|
3
ـ عيبة
علمه: گنجينه علم رسول خاتم هستند، تا با تحول جوامع و گسترش روابط
وظهور پرسش هاى نوخاسته ونيازهاى انسانِ عصرِ بعد از رسول، پاسخگوى
آن ها باشند تا مردم در جهل نمانند و در ظلمت نغلطند.
4
ـ و
موئل حكمه: محل استقرار و مرجع حكم و حكومت و ولايت رسول هستند و
حكم رسول در نزد آنها از هر تحريف و تعدى و تجاوزى نجات مى يابد و
از هر كجى و دستبردى رها مى گردد.
5
ـ كهوف
كتبه: هركدام از آنها چون خانه ساخته شده در دل كوه، نگهدار و
نگهبان احكام
رسول هستند. هم حافظ احكام هستند و از اندراس و كهنه شدن آنها
جلوگيرى مى كنند و هم از دستبرد ديگران آنها را مانع مى باشند.
6
ـ جبال
دينه: لنگرگاه دين رسول هستند و از تزعزع و لغزش اركان آن جلوگيرى
مى كنند و دين را ثابت مى دارند و آن را اقامه مى كنند و خيمه دين
را برپا مى دارند و اضطراب و فرو ريختن ستون هاى دين و متزلزل شدن،
آن را باز دارنده اند.
همه اين صفاتى كه
على(عليه السلام) براى حجت هاى بعد از رسول مى شمارد، در اين خلاصه
مى شود، كه حيات و راست قامت ايستادن دين، و ثبات و تداوم و
استمرار آن، مسئوليتى است كه بر عهده اهل بيت(عليهم السلام) گذاشته
شده است.
7
ـ و بهم
اقام انحناء ظهره: خداوند تنها به وسيله آنها كمر دين را، كه زير
بار بدعت ها و تأويل هاى باطل و تحريف ها خم شده بود، برپا داشت و
راست كرد.
8
ـ و
اذهب ارتعاد فرائصه: تنها به وسيله همين اهل بيت(عليهم السلام) بود
كه لرزش و تزلزل اركان و ستون هاى دين را از بين برد.
همه اين ويژگى ها
در اين خلاصه مى شود، كه حيات و راست قامت ايستادن دين، و ثبات و
تداوم و استمرار آن مسئوليتى است، بر عهده حجت هاى بعد از رسول، و
دين بدون آنها به همان سرنوشتى دچار مى شود كه قبل از بعثت رسول به
آن گرفتار آمده بود ودر اين خطبه به آن اشارت رفت.
بعد از ذكر
امتيازهاى هشت گانه و قبل از بيان ويژگى هاى ديگر، حضرت; جريان
مقابل جانشينان رسول را بسيار كوتاه و كوبنده توصيف مى كنند. آنان
كه كمر به نابودى دين خدا بستند، و در برابر سنت ها و حدود و احكام
قد علم كردند و به آنها پشت نمودند، و در پى يله شدن و رها گشتن و
افسار گسيختگى رفتند; و بذر اين بى بند وبارى و رهايى از قيد و بند
دين را پراكندند و كِشتند و آن را با غرور و فريب و فتنه و ضلالت و
گم گشتن خويش آبيارى كردند. اما راستى از اين كاشت و داشت، با وجود
سنت ها و قانونمندى و نظام مند بودن عالم هستى و ارتباط پيچيده و
گسترده آدمى با اين جهان، كه چنان حساب شده است، كه:
اگر يك ذره را
برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى
چه برداشتى را مى
توان انتظار داشت؟ جز اينكه رهايى آنها به بن بست منتهى شود و
آزادى خواهى آنها در برابر عبوديت حقّ، به اسارت، و كبر و غرور
آنها به ذلّت و حقارت تبديل شود و حيات آنها هلاكت را و تجارت آنها
خسارت را نتيجه وثمر دهد:
«زرعوا
الفجور و سقوه الغرور و حصدوا الثبور»
«گناه
مى كارند وكشته خويش به آب غرور آب مى دهند وهلاكت مى دروند».
شگفتا! چگونه در
طلب رهايى از سنت ها، به بن بست نشستند و با ايجاد شكاف ها و پر
كردن آنها از مرداب هاى غرور در مرداب ها غرق شدند و اين بود كاشت
و داشت و برداشت آنها!
نمى خواستند آل
محمد(عليهم السلام) را بر خود امير گردانند و براى خود جدا از نظام
مندى هستى، حياتى را طالب بودند و فريب اين را خورده بودند كه خود
را با آنها يكسان مى ديدند و به آنها مى گفتند:
(قالوُا
ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ
شَىْء...).
«شما
جز بشرى مانند ما نيستيد، وخداى رحمان چيزى نفرستاده است».
چون در بشره و
ظاهر مثل هم بودند، خود را به آنها قياس مى كردند و با آنها برابر
مى دانستند و اينجا است كه على(عليه السلام) بر آنها نهيب مى زند
كه نه تنها شما بلكه هيچ فردى از امّت برگزيده، صلاحيت قياس و
برابرى با آنها را ندارد. چگونه كسانى كه ريزه خوار خوان نعمت اهل
بيت(عليهم السلام) هستند، با آن ها مساوى باشند؟ اهل بيت(عليهم
السلام) به شهادت قرآن متمّم نعمت هستند و جريان و سريان و ريزش
نعمت بر خلق، از بارش فيض آنان سرچشمه مى گيرد، آن هم در شكل ابدى
و مستمر و هميشگى.
پس آنان چشمه هاى
جوشان نعمت خداوند بر خلق، و واسطه فيض ربوبى مى باشند.
«لا
يقاس بآل محمّد صلّى اللّه عليه وآله مِن هذه الاُمّة أحد و لا
يسوّى بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً».
«در
اين امّت هيچ كس را با آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مقايسه
نتوان كرد. كسانى را كه مرهون نعمت هاى ايشان اند، با ايشان برابر
نتوان داشت».
اميرالمؤمنين(عليه السلام) ويژگى هاى ديگر آنها را بعد از اين
مرحله برمى شمارند:
9
ـ هم
اساس الدين: آنان پايه ها و شالوده ساختمان دين هستند، كه دين با
اينها و از اينها شروع مى شود، آنگاه بر عالم انسانى و پريان سايه
مى افكند. دين از فلسفه شروع نمى شود و از عرفان كمك نمى گيرد و با
عقل پروار نمى كند، بلكه دين با رسول آغاز مى شود و ولايت جامعه
دينى را رسول و آنان كه اساس دين هستند، عهده دار مى باشند.
10
ـ عماد
اليقين: آنان استوانه و به پا دارنده يقين هستند، و بدون آنها غبار
شبهات، همه را در خود فرو مى برد. زيرا با درهم آميختن حق با باطل،
سره و ناسره، خوبى و بدى، و زشتى و زيبايى، يقين رخت برمى بندد.
11
ـ اليهم
يفيء الغالي و بهم يلحق التالي: مركز ثقل هدايت و حيات هستند و
آنها كه جلو افتادند و رفتند و گم شدند، بايد براى هدايت به سوى
اينها هجرت كنند; و آنها كه در راه ماندند و مردند و هلاك شدند،
براى زنده شدن و حيات پيدا كردن بايد به اينها ملحق شوند و واصل
گردند.
آن حضرت در كلام
ديگرى، پس از ا ينكه مردم را به پيروى از اهل بيت پيامبر مى خواند،
چنين مى فرمايد:
«ولاتسبقوهم
فتضلّوا، ولا تتأخروا عنهم فتهلكوا».
«بر
آنان پيشى مگيريد كه گمراه شويد واز آنان واپس نمانيد كه هلاك
گرديد».
با اين ويژگى ها،
حقِ ولايت كه در قرآن عظيم به رسول كريم اختصاص يافته بود;
(الَنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنيِنَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ).
به آنها مختص مى
شود. از آنجا كه آنها به صراحت آيه مباهله «نفس النبى» هستند همچون
رسول بر مردم از خود مردم اولاتر هستند. زيرا مردم، اگرچه خود را
دوست دارند و مى خواهند، امّا اين خواستن در شكل غريزى است، ولى
اهل بيت(عليهم السلام) به مردم از خودشان آگاه تر و مهربانترند ودر
نتيجه بر آنها از خودشان اولاتر وسزاوارتر هستند.
«ولهم
خصائص حقّ الولاية، وفيهم الوصيّة والوراثة».
«ويژگى
هاى امامت در آن هاست وبس، و وراثت نبوّت منحصر در ايشان است».
و اين ويژگى ها
است كه آنها را وصىّ و وارث رسول خاتم مى گرداند، نه آنكه چون از
نسل نبى و بنى هاشم هستند، بايد جانشين او شوند، تا جاى طعن و نيش
مستشرقان و مقلّدان آنها باز شود و شيعه را متّهم به سلطنت طلبى
نمايند و آن را مولود و زائيده فرهنگ ايرانى.
و شيعه هر كس را،
با اين جلوه ها و صفات جلودار و امام مى داند، هرچند در واقع، به
بركت دعا و خواهش ابراهيم(عليه السلام)، امامت در نسل رسول خاتم
تبلور يافت و خداوند دعاى خليلش را در ميان اينها اجابت كرد.
چه كسى را غير از
فرزندان رسول مى توان سراغ گرفت كه اين ويژگى ها را داشته باشد؟ با
همه حاكميتى كه منافقان وجريان نفاق بر جهان اسلام پيدا كردند، و
حكومت و امامت را به مُلك و خلافت و سلطنت تبديل نمودند، و بيشتر
قلم به دستان را مزدور خود ساختند، و قلم و زبانِ وارستگانِ جوياىِ
حقيقت را، شكستند و بريدند، و تاريخ نويسى و تذكره نگارى را به نفع
خود رقم زدند، با اين همه، كسى را با اين ويژگى ها، هرچند به دروغ،
در تاريخ عَلَم نكرده اند و اين خود على(عليه السلام) است كه مى
گويد:
«لم
يكن لاحد فىّ مهمز و لا لقائل فى مغمز»
«نه
براى كسى جاى نيش زدن در من بود و نه براى گوينده اى جاى اشاره با
گوشه چشم در من بود تا بتواند با كناره پلكش عيب من را نشانه رود».
بعد از اين سير و
مراحل تبيين و روشنگرى، از وحدانيت حق و حقانيت رسالت و اختصاص حق
ولايت، اكنون زمان آن فرا رسيده كه انسان ها تسليم حق شوند و از آن
كفر و چشم پوشى ننمايند و حق را به اهلش كه اهل بيت رسول هستند،
برگردانند و اين حق را، به هر كس كه به ناحق به او داده اند و او
را با آل محمد(عليهم السلام) مقايسه كرده، برابر دانسته اند، از
آنجا به بيوت الله كه مقام ائمه است، منتقل نمايند. زيرا با اين
بيّنات عذرى براى احدى باقى نمى ماند و حجت بر همگان تمام است
وتنها حجت هاى بعد از رسول، آل محمد(عليهم السلام)و اهل بيت خاتم
هستند.
«الآن
اذ رجع الحق الى اهله و نُقل الى منتقله»
«اكنون
حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است وبه جايى باز آمده كه از آنجا
رخت بربسته بود».
خطبه 152:
وجود خداوند و
توحيد او
اين
خطبه
با حمد خداوند شروع مى شود، و با ذكر اوصاف حق همراه مى گردد و در
كوتاهترين عبارتها به معرفى و شناخت حق پرداخته مى شود.
حضرت
اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد:
وجود مخلوقات
گواه بر وجود او است، و حادث بودن و از نبود به بود آمدن آنها،
دليل بر ازلى بودن و هميشه بودن او است، و تشابه و هم شكل بودن و
فقر و نياز خلق، نيز شاهد صدقى بر بى مانندى خداوند وفرق بين صانع
ومصنوع است. در نتيجه او فراتر از دسترس ادراك و مشاعر ما مى باشد،
ولى نه بدانگونه كه پنهان ومستور شده باشد، بلكه اصل وجود او، براى
صاحبان انديشه، از هر ظاهرى ظاهرتر است.
خداوند بسيط است
و واحد و مثل و دومى ندارد و از اين جهت ديدن و شنيدن و شهود او
چون ديدن و شنيدن و شهادت ديگر موجودات نيست. همچنين همراهى و
جدايى او، جهت مكانى ندارد و وجهه تركيبى به خود نمى گيرد و چنين
نيست كه بُعد مسافت داشته باشد، يا در ظهورش قابل ديدن باشد و
پنهان و ناپيدا بودن او به جهت لطافت و ريزى و كوچكى او نيست.
قهر و سلطه و
قدرتش، او را از ساير موجودات جدا مى كند; و خضوع و تواضع آنها و
سير و تحول آنها، عامل جدايى وفرق داشتن آنها باحق تعالى است.
بنابر اين،
خداوند را كسى نمى تواند وصف كند كه وصف كردن او، محدود كردن او
است و محدود كردن خداوند، معدود بودن او را در پى دارد. زيرا وقتى
بى نهايت نباشد ومحدود باشد، هر نهايت وحدّى كه براى او فرض شود،
ابتداى موجود ديگرى خواهد بود و پر كردن محدوده هاى ديگر، به وسيله
ديگران، به شمارش و عدد درآمدن همه آنها را نتيجه مى دهد واين يعنى
ازلى نبودن آن كه ديگرى به او حد و مرز بخشيده و او را در رديف
ديگر معدودها گذاشته است.
پس چون بى نهايت
است، نه قابل توصيف است و نه قابل تعيين به مكان، ازلى و بى نهايت
است و قبل از هر معلومى، عالم بوده و قبل از هر پرورش يافته اى،
پروردگار بوده و پيش از هر مقدورى، قادر و توانا بوده است.
راستى كه بايد
علم توحيد را از على(عليه السلام) آموخت و خود را منحصر به مكتب او
كرد و از ديگر مكتب هاى بشرى بى نيازى جست، آنچنانكه فرمود:
«رحم
الله امرأً حبس نفسه علينا»
«خدا
رحمت كند كسى را كه خود را وقف ما كند».
چگونگى ارتباط
انسان با خدا
پس از اين فراز
نورانى و بيان حقيقت توحيد، على(عليه السلام) به اين پرسش پاسخ مى
دهد:
اكنون كه خالق
هستى قابل توصيف و درك و رؤيت نيست، و از تشبيه و مماثله و
محدوديّت منزّه است، پس انسانِ خاضع، در برابر قدرت او و سالكِ به
سوى او، چگونه مى تواند با چنين خداوندى ارتباط برقرار كند و از او
شيوه سلوك و حركت و حيات را بياموزد؟
اميرالمؤمنين(عليه
السلام) در فراز دوم پاسخ مى دهند:
خداوند با خلق و
بندگان، با واسطه مرتبط مى شود و خود را به وسيله انسان هايى با ويژگى
هاى خاص، به خلق مى شناساند و به آنها چگونه زيستن و چگونه مردن را
آموزش مى دهد.
از آنجا كه
على(عليه السلام) اين خطبه را در مقطع تاريخى خاص و بعد از حادثه
قتل خليفه سوم ايراد نموده اند، فراز دوم را با مَطلَعى آغاز مى
كنند كه هم تأسف و حسرتى است بر كنار زدنِ اين واسطه هاى فيض، و هم
بشارتى است به پايان يافتن دوران سياهى و انحراف، و از سرگيرى
رابطه جامعه انسانى با آنها:
آنكه در پشت
ابرهاى تيره جور و ستم، پنهان شده بود، سر برآورد و در ميان فرار
ابرها و به هم خوردن آنها، برقى جهيد و نورى درخشيد و شعاع آن، سر
برآورد و نور آن تلألؤ زنان، گسترش يافت و همه جا را روشن ساخت. و
كجى و انحرافى كه در سايه تاريكى حاكم، شكل گرفته بود، از پرتو اين
طلوع ودرخشش، اعتدال و راستى و درستى يافت، خداوند قومى را جايگزين
قومى نمود و روزگارى را به روزگار ديگرى بدل كرد.
اين تحوّل ـ رفتن
باطل و آمدن حق، و طلوع صبح رهايى بعد از سيطره سياهى ورفتن ابرهاى
تيره وبه هم خوردن آنها و بيرون جهيدن برق حيات ـ چيزى بود كه ما
انتظار آن را مى كشيديم، آنسان كه قحطى زده گرفتار خشكسالى، به
انتظار آمدن باران، به آسمان رحمت حق چشم دوخته است، تا زمينش حيات
پيدا كند و تنگى زندگيش به گشادگى روزى بدل شود.
«قد
طلع طالع ولمع لامع ولاح لائح واعتدل مائل، واستبدل اللّه بقوم
قوماً، وبيوم يوماً، وانتظرنا الغير انتظار المجدب المطر».
«طلوع
كننده اى طلوع كرد، درخشنده اى درخشيدن گرفت،آشكار شونده اى آشكار
شد، وآنچه كج ومنحرف شده بود، راستى يافت. خداوند مردمى را به مردم
ديگر بدل نمود وروزى را به روز ديگر. دگرگون شدن روزگار را انتظار
مى كشيديم، آنسان كه قحطى زده چشم به راه باران دارد».
باشد كه با اين
تغيير و تحول، انسان ها چون زمين مرده، حيات پيدا كنند و جام هاى
فلاح را از دست واسطه هاى فيض حق، سر كشند. زيرا زنده بودن و رويش
و سبز شدن گلِ وجودِ انسان ها، به وجود اين واسطه ها و حجت هاى بعد
از رسول بستگى تام دارد چرا كه:
1
ـ انّما
الائمة قوّام الله على خلقه: تنها امامان و حجّت هاى بعد از رسول
خاتم، كسانى هستند كه خداوند آنها را بر همه آفريدگانش قائم نموده
است، تا خلق را به پا دارند و آنها را زنده نگهدارند و بر آنها
حافظ و نگهبان باشند و بدون حجت، هيچ موجودى حيات ندارد و به پا
نمى ايستد، زيرا تنها آنان، قِوام و عماد و تكيه گاه خلق هستند و
در نبودِ آنها همه چيز فرو مى ريزد و زمين اهل خود را فرو خواهد
برد.
2
ـ
عرفائه على عباده: آنها كارگزاران خداوند بر بندگانش مى باشند.
خداوند آنها را مدبّر، خليفه و حاكم و رئيس بر بنده هايش قرار داده،
تا به انسان ها روش سلوك و زندگى را بياموزند و سياست و چرخش امور
فردى و اجتماعى آنها را عهده دار شوند.
در يك مرحله،
قوام و برپا داشتنِ خلق به آنها واگذار شده و در ادامه، تداوم حيات
انسان ها و سياست امور و نظام بخشيدن و شكل دادن به حيات آنها، در
حيطه و حوزه مسئوليت آنها است. حضرت با تعبير «انّما» و آوردنِ
ادات حصر، اين مسئوليت را منحصر در ائمه مى داند كه حاكميت بر خلق
و قيام به امور دين ودنياى آن ها، اختصاص به آنها دارد و غير آنها
هر كس باشد، طاغوت است و از مدار نظام الهى خارج است.
3
ـ لا
يدخل الجنة الاّ من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النّار الاّ من انكرهم
و انكروه: آنها، نه تنها در عالم دنيا، قائم و عريف بر خلق و عباد
هستند، بلكه در دنياى ديگر و عالم آخرت هم، ميزان اعمال و معيار
بهشت و دوزخ مى باشند.
شناخت شخصيت و پذيرش
حاكميت و تسليم ولايت آن ها بودن، و اهتمام در تبعيت و اداى حقوق
آنها، جواز ورود به بهشت است، كه در آن صورت، آنان نيز تو را به
اين ويژگى ها مى شناسند و به تو اجازه ورود مى دهند.
جهالت و پشت كردن و انكار نمودن و عصيان و ظلم به آنها، مساوى با
حبس وخلود در دوزخ است ودر آن وقت است كه آنها نيز به تو پشت مى
نمايند و از تو اعراض مى كنند و تو را به تشيّع و تبعيّت نمى
شناسند.
|