«بسم اللّه الرحمن الرحيم»

توسّلت إليك يا أبا القاسم محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين  بن علي بن أبي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم وعصمة اللاجين بأمّك سيّدة نساء العالمين وبآبائك الطاهرين وبامّهاتك الطاهرات، بي-س والقرآن الحكيم والجبروت العظيم وحقيقة الإيمان ونور النور وكتاب مسطور ان تكون سفيري إلى اللّه تعالى في الحاجة... (بعد حاجت خود را مى‏نويسد) و اين نوشته را در مقدارى گِل پاك گذاشته و آن را در آب جارى مى‏اندازد و در همان حال يكى از نواب اربعه را صدا كرده مى‏گويد: يا عثمان بن سعيد ويا محمد بن عثمان‏و... اوصلا قصّتي الى صاحب الزمان صلوات اللّه عليه(1).

ج - در كتاب دعاى بحارالانوار مرحوم علامه مجلسى، عريضه ديگرى از كتاب مصباح شيخ ابوجعفر طوسى؛ با اين عبارت آمده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

«الى اللّه سبحانه وتقدّست اسماؤه، ربّ الأرباب وقاصم الجبابرة العظام، عالم الغيب، كاشف الضرّ، الذي سبق في علمه ما كان وما يكون، من عبده الذليل المسكين، الذي انقطعت به الاسباب، طال عليه العذاب، وهجرة الأهل، وباينه الصدّيق الحميم، فبقى مرتهنا بذنبه، قد أوبقه جرمه، وطلب النجاة فلم يجد ملجأً ولا ملتجأً غير القادر على حلّ العقد ومؤبّد الأبد، ففزعي إليه واعتمادي عليه ولا لجأ ولا ملتجأ إلاّ إليه.

اللّهم إنّي أسألك بعلمك الماضي، وبنورك العظيم، وبوجهك الكريم، وبحجّتك البالغة أن تصلّي على محمد وعلى آل محمّد وان تأخذ بيدي وتجعلني ممن تقبل دعوته وتقيل عثرته وتكشف كربته وتزيل ترحته، وتجعل له من امره فرجا ومخرجا وتردّ عنّي بأس هذا الظالم الغاشم وبأس الناس ياربّ الملائكة والناس، حسبي أنت وكفى من أنت حسبه، يا كاشف الاُمور العظام فإنّه لاحول ولاقوّة إلاّ بك»(2).

متن اين استغاثه به درگاه خداوند تبارك وتعالى را به همراه عريضه‏اى كه خطاب به حضرت امام زمان‏عليه السلام  با اين عبارات نقل شده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

«توسلت بحجة اللّه الخلف الصالح، محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم والحبل المتين عصمة الملجأ وقسيم الجنة والنّار أتوسّل إليك بآبائك الطاهرين الخيّرين المنتجبين واُمّهاتك الطاهرات الباقيات الصالحات الذين ذكرهم اللّه في كتابه فقال عزّ من قائل الباقيات الصالحات وبجدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وخليله وحبيبه وخيرته من خلقه أن تكون وسيلتي الى اللّه عزّوجلّ في كشف ضُرّي وحلّ عقدي وفرّج حسرتي وكشف بليّتي وتنفيس نزحتي وبكهيعص وبيس والقرآن الحكيم وبالكلمة الطيّبة وبمجاري القرآن وبمستقر الرحمة وبجبروت العظمة وباللوح المحفوظ وبحقيقة الإيمان وقوام البرهان وبنور النور وبمعدن النور والحجاب المستور والبيت المعمور وبالسبع المثاني والقرآن العظيم وفرائض الاحكام والمكلّم بالعبرانيّ والمترجم باليوناني والمناجي السرياني وما دار في الخطرات وما لم يحط به لالظّنون من علمك المخزون وبسترك المصون والتوراة والانجيل والزبور ياذا الجلال والاكرام صلّ على محمد وآله وخذ بيدي وفرج عنّي بأنوارك واقسامك وكلماتك البالغة إنّك جواد كريم وحسبنا اللّه ونعم الوكيل ولاحول ولاقوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم وصلواته وسلامه على صفوته من ربيّته محمّد وذرّيته».

و آنگاه رقعه استغاثه را با بوى خوش معطر مى‏سازد و در ميان رقعه، عريضه امام زمان‏عليه السلام  را قرار داده و هر دو را در داخل گِل پاك مى‏گذارد. سپس دو ركعت نماز مى‏خواند و بعد، آن را به درون چاه آب يا نهر جارى مى‏اندازد و بهتر است كه اين كار در شب جمعه انجام گيرد. ضمنا وقتى كه عريضه را در چاه يا نهر آب انداخت بلافاصله اين دعا را بخواند:

«اللّهم إنّي اسألك بالقدرة التي لحظت بها البحر العجاج فأزبد وهاج ورماج وكان كالليل الداجّ طوعا لأمرك وخوفا من سطوتك فانتق اُجاجه وابتلق منهاحه وسجت جزائره وقدست جواهره تناديك حيتانه باختلاف لغاتها الهنا وسيدنا ما الذي نزل بنا وما الذي حلّ ببحرنا فقلت لها اسكني سأسكنك مليّا واجاور بكِ عبدا زكيّا فسكن وسبّح و وعد بضمائر المنح فلمّا نزل به ابن متّى بما ألمّ الظنون فلمّا صار في فيها سبّح في امعائها فبكت الجبال عليه تلهّفا واشفقت عليه الأرض تأسّفا فيونس في جوفه كموسى في تابوته لأمرك طائع ولوجهك ساجد خاضع فلمّا أحببت أن تقيه القيته بشاطى‏ء البحر شلوا لاتنظر عيناه ولاتبطش يداه ولاتركض رجلاه وانبتّ منّةً منك عليه شجرةٌ من يقطين وأجريت له فراتا من معين فلمّا استغفر وتاب خرقت له الى الجنة بابا إنّك أنت الوهاب. وتذكر الائمة واحدا واحد(3). سپس همه اسامى دوازده امام‏عليهم السّلام  رإ  ذكر مى‏كند.

رنسانس؛ و احكام و آداب دينى!

متأسفانه مسأله عريضه نويسى كه از جمله روش‏هاى خاصّ توسل و ايجاد ارتباط با فيض الهى است، همانند خيلى از برنامه‏هاى ديگر دينى، تحت تأثير شرايط نامناسب تمدّن جديد و دست آوردهاى آن ويا ديدگاه‏هاى غلطى كه در نتيجه سيطره تفكر دين ستيزانه و يا دين گريزانه غربى به وجود آمده است، به فراموشى سپرده شده و يا حداقل كم رنگ گشته است.

توضيح آن كه به موازات نهضت رنسانس در غرب وايجاد تحوّل در علوم تجربى وصنايع، عليرغم دست آوردهاى مثبتى كه اين كار در پى داشت، اما به جهت آن‏كه اين نهضت از يك جهان بينى واقع بينانه برخوردار نبود، لذا در ارائه يك تصوير وطرح صحيح در مورد پديده‏هاى جهان به ويژه انسان و چگونگى رابطه آن با ساير پديده‏ها ناتوان ماند كه اين امر معضلات ومشكلات بسيار پيچيده‏اى را ايجاد نمود، كه به اختصار به بعض آنها اشاره مى‏شود:

الف: سلب آسايش وامنيت:

يكى از مهمترين اميدهاى بشر در سده‏هاى اخير، آن بود كه در نتيجه پيشرفت علم و صنعت، انسان به يك زندگى راحت و عارى از فقر دست يابد واز آن به بعد بيشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بينش و تفكّر و رسيدگى به ابعاد روحى و معنوى خويش نمايد. امّا عليرغم حصول پيشرفت‏هاى بسيار عظيم در عرصه‏هاى علوم و صنايع نه تنها اين آرزو به حقيقت نپيوست، بلكه به مرور زمان بر اثر آشكار شدن نواقص موجود در بنيان‏هاى فكرى و جهت‏گيرى‏هاى عملى تمدن جديد روز به روز فقر و بى‏عدالتى و ناامنى در جهان، گسترش يافت و حتى فرصت رسيدگى به طبيعى‏ترين خواست‏هاى عاطفى و احساسى را از بين برد و در نهايت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانى، كه از دست آوردهاى بسيار تلخ دوره جديد محسوب مى‏شود خط بطلانى بر تمامى اميدها وآرزوهايى كه از تمدن جديد بود، كشيده شد.

ب: دين ستيزى:

از جمله ويژگى‏هاى تفكر حاكم بر نهضت رنسانس، دين‏ستيزى آن است، اين امر تاحدّ زيادى ناشى از عملكرد غلط دست‏اندركاران كليسا بود. زيرا اولا: امور موهوم و خرافى را تحت عنوان اصول واحكام دينى بر مردم تحميل مى‏كردند وثانيا: جهت حفظ موقعيت پوشالى خود، با دست آوردهاى علوم به مخالفت مى‏پرداختند. اين نوع برخورد ارباب كليسا، در دراز مدّت سبب ايجاد بدبينى عمومى نسبت به دين واحكام دينى شد و بعدها متولّيان وضع جديد به اشتباه، همه اديان الهى را به مانند همان دينى كه كليسا مبلّغ آن بود تلقّى نمودند و در يك قضاوت نادرست با اصل دين و احكام دينى مخالفت كرده وآن را همانند افيون، عامل عقب ماندگى و بدبختى و مخالف علم و دانش قلمداد كردند و تا جايى كه مى‏توانستند به تخريب و منزوى كردن آن پرداختند به گونه‏اى كه در نهايت تنها در حدّ يك رفتار و سليقه فردى امكان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سياسى و اجتماعى را از دين سلب كردند به عبارت بهتر آن را تبديل به يك سلسله آداب فردى در محدوده ساختمان كليسا و... كردند. پرواضح است اين كار به اساس اخلاق و سلامتى روان و آرامش فكرى مردم خسارت جبران ناپذيرى را وارد ساخت كه وضعيت نابسامان اخلاقى و فرهنگى و ناامنى اجتماعى و همينطور شيوع روز افزون روحيه يأس و نااميدى و بروز انواع بيمارى‏هاى روانى و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودكشى و قتل و جنايت در جوامع به اصطلاح صنعتى و پيشرفته امروز، مؤيّد اين مدعاست.

ج - پيدايش ابزارهاى غفلت وسرگرمى جديد:

يكى ديگر از دست آوردهاى تمدّن جديد، پيدايش ابزارهاى پيچيده رسانه‏اى است كه در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسيار خطرناك را برعهده دارند: از يك طرف به ترويج و تحكيم ديدگاه‏هاى تفكّر مادى جديد مى‏پردازند و از طرف ديگر به بهانه ايجاد سرگرمى، ضمن پركردن اوقات باقيمانده انسان، امكان هرگونه رسيدگى به نيازهاى روحى و روانى را از بين مى‏برند و بر اساس يك سلسله نقشه‏ها و برنامه‏ريزى‏هاى دقيق، آنها را به سمت مسائلى مى‏كشانند كه امور دينى و معنوى را به كلى فراموش نمايند.

مجموعه اين امور كه متأسفانه امروزه تقريبا در تمامى جوامع، اعم از شرقى و غربى به شدّت در حال گسترش است، سبب پيدايش و رشد اين بينش غلط و نادرست شده است كه حلّ تمامى مشكلات انسان را در علوم تجربى و صنعت و تكنولوژى مى‏داند. در نتيجه كم‏كم در اغلب جوامع نسبت به مسائلى چون دعا و نيايش و توسل و ساير رهنمودهاى دينى و احكام و مقررات آن، نه تنها بى توجهى و بى تفاوتى نشان داده مى‏شود، بلكه با اكثر آداب واحكامِ حركت آفرين و حيات بخش آن و مخصوصا با آن قسمت‏هايى از تعاليم اديان كه مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بيگانه مى‏شوند، توسط مزدوران داخلى استعمارگران و حكّام وابسته، با ترفندهاى گوناگون مقابله مى‏گردد كه اين امر در دراز مدّت كيان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دينى را با خطر روبرو مى‏سازد.

با اين همه، پيروان صديق و مخلص و شجاع اديان الهى در سخت‏ترين شرايط هم حاضر نشدند، كوچكترين مقررات دينى را ناديده بگيرند و با تحمّل سخت‏ترين مشكلات، همواره نسبت به حفظ واجراى ارزش‏هاى دينى با تمام وجود تلاش كردند. اين دسته از مردم اختصاص به گروه خاصى از جامعه نداشت و در ميان همه اقشار به اين قبيل افراد بر مى‏خوريم. وقتى سرگذشت و تاريخ زندگى اين گونه از شخصيت‏ها را در جامعه اسلامى‏مورد مطالعه قرار مى‏دهيم به خوبى روشن مى‏شود كه اين افراد، همانطور كه در پايبندى به اصول اساسى اسلام و تلاش براى حاكميّت همه جانبه ارزش‏هاى دين متحمل زحمات فراوانى شده‏اند، به همان نسبت نيز در راستاى عمل به آداب و مقررات و وظايف فردى و رهنمودهاى فرعى اسلام نيز سعى و تلاش نموده‏اند. اين افراد اگر در موردى از خود تعلّل و مقاومتى نشان داده‏اند، به خاطر تحقيق و دقت در شناخت هر چه بيشتر امور بوده است. لذا پس از تحصيل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهاى روشن فكر مآبانه و بهانه تراشى‏هاى بى مورد در مقابل آن حقيقت، كمال خضوع و فروتنى را از خود نشان داده‏اند.

در هر حال وقتى انسان تاريخ علماى جامعه اسلامى را مطالعه مى‏كند، به حكايت‏هاى زيادى درباره «عريضه نويسى» بر مى‏خورد، كه آنها در موارد مختلفى با هدف توسل به ائمه اطهارعليهم السّلام  به ويژه استمداد از حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام  به اين كار اقدام مى‏نموده‏اند و از اين طريق به بركت عنايت‏هاى خاص اهل بيت‏عليهم السّلام بسيارى از مشكلات فردى و اجتماعى افراد و جامعه اسلامى برطرف مى‏شد.

در اينجا چند نمونه از اين حكايات، به نحو اختصار بيان مى‏شود، بدان اميد كه اين كار سبب آشنايى بيشتر با يكى ديگر از ابعاد وجودى ائمه معصومين‏عليهم السّلام شده وبيش از پيش زمينه را براى ايمان به امدادهاى غيبى فراهم سازد.

حكايات عريضه نويسى

1- حكايت ميرزا محمّد حسين نائينى

مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسين نائينى اصفهانى چنين نقل كرده است:

 برادرم ميرزا محمد سعيد در سال (1285ق) از ناحيه پا، احساس درد شديدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبيبى به نام ميرزا احمد نائينى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشيد كه زخم‏هاى زيادى علاوه بر پاها در ميان دو كتف او پيدا شد. درد و خونريزى آن زخم‏ها، محمد سعيد را هر روز بيش از پيش ناتوان و ضعيف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبيب جز افزايش درد و خونريزى و سرايت زخم‏ها به قسمت‏هاى ديگر بدن نتيجه ديگرى در پى نداشت.

 روزى خبر آوردند يك طبيب بسيار ماهرى به نام ميرزا يوسف در يكى از روستاى اطراف ساكن است كه در درمان بسيارى از مريضى‏هاى صعب العلاج مهارت زيادى از خود نشان داده است. پدرم كسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بياورند. وقتى او به طور كامل برادرم را معاينه كرد، مدتى ساكت شد و به فكر فرو رفت، يادم هست در يك فرصتى كه پدرم از اطاق بيرون رفته بود، به گونه‏اى كه من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به يكى از دايى‏هايم كه با ما زندگى مى‏كرد گفت. فهميدم كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده است و به دايى‏ام مى‏گويد: هر چه زحمت كشيده شود بى فايده است. منتهى دايى‏ام تلاش مى‏كرد تا طبيب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح كند كه باعث ناراحتى او نشود.

 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتايج معاينات دكتر دوباره به اتاق برگشت، ميرزا يوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (كه مبلغ بسيار زيادى بود) مى‏گيرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏كنم. كاملا معلوم بود كه هدف او از چنين پيشنهادى منصرف كردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلكه براى خيلى‏ها در آن زمان و شرايط تهيه چنان پولى غير ممكن بود.

 لذا پس از بحث‏هاى زياد، پدرم گفت: براى من امكان تهيه اين پول مقدور نيست. در نتيجه طبيب هم از اين فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.

 بعد معلوم شد كه والدينم همان موقع متوجه شده بودند كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده و درخواست آن پول كلان، بهانه‏اى بيش نبوده است.

 من يك دايى ديگر به نام ميرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشكلات به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عريضه به حضرت بقيةاللّه‏عليه السلام  مى‏نوشت ونتايجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دايى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعيد عريضه‏اى بنويسد.

 عصر روز جمعه‏اى بود كه دايى‏ام عريضه را نوشت. مادرم آن را از او تحويل گرفت و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بيرون روستا بود رفتند و در حالى كه به شدّت گريه مى‏كردند، عريضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه من در خواب ديدم سه نفر سواره با همان اوصافى كه در حكايت تشرّف اسماعيل هرقلى(4) نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آيند. وقتى آنها را ديدم يك مرتبه به ياد جريان اسماعيل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏عليه السلام هستند كه آمده‏اند برادرم محمّد سعيد را شفا دهند.

 وقتى آن سه نفر به نزديكى خانه ما رسيدند، همگى از اسب پياده شدند و درست به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابيده بود داخل شدند. همان كسى را كه من فكر مى‏كردم خود حضرت‏عليه السلام  هستند نزديك برادرم رفتند و نيزه‏اى را كه در دست داشتند روى كتف «محمد سعيد» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائيت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) نجم الثاقب، ص 421

(2) نجم الثاقب، ص 421

(3) بحار الانوار، ج  91ص  28و  29

(4) اسماعيل هرقلى يكى ديگر از نيك بختان است كه وقتى پزشكان از درمان زخم پاى او عاجز مى‏شوند، با دلى شكسته ولى با نيّت پاك به حضرت بقيةاللّه‏عليه السلام  متوسل مى‏شود و در سامرّا موفق به ملاقات امام‏عليه السلام  مى‏گردد آن حضرت دست مبارك خود را بر زخم پاى اسماعيل مى‏كشند و به بركت آن عنايت، پاى اسماعيل خوب مى‏شود.

علاقمندان مى‏توانند اين حكايت را در كتاب منتهى الآمال مرحوم شيخ عباس قمّى، ج  2ص  452مطالعه كنند.