعفر تقديم دارد و بدين كار موفق شد. وقتى كه همه را تسليم
كرد، جناب ابوجعفر به وى گفت : هنوز چيزى باقى مانده است.
ابو الحسن انكار كرده گفت : هر چه بود تسليم كردم.
ابوجعفر، دگر باره گفت : هنوز چيزى مانده است آنچه به تو داده اند
به ياد آور و بگرد و جستجو كن، پيدا مى كنى.
ابوالحسن مى انديشد و جستجو مى كند و چيزى نمى يابد و مى گويد:
فكر كردم و گشتم و چيزى نيافتم.
ابوجعفر مى گويد: دو جامعه سردانى كه پسر فلان به تو داده بود، چه
شد؟
ابوالحسن به يادش مى آيد و مى گويد:
به خدا سوگند، فراموششان كرده بودم، ولى نمى دانم كجا گذارده ام.
ابوجعفر مى گويد: برو نزد پنبه فروش، مردى كه دو عدل پنبه به وى
داده بودى. عدلى را كه اين سخن بر آن نوشته است، باز كن، دو جامعه
در آن قرار دارد.
ابوالحسن، تعجب مى كند و مى رود نزد پنبه فروش و آن عدل پنبه را
باز مى كند و آن دو جامعه را كه لابلاى پنبه ها جا شده بود، پيدا
مى كند و مى آورد و به جناب ابوجعفر تسليم مى كند و مى گويد:
فراموششان كرده بودم، بارها را كه بستم، اينها بيرون مانده بود. من
در ميان عدل پنبه جاشان دادم، تا محفوظ بمانند.
((خضر بن محمد)) بدهكارى خود را به بيت المال ارسال مى دارد و براى
شفاى بيمارى خود تقاضاى دعا مى كند و از حكم پوشيدن جامه اى از
كرك، پرسش مى كند.
هنگامى كه قاصد او خدمت جناب ابوجعفر مى رسد، آن جناب، نامه اى را
بيرون مى آورد و به قاصد مى دهد. نامه چنين بود:
((بسم الله الرحمن الرحيم. دعا براى شفاى بيمارى ات خواستى، خدا
شفايت دهد و آفتها را از تو دور كند و تبهاى پى در پى را از تو
بزدايد و تندرست گرداند)).
جواب پرسش او از حكم لباس كرك نيز داده شده بود.
سفير سوم
((ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى )) سومين سفير كبير حضرت صاحب
الامر است كه پس از وفات جناب ابوجعفر، بدين منصب مقدس نائل گرديد.
هنگامى كه جناب ابوجعفر را مرگ فرا رسيد، فرمود:
به من امر شده است كه به ابوالقاسم حسين بن روح وصيت كن و او را
قائم مقام معرفى كن. و اين فرمان را قبل از وفاتش نيز، ابلاغ كرده
بود:
چنانچه روزى عده اى از بزرگان شيعه نزد جناب ابوجعفر شرفياب بودند.
آن جناب به آنها چنين فرمود:
اگر مرگ من فرا رسيد نيابت خاصه و سفارت كبرى، با ابوالقاسم حسين
بن روح است. از مقام مقدس حضرت صاحب الامر به من فرمان صادر شده كه
((او را جانشين خود معرفى كن. همگان به او رجوع كنيد و در احتياجات
خود به او اعتماد كنيد، او وكيل است و ثقه است و امين )).
بانو ((ام كلثوم )) دختر جناب ((ابوجعفر محمد بن عثمان )) چنين مى
گويد:
ابوالقاسم حسين بن روح، ساليان درازى وكيل پدرم بود و از نزديكان
بسيار نزديك او به شمار مى رفت. پدرم، اسرار خانوادگى خود را بدو
مى گفت و ماهيانه سى دينار به وى مى داد. البته از بزرگان و وزراى
شيعه از قبيل آل فرات نيز، به وى كمك مى شد.
چون نزد همگان محبوب و محترم بود و در ميان نفوس شيعه، شخصيتى مجلل
و معزّز داشت زيرا كه همگان مى دانستند كه ميان او و پدرم رابطه اى
مخصوص برقرار است و پدرم او را نزد شيعه توثيق كرده و فضيلت و
تقوايش را بيان داشته بود. حسين، آگاه بر اسرار بود. از اين رو،
زمينه براى جانشينى او به جاى پدرم فراهم شده بود، تا زمانى كه پدرم
وصيت كرد و فرمان حضرت صاحب الامر را به سفارت او اعلام داشت. ديگر
درباره او اختلافى رخ نداد و كسى در منصب او شك نبرد، مگر كسانى كه
از حسن سابقه او و روابط خصوصى او با پدرم آگاهى نداشتند، و با اين
حال هيچ شيعه اى در منصب او شك نكرد.
روش حسين بن روح
اين مرد بزرگ، قطع نظر از مقام تقوا و فضيلت و دانش و بينش،
خردمندى برجسته، به شمار مى رفت و از عاملترين مردم عصر خود بود و
موافق و مخالف به اين سخن اذعان داشتند و در رفتار خود تقيه را به
كار مى برد.
از اين رو، نزد خليفه عباسى به نام ((مقتدر))، مكانتى بسزا داشت و
عموم عامه او را بزرگ مى شمردند.
روزى آن جناب در خانه ((ابن يسار)) حضور داشت و شركت او در اين
مجالس از نظر تقيه و پرده پوشى بود، تا دگران به مقام او پى نبرند.
در اين هنگام، ميان دو تن از حاضران مجلس مناظره اى رخ داد.
يكى مى گفت : افضل مردم، پس از رسول خدا، ابوبكر بود. پس از او
عمرو پس از او عثمان. ديگرى مى گفت : على از عمر افضل بود. و گفتگو
ميان آن دو به طول انجاميد.
در اين هنگام، جناب نوبختى به سخن آمد و چنين گفت:
آنچه صحابه بر آن اجتماع كرده اند، تقديم صديق است و پس از او
فاروق و پس از او عثمان ذوالنورين و سپس على وصى است و اصحاب حديث
نيز بر اين سخن مى باشند و اين صحيح نزد ماست.
حاضرانى كه در مجلس حضور داشتند و با اين نظريه مخالف بودند، در
تعجب فرو رفتند. ولى عامه كه موافق اين نظريه بودند، جناب نوبختى
را بالاى سر خود قرار دادند و در حقش دعا كردند و بر كسانى كه جناب
نوبختى را رافضى مى خواندند، طعن زدند.
نكته اى كه در سخن اين مرد بزرگ نهفته است و به كار برده شده،
حقيقت را روشن مى سازد و آن وصف حضرت على است به وصى، در حالى كه
هيچ يك از آن سه تن را به اين صفت، موصوف نكرد.
جناب نوبختى، دربانى داشت كه معاويه را سب و لعن مى كرد. دربان را
بيرون كرد و از خدمتش دور ساخت.
جنابش همزيستى را برگزيده بود و اين روش او تا پايان عمر بود.
((همروى )) از متكلمان اهل سنت بود. روزى از جناب نوبختى پرسيد:
دختران رسول خدا چند تن بودند؟ آن جناب گفت : چهار.
پرسيد: كدامشان افضل و برتر بود؟
فرمود: فاطمه.
پرسيد: چرا فاطمه افضل شد با آن كه از همه كوچكتر بود و كمتر با
رسول خدا صلى الله عليه و آله زيست؟
فرمود: به دو جهت بود كه خدايش به وى عطا كرده بود كه دگران از آن
دو محروم بودند.
1. از رسول خدا صلى الله عليه و آله ارث برد و دگران از آن حضرت
ارث نبردند.
2. نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله از فاطمه باقى ماند و از
دگران نسلى نماند.
نويسنده، سومين را اضافه مى كند و آن اين است :
فاطمه دختر رسول خدا بود و پس از بعثت به جهان قدم گذارد. و آنها
دختران محمد بودند؛ چون ولادتشان پيش از بعثت بود.
((ابوالحسين ايادى )) از جناب شيخ پرسيد؟ چرا ازدواج موقت با دوشيزگان
مكروه شده؟ پاسخ آن جناب چنين بود:
حيا از ايمان است و كسى كه مى خواهد با دوشيزه اى ازدواج كند،
بايستى با وى سخن بگويد و از شرايط او آگاه شود و او به شرايط اين
پى برد و پاسخ دادنش در حال دوشيزگى، او را از حيا خارج مى سازد و
ايمانش را متزلزل مى گرداند.
پرسيد: اگر چنين كرد، آيا آن مرد زانى است؟
فرمود: نه.
((شلمغانى )) كه از بزرگان عصر بود و انتظار داشت كه پس از جناب
ابوجعفر جانشين او گردد. چون بدين مقام مقدس نرسيد، بر جناب نوبختى
حسد برد و منكر منصب او گرديد و باطن خود را بروز داد و كارهايى
ناشايسته و رفتارهاى ناپسند از او صادر شد. كارش در خلافكارى به
جايى رسيد كه لعن او از مقام عالى حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام
صادر گرديد و نابكارى او روشن شد.
شيعيان از جناب نوبختى پرسيدند:
با كتابهاى شلمغانى چه كنيم كه خانه هاى ما از آنها پر است؟!
جناب شيخ چنين پاسخ داد:
من درباره كتاب او چيزى مى گويم كه حضرت عسكرى درباره كتابهاى بنى
فضال فرموده و آن اين است : ((آنچه حديث كرده اند بگيريد ولى آنچه
از خود ايشان است، بگذاريد)).
اين مرد بزرگ، ايرانى و از دودمان نوبخت است و افتخار ايرانيان
بوده و خواهد بود. خاندان نوبخت از خاندانهاى اصيل و بزرگوار
ايرانى و اهل حق بوده اند.
دانشمندانى از ميان ايشان برخاسته كه چراغ هدايت به شمار مى رفتند.
جناب حسين بن روح يكى از آنهاست كه فخر خاندان خود است.
در مدت 21 سال كه در اين منصب عالى برقرار بود، جز نيكى و فضيلت از
او چيزى مشاهده نشد، بلكه كرامات و خارق عاداتى از جنابش ديده شد
كه نشان مى داد، از عاليترين مقام دانش و بينش برخوردار است.
بانويى در بغداد در
جستجو بود و مى پرسيد: وكيل حضرت صاحب الاءمر كيست؟
گفته شد: جناب حسين بن روح وكيل آن حضرت است.
اين بانو، شرفياب
خدمت جناب نوبختى گرديد و گفت :
بگو همراه من چيست؟
جناب نوبختى فرمود: آنچه آورده اى ببر و در دجله بينداز و بيا، تا
من بگويم همراه تو چيست.
بانو رفت و آنچه
همراه داشت، در دجله انداخت و برگشت و به خدمت جناب شيخ رسيد.
جناب شيخ به كنيزكى كه در خدمتش بود، رو كرده گفت :
برو بخچه را بياور.
كنيزك اطاعت كرده رفت و بخچه را آورد.
جناب نوبختى فرمود: اين بود بخچه اى كه همراه داشتى و بردى در دجله
انداختى، حال من بگويم در ميان آن چيست يا خودت مى گويى؟
بانو گفت : شما بگوييد.
شيخ گفت : يك جفت دست بند زر و النگويى بزرگ و گوهرنشان، و دو النگوى
كوچك مرصع به جواهر و دو انگشترى كه نگين يكى فيروزه است و نگين ديگرى
عقيق.
سپس بخچه را گشود و آنچه در آن بود و خبر داده بود، نشان داد و گفت
:
اينها بود آنچه
آورده بودى و مى خواستى به من بدهى تا من برسانم و بردى در دجله
انداختى. بانو از شدت تعجب و شادى از خود بيخود شد.
از اين داستان
دانسته مى شود كه نظير ((آصف برخيا)) كه با يك چشم بهم زدن تخت
بزرگ بلقيس را براى حضرت سليمان حاضر نمود، مرد بزرگى نيز در خدمت
سليمان اسلام بوده كه داراى چنين مقام و منزلتى بوده است.
بانويى از مردم
آبه، سيصد دينار به بيت المال بدهكار بود و مى خواست به خدمت جناب
نوبختى برسد و تسليم كند.
مردى را همراه برداشت تا ميان او و جناب شيخ مترجم گردد.
وقتى كه به خدمت
جناب شيخ رسيد، نياز به مترجم نبود، چون جناب شيخ با زبان خود آن
بانو با او سخن گفت. و از نام و حالاتش خبر داد.
جناب ((جعفر بن احمد بن متيل )) از بزرگان شيعه و از محترمين درجه
اول بوده و از نزديكترين كسان به جناب شيخ ابوجعفر به شمار مى رفت.
مقام او نزد شيعه به جايى رسيد كه همگان گمان مى كردند كه پس از
وفات جناب ابوجعفر او قائم مقام و وصى ابوجعفر مى باشد. هنگامى كه
جناب شيخ ابوجعفر را مرگ فرا رسيد و در بستر افتاده بود، جعفربن
احمد در كنار سر او قرار داشت و جناب شيخ ابوالقاسم نوبختى در پايين
پايش نشسته بود. در اين هنگام، جناب شيخ ابوجعفر به سخن آمد و گفت
:
به من امر شده كه
حسين بن روح را وصى خود قرار دهم. جعفر بن احمد بن متيل، تا اين
سخن را مى شنود از جاى خود بر مى خيزد و دست جناب نوبختى را مى
گيرد و در جاى خود مى نشاند و خودش مى رود و در جاى نوبختى مى
نشيند.
((ابن اسود))، كه نماينده جناب شيخ ابوجعفر بود، مى گويد:
از بابت موقوفات،
هر مالى نزد من جمع مى شد. براى جناب شيخ مى بردم.
دو سال يا سه سال پيش از وفاتش بود كه مال را به خدمتش بردم. به من
فرمود: اين را ببر و به ((ابوالقاسم روحى )) بده. من اطاعت كردم و
از آن پس مالها را به خدمت آن جناب مى بردم و قبض رسيد مطالبه مى
كردم. جناب حسين از من نزد جناب شيخ ابوجعفر، براى مطالبه قبض رسيد،
شكوه كرد. جناب ابوجعفر به من فرمود: مالها را به ابوالقاسم روحى
بده و قبض رسيد مطالبه مكن. بدان كه هر چه به دست او مى رسد به من
خواهد رسيد. از آن پس، ابن اسود آنچه از اموال نزدش جمع مى شد به
جناب حسين تحويل ميداد و قبض رسيد نمى گرفت.
شايد علت اباى جناب
نوبختى از قبض رسيد، اين بود كه سندى براى شناخت مقام او مى شد و
در خطر حكومت وقت قرار مى گرفت.
|