|
آن ها منزلت
امام(عليه السلام) را با هم طراز كردن او با اعضاى شورا، كوچك
كردند و در منازعه امر خلافت او، با هم جمع شدند و هم پيمان گشتند
و گفتند: اگر حكومت به على برسد، در خاندان هاشم خواهد ماند، ولى
با خلافت ديگران، همه كس از آن بهره مند خواهند شد.
خداوند از علما
عهد گرفته است هرگز در برابر شكم بارگى ظالم و گرسنگى مظلوم، ساكت
و بى اعتنا نباشند. و چه كسى عالم تر از على(عليه السلام) و چه
انسانى آگاه تر و مهربان تر از او است؟
اما قيام و به
دست گرفتن حكومت و خلافت شرايطى دارد، كه بايد فراهم شود. وقتى
حجّت تمام مى شود كه مردم به امام روى بياورند، و دست كم در حدّ
اصحاب بدر و ياران طالوت باشند. سى تا مرد كه خدا و رسول را بر
ديگران برگزيده باشند و با انگيزه خدايى به نُصح و اصلاح جامعه روى
بياورند. در اين شرايط، امام خلافت را به دست مى گيرد و حكومت دينى
را بر اساس عهد الهى و جهت اداى تكليف و تماميت حجّت شرعى، شكل مى
دهد.
اين حكومت، نه
جداى از وحى است، و نه معصوم وكيل مردم است. اين حكومت امرى دنيوى
نيست، تا معصوم از آن پيراسته باشد. حكومت، حق امام است و مردم
ملزم به پيروى از «اولى الامر» مى باشند. اولى الامر، صاحبان ولايت
و حكومت، در همه امور زندگى انسان ـ از ابتداى دنيا تا انتهاى آخرت
ـ هستند. هرگز اولى الامر به معناى آگاهان علمى نيست و در جايى به
اين معنا استعمال نشده است، آن طور كه نويسنده كتاب حكمت و حكومت
گفته است.
مانند قريش
نباشيم كه در جواب على(عليه السلام) گفتند:
«ثم
قالوا الا ان فى الحق ان تأخذه و فى الحق ان تتركه».
«سپس
در جايى گفتند حقّ آن است كه آن )خلافت (را بستانى، و در جاى ديگر
گفتند حقّ آن است كه آن )خلافت (را واگذارى».
در پايان به
مناظره اى كه بين حضرت على(عليه السلام) و «اشعث» صورت گرفته است،
اشاره مى كنيم، تا بدانيم خلافت جزئى از امامت و حق مسلّم على(عليه
السلام)بود، و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر آن تأكيد
داشتند و از مردم خواستند دعوتش را اجابت كنند و حضرت على(عليه
السلام) را ولىّ امر خود قرار دهند. اشعث به حضرت على(عليه
السلام)مى گويد: از لحظه اى كه وارد كوفه شده اى، به طور مستمر اين
كلام را تكرار مى كنى!
«و
الله اني لاولى الناس بالناس وما زلتُ مظلوماً منذ قبض رسول
الله(صلى الله عليه وآله وسلم)».
«به
خدا سوگند! من سزاوارترين مردم به )ولايت و خلافت (آنهايم و پس از
رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پيوسته مظلوم بودم.»
پس چرا وقتى
خليفه اول و دوم حكومت را به دست گرفتند، در مقابل آن چه كه از تو
گرفته و غصب كردند، شمشير نزدى؟
اميرالمؤمنين(عليه السلام) به اشعث فرمود:
«بشنو،
تنها چيزى كه من را از شمشير زدن منع كرد، پيمانى بود كه با رسول
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بستم; رسول خدا(صلى الله عليه وآله
وسلم) به من گفت: امت من به تو نيرنگ مى زنند و عهد من را مى
شكنند، در حالى كه تو براى من به منزله هارون براى موسى هستى. به
رسول خدا گفتم: وقتى چنين است، تو چه سفارشى به من دارى؟ رسول
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«ان
وجدت اعواناً فبادر اليهم و جاهدهم و ان لم تجد اعواناً فكفّ يدك
واحقُن دمك حتى تلحق بى مظلوماً».
«اگر
يارانى پيدا كردى، به جهاد با آنان شتاب كن و اگر يارى نيافتى، دست
نگه دار وخونت را حفظ كن، تا با مظلوميت به من ملحق شوى»
بعد از وفات رسول
و دفن آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از جمع آورى قرآن،
دست فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) را گرفته و اطراف اهل بدر و
انصار و مهاجر چرخيدم و حقّم را به آن ها گوشزد كردم. هيچ كس از آن
ها جز سلمان، مقداد، ابوذر و عمّار دعوتم را اجابت نكرد. و آنان كه
از اهل بيتم مانند بازوى من بر دين خدا بودند، همه رفته بودند. من
ماندم و عباس و عقيل، دو پناهنده و آميخته به حيات جاهليت».
نَسَب ائمه اطهار
(عليهم السلام)
حجّت هاى بعد از
رسول از چه تبارى هستند؟
در اين فصل از
نقش و مسئوليت ائمه(عليهم السلام) و ويژگيهاى آن ها، به تفصيل سخن
رفت. ملاك امامت شايستگى است كه موجب نصب توسط خداوند مى شود، به
آن شيوه اى كه در قرآن از امامت ابراهيم(عليه السلام) گفت و گو شده
است; ابراهيم با ويژگى ها و قابليت هاى خاصّ و پس از آزمايش هاى
گوناگون مانند به آتش افتادن و مأمور شدن به ذبح و سر بريدن فرزندش
«اسماعيل»، خطاب:
(...اِنّي
جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً)
«من
تو را پيشواى مردم قرار دادم».
را دريافت مى كند
و به مقام والاى امامت راه مى يابد.
ابراهيم(عليه
السلام) به تعبير قرآن:
(...لَحَليمٌ
اَوّاهٌ مُنيبٌ)
«زيرا
ابراهيم، بردبار ونرمدل وبازگشت كننده )به سوى خدا (بود»
است. او از حلم و
وسعت وجودى برخوردار است و انسان ها را از خود مى داند و نسبت به
آن ها رؤوف مى باشد و او منيب است، يعنى دائم به سوى حق و سرچشمه
رحمت انابه مى كند و بازگشت دارد.
اين سه خصوصيت،
ابراهيم(عليه السلام) را وادار مى كند تا آينده را با برپايى پايه
هاى بيت توحيد تضمين نمايد. و براى هدايت و رهبرى نسل هاى بعد دست
به دعا بردارد و از خدا بخواهد، امامت را در نسل او قرار دهد، تا
افتخار هدايت و شكستن طاغوت و بت در خاندان او باقى بماند.
خداوند دعاى
ابراهيم را كه خليل و دوست او است، تنها در بين نسلى از او كه بر
دينش استوار ماند و لحظه اى به ظلمت شرك و بت پرستى تمايل پيدا
نكرد، اجابت مى كند.
آن گاه كه
ابراهيم پايه هاى بيت را بالا مى بَرَد، از خداوند مى خواهد عملش
را قبول كند. وچون خواهان تداوم اين عمل وماندگارى بيت و آيين
توحيد و زدودن ظلمت شرك وبت پرستى است، براى برانگيختن آخرين و
بزرگترين پيامبر، دعا مى كند، همان پيامبرى كه آيات خدا را بر مردم
تلاوت مى كند وباتعليم كتاب و حكمت آنها را تزكيه مى كند. او دست
به دعا برمى دارد:
(رَبَّنا
وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ
يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ اِنَّكَ
اَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ).
«پروردگارا!
در ميان آنان، فرستاده اى ازخودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان
بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه شان كند; زيرا كه
تو خود، شكست ناپذير و حكيم هستى».
از اين رو رسول
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«انا
دعوة ابي ابراهيم»
«من
خواسته پدرم ابراهيم هستم».
ابراهيم در آغاز
حركتش كسى را مى خواهد كه پيام رسان اهداف او در نسل هاى آينده
باشد و بر جلوه هاى مختلف بت پرستى هجوم بَرَد و لحظه اى آرام
نگيرد.
ابراهيم مى خواهد:
(وَاجْعَلْ
لى لِسانَ صِدْق فِى الاْخِرينَ).
«براى
من در ميان امّت هاى آينده، زبان صادقى قرار ده، )تا اهداف من را
صادقانه بيان كند و بر آن ها پايدار و استوار باشد(».
روايات، على(عليه
السلام) را لسانِ صدق ابراهيم مى داند.
ابراهيم بت شكن
با شكستن بت ها مسير تاريخ را رقم مى زند و جلوداران قافله نور را
تعيين مى كند. او در دل كوير و زمين لم يزرع، شجره نبوت را آبيارى
مى كند تا ثمرات آن عطش انسان ها را فرو نشاند. كلام على(عليه
السلام) در خطبه (144) نهج البلاغه خبر از خواسته ابراهيم دارد.
ائمه(عليهم
السلام) از قريش و غرس شده در خاندان هاشم هستند. امامت امرى است
كه براى ديگران صلاح نيست. زيرا ديگران تحمّل آن را ندارند و
شايسته چنين مقامى نيستند. اولى الامر و واليان امر نمى توانند غير
از بنى هاشم باشند. امامت و بنى هاشم لازم و ملزوم همديگرند و از
هم انفكاك ناپذيرند. نه امامت در غير بنى هاشم در جايگاه خويش است،
و نه غير بنى هاشم، صلاحيت تصدى ولايت را دارند.
«ان
الأئمة من قريش غُرسوا في هذا البطنِ منْ هاشم، لاتصلحُ على سواهم،
ولاتصلحُ الولاةُ من غيرهم».
«هر
آينه، پيشوايان از قريش هستند، نهال پيشوايى را در خاندان هاشم
كِشته اند. پيشوايى غير ايشان را سزاوار نيست و ولايت و امامت را
كسى جز ايشان شايسته نباشد.»
از اين رو
حضرت(عليه السلام) در صدر همين خطبه، كسانى را كه اعتقاد دارند غير
بنى هاشم راسخ در علم هستند، توبيخ مى كند و آن ها را كاذب و ستم
كار بر اهل بيت(عليهم السلام)، مى شمارد و توضيح مى دهد:
«خداوند
ما را رفعت داده و دشمنان ما را پست شمرده و به ما آنچه را كه
شايسته بوده، عطا نموده و ديگران را كه قابليت نعمت ولايت را
نداشته اند، محروم كرده است. او ما را داخل در عنايت خاصّ خود
نموده و ديگران را از اين حوزه خارج نموده است».
در اين جا
حضرت(عليه السلام) تأكيد دارد آنچه از مقام والاى امامت و ولايت به
ما رسيده، از جانب حق تعالى بوده و از الطاف خاص خداوند است.
حضرت بار ديگر بر
رسالتِ شان تأكيد دارد:
«هدايت
به وسيله ما به خلق عطا مى شود و كسانى كه طالب هدايت و روشنى و
بينايى هستند، ما را واسطه قرار دهند، زيرا تنها امام است كه با
مقام عصمت، توانايى هدايت كردن و بصيرت دادن را دارد».
«بنا
يستعطى الهدى، ويستجلى العمى»
«راه
هدايت به پايمردى ما طلب شود، و كورى و گمراهى به ما از ميان برود».
بخش سوم خطبه در
وصف كسانى است كه به دنيا روى آوردند، و از آخرت چهره برتافتند، و
طالب هدايت نبودند، و در ظلمت ماندند. آن ها مى بايست به دعوت رسول
لبيك گويند، و آن را اجابت كنند، و امام را به عنوان ولى ـ نه وكيل
ـ برگزينند. على(عليه السلام)مى فرمايد:
«رُفع
لهم عَلَم الجنّة و النار فصرفوا عن الجنّة وجوههم واقبلوا الى
النار باعمالهم، دعاهم ربّهم فنفروا و ولّوا، ودعاهم الشيطان
فاستجابوا و اقبلوا».
«براى
جامعه انسانى دو عَلَمِ خير و شر، بهشت و جهنم، و هدايت و ضلالت
توسط حجت هاى الهى برپا شد، كه انسان ها با بصيرت يكى را انتخاب
كنند. اين رسول بود كه با برپايى اين دو عَلَم و راه، آدم ها را
وادار به انتخاب كرد، هرچند امت رسول به سرنوشت امت موسى و قوم بنى
اسرائيل دچار شد، و از هدايت و خير و بهشت روى برگردانيد و به
گمراهى و سوختن روى آورد. خداوند آن ها را خواند، ولى آن ها نفرت
نشان دادند و پشت كردند; شيطان آن ها را خواند و آن ها اجابت كردند
و به او روى آوردند».
بارالها! ما را
اهل بصيرت گردان و در كنار شناخت راه، به ما عشق وافر و ايمان عطا
فرما، تا ولايت آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را گردن نهيم و
از سيطره ولايت شيطان رهائى يابيم!
خدايا! ما را از
كسانى قرار ده كه به سوى بيت رسول هجرت كنيم و با رسول همراه شويم،
تا در انتهاى راه، آه حسرت نكشيم و نگوييم:
يا ليتنى اتّخذت
مع الرسول سبيلا
(اى
كاش با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) راهى برگزيده بودم)
و يا ليتنى
اتّخذت الى الرسول سبيلا
(و
اى كاش راهى به سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در پيش گرفته
بودم)
فصل سوّم:
آخـريـن حجّـت
بعد از بيان نياز
انسان به حجّت و هادى در فصل اول، و بيان ويژگى هاى حجج بعد از
رسول در فصل دوم، نوبت به آخرين حجّت خدا در زمين از نگاه على(عليه
السلام)مى رسد، هر چند از اولين امام در وصف آخرين امام، روايت ها
و سخنان زيادى مانده است
ولى در اين نوشتار تنها به سخنان آن حضرت در نهج البلاغه اشاره مى
شود، تا ببينيم سخنان حضرتش چگونه شاهد صدقى بر آخرين حجّت خدا
خواهد بود، و چگونه با شروع امامت، پايان روشن آن در كره خاكى رقم
خورده، و آخرين علمدار هدايت و تداوم دهنده رسالت پيامبر(صلى الله
عليه وآله وسلم)به انسان هايى كه در آينده قدم به عرصه وجود مى گذارند،
معرفى شده است.
حكمت 147
از جمله اين
سخنان، حكمت (147) نهج البلاغه است، كه صدور اين حكمت از حضرت
على(عليه السلام) اگر متواتر نباشد، نزديك به آن است، و كسى در
نسبت آن به حضرتش ترديدى روا نداشته است. در كتاب هاى روايى شيعه و
سنى پيش از سيد رضى، اين حكمت با سلسله سندهاى مختلف مكتوب است.
مرحوم صدوق در اكمال الدين با چهارده سند مختلف آن را نقل مى كند.
وصيت امام به
كميل
اين حكمت، تعليمى
از معلمى ربانى به متعلمى در سبيل نجات، يعنى «كميل بن زياد نخعى»
است. آن گاه كه على(عليه السلام) دست او را گرفته و به صحرا مى برد
تا دور از نگاه نااهلان و چشم هاى نامحرمان، او را مَحرم اسرار گرداند،
و در سينه او براى نسل هايى كه مى آيند، گنج هايى ذخيره نمايد. نسل
هايى كه حتى راه به صحرا ندارند، زيرا زمين از نكبت غربيان پر است.
و ستاره هاى شاهدِ گفتار على(عليه السلام) در دل شب را، ابرهاى
سياه ظلمتِ برخاسته از سوختن انسان ها در بن بست ايسم ها و آتش
فتنه ها، و دود بركشيده از در خانه دختر رسول خدا(صلى الله عليه
وآله وسلم)، پوشانده است.
مخاطب اين حكمت،
نسلى است كه تنها همين سياهى قلم بر سفيدى ورق را دارد، كه از سينه
كميل ها تراويده و بر صفحه اوراق و كاغذها نقش بسته است.
همين آينده تاريك
است كه على(عليه السلام) را وامى دارد تا حسرتش را با آه و نفس
طولانى ظاهر كند، و به كميل تأكيد كند:
«فاحفظ
ما اقول لك»
«بر
آن چه به تو مى گويم، حافظ باش وآن را پاس بدار».
قلب تو و قلب هر
انسانى، ظرفى است كه حقايقى را در خود جمع مى كند و اسرارى را ضبط
مى نمايد. و بهترين ظرف ها ، وسيع ترين و باظرفيت ترين آن ها است .
قلبى كه بتواند حقايق بيش ترى را در خود جاى دهد، و اسرار زيادترى
را در خود نگه دارد، و آن چنان بى ظرفيت نباشد كه به تلنگرى آن را
بيرون بريزد، و به اندك فشارى بشكند و با حادثه كوچكى وارونه شود.
آن چه مى تواند
به قلب ظرفيت بخشد و آن را وسعت دهد، علم و معرفت و حكمت است. حضرت
در حكمت 205 به اين نكته توجه مى دهد و مى فرمايد:
«كل
وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به».
«هر
ظرفى با پر شدن از مظروف، بى ظرفيت مى شود و دچار فشار و تنگى مى
شود و چيز ديگرى را در خود راه نمى دهد، جز ظرف علم، كه با آن به
وسعت مى رسد و پر شدن از علم او را به وسعت بيشترى راه مى برد».
|