|
شمار ائمه اطهار
و جايگاه آنان
امام(عليه
السلام) بعد از آماده سازى كميل در مراحل دشوار آموزش و بعد از
بيان اين كه زمين از حجّت خالى نيست، سؤالى را مطرح مى كند: «كم
ذا؟»; حجت هاى الهى چند نفر هستند؟ و كجا هستند؟ و از چه جايگاهى
برخوردارند؟ و نقش آن ها چيست؟
بعد حضرت به اين
سؤال پاسخ مى فرمايند:
«اولئك
والله الاقلّون عدداً»
«اين
ها از نظر تعداد كم هستند»
حضرت با سوگند به
الله تأكيد دارد، تعداد اين ها محدود است و كم. قلّت رهبران
شايسته، نفى كسانى است كه هر كسى را قطب مى كنند، و تعداد آن ها را
از هزاران نفر افزون مى دارند. قرآن به رهبران قليل اشارت و بشارت
دارد:
(ثُلَّةٌ
مِنَ الاَْوَّلينَ * وَقَليلٌ مِنَ الاْخِرينَ).
«گروهى
از پيشينيان، و اندكى از متأخران».
كسانى كه عبد محض
خداوند هستند، يعنى حجج و انبياء و اوصياى الهى قبل از اسلام زياد
بودند كه شمار آن ها به (124) هزار مى رسيد، ولى بعد از اسلام و
رسول حق عدد سابقون و حجج الهى كم است.
امامان از نظر
جايگاه، در نزد خداوند از عظمت و بزرگى منزلت و ارزش برخوردارند، و
بر انبياى گذشته فضيلت دارند، هر چند در زمين و در بين مردم غير
مطاع هستند.
«و
الاعظمون عند الله قدراً»
«و
قدر و منزلتشان، پيش خدا، بسيار است».
نقش ائمه (عليهم
السلام)
نقش ائمه(عليهم
السلام) مانند ساير حجج الهى است. آن ها حافظ چيزى هستند كه انسان
براى رسيدن به خدا به آن نيازمند است. آنان پاسدار راه هايى هستند
كه انسان را از بى خبرى و غفلت نجات مى دهد. آن ها بر براهين و
آيات خدا واقفند و مشعل دار نور هدايت و عهده دار روشنايى قرآن مى
باشند.
علم امام
هر حجتى مسئول
است كه علوم و نعمت هايى كه خداوند براى حفظ حجت ها و آيات روشنگر
خود به او عطا نموده، به حجّت بعد از خود كه از هر جهت مانند او
است و عصمت و عظمت دارد، به وديعت سپارد، تا يكى پس از ديگرى به
آخرين حجّت خدا سپرده شود.
اين امانت كه
علوم امامت است با كاشتن در قلب حجّت بعدى به او منتقل مى شود، و
اكتسابى نيست، و يك باره همه علوم امامت در قلب آن ها جاى مى گيرد.
حضرت على(عليه السلام)فرمود:
«رسول
خدا به من هزار علم را آموخت، كه از هر علمى از آن; هزار علم ديگر
نشأت مى گيرد».
صفات حجج
امام(عليه
السلام) بعد از بيان تعداد ائمه(عليهم السلام) و جايگاه و نقش
آنان، به ويژگى هاى آن ها اشاره دارد، كه در فصل دوم از آن ها سخن
رفت.
1
ـ آن ها
صاحب علم هستند، آن هم علم همراه با حقيقت و بصيرت و اين علوم،
يكجا و به صورت گسترده آن ها را احاطه مى كند.
2
ـ
امامان هم نشين با روح اليقين، عالى ترين روحى كه خداوند به
مقرّبان خود عطا كرده، هستند.
امام(عليه
السلام) در روايتى روح را پنج نوع مى شمارد: روح القدس، روح
الايمان، روح الحياة، روح الشهوة و روح القوة.
مقصود از روح
اليقين; همان روح القدس است كه مختصّ پيامبران و جانشينان آن ها
است.
امام در اين
روايت اشاره دارد كه اين روح، مختص «السابقون السابقون»، كه انبياء
و ائمه باشند، هست.
3
ـ
امامان، مونس حق و گريزان از باطل هستند. آن چه اهل جهالت از آن
وحشت دارند كه علم و معرفت و حق است، آن ها دوست دارند. آنان جام
معرفت حق را يك جا سركشيده، غرق در ملكوت آسمان و زمين هستند.
حضرت در نهج
البلاغه به اباذر مى فرمايد:
«لا
يؤنسنّك الاّ الحق و لا يوحشنّك الاّ الباطل».
«جز
حقّ تو را مونسى نباشد و چيزى جز باطل تو را به وحشت نيفكند».
4
ـ سبك
بار و بى تعلّق و بى تكلّف هستند و آنچه را اهل رفاه و ناز
پروردگان، سخت ودشوار مى شمارند و تحمّل آن را ندارند، اينان بر
خود آسان ساخته اند.
5
ـ
مصاحبت آن ها با دنيا جسمانى است. تنها بابدن و تن با دنيا ارتباط
دارند. آن ها در اين دنيا راه مى روند، و از هواى آن استنشاق مى
كنند، ولى هيچ گونه تعلق روحى به آن ندارند. ارواح آن ها به محلّ
اَعلى و قرب حق تعلّق دارد، و تعلّقشان تنها به خداوند سبحان است.
كسانى كه صفات
ياد شده را دارا هستند، جانشينان خداوند و خليفة الله هستند. اين
ها بايد اداره امور را به عهده گيرند و بر مردم حكومت كنند، و
خواست خداوند را در زمين تحقق دهند و زمين را از شرك و ظلم و ستم
پاك كنند و از توحيد و قسط و عدل پر نمايند.
راستى! كسانى كه
بر انكار حكومت دينى حتى از جانب معصوم پافشارى كرده اند، اين
عبارت روشن حضرت را چگونه توجيه مى كنند؟ آيا خليفه را غير از حاكم
مى دانند؟ يا خدايى كه آن ها باور دارند، خدايى در حدّ يك دوست است
كه مى شود به او كارى نداشت و او هم كارى به ما نداشته باشد.
قرآن خدا را
معرفى مى كند، و هر مسلمان به صورت واجب، روزانه هفده مرتبه در
سوره حمد مى گويد: «او بخشنده و بخشايش گرى است كه مالكِ سرانجام و
پايانِ حيات آدمى است» و انسان در نهايت سير خود عبد و مملوك خدايى
مى گردد كه مالك او است.
بنابراين; عبوديت
او را گردن مى نهد و در سلوك خود ازاو استمداد مى جويد.
(اِيّاكَ
نَعْبُدُ وَاِيّاكَ نَسْتَعينُ ...).
«تو
را مى پرستيم تنها وبس، بجز تو نجوييم يارى زكس».
خداى حىّ قيّومى
كه بر بندگان خويش احاطه دارد.
كسانى كه از اين
ويژگى ها برخوردارند، تنها كسانى هستند كه مى توانند به دين خدا
دعوت كنند، زيرا از خود و آن چه غير از حق است، بريده اند و خداوند
آن ها را به عنوان خليفه خود در زمين قرار داده، تا به اداره امور
انسان ها بر اساس دين بپردازند، و روش زندگى بر اساس وحى را، در
چگونه بودن و چگونه رفتن و چگونه مردن، به انسان ها بياموزند.
حجت هاى الهى چه
ظاهر و مشهور باشند، چه خائف و ناشناخته، به دين دعوت مى كنند، آن
جا كه يوسف ناشناخته چون برده اى به فروش مى رسد و به درگاه عزيز
مصر راه پيدا مى كند، و سپس محكوم به زندان شده و دو جوان نيز با
او وارد زندان مى شوند، و از يوسف تقاضاى تعبير خواب خود را مى
كنند، يوسف قبل از تعبير خواب آن ها، فرصت را غنيمت شمرده، با
معرفى خود كه بر دين پدرش ابراهيم(عليه السلام) است و از شرك
بيزار، به جوانان به بهترين شيوه دعوت مى گويد: «اى دوستان من! آيا
داشتن چند پروردگار بهتر است، يا خداى واحدى كه قهار و مهيمن است؟»
(ءَأَرْبابٌ
مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ... اِنِ
الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ...)
«آيا
خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟... حكم فقط از آن خدا
است».
او با طرح اين
سؤال ـ كه جواب آن روشن است ـ جوانان را وادار به مقايسه بين
اربابان ضعيف و رب واحد مقتدر مى كند، تا آن را كه بهتر است،
انتخاب كنند.
و حجّت دوازدهم
هر چند ناشناخته و غائب است، ولى از دعوت به دين و نقش خليفة
اللّهى خود جدا نيست. حضرت على(عليه السلام) در خطبه اى كه صدوق آن
را نقل مى كند، مى فرمايد:
«اللهم
انّه لابد لارضك من حجة لك على خلقك يهديهم الى دينك و يعلمهم علمك...»
«بار
الها! به حق گريزى نيست براى زمين تو كه حجتى بر خلق تو داشته
باشد، تا خلق را به دينت راهنمايى نمايد و علم تو را به آن ها
بياموزد»
حضرت به تقسيم
حجّت اشاره دارند، و سپس به نقش حجّت مخفى و منتظر مى پردازد:
«...ان
غاب عن الناس شخصه فى حال هدايتهم فان علمه و آدابه فى قلوب
المؤمنين مثبتة فهم بها عاملون»
«اگر
شخص و جسم او در حال هدايت مردم از آن ها پنهان باشد، علم و آدابش
در قلوب عاشقان حق پايدار است، و آن ها به آن علم و آداب پايبند
هستند و به آن عمل مى كنند».
اشتياق على(عليه
السلام) براى ديدار آنها
كجايند آنان كه
دل از زمين بركنده و سر به عرش آسمان سپرده اند، عَلَم دارانِ
بيرقِ به جا مانده حبيب خدا و مشعل داران راه سلوك، آنان كه قلبشان
قرآن است و سينه شان مخزن اسرار و روحشان در ملكوت اعلى در پرواز و
دلشان از يقين سرشار؟!
آنها چنانند كه
دل را مى ربايند و اشتياق على(عليه السلام) را ـ كه عالم مشتاق او
است ـ بر مى انگيزند. آنان على(عليه السلام) را در فراق خودشان به
آه و ناله وا مى دارند. چشمه هاى شوق مى جوشد و چشم هاى اشك را
جارى مى كند و دست هاى نياز، به گيسوان خيال مى پيچد، و حرارت عشق
قلب ها را مى سوزاند.
شايد، شايد، گوشه
چشمى و دست نوازشى، كه بيرزد اين تمنّى به جواب «لن ترانى».
حكمت 277
«لا
والذي امسينا منه في غبر ليلة دهماء تكشر عن يوم اغر ما كان كذا و
كذا»
«نه،
سوگند به كسى كه به توانايى او، شبى سياه را كه روزى سپيد در پى
داشت، به پايان برديم، كه چنين و چونان خواهد شد».
برخورد مردم با
حجّت هاى بعد از رسول(عليهم السلام)
اكنون كه جامعه
حرمت شكنى كرده و چون بنى اسرائيل با جانشينان رسول خدا(صلى الله
عليه وآله وسلم)چنين برخورد كرده و در صدد خاموشى نورى برآمدند كه
رسول براى آن ها روشن كرده بود، تا در وادى حيرت نمانند و در ضلالت
و گمراهى سرگردان نشوند، و يك صدا از حاكم و محكوم، خليفه و رعيت
فرياد برآوردند: ما آنان را كه از روى شفقت و دلسوزى زمينه هدايت
ما را فراهم مى سازند، دوست نداريم.
(...وَنَصَحْتُ
لُكُمْ وَلكِنْ لاتُحِبّوُنَ النّاصِحينَ)
اين نفرت و بغض
از خورشيدى كه آن ها را حيات و روشنايى مى داد، باعث شد خورشيد
هدايت از بين چنين جامعه اى رخت بربندد. خواست خدا و سنت او بر اين
شد كه جامعه اى كه كفران نعمت نموده اند، در محروميت و حرمان قرار
گيرند و در ظلمتى فرو روند كه بهره اى از نور خدا نبرند. وامام
هدايت و وصى رسالت بر ظلمت صبر كند و از اين سياهى هجرت نمايد.
آيا براى اين شبِ
ظلمت، پايانى است و براى اين تنگنا، گشايشى؟ آيا اين شب ابدى است و
ديگر انسان ها شاهد طلوع خورشيد هدايت نخواهند بود؟ و صبر جلوداران
هدايت و داعيان دين وانتظار آنان، سرمدى است؟ (اَلَيْسَ الصُّبْحُ
بِقَرِيب؟).
اين چنين نيست،
بلكه از آن جا كه جهان هستى از آن خداوندى است كه حىّ و قيّوم و
مقتدر و شاهد است، و در آن چه او را ناپسند آيد و هماهنگ با سنت
هاى حاكم نباشد، او را تغيير و تبديل است،
اين شب ديجور را پايانى است. و اين شب از صبح روشنى خبر مى دهد كه
دلِ اين ظلمت شب را خواهد شكافت، و از خورشيدِ هدايت نشان دارد كه
طلوعى دوباره خواهد داشت. اين سنت خدا است كه هر چيزى به ضد خود
راهبر است،
و هر نقشه ضدِّ خدا، محكوم به شكست است:
(وَمَكَرُوا
وَ مَكَرَ اللهُ وَ اللهُ خَيْرُ الْماكِرينَ)
«آن
ها مكر ورزيدند، و خداوند نيز )در پاسخ آنها (مكر در ميان آورد، و
خداوند بهترين مكر انگيزان است».
اين چنين نيست كه
انسان، آزادِ مطلق باشد و اختيار امور را در دست داشته باشد، تا
اگر حاكم شد، شب سياه را بر جامعه حاكم كند، و راه را بر راهيان
نور ببندد و تشعشع خورشيد ولايت را محدود كند، و آن را در سحرگاهان
به خون نشاند، و بتواند پايان تاريخ را رقم بزند، وآن را از آنِ
خود بداند، زيرا خارج از خواست حاكم هستى، هرطرحى محكوم به شكست
است و هرمنكرى، مختوم به تغيير و تبديل است، و هرشبى را صبح روشنى
است. حجّت خدا با طلوع خود ظلمت ظلم و خشونت جور را درهم مى شكند و
قسط و عدل را برپا مى دارد.
نويد به حكومت
مهدى(عليه السلام)
_
حكمت 209
«لتعطفن
الدنيا علينا بعد شماسها عطف الضروس على ولدها و تلا عقيب ذلك:
(وَنُرِيدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي
الاْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ).»
«سوگند
به شكافنده دانه و خالق جانداران
در بهترين شكل! دنيا مانند شتر صاحب فرزندى كه بر ديگران غضب مى
كند تا فرزندش را در آغوش بگيرد، به ما برمى گردد، زيرا اين وعده
خدا در قرآن كريم است: «مى خواهيم بر كسانى كه ديگران خواستار
زبونى آن ها بودند، منّت گذاشته، آن ها را پيشوايان و وارثان زمين
قرار دهيم» .
حضرت على(عليه
السلام) در حكمت (277) به اين سنت پابرجا و ثابت ما را توجه دادند
كه شب ظلمتى كه از جفا بر خورشيد هدايت ايجاد شد و صاحبان نور را
از مردم، با حجاب ظلم و جور جدا كرد، در دل خود به صبح روشنى بشارت
دارد، و چون نزد آفريننده هستى زشت و ناپسند است، رخت برخواهد بست،
و موج برخاسته از عصيان فرو خواهد نشست و حجّت خدا; نا خداى كشتى
نجات، كنار ساحل پهلو خواهد گرفت.
امام(عليه
السلام) در اين حكمت مى فرمايد:
دنيا بعد از اين
كه به ديگران سوارى داد و به ما بهره اى نداد، به سوى ما برمى
گردد. غاصبان، خلافت را از ما گرفتند و بين ما و مردم حاجب و مانع
شدند، و ديگران را از نور ما محروم كردند، ولى اكنون دنيا به سوى
ما بر مى گردد، همچون شتر بچه دارى كه با خشم از كسانى كه مى
خواهند شيرى كه براى بچه اش است بدوشند، در اوج شفقت و محبّت به
سوى فرزندش برمى گردد. آرى، دنيا اين چنين به ما ميل و اشتياق پيدا
مى كند.
بعد از اين كه
خداوند ما را به انواع بلا امتحان نمود، و رسول خدا(صلى الله عليه
وآله وسلم) ما را در برابر بلاها و فتنه ها به صبر دعوت كرد، و بعد
از اين كه توده هاى مردم از ما بريدند و به نااهلان پيوستند، امر
ما را زمين گذاشتند و امر ديگران را گردن نهادند، تا جايى كه در پى
نابودى ما برآمدند. از اين رو آخرين حجّت خدا، خائف و مغمور و
پنهان شد و قرن ها در انتظار استقرار دولت حقّ و ظهور ماند.
دنيا و توده ها در سرگردانى و بهره دهى به ظالمان بودند. آن ها بعد
از اين كه به اين مرحله از فهم و درك رسيدند كه ولىّ، هادى و امام
آن ها ما هستيم و ديگران راهزنانى بيش نبودند كه ارزش آدم ها را
مخفى كردند و دزديدند. آن ها مجال تفكّر و تعقّل را با حيله از
انسان گرفتند، و آدمى خود را گم كرد و در نتيجه گمراه شد، و از
مشعل و چراغ راه دور ماند. او بعد از درك اين كه همه چيزش را به
يغما بردند، و زمين پر از ظلم و جور شد، چون شتر سركش بر همه پشت
پا زد، و دانست كه ديگران او را فقط براى دوشيدن مى خواهند. اگر به
او نان و رفاه و آزادى و امنيت مى دهند، خيرخواهش نيستند، بلكه در
پى سود بيش تر و شير فزون ترند.
|