|
آنچه در اين
نوشتار آمده، گوشه اى از تبيين نظريه اسلام به خصوص شيعه، در پاسخ
به اين انتظار از نگاه حضرت على (عليه السلام)است، اميرالمؤمنين
(عليه السلام)انسانى است كه در همه دلها علو دارد و عظمت او و
نگاهش محدود به فرقه و مذهب و دين خاصّى نيست، چنان كه شافعى ـ
رئيس يك فرقه از اهل سنّت ـ مى گويد:
ومات الشّافعي
ليس يدري***علىّ ربّه ام ربّه الله
و جرجى زيدان
مسيحى، او را «صوت العدالة الانسانية» مى نامد و... ، و در اعتقاد
ما هستى به نگاه او پابرجاست، و آنچه در شعر نايد، وصف اوست.
توجه به اين
انتظار يكى از محورى ترين مباحث نهج البلاغه است كه على(عليه
السلام) به هر بهانه اى به آن مى پردازد ; چه در طرح مسأله به
عنوان يك نياز و چه در پاسخ مسأله جهت هدايت به آن.
زيرا
اميرالمؤمنين(عليه السلام) تداوم صراط مستقيم رسولان و پيامبران
الهى است، و به تعبير قرآن كريم «لسان صدق» پدر انبياء، ابراهيم
است كه اصلى ترين مسئوليتش نشان دادن آينده اين صراط و راه مستقيم
است، تا انسان ها در بيراهه ها و بن بست ها و محدوديت ها خود را
«گُم» نكنند و در جهالت و ضلالت و ظلمت اسير و سرگردان نشوند و در
برابر آينده اى كه فردا از راه مى رسد «حجّت» را بر خود تمام
ببينند.
اين رسالتِ حضرت
على(عليه السلام) است تا نهضت انبياء عقيم نماند و توده ها در
برابر آفريدگار خويش عذرى و حجّتى و توجيهى نداشته باشند:
(لِئَلاّ
يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ).
اميرالمؤمنين(عليه السلام) بايد به توده ها بفهماند:
1
ـ نسل
هاى آينده چون گذشتگان، نيازمند هادى و حجّت هستند.
2
ـ
پروردگار انسان ها، هرگز آنها را بدون حجّت و هادى رها نمى كند.
3
ـ اين
سلسله هاديان و حجج الهى چه كسانى هستند؟
4
ـ آخرين
«هادى» و «حجّت» كه آينده بشريت را رقم مى زند، كيست؟
5
ـ اين
آينده اى كه همگان انتظار آن را دارند كِى سر مى رسد و چگونه تاريخ
كاروان بشرى، پايان مى پذيرد؟
ما نيز با الهام
از كلام نورانى امام على(عليه السلام)، تا آنجا كه به ميزان شكرمان
و رفع حجاب هاى درونى توانسته ايم دلمان را با صيقل دادن و زنگار
زدودن، پذيراى تابش نور آن كلام گردانيم، در حل اين مسأله كوشيده
ايم و «بضاعت مزجات» خود را بر عزيز مصر عرضه داشته ايم، تا از
تصدّق و تفضّل و اكرام آن آسمان كرم، «كيل» و «ظرف» وجودمان را
سرشار نماييم.
اين نوشته كه
حاصل اين الهام و كرم و فضل است، در «يك مقدمه» و «سه فصل» شكل
گرفته است. مقدمه، پيش درآمدى بر معناى لغوى و اصطلاحى حجّت و
مقصود از آن است.
در فصل اول به
نياز انسان به حجّت و به پيوستگى و استمرار حجّت هاى الهى بر اساس
شواهد عقلى و نقلى، پرداخته شده و در پايان اين فصل از خاتميّت
رسالت و فلسفه آن گفتگو شده است.
در فصل دوم از
حجّت هاى بعد از رسول خاتم، از ويژگى ها و صفات آنها، از ايل و
تبار و عدد آنها، و از رسالت و مسئوليت آنها، سخن به ميان آمده است.
در فصل سوم از
آخرين حجّت خداوند و از كسى كه با او پايان تاريخ بشرى رقم مى
خورَد و طومار هزاران ساله زندگى انسان در روى زمين بعد از او درهم
پيچيده مى شود، از ويژگى ها، ياران، زمينه ها، اقدامات، برخوردها
و... او گفتگو مى شود، تا با پايان اين سه فصل «نياز به حجّت و
پيوستگى حجّت ها» و «حجّت هاى بعد از خاتم انبياء» و «آخرين حجّت
حق بر زمين»، قلم به كسانى سپرده شود كه «درد دين» دارند و «سوز
خدمت»، و «دغدغه آزادى بشريت»; و در «انتظار افق روشن آينده» و
«طلوع صبح رهايى» لحظه اى درنگ ندارند و خود را در زمره كسانى مى
دانند كه:
«يوطّئون
للمهدى سلطانه»
اين نوشته هرچند
بر محور كلام قرآن ناطق، حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليهما
السلام) مى چرخد، اما هرگز از قرآن صامت و ثقل اكبر بى نياز نيست،
آن طور كه قرآن صامت بدون على(عليه السلام) و ثقل اصغر، صامت است.
به اين جهت، در
آغاز هر بحث، به اين حبل و ريسمان چنگ زده ايم و از نور آن اقتباس
نموده ايم، و در مواردى، براى اينكه بر قرآن ظلمى نكرده باشيم و
شرمنده نگاه رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نباشيم و براى توضيح و
تبيين آيه، اشاره گذرايى به كل سوره نموده ايم و همين سِير را در
نهج البلاغه داشته ايم و بر خواننده است تا با اين سِير همراه شود
و به مطالعه سوره يا خطبه بپردازد، آنگاه در آيه و عبارت مورد بحث،
تأمل و دقت نمايد تا از اين خوان قرآن صامت و ناطق، همراه زيادى
هدايت، سيراب برخيزد.
اللّهمّ ليّن
قلوبنا لولىّ امرك
سيد عبدالمجيد
فلسفيان
تابستان 1378
مقدمه
معناى لغوى حجّت:
قبل از ورود به
بحث، لازم است معناى حجّت و انواع آن بررسى شود و حجّت خاصّى كه
مورد نظر است، بيان گردد. حجّت در لغت، از «حجّ» به معناى «قَصد»
اخذ شده، و بر وزن فُعله، چون لُمعه و لُقمه مى باشد و به معناى
چيز مشخص و داراى حد و مرز است كه براى اثبات مطلوب و بيان مقصود و
دفع عُذر استفاده مى شود. بنابر اين «حجّت» هم حدود و ثغورى دارد و
هم براى ارائه طريق روشن از آن استفاده مى شود.
حجّت هميشه دو
طرف دارد; «له» و «عليه». دارنده حجّت براى اثبات مطلوب خود به
چيزى چنگ مى زند كه براى مخاطب، از بين برنده عذر و عليه او خواهد
بود. حجّت هم سو با كلماتى چون: دليل و برهان است.
«مَحجَّة»
به راه روشن و مستقيمى مى گويند كه براى آن حجّت آورده شده، مطلوب
و مقصودى است كه براى رسيدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آن ها
كه طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسيدن را، و آن ها كه پذيراى حجّت
نيستند، تيه و سرگردانى را پاداش گيرند.
معناى اصطلاحى
حجّت:
حجّت در اصطلاح
هر علم و فن و گروه، معناى خاص و مصداق معينى پيدا كرده كه با
معناى لغوى آن هماهنگ است.
حجّت منطقى: حد
وسط قياس را گويند كه از صغرى و كبرى و نتيجه تشكيل مى شود و «حد
وسط» عبارتى است كه در جمله صغرى و كبرى تكرار مى شود وتو را به
نتيجه مى رساند و از راه معلومات، تو را با مطلوب مجهولت آشنا مى
گرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قياس ـ صغرى، كبرى و نتيجه ـ حجّت
مى گويند.
مثلاً: على انسان
محسنى است، و هر انسان محسنى خلوص در عبادت دارد، پس على خلوص در
عبادت دارد; كه «انسان محسنى» را حجّتِ قياس مى گويند.
حجّت اصولى: چيزى
كه به وسيله آن حكم شرعى استنباط شود وتكليف تو را در برابر شرع
رقم زند، تا آن وظيفه از سوى شارع بر تو قطعيت يابد و عذر تو را در
نياوردن آن بردارد. مثل اين كه مى گويند: عقل وخبر واحد و... حجّت
است. آن جا كه تو از مَحَجّه و راه بازمانده اى، در حالى كه نه
افراط كرده اى و نه تفريط، در برابر شارع عذر دارى.
حجّت كلامى: آنچه
را خداوند به وسيله آن انسان ها را دعوت به خود كرده، تا هدايت
شوند و به صراط مستقيم راه يابند. از آن جا كه خداوند انسان را در
بهترين وَجه آفريده و او را در ابتداى راه گذاشته،
تا با انتخاب مَحَجّه و طريق وسط همراه با سعى و تلاشِ پى گير، به
لقاى حق برسد.
بر خداوند است كه زمينه انتخاب آدمى را با نشان دادن صراط مستقيم،
فراهم نمايد. به آنچه كه آدمى را به اين مطلوب مى رساند، حجّت گفته
مى شود كه هم شامل آيات الهى مى شود و هم كتاب هاى آسمانى را در
برمى گيرد و هم بر رسولان و پيامبران الهى و اوصيا و جانشينان آن
ها اطلاق مى شود.
بنابر اين راهى
كه انسان در آن ذاهب و سالك و رونده است تا با سعى به لقاء برسد،
به دو چيز نيازمند است: نورى كه همه راه را روشن كند و مشعل دارى
كه اين نور را در راه نگه دارد. اين دو، حجت هايى هستند كه خداوند
به وسيله آن ها انسان ها را به خود دعوت مى كند. نور، كتاب هاى
آسمانى است كه بر پيامبران نازل شده است; چنانچه قرآن مى فرمايد:
(...
وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ).
«و
از نورى كه همراه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده،
پيروى نمودند».
(...وَ
اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً).
«به
سوى شما نور روشن كننده اى را فرو فرستاديم».
مشعل داران و
راهبران اين نور و راه، پيامبران و امامانى هستند كه هميشه با نور،
آدمى را به مبدأ هستى و جايگاه ابدى دعوت مى كنند و آن ها «حُجّت
خدا» مى نامند. خداوند دو حجّت صامت و ناطق را در كنار هم و با هم
براى حيات و سلوك و هدايت آدمى برگزيده است.
(...
كِتابٌ
أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى
النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ).
«اين
كتابى است كه ما آن را به سوى تو فرستاديم تا توده ها را به امر
پروردگارشان از ظلمت ها به سوى نور و به سوى راه عزيز حميد، خارج
نمايى».
از اين رو آخرين
پيامبر خدا نورى را كه بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه
مى كند و مى فرمايد:
«انّي
تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي اهل بيتي لن يفترقا حتى يردا
عليّ الحوض»
«من
در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترتم كه
خاندان منند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من
وارد شوند».
راه بدون راهبر و
بدون نور، با بى راهه يكى است. اين حجت ها در پى هم در طول قرن ها
همراه با نور، در ميان امت ها آمدند و رفتند، تا در روز هيجدهم ذى
الحجه در غديرخم، دين به اكمال، و نعمت به اتمام، و وحى و مَحَجّه
به پايان رسيد و براى اين جاده روشن عَلَم ها و نشانه هايى گذارده
شد و آن ها هر كدام در طى سه قرن بر مَركب صبر سوار شدند و به فوز
شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس و از انحراف نگه دارند.
اين ها دوازده
مشعل دار بودند، كه هستى را روشن، و سنت ها را از بدعت ها جدا
كردند و راه رسول را احيا و طريق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آن
جا كه همه دشمنانِ نور دست به هم يازيدند و همچون فرعون با كشتن
فرزندان فاطمه(عليهما السلام) براى خاموش كردن اين عَلَم ها و
وارونه كردن اسلام، هجومى فراگير را تدارك ديدند. جامعه نيز
خواستار خوابى خوش و دلى مشغول شد. و در تاريكى ها مى خواست بار
مسئوليت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند و از ولايت علوى
شانه خالى كردند.
آنها مى خواستند
نور خدا را خاموش گردانند، ولى سنت هستى اين بود:
(يُريدُونَ
لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ، وَ اللهُ مُتِمُّ
نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ).
«آنان
مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند; ولى خدا نور خود را
كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند!»
خداوند نورش را
در پس پرده غيبت نگه داشت و قائم آل محمد(عليهم السلام) را ذخيره
حُجَج الهى قرار داد، تاآن گاه كه يار خواهد و...
(بَقِيَّةُ
اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).
«اگر
مؤمن باشيد آن كه را خداوند باقى گذاشته براى شما بهتر است»
هدف از اين
نوشتار اثبات نياز به حجت هاى ناطق خداوند، وبيان صفات و ويژگى هاى
آنان، وبحث از آخرين حجّت او است، كه در سه فصل آينده از آن گفتگو
مى شود.
فصل اول:
نياز انسان به
حجّت و لزوم آن
بعد از روشن شدن
معناى حجّت و انواع آن، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا نياز به حجّت،
از نيازهاى ضرورى آدمى است، كه بدون آن حياتش ناقص است، يعنى آن
طور كه انسان در ابتداى تولد به شير مادر نيازمند است و در ادامه
زندگى به آب و نان و مسكن احتياج دارد، براى تداوم زندگى اش نيز به
حجّت و ولىّ نيازمند است؟
گواه اين نياز
چيست؟ كدام برهان، نياز به حجّت را اثبات مى كند؟ با اين كه خود
شاهد هزاران انسان هستيم، كه بدون «ولىّ» زندگى مى كنند و باكشان
نيست، اگر ديروز فاطمه(عليها السلام) الگو بود، امروز ديگران الگو
هستند، و چه نياز به فاطمه(عليها السلام)؟!
ديروز گروهى به
نام «براهمه» و امروز پيروان آن ها مدعى هستند، با داشتن عقل و
حِسّ و تجربه، چه نيازى به حجّت و بعثت انبيا است؟ زيرا آن چه
رسولان مى آورند، يا مطابق عقل است، كه همه مى دانند و تحصيل حاصل
است، و يا مخالف آن، كه قطعاً باطل است.
اثبات نياز به
حجّت، از دو راه ممكن است:
1
ـ دليل
عقلى و استقرايى و تجربى.
2
ـ دليل
نقلى ـ بيانات قرآن كريم و كلمات حُجَج الهى ـ
از آن رو كه در
اين نوشتار محور بحث، سخنان حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه
است، اشاره اى گذرا به دليل هاى عقلى كرده، سپس با ذكر آياتى چند
از قرآن كريم به تحليل كلام مولا مى پردازيم.
ادلّه عقلى اثبات
حجّت
كسانى كه در اين
حوزه قلم مى زنند، دلائل متعددى ذكر كرده اند:
1ـ
دليل لطف:
در تعريف لطف
گفته اند: چيزى است كه انسان را به اطاعت خداوند نزديك، و از معصيت
و نافرمانى او دور مى كند، و اين با وجود امام و پيامبر، حاصل مى
شود. اين صغراى قضيه است; و بر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر
انسان تمام كند و انسان به لقاء بار يابد و عذرى در برابر خداوند
نداشته باشد. و اين كبراى قضيه است.
نتيجه اين كه; بر
خداوند تعيين حجت، واجب و لازم است.
2ـ
برهان عنايت:
عنايت به معناى
اعتنا داشتن و كوشش كردن وهمّت گماردن به اين كه كار به بهترين وجه
انجام پذيرد و در اصطلاح فلسفى، توجه مافوق به مادون است. علم حق
تعالى به نظام احسن و خير مطلق را، كه عين وجود نظام جهان هستى به
نحو اتمّ و اكمل است، عنايت مى نامند.
حكما عنايت را به
عنايت در علم ـ كه به آن علم عنانى مى گويند ـ و عنايت در فعل ـ به
معناى آفرينش نظام هستى در كمال حُسن و اتقان و جمال ـ تقسيم مى
كنند. و همان گونه كه نظام تكوين بهترين و كامل ترين نظامى است كه
مى توان تصور كرد، نظام تشريع (نظام تربيت انسان ها) نيز بهترين
نظام ممكن است. نظام تكوين پيش درآمد نظام تشريع، براى رسيدن انسان
به كمال است.
وقتى خداوند اين
گونه به نظام تكوين نظر دارد و هر چيزى را در حدّ عالى آن، خلق و
هدايت كرده:
(...
رَبُّنَا الَّذِي اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).
«پروردگار
ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست بخشيده، سپس آن را
هدايت كرده است».
چگونه مى تواند به اشرف مخلوقات بى اعتنا باشد و انسان را بدون
هادى و سرپرست به حال خود رها كند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهى
موجب نقص نظام تشريع است، و اين نقص بر خداوند محال است.
|