|
من در
آن حال متوجّه شدم كه منظور آن حضرت، دايى علىاكبرم است كه خيلى
وقت پيش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخير كردن، همه
خانواده نگرانش بودند.
محمد
سعيد اطاعت امر كرد و در نهايت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله
به سوى در رفت تا از دايى على اكبر استقبال كند.
در اين
لحظه از خواب بيدار شدم و درست به اطراف نگاه كردم متوجه شدم كه
صبح شده است ولى هيچ يك از اهل خانه براى نماز صبح بيدار نشدهاند.
بلافاصله ياد خوابى كه ديده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به
نزديك برادرم رساندم و او را بيدار كردم و به او گفتم: محمد سعيد!
محمد سعيد! بلندشو آقا امام زمانعليه السلام تو را شفا دادند.
سپس
بدون معطلى او را گرفتم و از زمين بلندش كردم.
در اثر
سر و صداى من مادرم از خواب بيدار شد، وقتى ديد كه محمد سعيد را
بيدار كردهام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى كه داشت از سر شب
نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى كم شده بود، چرا
بيدارش كردى؟!
گفتم:
مادر! امامعليه السلام محمد سعيد را شفا دادند.
مادرم
از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه
گفتى؟
خواستم
تا حرفم را تكرار كنم، كه ديدم محمد سعيد شروع به راه رفتن كرد، و
مثل اينكه اصلا هيچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با
صداى بلند شروع به گريه كردن نمود و همه اهل خانه بإ صداى او از
خواب بيدار شدند و به دنبال آن طولى نكشيد همه اهالى روستا از
اتفاقى كه افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى ديدن
محمد سعيد به خانه ما مىرساندند.
بحمد
للّه امام زمانعليه السلام به عريضه وتوسل مادرم عنايت كرد و از
آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مريضى ديده نشد. و چند روز بعد
هم دايى على اكبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به
لطف حضرت حجة بن الحسنعليه السلام كاملتر شد(1).
2ـ
حكايت سيد محمد جبل عاملي
مرحوم
نورى مىنويسد: عالم متّقى مرحوم سيد محمد جبل عاملى از اهالى قريه
جب شليت، از ترس حاكمان ستم پيشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند
سيد را وادار كنند به نيروهاى نظامى آنها بپيوندد، بطور مخفيانه با
دست خالى از جبل عامل خارج مىشود و پس از تحمّل سختىها، خود را
به نجف اشرف مىرساند و مجاور حرم حضرت اميرالمؤمنين علىعليه
السلام زندگى ساده و فقيرانهاى را شروع مىكند. شرايط آن زمان به
گونهاى بوده است كه تقريبا اكثر مردم حتى در تأمين مايحتاج روزانه
خود دچار مشكل بودهاند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بديهى است
كه امثال سيد محمّد كه با دست خالى مجبور به ترك وطن مىشوند و در
عين حال به جهت عفيف و با حيا بودن راضى نمىشوند كه كسى متوجّه
تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زيادترى را متحمل گردند. در
چنين شرايطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سيّد محمّد مجبور بود چندين
روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراكى را براى
خوردن تهيه نمايد، بر اثر تكرار اين وضع سيّد هر چه فكر مىكند هيچ
راهى به نظرش نمىرسد. ناگهان به ذهنش خطور مىكند كه عريضهاى به
حضرت حجة بن الحسن المهدىعليه السلام بنويسد و از آن حضرت درخواست
كمك و حلّ مشكل نمايد. در موقع نوشتن عريضه بنا را بر اين مىگذارد
كه چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونهاى كنترل كند كه
كوچكترين خلاف شرعى را مرتكب نشود، تا به واسطه اين كار مورد
عنايت امام زمانعليه السلام قرار گيرد.
ضمنا
عهد مىكند درخواست خود را هر روز صبح روى كاغذى بنويسد و قبل از
طلوع آفتاب بدون آن كه كسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى
كه در عريضهنويسى وارد شده است آن را در آب جارى يا چاهى بيندازد.
سيّد
اين كار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مىدهد منتهى در روز آخر
وقتى نتيجهاى نمىبيند با ناراحتى خاصّى بر مىگردد. در وسط راه
متوجه مىشود كه كسى از پشت سر مىآيد. وقتى سيّد بر مىگردد و به
پشت سر خود نگاه مىكند مىبيند يك مرد عربى در چند قدمى او
مىآيد. وقتى به سيد نزديكتر مىشود سلام مىكند و پس از احوالپرسى
مختصر، از سيّد سؤال مىكند: سيّد محمّد! مگر چه مشكلى دارى كه سى
و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اينجا مىرسانى و
عريضهاى را كه همراه مىآورى به آب مىاندازى و سپس بر مىگردى؟
آيا فكر مىكنى كه امام تو از حاجت و مشكل تو اطلاعى ندارد؟!
سيد
محمّد مىگويد: من در حالى كه از حرفهاى آن عرب جوان تعجب كرده
بودم با خود گفتم: اين آقا كيست كه مرا با اسم شناخت؟ در حالى كه
من تاكنون او را در جايى نديدهام.
ثانيا:
او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مىكند، و حال آنكه ازاهالى جبل
عامل كسى اينگونه لباس نمىپوشد و قطعا او از جبل عاملىهاى ساكن
نجف هم نيست چون من همه آنها را مىشناسم.
ثالثا:
من در طى اين سى و نه روز كه صبح زود از شهر خارج مىشدم، همواره
مواظب بودم كه كسى متوجه من نشود، پس اين آقا چگونه خبر دار شده
است كه سى و نه روز است من اين كار را تكرار مىكنم؟!
همينطور كه با آن مرد عرب به طرف شهر مىآمديم من به اين مطالب
فكر مىكردم، ناگهان با خودم گفتم: يعنى ممكن است كه من اين توفيق
را پيدا كرده و به زيارت حضرت ولى عصرعليه السلام نائل آيم؟!
از
آنجايى كه قبلا درباره اوصاف وشمايل آن حضرت چيزهايى شنيده بودم،
تصميم گرفتم ببينم آيا از آن نشانهها در اين عرب جوان اثرى وجود
دارد يا نه؟ اين بود كه در صدد برآمدم تا با او مصافحه كنم، لذا
دستم را به طرف او دراز كردم ومتقابلا آن جوان هم دست مباركش را
پيش آورد، وقتى باهم مصافحه كرديم، مطمئن شدم كه او همان عزيزى است
كه همه مشتاق زيارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا دست مباركش را
ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مباركش بيندارم ولى وقتى با تمام
وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مباركشان برسانم، بلافاصله
ناپديد شد و مرا در حسرت ديدار دوبارهاش گذاشت و گر چه بعدها آن
مشكل فقر از من برطرف شد، ولى هيچ وقت حسرت ديدارى دوباره، به
پايان نرسيد(2).
3- دو
حكايت از آية اللّه سيد كاظم قزوينى
يكى از
فضلاى حوزه علميه قم مىگويد در آخر ماه شوال (1411ه’.ق ) به خدمت
آية اللّه سيد كاظم قزوينى(3)؛
رسيدم واز ايشان درباره توجهات وعنايات امام زمانعليه السلام در
دوره غيبت سؤال كردم، ايشان دو حكايت در مورد عريضهنويسى را كه
براى خودشان پيش آمده بود متذكر شدند، كه در اينجا با كمى تصرّف
وتلخيص آن دو حكايت را مىآوريم:
حكايت
اول:
آية
اللّه قزوينى در حالى كه معلوم بود از يادآورى آن جريان بسيار
متأثر شده بودند فرمودند: در سال 1392ه .ق كه توفيق مجاورت حائر
حسينىعليه السلام را داشتم، از طرف يكى از مراجع معظم، امر
رسيدگى به امور شهريه طلاب به عهده من گذارده شد.
در يكى
از ماهها كه شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم كه براى
پرداخت شهريه طلاب پولى وجود ندارد و تقريبا حدود هزار دينار لازم
بود تا شهريه طلاب پرداخته شود، به فكر افتادم كه اين پول را از
كجا تهيه كنم؟ هرچه بررسى كردم، ديدم به هيچ وجه امكان تهيه آن
مقدار پول در آن شرايط برايم ميسّر نيست و در ضمن از چنان پشتوانه
واعتبارى هم برخوردار نبودم كه كسى آن پول را به من قرض بدهد. بعد
از مدّتها فكر كردن به ياد امام زمانعليه السلام افتادم،
عريضهاى به محضر مبارك حضرت ولىعصر -سلام اللّه عليه- به اين
مضمون نوشتم:
«اگر
داستان آية اللّه العظمى مرحوم سيد مهدى بحرالعلوم (سيد مهدى بحر
العلوم)(4)
در مكّه معظمه صحت دارد عنايتى بفرماييد، اين پول را حواله كنيد تا
بتوانيم مشكل طلاب را برطرف نماييم». سپس در همان شب عريضه را در
ضريح مقدّس اباعبداللّه الحسينعليه السلام انداختم.
صبح
زود، بين الطلوعين بود كه ديدم كسى درِ منزل را مىزند، وقتى در را
باز كردم، ديدم شخصى از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف كرده او را
وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خورديم، وقتى سفره صبحانه جمع
شد، ايشان آماده خداحافظى گشت. خواستم كه او را بدرقه نمايم، او
پولى را از جيب خود در آورده وبه من داد و گفت:
اين
پول را هر كجا كه لازم مىدانيد صرف كنيد.
من
وقتى وضع را به اين منوال ديدم، حالت بسيار عجيبى به من دست داد،
ولى بهر زحمتى كه بود خودم را كنترل كردم تا او از در خانه بيرون
رفت. آنگاه بىاختيار در حالى كه اشك مجالم نمىداد خطاب به اميد
عالميان عرض كردم:
«آقا
جان! آن قدر بزرگوارى فرموديد كه نگذاشتيد حتى آفتاب طلوع كند؟».
حكايت
دوّم:
آيت
اللّه قزوينى در اين زمينه باز فرمودند:
يك
وقتى در استراليا بوديم و دوستى داشتيم به نام آقاى سيد قاسم جمعه
كه وى نيز جهت معالجه فرزندش به آنجا آمده بود ودر يكى از
بيمارستانهاى بسيار مجهّز و معروف شهر سيدنى او را بسترى كرده
بود. يك روز سراسيمه وبسيار مضطرب به محل اقامت ما آمد. وقتى سبب
ناراحتىاش را پرسيدم گفت: دكتر معالج فرزندم، وضع اورا وخيم توصيف
مىكند، حالا نمىدانم چكار كنم، آيا او را به بيمارستان ديگرى
منتقل كنم يا دنبال دكتر ديگرى بگردم؟ خلاصه ماندهام كه چه كنم!
به او
گفتم: هيچ يك از اين كارهايى كه گفتى لازم نيست انجام دهى، فقط
كارى را كه مىگويم سعى كن با اخلاص كامل و حضور قلب انجام دهى.
او در
حالى كه از محكم صحبت كردن من تعجب كرده بود به من گفت: شما
بفرمائيد چه بايد بكنم! قول مىدهم كوچكترين تخطّى از گفتههاى شما
نداشته باشم، من حاضرم براى نجات پسرم هر كارى كه باشد انجام دهم.
گفتم:
براى حضرت صاحب الزمانعليه السلام عريضهاى بنويس و بهبودى
فرزندت را از آن حضرت درخواست كن.
گفت:
چطور بايد عريضه بنويسم؟! شما تفصيل آن را بفرماييد تا من اين كار
را انجام دهم.
به او
گفتم: فرض كن همين حالا به تو اجازه داده شده است كه خدمت آن حضرت
برسى و درخواست شفاى فرزندت را از آن حضرت بنمايى، به هر صورت كه
خودت دوست دارى اين كار را انجام بده.
بعد
خداحافظى كرد و از پيش ما رفت؛ ساعتى نگذشته بود كه ديدم برگشت و
مطلبى را كه نوشته بود باخود آورد و آن را به من داد و گفت: ببينيد
اين گونه نوشتن مناسب است؟
ديدم
در آن عريضه با تعابير مختلفى صحت و سلامتى دوباره فرزندش را
درخواست نموده است و از جمله نوشته بود: آقا جان شما را قسم مىدهم
به لباسهاى عمهات زينبعليها السلام(5)
در اين ديار غربت اميد مرا نا اميد مكن، پسرم را شفا بده، راضى
نباش كه تنها ودست خالى به وطن برگردم و...
وقتى
مطالب عريضه او را خواندم، در دلم خطاب به امام زمانعليه السلام
عرض كردم: آقا جان از در خانه شما هيچكس دست خالى برنگشته و برنمىگردد،
اين مؤمن را هم كه اميدش از همه جا قطع است واينگونه به عنايت شما
اميدوار شده است نااميد نفرمائيد.
بعد به
او گفتم: متن عريضه هيچ ايرادى ندارد، انشاءاللّه آقا عنايتشان
شامل حال شما مىشود وبا سلامتى كامل به همراه فرزندت پيش خانواده
بر مىگردى.
يادم
هست كه فرداى همان روز حدود ساعت هشت ونيم صبح بود كه از بيمارستان
به ايشان زنگ زده بودند كه آزمايشات از رفع خطر و بهتر شدن حال
مريض حكايت دارد. و بعد كه از سلامتى كامل او مطمئن شدند او را از
بيمارستان مرخص كردند. به اين ترتيب حال آن پسر بچه عليرغم داشتن
يك بيمارى صعب العلاج روز به روز بهتر شد واين در حالى بود كه اغلب
پزشكانى كه او را معاينه كرده بودند ويا نتايج آزمايشاتش را ديده
بودند، با ناباورى اين پيشامد را دنبال مىكردند. چون باتوجّه به
تجربيات و معيارهاى عادى علمى، چنين پيشامدى به نظر آنها حد اقل در
اين مرحله از معالجات غير ممكن بود.
به هر
حال از آن تاريخ تا الآن كه جريانش را تعريف مىكنم، حدود پنج سال
مىگذرد كه به لطف خدا و عنايت حضرت صاحب الزمانعليه السلام فرزند
آقاى جمعه در كمال سلامتى وتندرستى به زندگى خود ادامه مىدهد و
الحمدللّه اثرى هم از آن ناراحتى در ايشان وجود ندارد.
4-
حكايت ورّام بن ابى فراس
سيّد
بن طاووس نقل كرده است كه رشيد ابوالعبّاس واسطى روزى در راه
سامرّا به من حكايت كرد: زمانى شيخ ورّام(6)
براساس حاجتى كه داشت، نامهاى را در كاظمين براى حضرت امام
زمانعليه السلام نوشتند. وقتى با خبر شدند كه من قصد سفر به
سامرّا را دارم فرمودند: اگر مقدورت هست اين نامه مرا هم با خود به
سامرّا ببر و وقتى خواستى به سرداب مقدّس شرفياب شوى، اين نامه را
بعد از آن كه همه مردم از آنجا بيرون آمدند در آنجا بگذار و صبح
فرداى آن روز به آنجا مراجعه كن، اگر نامه مرا در آنجا نديدى، در
اينباره به كسى چيزى نگو.
رشيد
مىگويد:
وقتى
من به سامرّا رسيدم بعد از زيارت حرم عسكريينعليهم السّلام عازم
سرداب شدم و صبر كردم تا اواخر وقت فرا رسيد، وقتى آنجا كاملا خالى
شد، تقريبا آخرين نفر من بودم كه هنگام خارج شدن از آنجا نامه
ورّام را در همان محلّى كه خودشان سفارش كرده بودند قرار دادم و
سپس بيرون آمدم؛ صبح تقريبا جلوتر از همه خودم را به آنجا رساندم،
ولى اثرى از نامه نبود!!
بعد از چند روز وقتى به كاظمين برگشتم، سراغ ورّام را از آشنايان
گرفتم. آنها گفتند: او به حلّه برگشت. از آن تاريخ مدّتى نگذشته
بود كه سفر حلّه پيش آمد، در آنجا وقتى به ملاقات ورّام رفتم، او
به من گفت: حاجتى را كه در آن عريضه به محضر مبارك حضرت بقيةاللّه
الاعظمعليه السلام نوشته و درخواست برآورده شدنش را نموده بودم،
به عنايت آن حضرت، همان وقت برآورده شد ودر نتيجه زودتر برگشتم(7).
يار صفحة:
سيد مهدى بحر العلوم (سيد محمّد مهدى بن مرتضى بن محمد بن
عبدالكريم حسنى طباطبائى بروجردى) از مجتهدان بنام شيعه
است كه در سال 1154يا 1155ه’ .ق در كربلاى معلّى چشم به
جهان گشود. پس از سپرى كردن دوران كودكى در خدمت مشايخ
بزرگوارى چون شيخ يوسف بحرانى و سيد حسين قزوينى و شيخ
محمد تقى دورقى و آقا محمد باقر هزارجريبى و مخصوصا علامه
بزرگ وحيد بهبهانى به تلمذ پرداخت و آنگاه خود شاگردانى
چون مرحوم عالم بزرگوار سيد جواد صاحب مفتاح الكرامة و
سيّد محمد باقر شفتى و... ديگران را پرورش داد و عمرى را
در خدمت به اسلام و مسلمين و تزكيه نفس سپرى كرد، سپس در
سال 1212هجرى در نجف اشرف ديده از جهان بست.
|