|
اين نعمت كه به
حق منتسب و از او است نيازمند متممى مى باشد كه آن را به بهره مندى
و باردهى برساند، و آن را در حيات جمعى و فردى انسان اجرا نمايد، و
به نطق و پاسخ گويى وا دارد. كه تكامل يك چيز با تماميت آن متفاوت
است، و شىء كامل اگر در هدفى كه براى آن ساخته شده به كار گرفته
نشود عقيم و ابتر مى ماند.
ماشينى كه كامل و
بدون نقص است، نياز به راننده اى دارد كه آن را به مقصد هدايت كند
و اين تماميت آن است، كه اتمام نعمت دين نيز به اين است كه متممى
پيدا كند و چيزى به او اضافه شود و پيوند بخورد كه آن را آماده
بهره دهى نمايد، و همين نيز بيان نسبت اكمال و اتمام است كه اكمال
يعنى اضافه شدن آخرين جزء به مجموعه اجزاء و گذر از نقصان، و اتمام
پيوند اين مجموعه كامل با عنصر ديگرى كه آن را به نتيجه و بهره
مندى برساند و آن را از عقيم بودن و ابتر ماندن برهاند.
سؤال اساسى اين
است كه آن عنصر تمام كننده چيست؟ كه اين نعمت كامل دين را تمام مى
كند. اين چه چيزى است كه خداوند در همين سوره از رسول مى خواهد كه
اگر آن را اعلان و ابلاغ ننمايى، رسالتت را ـ كه بيست و سه سال
براى آن زحمت كشيده اى ـ بجا نياورده اى; و اين متمم چيست؟ كه رسول
خوف ابلاغ آن را دارد تا آنجا كه خداوند به او تضمين مى دهد.
(يا
أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبّكَ
وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ
مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَيَهْدِي الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ).
«اى
پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن;
واگر نكنى پيامش را نرسانده اى. وخدا تو را از گزندِ مردم نگاه مى
دارد، آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمى كند».
گويا با عدم
ابلاغ و بيان نكردن آنچه كه از رسول خواسته شده، رسول وظيفه رسالت
را انجام نداده است و آنچه تا امروز گفته و ابلاغ كرده، بر باد
خواهد رفت وبه بار نخواهد نشست و ابتر مى گردد.
بنابر اين، امروز
روزى است كه رسول آنچه را به او ابلاغ شده اعلان مى دارد، و اظهار
مى كند، و او را خوفى از ديگران نيست، هرچند آنچه بايد بگويد موجب
تهديد او از ناحيه مردمى كه به دنبال پوشيدن حقّ و مخفى كردن آن
هستند، مى گردد.
آنچه بايد رسول
اظهار كند تا با اكمال دين، دين متولد شود و حياتش را ادامه دهد و
همه انسان ها را سيراب كند، آن چيز در اين روز، به عنوان اتمام دين
چيزى جز اعلام و نصب حجج بعد از خود نيست تا اين حجت ها يكى پس از
ديگرى با ولايت بر انسان ها و صيانت از دين كامل، امام و جلودار
انسان هاى سالك و راهبر آدمهاى راهرو باشند; و اين حقيقتى است كه
تاريخ در جلوه هاى مختلف آن را ضبط نموده است كه مراجعه به كتاب
«الغدير» علامه امينى(رحمه الله) تو را با همه اين جلوه ها آشنا مى
كند و قطعيت آن را به اثبات مى رساند.
همين اعلان حجت
ها به عنوان متمم نعمت دين، كفّار را مأيوس مى كند كه با وجود اين
حجج، هرگز دين را نمى توان پوشاند و آن را تحريف كرد، هرچند آنها
به تهديد و ارعاب و خشونت و قتل اقدام مى كنند و كمر به قتل اين
حجت ها مى بندند. تاريخ شاهد صدقى بر اين است كه حجت ها يكى پس از
ديگرى شهيد مى شوند; اما هرگز نابود نمى گردند و دين را رها نمى
كنند.
اين آيه آن چيزى
است كه فلسفه خاتميت را گوشزد مى كند كه خاتميت كمال دين است و
اضطرار انسان به وحى تداوم حجت را به دنبال دارد.
اين حقيقت از
زبان رسول به گونه اى متواتر نقل شده كه حضرت فرمودند:
«انّى
تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما
لن تضلّوا ابدا و انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض».
در اين كلام
نورانىِ رسول، آنچه براى هدايت انسان ها در دوره بعد از خاتميت
لازم مى باشد، اعلان گرديده است كه رسول در ميان مردم دو چيز را
بجا مى گذارد و آن دو، دو ثقل و دو پايه هدايتند. كتاب الله كه
همان وحى مكتوب است و عترت كه همان حجت هاى بعد از رسول هستند. اين
دو مانع ضلالت و گم شدن انسان ها هستند، و ويژگى دوم آنها اين است
كه هرگز از هم جدا نمى شوند و يكى متمم ديگرى است. اين دو تا پايان
حيات بشر در اين كره خاكى باقى و پايدار هستند.
«حسبنا
كتاب الله» شعار انحرافى بود كه مى خواست اين دو را از هم جدا
نمايد، و مردم را از رجوع به اهل بيت(عليهم السلام)، باز دارد و
آنان را خانه نشين كند تا خود و دار ودسته اش بر مسند حكومت
بنشينند.
ابن عاشور صاحب
تفسير «التحرير و التنوير» از اهل سنت، اين كلام را از خليفه دوم
نقل مى كند و مى گويد: در هنگام اختلاف اصحاب در شأن نگارش پيامبر
در بستر بيمارى، عمر اين شعار را داد تا اعلام نمايد كه كتاب
خداوند ما را كفايت مى كند، چون جامع اصول احكام مى باشد.
اين سخن و توجيه، مخالف قرآن است، زيرا به شهادت خود قرآن، كتاب به
تنهائى مانع كفر و ضلالت آدمى نخواهد بود، بلكه در كنار كتاب نياز
به رسول مى باشد:
(وَكَيْفَ
تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَفيكُمْ
رَسُولُهُ وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلى صِراط
مُسْتَقيم).
«وچگونه
كفر مىورزيد، با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مى شود وپيامبر او
ميان شماست؟ وهركس به خدا تمسّك جويد، قطعاً به راه راست هدايت شده
است».
پس دو عامل مانع
كفر است: يكى تلاوت آيات و ديگرى وجود رسول; و همين آيه شاهد صدقى
بر جانشينى رسول و وجود حجت بعد از رسول مى باشد. زيرا اين دو با
هم ـ نه به تنهايى ـ مانع گم شدن آدمىو عامل هدايت او هستند.
خلاصه: انسان
همچنان نيازمند وحى است و انقطاع وحى، اكمال دين است; و امامت و
ولايت ادامه نبوت است، و دو ثقل «كتاب و عترت» دو دستگيره اعتصام
به الوهيّت هستند.
ويژگى هاى حجّت
هاى بعد از رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)
بعد از اثبات
تداوم رسالت، و نياز انسان امروز مانند انسان ديروز به وحى و
حتميّت حجّت بعد از خاتميت، اكنون اين پرسش مطرح مى شود كه اين حجج
چه كسانى هستند؟ از چه ايل و تبارى مى باشند؟ چه ويژگى ها و صفاتى
دارند؟ و چه مسئوليت هايى را دارا هستند؟ و وظيفه و مسئوليت توده
ها در برابر آنها چيست؟
پاسخ آنها را در
نهج البلاغه پى مى گيريم و اشاره اجمالى به بيان قرآن از آنها
داريم.
قرآن كريم از اين
اولياء و حجت هاى بعد از رسول سخن ها دارد و كرائم و مدايح او در
وصف اينها است. در نگاه قرآن حجت هاى بعد از رسول اين ويژگى ها را
دارند:
1ـ
از عصمت برخوردار و از رجس و پليدى بيزار و از هر تعلقى آزاد هستند.
2ـ
نفس رسول هستند و با رسول دو گانگى ندارند.
3ـ
بعد از خدا و رسول از ولايت بر مردم برخوردارند و اولو الامر هستند
و اطاعت آنها را خداوند واجب كرده است.
4ـ
وارثان كتاب و برگزيدگان رب الارباب هستند.
5ـ
اجر رسالت رسول هستند و رسول در برابر انقلاب عظيمش، از مردم مودت
آنها را خواسته است.
6ـ
صاحبان علوم رسول هستند و سينه هاى آنها منزل قرآن است.
7ـ
زبان صادق ابراهيم و احياگران راه او هستند.
8ـ
آنها سبيل و صراط به سوى حق هستند.
البته بحث از حجج
بعد از رسول در قرآن، خود موضوع مستقلى است كه هرچند ديگران به آن
پرداخته اند و زوايايى از اين حقيقت را نشان داده اند، ولى به بحث
فراگيرترى نيازمند است و نگاه و فرصت ديگرى را مى طلبد.
معرفى اين حجت ها
در نهج البلاغه يكى از محورى ترين مباحث اين كتاب است. حضرت
على(عليه السلام) بر خود لازم مى داند كه به نسبت انكار جامعه بعد
از رسول، به اثبات و معرفى آنها بپردازد، و اجازه ندهد تداوم نبوت
و مسير مستقيم اسلام به انحراف كشيده شود، و قرآن و وحىِ مكتوب
بدون ترجمان بماند.
آنچه آن حضرت به
بيان آن پرداخته، خود گزارش گسترده اى را مى طلبد كه در اين نوشتار
به گوشه اى از آن اشاره مى رود.
ويژگى هاى اهل
بيت(عليهم السلام) در دومين خطبه
اين خطبه در
كوتاه ترين جمله ها رساترين كلامى است كه به نياز بشرى كه به مرحله
انسانيت و بلوغ رسيده و از مرز حيوانيت و محدوديت عبور كرده، پاسخ
مى دهد. و گزافه نيست اگر بگوييم تنها همين يك خطبه از على(عليه
السلام) در معرفى و شناخت حجت هاى بعد از خاتم النبيين(صلى الله
عليه وآله وسلم)، ما را از هر سخن ديگرى بى نياز مى كند.
شراره سخن با حمد
مستمر آن حضرت آغاز مى شود. حمدى كه علامت خروج انسان از عالم حس و
شهود و پيوند او به عالم غيب است. ستايشى كه انسان را از بى حاصل
بودن و عقيم ماندن نعمت ها و سرمايه هايش به اتمام و بهره دهى آنها
مى رساند. ستايشى كه او را از هر تعلقى آزاد و رها مى كند و به
عبوديت و تسليم فرا مى خواند و او را از هر عصيانى و سقوطى در ورطه
هلاكت نگه مى دارد. چرا كه تنها او غنى است و در سايه عنايت و
كفايت او، انسان فقر وجوديش را غنا مى بخشد، و غير از او همه
محدودند و محتاج; واگر با او پيوند خوردى و او تو را هدايت كرد،
هرگز خود را گم نمى كنى و اسير راهزنى چون دنيا و شيطان نمى گردى،
و اگر به او پشت كردى و در ظلمت فرو رفتى، هرگز پناهگاهى و تكيه
گاهى نخواهى يافت، و چون به او روى آوردى و در كنف حمايت او قرار
گرفتى و او تو را كفايت كرد احساس فقر و نياز از تو رخت برمى بندد.
اين ها حقايقى
است كه حضرتش در اين چند جمله كوتاه بيان كرده است:
«احمده
استتماماً لنعمته و استسلاماً لعزّته و استعصاماً من معصيته، و
استعينه فاقة الى كفايته، انّه لا يضلّ من هداه و لا يئل من عاداه
و لا يفتقر من كفاه».
«او
را سپاس مى گويم وخواستار فزونى نعمت او هستم وبر آستان عزّتش سر
تسليم نهاده ام وخواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد. از او
يارى مى جويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد. هركسى را كه او راه
بنمايد، گمراه نگردد وهركس را كه با او دشمنى ورزد، كس پناه ندهد،
وهركس را كه تعهد وكفايت كند، بى چيز نشود».
على(عليه السلام)
بعد از بيان حقيقت حمد و پيامدهاى آن، وپس از ذكر غنا وبى نيازى
ربّ و محدوديّت عبد، بر اين نتيجه تأكيد مى كند كه حمد وستايش خدا
در ترازوى عقل و سنجش، وزين ترين چيز است و با ارزش ترين و
زيادترين چيزى كه انسان در پى ذخيره آن است كه آدمى سرمايه وجوديش
را به چه كسى ببخشد و در كدام بازار اين كالا را به فروش برساند تا
دچار خسران و سوختن سرمايه اش نشود.
انسان به هر كس
غير خدا روى بياورد به دنيا، خلق، نفس و به شيطان، بازنده است و
خاسر، چرا كه هر كس غير او، در عوض آنچه از تو گرفته يا كمتر از آن
را مى دهد و يا آن را مى بلعد; زيرا غير از او همه فقيرند و
نيازمند و محدود، وتنها او صمد است و نامحدود و مى بخشد و نمى گيرد.
«فانّه
ارجح ما وزن و افضل ما خُزن».
«كه
حمد وسپاس وستايش او از هرچه به سنجش آيد، افزون است واز هرچه
اندوختنى است برتر».
اميرالمؤمنين(عليه السلام) پس از حمد ـ كه علامت شكر انسانى است كه
به حكمت و معرفت رسيده، و خود را شناخته است و در پى اين شناخت
چهار ديوارى دنياى محدود را فرو ريخته، و به غيب رو آورده است ـ
مرحله ديگرى را آغاز مى كند و آن شهادت و اقرار به آنچه كه يافته
وآن اين كه او تنها معبود است كه با ويژگى غنا و عزّت نمى توان
براى او شريكى قرار داد كه با فرض شريك، او محدود مى شود و با
محدود شدن مفتقر و نيازمند.
«و
اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شريك له».
شهادت بر الوهيت،
وحدانيت و نفى شريك، شهادتى است مستمر كه تنها لق لقه زبان نيست،
بلكه شهودى است بعد از همه بن بست ها، و بعد از همه تجربه ها;
شهادتى برخاسته از پاكى و خلوص از هر شك و ريبى كه بر اخلاص آن
پيمان بسته شده است، تا دستگيره اى براى چنگ زدن در تمامى حيات و
اندوخته اى براى عوالم بعد از ممات باشد. آنجا كه از تو بازخواست
مى كنند و از آنچه كه در اين عالم به تو داده اند مى پرسند. آنجا
كه اعمال تو حسرتى است كه تو را به هول مى افكند و تو را دعوت به
ويل مى كند. در اين بحران به چه چنگ مى زنى و چه چيزى را عرضه مى
دارى تا گواه صدقى بر گرايش و ايمان تو باشد، و كليد گشودن بخشش
هاى بى منّت گردد، و موجب رضايت صاحب بخشش و دور كننده عامل حسرت
يعنى شيطان باشد؟ آن چيزى جز همين شهادت و اقرار صادقانه و خالصانه
نيست كه شهودِ بدون شبهه، تو را مشمول باران رحمت او مى گرداند.
«واشهد
أن لا إله إلاّ اللّه وحده لاشريك له، شهادة ممتحناً اخلاصها،
معتقداً مصاصها، نتمسك بها أبداً ما أبقانا، وندّخرها لأهاويل ما
يلقانا، فانّها عزيمة الايمان، وفاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و
مدحرة الشيطان».
«وشهادت
مى دهم كه خداوندى جز اللّه، خداى يكتا نيست. يگانه است وبى هيچ
شريكى. شهادت مى دهم، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده
باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيّت همراه بود. بدان چنگ در مى زنم،
همواره تا آنگاه كه ما را زنده مى دارد و مى اندوزيم آن را براى
روزهاى هولناكى كه در پيش داريم. چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در
ايمان است و سرلوحه نيكوكارى وخشنودى خداوند است و سبب دور ساختن
شيطان.»
اين شهادت ناگزير
شهادت ديگرى را در پى دارد; چرا كه با اين معرفت و شهودِ از ربّ،
به حلقه واسطه اى بين تو و او، شهادت مى دهى كه تو را به او نزديك
كند و از ظلمت نفس و شيطان دور گرداند، و آن شهادت بر عبوديت و
رسالت خاتم النبيين است. كسى كه محمود و احمد و محمّد است، و اين
سه ويژگى را با عبوديت خود كسب كرده است.
«اشهد
انّ محمّداً عبده و رسوله».
در ادامه حضرت به
محتوا و اهداف و عصر رسالت اشاره دارند.
رسول را با
مجموعه اى از دينى واضح و آشكار، و رهنمودهايى گيرا و روشن و پايدار،
و كتابى نوشته شده و محفوظ، و نورى فراگير و طولانى و روشنايى برق
آسا، و امر و دستورى قاطع و روشن فرستاد تا با اين مجموعه وحى،
شبهات را ببرد و حق و باطل و خير و شر و خوبى و بدى را از هم جدا و
تفريق نمايد; و با بيّنات و روشنگرى ها، حجت را بر خلق تمام نمايد;
و با نشانه ها و آيات، توده را از سقوط در ورطه هلاكت باز دارد; و
با ارائه سرگذشت امت هاى گذشته و عقوبت هايى كه متوجه آنها شده،
مردم را هشدار دهد تا از يكسان بودن سرنوشت خويش با آنها ترسان
شوند.
پروردگار در
زمانه و عصرى رسولش را فرستاد كه مردم در چنان فتنه هايى گرفتار
بودند كه در آن ريسمان دينِ پيوند دهنده جامعه انسانى و به وجود
آورنده الفت ايمانى، گسسته بود و دين بدون ياور و دست و بازو مانده،
و در پى آن پايه ها و استوانه هاى يقين شكست برداشته، ومى لرزيد.
زير بنا و اصل و اساس آن درهم پيچيده گشته و پى آمد آن، تشتت و پراكندى
رأى و نظر بود، و در اين فضا راه خروج از گرفتارى ها و بن بست ها
بسيار تنگ شده، برگشت به مرجع و ابتداى راه نيز به جهت تاريكى و
ظلمت آن، غير ممكن گشت.
در نتيجه، هدايت
و راهيابى و راهنمايى پژمرده شد، و ضلالت و تاريكى و كورى آن سان
شايع وهمه گير كه هدايت را آوازه اى نبود و در يك كلمه: خداى رحمان
وبخشاينده هستى عصيان شد، و شيطان ـ مظهر ظلمت عالم ـ يارى گشت، و
ايمان ومحبت به حق، مورد بى مهرى قرار گرفت، و خانه عشق فرو ريخت و
نشانه هايش وارونه شد و پايه هايش سقوط كرد و راه هاى رسيدن به آن
ويران گرديد، و شيطان حاكميت يافت و همه را به خود خواند و توده ها
اجابت كردند، و او همه را با سم هاى ستور خود لگدمال كرد و با چنگال
خود آنها را كوبيد.
جامعه بدون دين،
و محكومِ شيطان و گرفتار آمده در دل فتنه هاى او، دچار تيه و سردرگمى
و حيرت و سرگردانى و جهالت و بى عقلى و فتنه و فريب شد. هرچند آن
ها در بهترين خانه و جايگاه، يعنى مكه سكونت گزيده بودند، ليك
بدترين همسايه براى آن بودند كه در كنار خانه خدا ودر خانه او بت
ها را مى پرستيدند. خواب شان در بى خوابى خلاصه مى شد و سرمه چشمشان
را اشك هاى روان تشكيل مى داد. آن جا سرزمينى بود كه از علمِ عالِم
بهره اى برده نمى شد، و زبان گوياى او لجام خورده بود، و انسانِ
سفيه و نادان بزرگ داشته مى شد و در عزّت و وسعت بود.
اين تصوير جامعه
اى است كه در روابط خود از دين يارى نجسته، حلقه اتصال خود با دين
را شكسته است كه انسان بدون دين هرچند در بهترين زمينه ها و نعمت
ها باشد، چون از هماهنگ كردن آنها با ساختمان وجوديش ناتوان است،
به بدترين برخوردها دچار مى شود، وسرانجام در حيرت و سفاهت و غرور
و فريب و فتنه فرو مى رود.
اين وضعيت و
چگونگى، مصلحى را خواهان است تا عَلَم دين را به پا دارد; و رسولى
را مى خواهد تا رسالتش را به پايان رساند; و اتمام رسالت رسول به
اين است كه حيات و بقاء دين را تضمين نمايد تا بار ديگر جامعه
وحيانى، به تيه و درجا زدن و به دور خود چرخيدن دچار نشود و سير
تحول و رشد و فلاح و رويش را ادامه دهد.
اينجاست كه
على(عليه السلام) بعد از اين سخنان، به معرفى حجت هاى بعد از رسول
مى پردازد و ويژگى هاى آنها را بيان مى كند تا نشان دهد كه حيات
وحى و تداوم رسالت را چه كسانى بايد بر دوش بگيرند.
هُم: آنهايى كه
جانشينان خاتم النبيين هستند اين ويژگى ها و برجستگى ها را دارند:
1
ـ موضع
سرّه: جايگاه اسرار رسول هستند. آنچه كه رسول از ديگران پوشيده
دارد و جامعه آمادگى گشودن آنها را ندارد با اينكه به آنها نيازمند
است، در قلب هاى آنها قرار مى دهد.
2
ـ لجأ
امره: امر رسول كه امر خدا است، در حوزه اجرا براى رهايى از تحريف
و پى آمدهاى نابايسته، به آنها پناه مى آورد، كه با عصمت و آگاهى
گسترده خود آنچنانكه شايسته است، امر حقّ را در موردش اجرا نمايند.
اگر امر مفرد امور باشد، معناى آن اين است كه امور عالم در شب قدر
بر اينها پناه مى آورد و تكيه مى دهد و نازل مى شود.
|