كه نتيجه تفكر در نفس و توجه به اين حضوريات، من را به عالم واقع مى بَرَد و به هدف مندى و عالم هستى متوجه مى كند. شناخت من از خود و مقايسه آن با هستى، ارزش من را گوشزد مى كند، كه انسان با اين مجموعه استعدادها، از دنيا بزرگ تر است. و هدف از آفرينش وى، محدود به دنيا نيست. و همين است كه حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد:

«فما خُلِقت ليشغلنى اكل الطيبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها»(1).

«خلق نشدم كه خوردن غذاهاى پاكيزه، من را مانند حيوانِ پروارى، به خود مشغول نمايد».

و در سخن ديگرى مى فرمايد:

«لسنا للدنيا خلقنا»(2).

«ما براى دنيا خلق نشديم».

محدود به دنيا بودن، اين همه امكانات و استعدادها را لازم نداشت و تنها غريزه كافى بود، تا چون حيوانات لذت را به بهترين شكل انجام دهد و از هر دغدغه و ترس و غم برهد.

استعدادها و توانمندى هاى بسيار و انفعالات و حالات روانى، انسان را بزرگ تر از دنيا نشان مى دهد و مى فهماند دنياى ديگرى در پيش روى اوست و عوالم ديگرى را بايد درنوردد، همان گونه كه امكانات جنين در رَحِم، نشانه حركت به دنياى بزرگ تر است. از اين رو حضرت على (عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) و همه نسل ها مى گويد:

«واعلم انّك انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنيا»(3).

«به حق، تو براى آخرت خلق شده اى نه براى دنيا».

عظمت قدر و استمرار حيات انسان، در حوزه هاى بزرگ تر از دنيا و روابط گسترده و پيچيده انسان با خود و هستى، آن چنان است كه:

اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى

اين قدر و استمرار و روابط، ضرورت برنامه ريزى و معاد را به دنبال دارد و اين سان برنامه ريزى، از توان غريزه انسان و علم و عقل او بيرون است، زيرا انسان از غريزه ضعيفى برخوردار است و بايد تجربه هاى متعددى انجام دهد، تا بياموزد و دچار خسران نشود.

عقل، نورى است كه در محدوده دنيا راه را روشن مى كند و از دنياى ديگر و روابط پيچيده آن، بى خبر است; گو اين كه غريزه و عقل در همان محدوده خود هم نيازمند هدايت هستند. به ناچار كسى بايد براى انسان برنامه ريزى كند و استمرارش را نشان دهد و ضابطه ها را در كنار رابطه ها به او بياموزد. آن كس، بايد از انسان آگاه تر و عالِم بر همه جنبه هاى بشرى باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نمايد و وى را از خسران و سوختن برهاند. او كسى جز خالق نخواهد بود، كه هم مى تواند مربى انسان باشد و هم هادى را، به سوى خلق گسيل دارد. او است كه از اين راه و روابط آگاه است و از هر كشش و سستى و نسيانى فارغ مى باشد.

و با اين سير است كه سوره قدر تبيين مى شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان آن بر هزار سال؟ و چرا نزول ملائكه؟ و بر چه كسى؟

ميزان معرفت نفس و خودآگاهى او از خود، به گستردگى وجود انسان و ميزان توجه به حضوريات بستگى دارد. همين تفاوت در بسط وجودى است كه تفاوت آگاهى انسان ها را ايجاد مى كند.

و براى همين منظور كه نفس بسط يابد و توجه بيش ترى به حضوريات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به رياضت و كنترل نفس امّاره و ـ شب زنده دارى ـ امر مى شود، تا به قدر و ارزش وجودى اش پى ببرد، و نياز به وحى را با تمام وجود احساس كند. و از اين رو است كه در اين شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ريزى هاى يك ساله نازل مى شود. بر چه كسى؟ بر كسى كه آگاهى گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد او واقف است و آزاد از همه كشش ها است. آن كس كه هم سو با رسول است و جامعه را از ضلالت و بن بست به فلاح و رويش سوق مى دهد(4).

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:

«انا من رسول الله كالضوء من الضوء و الذراع من العضد»(5).

«هم خوانى من با رسول خدا، مانند نور با نور و دست به بازو است».

اللّهم عرّفني نفسك، فانّك ان لم تعرّفني نفسك، لم اعرف رسولك;

اللّهم عرّفني رسولك، فانّك ان لم تعرّفني رسولك، لم اعرف حجّتك;

اللّهم عرّفني حجّتك، فانّك ان لم تعرّفني حجّتك، ضللت عن ديني.

اللّهم لا تُمتني ميتةً جاهليّة; و لا تُزغ قلبي بعد اذ هديتني.

دليل نقلى اثبات حجت:

ضرورت حجّت در قرآن

با تبيين نياز انسان به حجّت و ضرورت آن با توجه به ارزش آدمى، و نيز برهان هاى ديگر عقلى، نوبت به بررسى راه هاى نقلى با استفاده از دو منبع نور، يعنى قرآن و نهج البلاغه مى رسد. اين دو بهترين گواه صادق بر ضرورت و ـ بالاتر از آن ـ وجود حجّت خواهند بود.

قرآن كريم در موارد بسيارى بر اين امر گواهى داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مى دهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و براى او حجّت آورده، تا براى انسان كه امانت و مسئوليت را پذيرفته، عذرى نماند. در آيه (47) سوره قصص آدمى در برابر خداوند به محاجّه برمى خيزد، كه: بايد براى ما رسولى مى فرستادى و حجّت را بر ما تمام مى كردى(6)، در حالى كه خداوند براى ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازين با او همراه كرده است و مى فرمايد:

(رُسُلا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزيزاً حَكيماً)(7).

«)به تمام انبيا از نوح تا خاتم وحى كرديم( پيامبرانى كه بشارت دهنده وبيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و خداوند عزيز و حكيم است».

عزّت و حكمتِ كاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام كند، تا در فرداى حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشى نكند.

از اين رو آدمى در مقابل پروردگار هيچ عذرى براى عدم انجام حق و نپذيرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانى دارد، به نص قرآن باطل و واهى است(8).

در آيه ديگر مى فرمايد:

(وَ لِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ)(9).

«و براى هر امتى رسولى است»

و از آن رو كه هر امتى اجلى دارند:

(وَلِكُلِّ اُمَّة اَجَلٌ)(10).

«و براى هر امتى سرانجامى است»

و اين امت مُؤَجّل كه حيات و مرگى دارند، نيازمند رسولى از خودشان هستند تا راه را بنماياند و امت را از ظلمت برهاند:

(وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ)(11).

«هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان قومش».

در بيان ديگرى مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ...)(12).

«در هر امتى رسولى را برانگيختيم تا آن ها را به عبوديت و صراط مستقيم دعوت نمايد و از راه هاى انحرافى و عبادت طاغوت بازدارد».

ادامه آيه سخن از واكنش مردم در برابر دعوت انبيا است:

(فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ ...)

انسان ها در برابر دعوت، دو گروه مى شوند; گروهى هدايت مى شوند و دسته اى ديگر به ضلالت تن مى دهند، ولى حجّت بر آن ها تمام است، زيرا انتخاب آن ها با بيّنه و وجود حجّت است. اين آيه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأكيد و صراحت دارد.

قرآن در جاى ديگر مى فرمايد:

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)(13).

«روزى كه ما هر جماعتى را همراه رهبرشان فرا مى خوانيم»

آيه نشان مى دهد آدم ها بر اساس امامى كه برگزيده اند، مؤاخذه مى شوند. اين گزارش از واقعيتى است كه انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو اين كه بايد از جانب خداوند براى آن ها امامِ حَقّى نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب كنند.

آياتى كه براى انسان اهدافى را ترسيم مى كند نيز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را ضرورى مى نمايد، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسيدن به اهداف را پيدا كند. از جمله اين آيات، آيه شريفه ذيل است:

(اَيَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدى)(14).

«آيا آدمى گمان مى كند كه بيهوده و بدون هدف رها شده است»

آيات ديگرى كه در بررسى پيوستگى حُجَج الهى به آن ها به زودى اشاره مى شود نيز به وضوح ضرورت حجّت را مى رساند.

ضرورت وجود حجّت

از ديدگاه نهج البلاغه

على(عليه السلام) در جامعه اى است كه از يك سو جريان رسالت به انحراف كشيده شده است و از سوى ديگر كشورگشايى و تسلط بر زمين هاى خاور دور و امپراتورى شرق ـ ايران ـ و هجوم سيل غنائم جنگى و وفور نعمت ها، تبختر دست اندركاران و تسلط جريان نفاق، و رسوخ يهود را به دنبال داشته است. در چنين شرايطى هجوم فرهنگى و بازگشت مجدد جاهليت و در نهايت ختم همه اين جريان ها به يزيد بن معاويه مشهود است. او به صراحت انكار نبوّت و رسالت كرده و گفته است:

لعبت هاشم بالملك فلا***خبر جاء ولا وحيٌ نزل(15).

 اين وضع مى طلبد على(عليه السلام) بر اصول تأكيد كند و با طرح مجدد اهداف و موازين، جامعه را از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آن ها گوشزد كند كه بزرگ ترين خسارت اين است كه جامعه نوپاى اسلامى آن چه را به دست آورده، با متاع قليل و اشياى پستى مبادله نمايد.

«ولبئسَ المتجر اَن تَرى الدنيا لنفسك ثمناً و ممّا لك عند الله عوضاً...»(16).

«چه بد تجارتى است كه دنيا را بهاى خويشتن ببينى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمت ها، كه خدا در آن جهان مهيّا كرده است، بستانى».

از اين رو على(عليه السلام)، با تكيه بر مهم ترين اصل، كه در معرض فراموشى است، يعنى حُجَج الهى و ولايت علوى و سيره نبوى مى گويد: با ولايت طاعات قبول مى شوند و عبوديت معنا پيدا مى كند و راه حق و صراط مستقيم روشن مى گردد. على(عليه السلام) به هر مناسبت و در هر فرصتى از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به احياى سنت رسول الله و كتاب خداوند سخن مى گويد.

اين توجه و سعى على(عليه السلام) در دعوت به اهداف، چراغ راهى براى همه كسانى است كه بر انحرافات امروز جامعه حسرت مى خورند و شاهد غارت سرمايه ها، و عقب گردها هستند. كسانى كه بر فراموشى آرمان ها غصه مى خورند، و به سبب بدعت ها به خود مى پيچند، بايد مانند على(عليه السلام) دعوت را شروع كنند، تا آدم ها جاى اهداف را نگيرند و هوس ها جاى ميزان ها ننشيند.

براى اين كه خودشان با ديدن اين فشارها از راه به در نروند و به خوارج نپيوندند، و يا در چنگال بايدها و نبايدهاى مصلحتى اسير نشوند، تا با ضعف ها به رشوه قانع شوند و دم فرو بندند، و براى اين كه بر خود يأس را هموار ندارند، بايد از على(عليه السلام) بياموزند كه چه وقت بايد سخن گفت: «نَطَقْتُ حينَ تَعْتَعوُا»(17) و چگونه صبر كرد؟ و به چه دعوت كرد؟ و چگونه دعوت كرد؟ تا از همان راه انحرافى كه رفته اند، برگردند و موانع بازگشت را بردارند.

از اين رو است كه على(عليه السلام) در نهج البلاغه بيش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح مى كند، چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. على(عليه السلام) تأكيد دارد كه به جامعه بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود رها نكرده است.

هدفدارى انسان

به گفته مرحوم سيد رضى كم تر خطبه و منبرى بود كه حضرت بر آن قرار مى گرفت، مگر اين كه قبل از شروع به خطبه مى فرمود:

«ايّها النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فيلهو، و لا تُرِكَ سُدى فيلغو»(18).

«اى مردم! اطاعت خدا را بكنيد. هيچ انسانى بدون هدف و بيهوده خلق نشده، تا لهو پيشه كند و دل مشغول باشد، و هيچ كس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار تكليف و مسئوليت را وانهد».

هيچ فردى بيهوده و بدون هدف آفريده نشده، تا دل مشغول دارد و قواى فكرى خود را به كار نگيرد و متذكر اهدافى كه خدا، برايش رسم كرده نشود و به لذت هاى فنا پذير روى بياورد. هيچ انسانى رها نشده و آزاد نيست و بدون مسئوليت و تكليف نمى باشد، تا هر كارى بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه بماند.

بنابر اين، خلقت آدمى هدف دار است و عبث نيست، آدمى جهت رسيدن به آن اهداف، داراى برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و براى او تكليف و مسئوليتى تعيين گرديده، تا بتواند با مسئوليت پذيرى و انجام آنچه از او خواسته اند، به هدف راه يابد و به ملاقات حق بشتابد.

آن حضرت(عليه السلام) در خطبه ديگرى مى فرمايد:

«فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثاً و لم يترككم سدى و لم يَدَعكم فى جهالة و لا عمى. قد سمّى آثاركم و علم اعمالكم و كتب آجالكم و انزل عليكم الكتاب تبياناً»(19).

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) نهج البلاغه، نامه 45.

(2) نهج البلاغه، نامه 55.

(3) نهج البلاغه، نامه 31.

(4) در لابلاى مباحث آينده اين برهان و جهات گوناگون آن، تكرار مى شود و به آن اشاره هاى اجمالى و تفصيلى مى شود.

(5) نهج البلاغه، نامه 45، در بعضى از نسخه ها به جاى «الضوء من الضوء»، «الصِنو من الصِنو» است، كه به معناى نخلى متّكى به نخل ديگر است.

(6) (... لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و نكون من المؤمنين).

(7) نساء، 165.

(8) (والّذِينَ يُحاجّونَ في اللّهِ...حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ...)، شورى، 16.

(9) يونس، 47.

(10) الاعراف، 34.

(11) ابراهيم، 4.

(12) النحل، 36.

(13) اسراء، 71.

(14) قيامت، 36.

(15) تاريخ طبرى، ج10، ص60، دار التراث، بيروت، باتحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم. شاعر در مورد يزيد مى گويد:

يا ايّها القبر بحوارينا***ضممتَ شرّ الناس اجمعينا

مروج الذهب مسعودى، ج 3، ص 53، دار الهجرة، قم، سال 1363

خليفه اى كه سه سال حكومت كرد، سال اول فرزند رسول الله را كشت و سال دوم واقعه حرّه و فاجعه شهر مدينه را درست كرد و در سال سوم مولد رسول، قبله رسول، و خانه خدا را به منجنيق بست.

(16) نهج البلاغه، خطبه 32.

(17) نهج البلاغه، خطبه 37. «در آن هنگام، كه زبان همگان بسته بود، اين من بودم كه به سخن آمدم».

(18) نهج البلاغه، حكمت 370.

(19) نهج البلاغه، خطبه 86.