گلدسته‏هاى مسجد جمكران در خيال رسيدن نام زيبايت به گوششان در اوج آسمان دعا مى‏خوانند و گنبد جمكران در زير آسمان غم‏آلود دلهاى عاشقان چشم‏انتظار، كبوتر تو مى‏باشد! عاشقانى كه به مسجدجمكران مى‏آيند، سر بر ديوار جمكران مى‏گذارند و با چشمانى اشكبار تو را ياد مى‏كنند و با دل سوخته‏شان شما را صدا مى زنند. خوب مى‏دانم كه مرا نيازى به گفتن اين حرفهاى غمگين نيست، چرا كه شما در چشمهايتان روشنايى است كه اينها را مى‏بينيد. اى منتهاى مهربانى! هر روز جمعه عاشقان منتظر آمدنت هستند و ثانيه‏هارا به خاطر ديدنت مى‏شمارند؛ چرا كه همه هفته به اميد جمعه مى‏مانيم و هنگامى كه جمعه فرامى‏رسد زمين و زمان بوى تو را مى‏دهد؛ امّا غروب جمعه دلم را مى‏شكند و هنگامى كه جمعه مى‏رود دلم مى‏گيرد، چرا كه روزى كه وعده داده‏اى كه خواهم آمد بدون تو سپرى مى‏شود!

 اى محبوب دلها!

 تمام هستى‏ام را خاك قدمت مى‏كنم تا شايد نظرى به جاده دلم بيندازى -چرا كه تو آفتاب يقينى، كه اميد فرداها هستى، تو بهار رؤيايى كه مانند طراوت گل‏سرخ مى‏مانى و نرم و سبز و لطيفى تو معنى كلمات آسمانى- هستيى كه دستهايش براى آمدنت به زمين دعا  مى‏كند.

 اى تجسّم مهربانى!

 غيرت آفتاب و جلوه زيبايى ماه تو را توصيف مى‏كنند و نفس آب تو رامعنى مى‏كند و نبض خورشيد تو را وصف مى‏كند.خوب مى‏دانم كه تو مى‏آيى؛ آرى تو مى‏آيى همانطور كه وعده كرده‏اى و آنگاه است كه انتظار را از لغتنامه‏ها پاك خواهيم كرد.

 پس اى تمام زيبايى!

 بيا تا براى هميشه فريادرس عاشقان موعود باشى.

 ظهور خورشيد هدايت

زهره كرمى

 سلامى به وسعت كوچ پرستوهاى عاشق به اميد بازگشت!

 دل را كلبه تو ساخته‏ام در حالى كه با گل‏هاى بهارى مزيّن است. در گوشه آن آيينه طلايى قلب را، كه اشعه‏هاى زرّين خورشيد، وجودم را ياقوت جلادهنده خود ساخته است جاى داده‏ام و فرشى از چمن كه تاروپود آن اميد و انتظار است بر پهناى آن گسترانده‏ام. در كنار آيينه دلم روبروى پنجره، شمع جانم را در شمعدانىِ قديمى كه گوشواره‏هاى زُمرّدگونِ استقبال بر گوش كرده است، قرار داده‏ام تا بيايى و با نور جلالت روشنش كنى و عطر مست‏كننده ياس را بر فضا پاشيده‏ام. دسته گلى از گل‏هاى خلوص را كه پروانگان چشم‏به‏راه با روبان قرمز رنگِ محبّت محكمش كرده‏اند، در گلدان بى‏قرارى گذاشته‏ام و پيچك‏ها، تاجى از عشق را بر سردر كلبه نصب كرده‏اند و بلبل، انگشتر فيروزه التماس را بر حلقه آويزان كرده و با چشمانى معصوم و با حالتى نزار مى‏گريد به اميد ديدار. به سروهاى سركش دلم صبر را آموختم تا تو بيايى. چشم در چشم، روبه‏رو، در انتظار، انتظارى محو از گل رخساره صبا تا بيايى و من شهرى از پيغام گيرم و سر تا پا لباس عزمِ بزم پوشم و بر پيشانى لبخند حك كنم سپيدى ياسمن را و بكارم نهالى سر تا پا شعف و جويبارى سرشار از مِىِ‏اَلَسْت. اى يوسف زهرا! اى خورشيد رخ‏بركشيده درپسِ ابرهاى سياه، اى سفركرده هجران‏گزيده، تا كِى تو همچنان در غيبت و ما اين‏چنان در هجران. اى عزيز! اى پيشواى محرومان، اى آخرين اميد، ديدگان جستجوگر ما بر دروازه سحرقامت تو را منتظر است.

 اى مهدى جان! اى رايت رسول خدا بر دوش، اى شمشير حيدر بركف، اى عصاى موسى در دست، اى خاتم سليمان در انگشت، اى شكوه عيسى را واجد، اى صبر ايّوب را صاحب، چه دشوار است كه سخنان همه را بشنويم و گوشهايمان از صداى دلنشين تو بى‏بهره ماند. اى قائم! اى يادگار خدا بر زمين، اى قرآن ناطق خدا، اى زاده ياسين و طاها، اى فرزند صراط مستقيم، اى تسلى زهرا، اى پورعسكرى، اى پايگاه مهر و محبّت و اى اسطوره ايثار، براى ديدنت از كدامين كوچه بيايم. آخر در انتظار مقدم پاكت نشسته‏ايم، دستمان گير و رُخ بنما و اين شب جور را به صبح پيروزى بدل نما. بيا كه ديرگاهى است كه پروانه، شوق بال‏زدن بر گِرد شمع را ندارد و پرستو لانه‏اش را پيشكش تاريكى‏ها نموده است. تيغ در دست من است و اميد در پنجه‏هاى تو گِره خورده، جام من از شراب مست ايمان تهى ا ست و ساغر تو گلگون، بيا كه سرمايه‏هايمان اندك است، بيا كه اكنون بر دوشهايمان بارى به سنگينى غروب‏هاى مكرّر است و خورشيد، انتظارى بى‏تاب براى طلوع دارد. آه! كه ديگر مرا ياراى چيدن گل انتظار از گلدان تنگ دلم نيست. جهان نثار قدومت باد.

به  اميد   ظهور خورشيد              خدايا، رازها در پرده تا كى

ز غيبت، قلبها آزرده تا كى             كجايى اى گل زهرا كجايى

تو اى مهر آفرين، لطف خدايى

يا رَبّ الحسينِ بحقّ الحُسَيْن اِشْفِ صَدْرَ الحُسَيْنِ بِظُهُورِ الحُجَّة

 مهر فروزنده

   رضا امينى

 اى مرهم نايابِ دلِ سوخته عشق

 اى جلوه‏اى از آتشِ افروخته عشق

اى پادشهِ حاكم بر مملكتِ دل                 

اى گشته جدا از قفسِ بى نَفَسِ گِل 

اى دُرّ نهان گشته ميانِ صدفِ عشق          

اى مقصد و منظور و مراد و هدفِ عشق

اى مهرِ فروزنده ظلمتكده دل                   

اى مهرِ تو مِفتاحِ گشاينده مشكل

اى محرمِ رازِ دلِ بشكسته و ابرى        

دل بى تو نباشد دگرش طاقت و صبرى

اى تك گُل باقى ز گلستانِ خدايى       

سر داده‏اى آخر ز چه آهنگِ جدايى

صحراى جهان تشنه و محتاجِ عبورت   

اى ابرِ وجودِ تو حجابِ مَهِ صورت

اى قاصدِ از جانبِ دلدار كجايى          

اى دوخته بر مقدمت انظار كجايى

كِى مى‏رسى و مى‏دهى از يار خبرها        

اى خاكِ رهت سُرمه مرغوبِ نظرها

كِى عطرِ تو آكنده كند عالمِ احساس       

اى شاخه يادآور خوشبوى گُلِ ياس

كِى بارِ دگر زنده شود عشقِ حقيقى        

در شهرِ فرو رفته به مُردابِ عميقى

كِى گرد و غبار از همه دلهاى شكسته      

بيرون شود اى دل به اُميد تو نشسته

كِى چشمه جوشانِ تو اى حضرتِ جانان    

جارى شود و جان بدهد بر دلِ بى جان

كِى اين غم دردآورِ هجران به سر آيد            

تا بارِ دگر بر شبِ تارم سحر آيد

*  *  *

اى پر از شادى

باباجانى

وقتى بيايى با تو مى‏گويم

دست درختان بى تو بى برگ است

برگى اگر دارند مى‏ريزند

حرفى اگر دارند از مرگ است

ما مثل يك بچه پرستوييم

از ترس موج و باد مى‏لرزيم

در حوض خانه مثل ماهى‏ها

سنگى اگر افتاد، مى‏لرزيم

بايد بيايى تا ببينى كه

اين كوچه‏ها را غرق گل كردم

اين دستهاى تشنه‏ام را من

تا چشمه قلب تو، پل كردم

بايد بيايى من به لبخندت

محتاج هستم اى پر از شادى

من مثل يك ويرانه، ويرانم

اما تو سر سبزى، تو آبادى

وقتى بيايى با تو... امّا حيف

حرفم زياد و واژه‏هايم كم

وقتى بيايى مى‏شوم باران

همراه گريه با تو مى‏خندم

*  *  *

موعود دلها

سعيده شمس

سلام اى آخرين اميد مادر

سلام اى وارث غم‏هاى حيدر

كجايى آشناى نيمه شب‏ها

غريب هر سحر، موعود دل‏ها

بگو با ما ز بدر و فتح خيبر

غدير و ذوالفقار و دست حيدر

بگو راز احد، خون جگرها

بگو از قلب و سينه، اين سپرها

بگو دستى كه دستان خدا بود

يد بيضاى ختم انبيا بود

چرا اين دست را در كوچه بستند

حريم امن و ايمن را شكستند

بگو از داغ و آتش، ميخ و ديوار

بگو از مادر مظلوم و بيمار

بگو از روز ظلمانىّ حيدر

بگو از جارى خونين كوثر

بگو از شاخه ياس خميده

كسى جز تو چنين دردى نديده

بگو كِىْ رهسپار ملك مايى

تو اى زهرا سرشت مرتضايى

بگو با ما تو از مردان نامرد

بگو از قلب، پاره جان پردرد

بگو از كوفيان و بى وفايى

بگو از ماهِ روى مجتبايى

بگو از نينوا و آفتابش

بگو از ماهتاب و عشق نابش

بگو از لعل آن لبهاى سوزان

بگو از ساقى مستان عطشان

بگو از زينب آن، ام المصائب

بگو كى مى‏رسى موعود غائب

بگو از غربتت اى جان زهرا

فداى روى ماهت جان جانها

بگو با اين همه دردى كه داريم

نبايد دم به دم ما، جان سپاريم

زمين در حسرت ديدار تو سرد

زمان در انتظارت مى‏كشد درد

نگر اين آسمان چشمش در اين راه

ببين بى سو شده اين مهر و آن ماه

تو هم دردى، نهان در سينه دارى

تو هم، چون مهر و مَه در انتظارى

نگارا غم مخور فصل جدايى

به پايان آيد آنگه كه بيايى

تو مى‏آيى دواى دل به دستت

كه نرگس مى‏شود مخمور و مستت

نداى پر خروش يا لثارات

كه ذلّت دورى از ما جسته هيهات

بگيرى انتقام ضربه در

سپارند عاشقان در راه تو سر

پس از آن انتقام كربلا را

رها مى‏سازى از دَدْ بيت اَقْصى

يكايك دشمنان را خوار سازى

ره كفار دين دشوار سازى

نگر آرام ما را مرهمى هست

براى تشنگيمان زمزمى هست

منابع ومآخذ

- قرآن كريم

- اصول كافى

- التوصل الى حقيقة التوسل

- الرائد

- العبقرى الحسان

- بحار الانوار

- صحيح البخارى

- صحيفة المباركة المهدية

- فرهنگ معين

- كمال الدين

- مفاتيح الجنان

- منتهى الامال

- نجم الثاقب

- وهابيّون

رسول اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  مى‏فرمايد:

(يُفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِىِّ عَنِ الْاُمَّةِ، يَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ يَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ يَمْحَقُ اللَّهُ الْكَذِبَ وَ يُذْهِبُ الزَّمانَ الْكَلِب، وَيُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِكُمْ )

«خداوند به وسيله مهدى‏عليه السلام  از امت رفع گرفتارى مى‏كند، دلهاى    بندگان را با عبادت و اطاعت پر مى‏سازد و عدالتش همه را فرا مى‏گيرد.

خداوند به وسيله او دروغ و دروغگويى را نابود مى‏نمايد، روح درندگى و   ستيزه جويى را از بين مى‏برد و ذلّت بردگى را از گردن آنها بر مى‏دارد».

غيبت شيخ طوسى ص .114

www.jamkaran.info