حضرت خطبه را با ذكر صفات خدا شروع مى كند و از آن جا كه خداوند نامحدود است، غايتى براى او قابل تصور نيست. مبارك و مستدام است.

اين وجود غير متناهى و غير قابل درك، حتى براى همت هاى والاى دورانديش كه از تيزبينى خاصّى برخوردارند قابل درك نخواهد بود. نهايتِ درك ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جاى ديگرى مى فرمايد:

«و لا تقدّر عظمة الله سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين»(1)

«عظمت خداى سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج كه از هلاك شوندگان حساب مى شوى».

و در وصف ملائكه مى فرمايد:

«متولهة عقولهم ان يحدّوا احسن الخالقين»(2)

«فرشتگانى كه عقلشان از شناساندن و وصف كردن بهترين آفرينندگان واله وحيران است».

به دنبال اين كلام، حضرت علت ناتوانى آن ها را توضيح مى دهد كه آن چه قابل درك است، چيزى است كه داراى شكل و اعضا و جوارح باشد و محدود به زمان باشد كه با به سرآمدن اجل و زمانش فانى شود(3).

بنابر اين ارتباط با وجود حىّ قيوم ازلى ابدى، جز با واسطه ممكن نيست.

«و انت كما تقول و فوق ما نقول»

خداوند بايد خود را به خلق بشناساند. خداوند آن طور است كه مى گويد، نه آن چه كه ما مى گوييم. به اين جهت ما نياز به حجّت داريم كه احسن الخالقين را به ما بشناساند. به همين علت حضرت از حُجَج الهى مى گويد و ابتدا از طهارت پدران و مادران آن ها مى گويد، و اين كه خداوند آن ها را در بهترين وديعت گاه ها گذاشت و در بهترين ارحام مادران، آن ها را مستقر كرد. اين از اعتقادات شيعه است كه نياكان و پدران و مادرانِ انبياء موحّد بودند; نه شركى در آن ها راه يافته بود و نه فسق و فجورى از آن ها سر زده است. جريان حضرت ابراهيم و «آذر» كه در قرآن آمده است(4)، هر چند در ابتدا از آن استشمام مى شود كه پدر ابراهيم مشرك بوده، ولى چنين نيست، زيرا قرآن تصريح دارد كه پدر ابراهيم مشرك نبوده است; در نتيجه آذر پدر او نيست. گو اين كه آيات سوره مريم از مناظره ابراهيم با پدرش سخن دارد، و او پدر را انذار مى كند، تا از بت پرستى دست بردارد. وقتى پدر او را تهديد مى كند، ابراهيم در كمال ادب مى فرمايد:

(... سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّي...)(5)

«درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى خواهم».

در سوره توبه خداوند بيان مى كند كه مسلمان حق ندارد براى مشرك دعا كند; آن گاه مى گويد استغفار ابراهيم، زمانى مشخص داشت و در واقع مهلتى براى استغفار آذر بود. وقتى با سرآمدِ موعِد، پدر در شرك باقى ماند، ابراهيم از او تبرى جست(6).

اين آيات نشان مى دهد كه آذر در حال شرك ماند و ايمان نياورد. از سويى قرآن خبر مى دهد ابراهيم در آخر عمر ـ بعد از ساختن كعبه و پس از اين كه خداوند در پيرى به او اسماعيل و اسحاق را عطا كرد ـ عرض مى كند:

(رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ)(7)

«پروردگارا! روزى كه حساب برپا مى شود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشاى»

ابراهيم براى والدينش طلب مغفرت مى كند; اگر اين والد همان آذر باشد، ابراهيم حق ندارد براى او كه مشرك است، استغفار كند.

پس والد و پدر ابراهيم(عليه السلام)، آذر نبوده است. واژه «والد» صراحت در كسى دارد كه شخص، فرزند او باشد، ولى «اب» كلمه عامى است كه بر جدّ و شوهر مادر و هر سرپرستى اطلاق مى شود(8).

بعد از اين كه حضرت از طهارت پدران و مادرانِ انبياء خبر مى دهد، از پيوستگى آن ها سخن مى گويد:

«كلّما مضى منهم سلف قام منهم بدين الله خلف»(9).

«هرگاه يكى از ايشان از جهان رخت بربست ديگرى براى اقامه دين خدا جاى او را گرفت

در اولين خطبه نهج البلاغه، كه كلمه «واتر» داشت و تصريح بر استمرار حجج الهى بود، ابن ابى الحديد معتقد است: نياز به فاصله زمانى است كه يك نبى ظهور كند و بميرد و سپس نبى ديگرى ـ بعد از مدت زمانى ـ مبعوث شود(10); هرچند توضيح داده شد «وتر» اين معنا را نمى رساند، بلكه به معناى اتصال است.

هر زمان كه پيامبرى به پايان مسير خود رسيد و درگذشت، شخص ديگرى از جانشينان صالح آن ها، حافظ دين خداوند خواهد بود.

بنابر اين در نگاه عقل و قرآن و على(عليه السلام) حجج الهى تداوم، پيوستگى واستمرار دارند.

فصل دوّم:

حجّت هاى بعد از رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)

خاتميت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

با تصريح قرآن و تأكيد رسول و معصومين(عليهم السلام)، پيامبر اسلام آخرين فرستاده ربّ العالمين، و خاتم پيامبران است.

(ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّين وَ كانَ اللهُ بِكُلِّ شَىْء عَليماً)(11).

«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولى او فرستاده خداوند و كسى است كه پيامبران به او ختم مى شوند و پايان مى پذيرند و خداوند به هر چيزى بسيار دانا است».

سوره احزاب(12) در نگاهى سريع، با خطاب هاى متعددى به نبىّ ومؤمنان، شروع شده، مسئوليت ها و ويژه گى هاى رسول را برمى شمارد، و به مسئوليت اهل ايمان در برابر رسول اشاره دارد، و رسول را الگو وسرمشق نيكوى آنان معرفى كرده، بر عصمت و طهارت اهل بيت تأكيد مى نمايد، و با تقابل بين اهل بيت و زنان پيامبر، به معرفى اهل البيت مى پردازد كه آنها نه رجال قريش هستند و نه زنان رسول; آياتى از سوره، از احزاب و دشمنان داخلى ـ منافقان ـ و دشمن خارجى، مشركان وكفار سخن مى گويد و از صف بندى دو جبهه ايمان و كفر و اتحاد كفر و نفاق، هرچند در شكل حزب هاى مختلف، گفتگو مى شود و تا انتهاى عالَم و قيام ساعت، اين تقابل پى گيرى مى شود.

در پايان اين سوره به عرضه امانت بر زمين و آسمان و كوه ها، و سرباز زدن آنها از پذيرش اين امانت، و قبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهى و آزادى كه جهول و ظلوم بودن علامت آن است، اشاره مى شود، و از عاقبت اين آزادى و موضع گيرى انسان در برابر اين امانت گفتگو مى شود كه انسان آگاه و آزاد در پذيرش امانت، ممكن است به آن خيانت كند، و راه كفر و نفاق در پيش گيرد; يا حقّ آن را تأديه نمايد و با گرايش و عشق به آن، توجه و گرايش و توبه حق را به خود جذب كند.

پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بيان مى كند و دوستان و دشمنان او را معرفى مى نمايد، و آنچه را كه ويژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذكر مى كند، و خصوصيات تداوم دهندگان او را توضيح مى دهد كه اهل بيت او و از عصمت و طهارت برخوردار و از هر پليدى و ناپاكى مبرّا هستند، و با تاكيد بر آزادى و آگاهى انسان از موضع گيرى او در برابر اين امانتِ وحى سخن مى گويد.

اين اشاره گذرايى بود به كليت سوره، و تفصيل آن را به مباحث تفسيرى ارجاع مى دهيم(13).

بنا بر اين آيه، كه از محكمات آيات مى باشد و براى احدى شبهه اى در آن پيش نيامده است; همراه با احكام و اتقان به اين مطلب، صراحت دارد كه رسول الله، خاتم النبيين است نه اينكه رسول خاتِم (به كسر تا) انبياء باشد تا گفته شود كه شايد رسول ديگرى را به عنوان پيامبر خاتم معرفى كرده است. او خاتَم است يعنى او كسى است كه پيامبران وحى به او پايان مى پذيرند و او آخرين آنها است. چرا كه كلمه خاتَم مثل عالَم و حاتَم در اصطلاح ادبى اسم است براى چيزى كه اشياء و افراد به او ختم مى شوند، و مُهر را نيز از اين جهت خاتَم مى گويند كه نامه و قرارداد و نوشته با آن پايان مى يابد; و از آنجا كه دارنده گان چنين مُهرهايى ـ اعم از ملوك و دولتمردان و صاحب منصبان ـ آن مهرها را نگين انگشتر قرار مى دادند، به نگين انگشتر نيز خاتَم گفته مى شود.

و همين صراحت قرآن در كلام رسول و اهل بيت عصمت(عليهم السلام) همراه توضيح و تبيين، تأكيد و تثبيت مى شود. از جمله، در سخنى اميرالمؤمنين(عليه السلام)بعد از اينكه از انقياد و تسليم محضِ عالَم هستى در برابر خداوند، سخن مى گويد و در عبارتى كوتاه قرآن را توصيف مى كند، در باره پيامبر چنين مى فرمايند:

«ارسله على حين فترة من الرسل و تنازع من الالسن فقفّى به الرسل و ختم به الوحي فجاهد في الله المدبرين عنه و العادلين به»(14).

«خداوند او را در دوره فترت و فقدان رسولان و در دوره اختلاف ها و درگيرى هاى زبان ها و فرهنگ ها فرستاد و او را در پى و ادامه رسولان قرارداد و و حى را به او ختم كرد. او در راه خدا با كسانى كه از خدا اعراض كرده بودند ونيز كسانى كه برايش شريك قرار داده بودند، جهاد كرد

حضرت امير(عليه السلام) در اين خطبه همان معناى «خاتَم» را توضيح مى دهند، «خَتم به الوحىَ»خداوند به وسيله پيامبر، به وحى خاتمه و پايان مى دهد، نه اينكه رسولِ خاتِم و رسول كسى كه ختم كننده وحى است باشد.

در كلام ديگرى مى فرمايند:

«بابي انت و امّي يا رسول الله! لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة و الانباء و أخبار السماء»(15).

«پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا! با مرگ تو رشته اى بريده شد كه به مرگ غير تو بريده نشده بود. رشته نبوت و خبرهاى غيبى و خبرهاى آسمانى».

اين خطبه، اولين خطبه(16) حضرت است كه در هنگام غسل دادن و تجهيز پيامبر ايراد فرموده اند. در اين خطبه بعد از عبارت «بأبي انت و امي» تصريح دارند كه آنچه كه با مرگ ساير پيامبران قطع نشد با مرگ پيامبر قطع گشت، و نبوت پايان پذيرفت. نبأ و خبرهاى مهم غيبى، همچنين اخبار و گزارش هاى آسمانى، ودر يك كلمه وحى منقطع گشت; و ديگر نه پيامبرى ظهور خواهد كرد و نه وحى بر احدى نازل خواهد شد; و با مرگ پيامبر طومار وحى درهم پيچيده مى شود.

شخصيت ممتاز رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ كه مادر گيتى هرگز مثل او نخواهد زائيد ـ از اين جهان رخت برمى بندد و دامن كشان تا بارگه دوست رهسپار مى شود; و اين چنين مصيبت عظيمى سبك كننده همه مصيبت ها مى شود، و همه در چنين مصيبتى خود را يتيم مى بينند; و على(عليه السلام) اين كوه صبر، تاب نمى آورد و از اشك خود سيل جارى مى كند; و در نهايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خواهد كه در برِ دوست از ما يادى داشته باشد، تا او بر فقر و يتيمى ما ترحمى نمايد، تا شايد از جانب او اين فقدان نبوت و ابوّت تدارك شود كه در برابر هر چيزى كه فوت مى شود او خلف و جانشينى خواهد گذاشت:

«عندك مما فات خلف»(17)

آنچه گفته شد امرى قطعى و از قطعيات اعتقاد هر مسلمانى است كه رسالت رسول با خاتميت او، امر واحد تفكيك ناپذيرى است، و آنچه بايد گفته شود و قابل طرح است اين كه:

چرا خاتميت؟

و چرا انقطاع وحى و چرا قطع رابطه عالم غيب و شهود؟

و چرا محروم شدن بشر از اين چشمه حيات؟

و چرا يتيم شدن او از داشتن چنين پدر وحيانى؟ و چرا...؟!

مهم پاسخ به اين چراهاست:

1 ـ آيا از آن جهت است كه بشر به دوران افول استعدادهايش رسيده، ديگر تحمل وحى را ندارد و لياقت و شايستگى چنين پيوندى را با عالم غيب دارا نيست؟

2 ـ يا از آن جهت است كه ديگر فردى از افراد انسان استعداد پيامبر شدن را ندارد و مادر گيتى توان زائيدن چنين فرزندى را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بى ظرفيتى و بى لياقتى نرسيده باشد؟

3 ـ يا از جهت تأثير ناپذيرى انسان از وحى و بى اثر بودن آن در زندگى انسان است كه بود و نبود آن براى انسان امروزى مساوى است و انسان با عصيان و طغيانش به وحى پشت پا زده است.

4 ـ چون پيامبر خود انسان كاملى است و از او كامل تر كسى نيست، پس نبوت به او ختم مى شود كه عرفاء به اين وجه تمسك مى جويند(18).

5 ـ و يا از جهت كامياب شدن وحى در رسيدن به اهدافش ـ كه هدايت انسان ها است ـ مى باشد و با تحقق اهداف و حصول مطلوب، ديگر نزول وحى تحصيل حاصل وبى فايده است.

6 ـ يا از جهت  استغناى بشر از وحى است، زيرا وحى متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلى و علمى انسان، و دوران بت پرستى او بود و اكنون كه انسان با رشد عقلى و گسترش علوم و اوج گيرى عرفان به دوران صنعتى و فراصنعتى دست يافته، خود با عقل گرائى و عقلانيت، پاسخگوى نيازهاى خويش است واز وحى مستغنى است.

و يا جهت ديگرى دارد كه بايد خودِ وحى پاسخگوى آن باشد كه چرا شروع و نزول وحى و چرا ختم و قطع آن؟

شايد بتوان گفت كه پاسخ اول تا سوم گوينده اى ندارد و تنها به عنوان احتمال مطرح مى باشد، چرا كه واقعيت خارجى سير تحول انسان ها و جوامع، خلاف آن را نشان مى دهد و بشر شاهد تحول فكرى و عقلى و تكامل همه جانبه خود مى باشد و همين تحول سريع و تكامل شتابان، كسانى را در حوزه دين وادار به طرح پاسخ پنجم و ششم نموده است.

اين دو پاسخ كه در استغناى از وحى خلاصه مى شود با همان توضيحاتى كه گذشت و خواهد آمد در كتاب «احياء تفكر دينى» اقبال ريشه دارد و در مقاله «ريشه در آب است» ريشه دارتر شده است و قبلاً مرحوم مطهرى در كتاب خاتميت، آن را نقد و بررسى كرده است.

در مقاله نامبرده مى خوانيم:

«...نكته مهم معناى استغناست و همه سخن در گرو دقت در اين دقيقه است. دو معنا و دو نوع استغنا متصور است: استغناى محمود و استغناى مذموم. حسن و قبح اين دو استغنا در گرو نوع نسبتى است كه ميان طرفين طالب و مطلوب برقرار مى شود. توضيح اينكه حصول پاره اى از نسبت ها از اصل براى نفى آنهاست و به عبارت ديگر، پاره اى از نسبتها هستند كه به نفى خود بدل مى شوند. رابطه طبيب و بيمار را در نظر آوريد; يك سو بيمار غير طبيب داريم و ديگر سو طبيب غير بيمار. اگر نسبت ميان آن دو مشفقانه نباشد، طبيب در راسختر كردن و تثبيت اين نسبت خواهد كوشيد، يعنى استخوان را لاى زخم و بيمار را هميشه بيمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در ميان باشد، همه مساعى طبيب معطوف علاج و بهبود بيمار خواهد شد كه عين نفى نسبت اول و حصول استغناى بيمار از طبيب است... رابطه معلم و شاگرد نيز چنين است; ايجاد نسبت معلّمى و شاگردى اصولا براى آن است كه معلم آن قدر به شاگرد بياموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوى كه از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پيشه كند...

اما استغناى قبيح و مذموم از بُن چيز ديگر است و آن، پا در راه حقّ و حقيقت ننهادن و به معلم و طبيب و مربى اعتنا نكردن و از محضر آنها در عين جهل و بيمارى و فقر بهره نبردن است. برعكس استغناى نخست كه نه تنها مذموم نيست، بلكه بسيار ممدوح و نيكو است...

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) نهج البلاغه، خطبه 91.

(2) نهج البلاغه خطبه 182.

(3) مدرك پيشين.

(4) انعام: 74.

(5) مريم: 47.

(6) توبه: 113 و 114.

(7) ابراهيم، 41.

(8) الميزان، ج 7، ص 163.

(9) نهج البلاغه، خطبه 94.

(10) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، 1/114.

(11) احزاب: 40.

(12) همراه با اين قسمت، سوره احزاب مطالعه و دقّت شود.

(13) تفسير سوره احزاب از نگارنده.

(14) نهج البلاغه، خطبه 133.

(15) مدرك پيشين، خطبه 235.

(16) اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمان حيات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ساكت بوده و خطبه اى از او نقل نشده است، تنها خطبه اى در يمن هنگامى كه به آنجا از جانب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) گسيل شد ايراد نمود و خطبه ديگرى هم در هنگام عقد فاطمه زهرا(عليها السلام)، از آن حضرت روايت شده است.

(17) دعاى مكارم الاخلاق، امام سجاد(عليه السلام).

(18) تفسير موضوعى، جوادى آملى، ج 8، ص 12، 13.