به همين جهت على(عليه السلام) در جاى ديگرى مى فرمايند:

«عليكم بطاعة من لا تعذرون بجهالته»(1)

«بر شما باد اطاعت از كسانى كه در شناختن شان معذور نيستيد».

و به همين جهت شناخت حجت و امام از اصول دين است نه از اصول مذهب.

اين بيان حضرت، كه در كلام امامان ديگر بر آن تأكيد وبدان تصريح شده، در حقيقت تفسير اين آيه شريف است:

(... وَ عَلَى الاَْعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ وَنادَوْا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ)(2).

«و بر اعراف، مردانى هستند كه هر يك از اهل بهشت و دوزخ را، از سيما و چهره آنها مى شناسند بهشتيان را ـ كه هنوز وارد آن نشده ولى بدان اميد دارند ـ آواز مى دهند كه: سلام بر شما».

كه در ادامه سوره، در آيه (49) جواز ورود از جانب همين ها داده مى شود:

(اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ)

«به بهشت درآييد، نه بيمى بر شماست ونه اندوهگين مى شويد».

پرسش اساسى در آيه، اين است كه اين رجال با اين ويژگى كه بالاتر از تقسيم بندى اهل بهشت و دوزخ، هر دو گروه را مى شناسند و براى اهل بهشت جواز ورود به آن را صادر مى كنند، چه كسانى هستند؟ آيا مى توانند جز ائمه و كسانى كه على7 در اين خطبه ها ويژگى هاى آنها را بيان نموده باشند؟

انسان هاى عادى در نهايت هرچند خوب باشند، مى توانند اهل جنّت باشند، اما اينكه بر انسان ها ناظر و شاهد بوده و قسيم بهشت و دوزخ باشند، چنين وصفى جز در حق كسانى كه قائم بر خلق و عريف بر عباد باشند، روا نيست.

و عجب از مفسران كه وضوحِ آيه را در پرده هاى ابهام فرو برده اند و به جاى پرده بردارى و تفسير آيه، چه پرده ها و حجاب هايى كه بر آيه نكشيده اند.

و چه زيبا حضرت خطبه را در وصفِ اسلام و قرآن ادامه مى دهند، با تأسف از اينكه ما از شرح آن معذوريم.

هدف پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

از ديگر خطبه هايى كه حضرت در آن از صفات ائمه سخن مى گويد، خطبه (239) است كه ادامه خطبه 147 مى باشد. هر دو خطبه را «كلينى» با اختلاف كمى و تفصيل بيش ترى بيان كرده است(3).

خطبه ابتدا، هدف بعثت پيامبر اكرم را بيان مى كند. خداوند رسولش را، با قرآنى كه تبيين واتقان هر چيز است، به حق برانگيخت، تا انسان ها را از بت پرستى به خدا پرستى، و از اطاعت شيطان به اطاعت رحمان رهنمود شود، ومردم با قرآن از جهالت و انكار برهند، و با پيرايش سينه ها و صفا يافتن قلب ها، به آگاهى و اقرار به پروردگار برسند. زيرا خداوند، در اين كتاب نورانى، تجلى يافته است، آدمى با تأمل در اين كتاب، جلوه هاى قدرت حق را خواهد يافت، و با يافتنِ عظمتِ الله، به تواضع و خضوع مى رسد وسرانجامِ كسانى را كه به دعوت رسولانِ وحى پشت كردند و دچار طغيان و نخوت و كبر و بن بست شدند نيز خواهد ديد كه، با عقوبات و نقمات و رنج، درو شده، محو گرديدند. اين سنت الهى است كه عاقبت تجاوز و طغيان و ستم، محدوديت و بن بست و محروميت است و اجابت نكردن دعوت رسول، در ظلمت ماندن است.

خطبه 239

جاهليت دوم

اين شيوه على(عليه السلام) است كه دعوت به اهداف را، سرلوحه كار خود قرار مى دهد، شايد جامعه منحرف به راه آيد و «جاهليت دوم»، كه با مرگ پيامبر و در غيبت او شكل گرفته، ريشه نگيرد و اسلام، وارونه و معكوس نگردد.

ولى افسوس كه اين جاهليت، جاهليت قبل از اسلام نيست كه ناله ها و نعره هاى على(عليه السلام)آن را بردارد. بلكه جاهليتى مسلح است كه با زر و زور و تزوير پيوند خورده است، و با شديدترين دشمن رسول، يعنى يهود، مرتبط است. جاهليتى گسترده تر از مرزهاى شام و ايران، ومحاصره كننده مدينه رسول، همراه با ارتداد اصحاب و دنياطلبى و فزونى خواهى آنان; جاهليتى سرشار از فتنه هاى تيره وتاريك وگمراه كننده، كه آدم ها خود را در آن گم مى كنند و در نتيجه راه و راهبر را نمى يابند، با اين كه بارها از پيامبر شنيده بودند: هر كس تا لحظه مرگ، امام خود را نشناسد، جاهلانه مرده است.

على(عليه السلام) آن ها را به آينده تاريكى كه در پيش دارند و به عمق فتنه اى كه از سقيفه شروع شده، توجه مى دهد. جامعه، با پشت كردن به دو ميراث پيامبر ـ كتاب و اهل بيت ـ در كمندِ فتنه بنى اميّه گرفتار خواهد شد; ودر آن زمان، ناشناخته ترين چيز، حق است و معروف ترين و محبوب ترين چيز نزد آن ها، باطل.

در آن زمان، حتى حافظان قرآن، آن را فراموش مى كنند و مانند بنى اسرائيل، كتاب را پشت سرشان مى اندازند; گويا اين ها امام و مقتداى كتاب هستند، نه كتاب مقتداى اين ها!

آن طور، كه گذشتگان اين ها به قتل و مثله كردن صالحانى چون حمزه سيدالشهدا(عليه السلام)پرداختند، آن ها نيز، به قتل اوليا و صالحان خواهند پرداخت، وحادثه كربلا، بهترين شاهد اين سخن حضرت است.

آن طور كه به پيامبر نسبتِ كذب و افترا دادند و او را شاعر و ساحر خواندند، به اوصيا و صالحان دين، همين نسبت را مى دهند و ارتباط آن ها را با خداوند، افترا و كذب مى خوانند. آن ها نيكى هاى كسانى را كه به آن ها احسان كرده اند، به بدى پاداش مى دهند.

على(عليه السلام) براى زمان بعد از خود، اين گونه پيش گويى مى كند، و آن هم تحقق مى يابد. واين همان دورانِ غربتِ اسلام است، كه امام(عليه السلام) فرمود:

« الاسلام بدأ غريباً و سيعود غريباً كما كان، فطوبى للغرباء»(4).

«اسلام غريبانه )تنها وبى ياور( آغاز شد و دوباره به همان صورت باز خواهد گشت، و خوشا به حال غريبان».

دو غريب ـ كتاب و اهل بيت ـ يار هم هستند و با هم انس دارند و از هم يارى مى گيرند.

رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز، پيش تر فرموده بود:

«آن چه در بنى اسرائيل، از قتل انبياء و اوصيا و بت پرستى و تعدّى و عصيان، اتفاق افتاد، در امت من واقع خواهد شد»(5).

آن گاه على(عليه السلام)، به علّتى كه گذشتگان را در بن بست نشاند و آن ها را هلاك كرد ـ و اكنون جامعه نيز به آن مبتلا است ـ اشاره دارد. على(عليه السلام) دو عامل را، سبب هلاكت و نابودى جامعه مى داند:

1 ـ دل بستن به دنيا و دل خوش كردن به آن، با داشتن آرزوها و آمال دور و دراز، كه در دنيا زندگى ابدى را جويا شوند.

2 ـ استمرار و ادامه زندگى را فراموش كردن و از دنياى ديگرى كه آدمى براى آن خلق شده بريدن، و از شروع زندگى جديد كه با مرگ آغاز مى شود، بيگانه شدن.

اين دو عامل است كه جامعه را به تباهى و هلاكت مى كشاند، زيرا آرزوها، تو را از عمل باز مى دارد و فراموشى زندگى جاويد، تو را در محدوده دنيا گرفتار مى كند، در حالى كه سعى تو، تو را بارور مى كند و عمل تو پاى حركت را مى سازد.

(لَيْسَ لِلإنْسانِ اِلاّ ما سَعى)(6).

«انسان جز سعيش چيزى ندارد».

ياد مرگ و باور سفر جهان ديگر، تو را با هستى هماهنگ مى كند و با اولياى خدا همراه مى نمايد.

در بخش سوم خطبه، حضرت به وعظ مردم مى پردازند، شايد نورانيت كلام، غبارِ فتنه برخاسته از غيبت رسول را، پراكنده كند. شايد اين انسان هاى به فتنه گرفتار شده، به خود آيند و گمشده خود را باز يابند و به سرنوشت گذشتگان مبتلا نشوند.

ايها الناس! آن كس كه در دلِ تاريكى ها و در دامنِ بن بست ها ـ آن جا كه عقل قد نمى دهد و دل شهودى ندارد ـ به سوى خداوند برگردد و از او نجات بخواهد، توجه به حق، او را توفيق خواهد داد و آدمى را بر توان مندى هايش آگاه خواهد كرد و از توانايى اش، بهره مند خواهد شد.

آن جا كه عقل را محدود و غريزه را ناقص و عرفان را ناتوان ديدى و به قرآن و وحى رو آوردى، اين كتاب تو را به راست ترين راهها هدايت مى نمايد. تو را به چيزى هدايت مى كند، كه ديگران از آن ناتوانند. تو با همنشينى با خدا، به امن مى رسى و از خوف و دلهره از آينده، مى رهى. آن كس كه خدا را باور ندارد و وحى را ضرورى نمى داند; يعنى انسان گرفتار آمده در بن بست محدوديت ها، بايد خائف باشد و ترسان.

انسانى كه حقارت غير خدا را باور كرد و عظمت را تنها در او ديد، شايسته نيست به طاغوت و غير خدا روى آورد، چه طاغوتِ درون خويش، كه تفرعن را در خود احساس كند، و چه طاغوت برونى; زيرا سلامت، در تسليم الله واحد قهّار بودن است.

على(عليه السلام)، بعد از بيان اين حكمت و اين گونه آگاهى و حيات دادن، نهيب مى زند و نهى مى كند: چرا مانند انسان سالمى كه از جرب گرفته مى گريزد و تندرستى كه از بيمار، كناره مى گيرد، شما از حق گريزان هستيد؟! با وجود معرفت به عظمت و قدرت حق، نبايد اين چنين از حق نفرت داشت و دورى جست.

مقايسه راه شناخت

على(عليه السلام) حكمت و كلام محكم ديگرى را بيان مى كند تا«كسى كه هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، وكسى كه زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند»(7)

او با اين كلام حجت را تمام مى كند; زيرا يكى از راه هاى شناخت اشيا، شناخت ضد آن ها است. بايد دانست، ارزش ها در مقايسه با ضد ارزش ها شناخته مى شود. بنابراين، شناخت كاملِ رشد و فلاح، در شناخت كسانى است كه آن را رها كرده اند; يعنى قاسطين. و وقتى شما انسان ها مى توانيد به عهد و پيمانى كه خداوند ـ در كتابش ـ با شما بسته، وفادار باشيد و آن را اخذ كنيد كه عهد شكنان و ناكثين را شناخته باشيد; و آن گاه مى توانيد به كتاب حق چنگ زنيد و تمسّك جوييد، كه واگذارندگان قرآن، يعنى مارقين رابشناسيد. زيرا آن هايى كه كتاب خدا را پشت سر انداخته و آن را رها كرده اند، از دين خارج شده اند و جزء مارقين هستند.

اما چگونه مى توان قاسط و ناكث و مارق را شناخت تا به شناخت رستگاران و اهل كتاب و ميثاق رسيد؟ آيا با ترازوى عقل، به تنهايى مى توان اين گرايش ها را شناخت، به ويژه در جامعه امروز و فردا كه آدمى در پيچيدگى روابطش حيران است و سخن ها و طرح ها و نظرها، آن چنان دل نشين است كه رسول خدا را نيز به اعجاب وا مى دارد؟

(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما في قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ)(8)

«واز ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامى دارد، وخدا را بر آنچه در دل دارد گواه مى گيرد، وحال آن كه او سخت ترين دشمنان است

در حالى كه او شديدترين خصومت را با اهل دين دارد و باورش اين است كه دين افيون توده هاست! دين امرى درونى و خارج از حوزه دنيا است.

اين انسان عقل گرا است، كه با عقلانيت خويش، به جنگ دين آمده، ولى نه در قالب خشونت و تهديد، كه با ديالوگ و استدلال و قيافه حق به جانب. او با طرح تقسيم حق و اين كه هر جريان چپ و راست و شرقى و غربى، از حق بهره اى دارد، مى گويد: حقيقت دين در كثرت و پلوراليسم است، و آن طور كه طبيعت و امكانات و منافع را بايد از انحصار بيرون آورد و به تقسيم منافع تسليم شد، حق را نيز بايد اين چنين تقسيم كرد، و جنگ هفتاد و دو ملت را بايد در جهل آن ها جستجو كرد.

اين جا است كه على(عليه السلام) براى تفكيك حق از باطل و عهد شكن و عهدپذير و وحى پذير و وحى ستيز، معيار مى دهد ومى فرمايد: بايد به اهل قرآن و آل رسول متمسك شد و از آن ها خواست، تا تو را به صراط و راه، هدايت كنند، بايد از آن ها سؤال كرد تا در جهل و تاريكى باقى نماند.

«فالتمسوا ذلك من عند اهله»(9).

چرا بايد دانش ومعرفت را در نزد اهل بيت جست؟ زيرا ائمه(عليهم السلام)تنها كسانى هستند كه به علم، معنا مى دهند. علم در محضر ائمه، زندگى مى يابد و حيات جهت دار پيدا مى كند. عيش، تنها حيات نيست، بلكه حيات و زندگى جهت دار است. از اين رو علوم، اعم از تجربى، فلسفى، شهودى و عرفانى، وام دارِ دين است. دين و رسول و امامِ معصوم است كه بر همه علوم هيمنه دارد و مسلّط است. امام ـ چون از عصمت برخوردار است و از رجس و تيرگى ها منزّه و مبرّا است و بر همه راه و سلوك آدمى تا مقصد نهايى و لقاى ربّانى، آگاه است ـ مى تواند انسان ها را حيات بدهد و آن ها را راه ببرد و جهل و ظلمت را با نور خود از بين ببرد و بميراند. از اين جهت است كه

«هُم عَيشُ العِلمِ وَ مَوتُ الجَهلِ».

«دانش به آنان )اهل بيت(عليهم السلام)( زنده است ونادانى به دانش آنان مرده».

راه هاى شناخت ائمه (عليهم السلام)

حضرت براى اين دو ويژگى اهل بيت(عليهم السلام) ـ مايه حيات دانش، و سبب مرگ و نابودى نادانى بودن ـ نشانه وعلامت ذكر مى كند، تا مردم به حقيقت علم ودانش آنان رهنمون شوند. اين نشانه، حكمِ همراه با حكمت آنها وحلم ورزيدن در برخوردها، مى باشد كه حكم و امر و حكمت آن ها، از علم شان خبر مى دهد ـ در خطبه (239) به جاى حكم، حلم آمده ـ و حلم آن ها شما را به علم شان راه مى برد. زندگى و برخورد ائمه(عليه السلام)، چه در مقام حكم، و چه در زمان حلم ورزيدن، نمونه هايى از رهيابى به وسعت دانششان دارد.

عمر در هفتاد مورد كه حضرت على(عليه السلام) او را از ظلم و جهالت رهاند، مى گويد:

«لولا على لهلك عمر»(10)

«اگر على(عليه السلام) نبود، عمر هلاك شده بود».

برخورد امام حسن(عليه السلام) از چنان وسعت وظرفيتى برخوردار است كه مرد شامى را وادار به اقرار به امامت او مى كند.

«ابن ابى العوجاء» در برخورد با «مفضل» پس از آن كه وى، با برخورد تندش ادعا مى كند شاگرد جعفر بن محمد(عليهما السلام) است، از حلم و وسعت علم امام سخن مى گويد.

سكوت ائمه(عليهم السلام)، از استوارى منطق و بيان آن ها حكايت دارد. سكوت آن ها بيان است و نگاه آن ها فرياد. انسان هاى داراى برهان قوى و روشِ جامع، با تأمل هستند. و سكوت آن ها، ما را به حكمت هاى بيان شان مى كشاند.

ظاهر آن ها آيات و نشانه هايى است كه حق را مى نماياند. آن ها عبدِ رهيده از هر تعلقى هستند و هرگز با دين و ربّ مخالفتى ندارند. عصيان كه نمونه اى از پليدى است، از آن ها دور است. زيرا مخالفت با حق، يا از ناآگاهى است و يا از زياده طلبى; و امام چون از وسعت آگاهى برخوردار و ميراننده جهل مى باشد، جهل از او دور است، و چون از هر تعلقى به جز حق آزاد، از هر لذتى به غير ذكر حق بيزار است و زياده طلبى ندارد.

اهل بيت(عليهم السلام) با دين مخالفت ندارند و از آن رو كه آگاه و آزادند، در دين هم، با هم اختلاف ندارند و همه نور واحد هستند. پايه ها و تكيه گاه دينند، و دين را از اختلاف حفظ مى كنند و مانع فرو ريختن و از هم پاشيدگى دين اند. ضامن انسجام و يك پارچگى دينند. آنان نه تنها اختلاف برانگيز نيستند، بلكه تنها كسانى اند كه در اختلافات و فتنه هاى تيره وتاريك، انسان ها به آن ها اعتماد مى كنند وبا آنان به امنيّت مى رسند. اهل قرآن با هيچ كس قرابتى ندارند و تنها با دين و رسول و قرآن هم سويند. آن ها مورد اعتمادند و از آن ها بايد هدايت و نجات را خواست، زيرا:

«هُم وَلائج الاِعتِصام»(11).

«آنان محرم اسرار و محل اعتمادند»

ائمه (عليهم السلام) ميزان حق

صفت ديگرى را كه حضرت على(عليه السلام) در توصيف ائمه(عليهم السلام) ذكر مى كند، جايگاه آن ها در برابر حق و باطل است. حق به وسيله آن ها برمى گردد و در جايگاه خود قرار مى گيرد، و نيز به وسيله آن ها است كه باطل دور مى شود و مى رود. زيرا امامان معيار حق و باطل اند و از پليدى پاك و منزه هستند. فقط آن ها مى توانند حق را احيا، و باطل را از بين ببرند كه ديگران يا آشنا به حق نيستند، و يا دل داده باطل هستند; از اين رو نمى توانند در ميدان حق و باطل، حق را برويانند و باطل را بميرانند.

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) نهج البلاغه، حكمت 156.

(2) اعراف، 46.

(3) الروضة من الكافى، ص386، دار الكتب الاسلامية، باتصحيح على اكبر غفارى، 1362.

(4) بحارالانوار: ج 8، ص 12.

(5) بحار الانوار: ج25، ص135.

(6) نجم: 39.

(7) انفال: 42.

(8) بقره: 204.

(9) نهج البلاغه، خطبه 147.

(10) الغدير: ج 3، ص 97، طبع دار الكتاب بيروت. )اين كلام را صاحب الغدير از 12 مأخذ اهل سنّت نقل مى كند(.

(11) شارحان نهج البلاغه «وليجه» را كه مفرد «ولائج» هست، به معناى پناهگاه گرفته اند، در حالى كه «وليجه»، به كسى مى گويند كه از اهل تو نباشد، ولى تو به او اعتماد كنى.

خداوند در سوره توبه آيه (16) نهى مى كند از اين كه انسان غير از خدا و رسول و مؤمنان ـ آل بيت(عليهم السلام) ـ را «وليجه» قرار دهد.