با درك اين حقيقت است كه انسان نياز خود را به حجّت خدا احساس كرده، خواستار ظهور او مى شود و به او عشق وارادت مىورزد، همان چيزى كه رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را اجر رسالتش قرار داده(1) وآن را راه رسيدن به قرب معبود خوانده است(2). اينان به سوى حجّت مى شتابند و زمينه را براى ظهور حضرتش آماده مى كنند.

و به همين نكته امام سجاد(عليه السلام) توجه مى دهد و مى فرمايد:

«... يا ابا خالد انّ اهل زمان غيبته القائلين بامامته و المنتظرين لظهوره افضل من كل زمان لانّ الله تبارك و تعالى اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ما صارت به الغيبة عندهم بمنزلة المشاهدة»(3).

«اى ابا خالد! همانا مردم زمان غيبت او كه به امامت او قائل ومنتظر ظهور او هستند برتر از مردمان همه زمانها هستند، زيرا خداى متعال به آنها آن اندازه از عقل و شناخت داده كه مسأله غيبت براى آنها به منزله شهود شده است».

منتظران راستين

حضرت سجاد (عليه السلام) به سه چيز توجه مى دهند: منتظران واقعى و شيعه خالص كسانى هستند كه خداوند به آن ها عقول و معرفتى داده كه غيبت براى آن ها به منزله حضور شده است. دنيا و حكومت هاى پر طمطراق و پر ادّعا، وجودِ سرشار آن ها را پر نكرده و در چشم آن ها ننشسته است، زيرا مى دانند همه اينها براى آدم ها فتنه اى بيش نيستند، و مى خواهند دل و دماغ آدمى را بربايند و او را مسخ كنند وبه اين باور رسيده اند كه تنها كسى مى تواند خيرخواه انسان باشد، كه طمعى در او نداشته باشد و بر ارزش او واقف باشد، و او همان حجّت خائف مغمورى است كه با تسليم شدن دنيا و روى آوردن انسان ها ظهور مى كند. او هنگامى كه تجربه حجّت هاى ديگر در امّت هاى گذشته و امّت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)تكرار نشود و دنيا و مردم به او پشت نكنند، پذيراى دعوت شده و از پرده غيبت برون خواهد شد.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) بعد از اين كه از اين واقعيّت تاريخى خبر مى دهد و نويد صبحى را مى دهد كه انسان ها به آغوش ولىّ و امام خود برمى گردند، به وعده قطعى خداوند در قرآن اشاره مى كند و اين آيه را تلاوت مى نمايد:

(وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ)(4).

«و خواستيم بر كسانى كه در زمين فرودست شده بودند، منّت نهيم و آنان را پيشوايان )مردم( گردانيم، و ايشان را وارث )زمين( كنيم».

سنت و مشيّت خداوند بر اين است كه كسانى را كه بر آن ها جفا شده و حق آن ها به يغما رفته و سرمايه هاى آن ها غارت شده، به حكومت برساند، يعنى كسانى كه دنياداران در پى نابودى آن ها بوده و دزدان شب نور افشانى آن ها را مزاحم مى دانستند و به خاموشى و شكستن آن ها كمر همت بستند، وارثان زمين خواهند شد، همين جماعتى كه دنيا بر آن ها چموشى كرد و خود را زير چتر نااهلان برد، و بر آن ها طغيان كرد و آن ها را مضطرب و خائف و منتظر گرداند.

خداوند بر اين گروه با اين ويژگى ها ـ پيروزى در امتحان الهى و كوچكى دنيا در چشم ايشان ـ كه داعيان دين حق اند، نعمت بزرگى ارزانى داشت، و آن ها را اوليا و پيشوايان زمين گرداند، و دنيا را در اختيار آن ها قرار داد. آن ها وارثين به حقّ هستند، كه ديگر كسى سرمايه آن ها را به ستم نخواهد گرفت.

لكل اناس دولة يرقبونها***و دولتنا فى آخر الدهر تظهر(5).

هر گروهى را دولتى است كه انتظار آن را مى كشند، و دولت ما در آخر زمان ظاهر مى شود.

زمان ظهور

 على(عليه السلام) در حكمت ديگرى مى فرمايد:

«فاذا كان ذلك ضرب يعسوب الدين بذنبه، فيجتمعون اليه كما يجتمع قزع الخريف»(6).

«آن گاه كه شرايط فراهم شود، رهبر جهانى خيمه دين را به پا مى دارد، و در اين موقع مؤمنان به سرعتِ ابرهاى پاييزى به دور او جمع مى شوند».

اين حجّت خائف كه ناشناخته مانده، تا كى خائف و بى قرار و مضطرب و مترقّب است؟ حجاب و ظلمت جهل و ستم، چه هنگام درهم پيچيده مى شود؟ انسان ها تا كى سرگردان خواهند ماند؟ و اين صبح كى ظاهر خواهد شد؟

آن گاه كه مشيّت حق بر اين امر تعلّق گيرد. آن گاه كه دنيا چون شتر بچه دار تندخو به سوى فرزندش بازگردد و توده ها يا با ظلم فراگير، و يا با معرفت و عقل و فهم متزايد، از وضع موجود ناراضى و از عالم محسوس دلتنگ و به دنبال وضع مطلوب و گرايش به غيب باشند، آن هنگام كه اين شرايط فراهم شود، و دل ها دروازه هايشان را بر حجّت غائب بگشايند، آن گاه امام و سلطان و پيشواى دين ظاهر و مستقر ومشهور مى شود و خيمه دين را به پا مى دارد و پرچم توحيد را به اهتزاز درمى آورد، مانند ملكه زنبورانى كه بعد از مدّتها سير و جا به جايى با ديدن جاى مناسب در آن جا مستقر مى شود.

برخورد مردم هنگام ظهور

مردمى كه همه گونه نظامها را تجربه كرده اند، و پادشاهان و رهبران گوناگون را مشاهده كرده و شاهد دوشيدن خود توسط آنها بوده اند، و ديده اند كه آن ها در اوج آزادى خواهى و امانيسم و انسان مدارى، چگونه خون آدم ها را مكيده اند و با جسد آن ها قصرهاى افسانه اى را بالا برده اند. آن ها ناظر بن بست مكتب ها و ايسم ها و ايدئولوژى هايى بوده اند كه انسان را در حصار دنيا حبس كرده بود(7).

انسان هايى كه با رنگ باختن همه ايسم ها به خود آمده و به اين باور رسيده اند كه دنيا با همه گستردگى اش براى وجود گسترده تر آن ها كم است، و عالم حس و شهود، وجود سرشار آدمى را پر نمى كند، و نسخه هاى مدّعيان رهايى و نجات، ديگر شفا و درمان را به ارمغان نمى آورد. آن ها شاهد پايان تاريخى هستند كه بشر آن را ترسيم كرده كه يا به كمونيسم ختم مى شود و يا به دمكراسى ايده آل غرب كه آرزوى بشر امروزى است، و اين چيزى ماوراى كمون ثانويه و ليبراليزم غربى نيست.

و اين پايان، آغاز بن بست و تحيّر آدمى است. زيرا آن ها مى خواهند منزل دنيا را به مقصد انسان بدل كنند، و از مقصد واقعى آدمى چشم بپوشند، اين است كه جواب گوى نيازهاى آدمى نخواهند بود، و تنها با تنوع يا سركوب او را از حركت باز مى دارند و اين فشارها بر انسان، انفجارى را به دنبال دارد، و آدم ها در آينده، چون ابرهاى پراكنده پاييزى كه به سرعت در يك نقطه جمع مى شوند، در اطراف امام و هادى و منجى واقعى خود جمع مى شوند(8).

خطبه 138

  «يعطف الهوى على الهدى، إذا عطفوا الهُدى على الهوى، ويعطفُ الرأيَ على القرآنِ إذا عطفوا القرآن على الرأي.

منها: حتّى تقوم الحرب بكم على ساق، بادياً نواجذها مملوءة أخلافها، حلواً رضاعها، علقماً عاقبتها.

ألا وفي غد ـ وسيأتي غدٌ بما لاتعرفون ـ، يأخذ الوالي من غيرها عمّالها على مساوىء أعمالها، وتخرج له الأرض أفاليذ كبدها، وتُلقي إليه سلماً مقاليدها، فيريكم كيف عدل السيرةِ، ويحيي ميّت الكتابِ والسنّةِ.

منها: كأنّي به قد نعق بالشام، وفحص براياته في ضواحي كوفان، فعطف عليها عطف الضّروس، وفرش الأرض بالرؤوس، قد فغرت فاغرته، وثقلت في الأرض وطأته، بعيد الجولة، عظيم الصولة، واللّه ليشردنّكم في أطراف الأرض حتّى لايبقى منكم إلاّ قليل، كالكحل في العين.

فلا تزالون كذلك، حتّى تؤوب الى العرب عوازب أحلامها، فالزموا السُنن القائمة، والآثار البيّنة، والعهدَ القريب الذي عليه باقي النبوّة، واعلموا أنّ الشيطان إنّما يسنّي لكم طُرقهُ لتتّبعوا عقبه».

«هواهاى نفسانى را به متابعت هدايت الهى باز مى گرداند، در روزگارى كه هدايت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى در آورده باشند. آراء وانديشه ها را تابع قرآن گرداند، در روزگارى كه قرآن را تابع آراء وانديشه هاى خود ساخته باشند.

تا آنگاه كه جنگى سخت در ميان شما درگير شود، جنگى كه چونان درنده اى دندان نمايد، همانند حيوانى شيرده كه پستانهايش پر شير باشد و شيرش به دهانها شيرين آيد ولى در پايان به شرنگ بدل شود.

آگاه باشيد كه فردا ـ وفردا خواهد آمد وندانيد با خود چه خواهد آورد ـ فرمانروايى كه نه از اين قوم است، كارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد كرد و زمين براى او گنجينه هايش را، چون پاره هاى جگرش، بيرون افكند. و كليدهاى خود را تسليم او كند، و او به شما نشان خواهد داد كه دادگرى در كشوردارى چگونه است. وكتاب خدا و سنّت او را كه مرده است، زنده كند.

چنان است كه مى بينم كه مرغى شوم در شام بانگ مى كند وپرچمهايش را در اطراف كوفه به چپ وراست به جنبش مى آورد، وچون اشترى مست وچموش به آن ديار روى آورد وزمين را از سرهاى بريده فرش مى كند.

بلعيدن را دهان گشاده دارد، و زمين در زير گامهاى سنگينش مى لرزد. به هر سو و هر جا جولان كند و حمله اش سخت وجانشكار است. به خدا سوگند، كه شما را در اطراف زمين پراكنده سازد تا از شما همان قدر باقى ماند كه سياهى سرمه بر چشم. وهمواره بر اين حال خواهيد بود تا عرب عقل خويش بازيابد وآيينهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را به كار دارد وآثار او را پيش چشم داشته باشد وآن عهدى را كه هنوز زمانى بر آن نگذشته و متمم نبوّت است (يعنى امامت) رعايت كند.

بدانيد كه شيطان راههاى خود را پيش پاى شما مى گشايد، كه از پى او رويد».

اين خطبه كه به عصر ظهور و سيره مهدى(عليه السلام) و برخورد او با دشمنان و رفتار زمين و اهل زمين با آخرين حجّت خدا و چگونگى آمادگى و زمينه سازى حكومت مهدى(عليه السلام)اشاره دارد، در بياناتى كوتاه، اما روشن ايراد شده است.

جهت يابى انسان توسط حضرت مهدى(عليه السلام)

در آخر الزمان، عصرى كه هر كس امام خويش است و در خود بى نيازى را احساس مى كند، و براى خود آرايى را مى تند، و معيار هدايت و رشد را خواست و هواى خويش مى پندارد، و مغرورانه خود را محور همه ارزش ها و هدايت ها قلمداد مى كند، و هر ميزان و معيار ديگرى را منكر است، و خود را در مرحله اى از عقلانيت احساس مى كند كه در نهايت با تن دادن به شورا و دمكراسى، مدّعى پاسخ گويى همه سؤالات بايگانى شده تاريخى انسان است. او غير از خواست و هواى خويش چيزى را نمى بيند، و اگر معيار و ميزان مستقلى به نام هدايت و رشد باشد، آن را به چهار ديوارى هوس خود برمى گرداند.

در چنين عصرِ خود محورى، اولين كار حجّت خدا در هنگام ظهور، جهت دادن به انسان و شكستن حصار هوس و هدايت خواسته هاى او بر اساس ميزان فراگير الهى است. آدمى با عرضه كردن خواهش هاى خود به چراغ هدايت، حركت خود را در مسير هدايت الهى قرار مى دهد، همان چيزى كه غبار ظلمت زمانه او را از آن بازداشته بود. تا ديروز آدمى در سرگردانى و حيرانى، علامت ها و آيات هدايت را با خود مى چرخاند، ولى امروز كه حجّت و خورشيد هدايت طلوع كرده، آدمى خود را با عرضه كردن بر نشانه هاى هدايت از حيرت مى رهاند;

«يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهدى على الهوى»

«هواهاى نفسانى را به متابعت هدايت الهى باز مى گرادند، در روزگارى كه هدايت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى در آورده باشند».

انسان آخر الزمان و قرآن

اين آدمى كه خود را محور كرده و همه را اسير هوس خود نموده، و با سرگردان شدن در بيابان جهل وتاريكى، هدايت و نشانه ها را بر محور خود مى چرخاند، چه برخوردى با قرآن مى تواند داشته باشد؟ و كتابى كه پر از آيات هدايت است، چه جايگاهى در زندگى چنين انسانى دارد؟

اين انسان با طرح بشرى بودن معرفت دين و با ارائه تئورى «هرمونتيك» و تأويل و تفسير متن، به تفسير به رأى مى رسد و تفسير قرآن را چيزى جز آراى اشخاصى كه گرفتار هزاران عوامل بازدارنده و متأثر از هواها و هوس هاى نفس خويش هستند، نمى داند.

او محترمانه قرآن را با رأى خود توجيه مى كند و جامعيت قرآن را در ذهنيت محدود خود، محجور مى سازد. قرآن بر آرا حمل مى شود و نظر و نگاه هاى افراد معيار قرار مى گيرد.

آرى! قرآن با آن تفكّرات سنجيده مى شود و با فاصله انداختن ميان دو ثقل اكبر و اصغر و بدون ترجمان ماندن قرآن، و شعار «حسبنا كتاب الله» اين چنين با قرآن برخورد مى شود.

كتابى كه براى هدايت است; (هدى للناس)، (هدى للمسلمين)، (هدى للمؤمنين)، (هدى للمتقين) و (هدى للمحسنين) تابع و دنباله رو انديشه هاى محدود قرار مى گيرد، و از احاطه داشتن بر همه عرصه هاى فكرى و نمودهاى فلسفى، به مقهور بودن در برابر آن ها بدل مى شود.

مهدى(عليه السلام) و قرآن

در چنين جامعه اى و چنين شرايطى، پر واضح است كه با ظهور مهدى(عليه السلام)قرآن ترجمان خود را باز مى يابد، و جايگاه خود را باز مى ستاند، آرا و انديشه ها بر قرآن عرضه مى شود و قرآن آن ها را اصلاح و ارزيابى مى كند. قرآن به تطهير و پالايش انديشه ها مى پردازد و از مهجور بودن خلاصى مى يابد، و از اسارت انديشه ها آزاد مى شود.

انسان توسط چنين امامى بر اساس قرآن هدايت مى يابد، و حركت در سرگردانى و گمراهى او، به طواف بر محور قرآن تبديل مى شود. او بر اساس توانايى ها و استعدادهايش از هدايت برخوردار مى شود. و حضرت نشان مى دهد كه چگونه همين قرآن مهجور، به معضلات انسان آخر الزمان پاسخ مى گويد؟ و چگونه همه دردها و بحران هاى روانى و اجتماعى را شفا مى دهد و درمان مى كند؟

قرآنى كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بر «تنزيل» آن و حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)بر «تأويل» آن جنگيد، حضرت حجّت بر سلطه و سيطره اش خواهد جنگيد، تا حقيقت آن بسط يابد و محتوايش اجرا گردد.

«و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى».

«آراء و انديشه ها را تابع قرآن گرداند در روزگارى كه قرآن را تابع آراء و انديشه هاى خود ساخته باشند».

جهان در آستانه ظهور

 در جهانى كه انسان ها با هواهاى خود نشانه هاى هدايت را تيره كرده اند و قرآن را اسير آراى خود نموده اند، طبيعى است با وجود خواسته هاى متفاوت و انديشه هاى متضاد و متناقض و نبود يك معيار صائب براى حل اختلافات، انتظار چيزى جز بحران و جنگ و تفرقه و تشتت نخواهد رفت، مخصوصاً در جامعه اى كه با پيشرفت الكترونيك و بهره مندى از امكانات هزار برابر مخرّب، انسان به تكامل در همه ابعاد مادّى رسيده و جز به بهرهورى بيش تر و لذت زائد الوصف به چيز ديگرى نمى انديشد.

اين تكامل و توسعه همه جانبه اگر در دنيا محدود شود، و از مرز دنيا به عوالم ديگر رهنمون نشود، تبديل به فشارى مى شود كه انفجارهاى مهيبى را به دنبال خواهد داشت. هر كس در پى اسير كردن ديگرى، و هر حكومتى در صدد چنگ زدن به دارايى هاى ديگران خواهد بود و عاقبت اين مى شود كه همه توانايى هاى انسانِ توسعه يافته، در برابر همديگر قرار گيرد و نسل آدمى تهديد به نابودى شود. همان چيزى كه قرآن به آن توجه مى دهد:

(وَاِذا تَوَلّى سَعى في الاَْرْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ)(9).

«و چون رياستى يابد كوشش مى كند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد».

عاقبتِ سعى و تلاش گسترده انسانى كه بر خود تكيه دارد و تنها به حيات دنيوى مى انديشد، چيزى جز نابودى نسل هاى بشر نخواهد بود، هرچند تلاش گسترده او با نيّت خير و خدمت به بشر، همراه باشد. اين چيزى است كه انسان در آخر الزمان شاهد آن خواهد بود. و اين بن بست و ترافيك خواسته هاى آدمها در برابر هم، چيزى جز جنگ و درگيرى را در پى نخواهد داشت.

اين سعى آدمى و تكامل يافتن همه زمينه هاى حيات او; در اين عرصه محدود دنيا تا جايى پيش مى رود كه شدت جنگ او را به خود مى گيرد و جنگ را در نهايت شدت به پا مى دارد. اين جنگى است كه خواسته يا ناخواسته همه را وادار به وارد شدن در آن مى كند. جنگى كه چون درنده بيايان دهان را تا انتها باز كرده، تا همه را در كام خود فرو برد. جنگى كه چون پستان شتر پر از شير، سرشار از امكانات و ادوات است و همه طرف ها از مهمات جنگى برخوردارند. اين است كه همه شوق جنگ دارند و چون بچه شترى كه پر بودن پستان مادر از شير، او را سرمست كرده، اين جنگِ پر از جنگ افزارها، صاحبان آن را مستانه وارد كارزار مى كند، اما از آن جا كه همه طرف هاى درگير از امكانات جنگى برخوردار هستند، پيروزى از آن هيچ كس نخواهد بود و همه در هلاكت فرو خواهند رفت.

چنانكه حضرت على(عليه السلام)در اين خطبه توصيف مى نمايد:

«حتى تقوم الحرب بكم على ساق، بادياً نواجذها مملوءً اخلافها حلوا رضاعها، علقماً عاقبتها».

«تا آن گاه كه جنگى سخت در ميان شما درگير شود، جنگى كه چونان درنده اى دندان نمايد ـ همانند حيوانى شير ده كه پستانهايش پر شير باشد و شيرش به دهانها شيرين آيد ولى در پايان به شرنگ بدل شود ـ».

آيا اين بحران را پايانى است؟ آيا بابسته شدن راه هاى زمين، روزنه اى از آسمان گشوده نخواهد شد و ناله هاى آدمى در ميان دود و باروت، به آسمان نخواهد رفت؟ آيا همگان نابود مى شوند و زمين از حيات خالى مى گردد؟ و آيا اين شب ديجور و اين ظلمت، صبحى روشن در پى ندارد؟

دعوت سروش آسمانى به مهدى(عليه السلام)

«ألا وفي غد»; (اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ)(10); (وَلاَتَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ)(11)

«به خود آييد و در فردا، در صبح وعده گاه، به رحمت خدا اميدوار باشيد».

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) (قل لا اسألكم عليه أجراً إلاّ المودة في القربى). شورى: 23. «بگو: به ازاى آن رسالت پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان».

(2) (قل ما اسألكم عليه من أجر إلاّ من شاء أن يتخذ إلى ربّه سبيلاً). فرقان: 57. «بگو: بر اين رسالت اجرى از شما طلب نمى كنم، جز اين كه هركس بخواهد راهى به سوى پرودگارش در پيش گيرد».

(3) اكمال الدين و اتمام النعمة، صدوق، ص 320، نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين.

(4) قصص، 5.

(5) شعر منسوب به امام صادق(عليه السلام) است. بحارالانوار، ج 51، ص 143.

(6) نهج البلاغه، باتصحيح صبحى صالح، ص 517، ش: 1. مرحوم رضى اين حكمت را به عنوان اولين كلام غريب حضرت ذكر كرده است.

(7) تكرار (فاقم وجهك للدين) در سوره روم بازگو كننده اين حقيقت است كه انسان در دو مرحله بازگشت به دين دارد، در يك مرحله با تفكر و تعقل در آيات انفسى و آفاقى به دين روى مى آورد، و در يك مرحله با تجربه عملى به بن بست نشستن همه حكومت ها و شيوه هاى غير دينى، كه روى آوردن به حكومت مهدى(عليه السلام) از نوع دوم است.

(8) (أين ما تكونوا يأت بكم الله جميعاً) «هركجا كه باشيد، خداوند همگى شمارا )به سوى حجّت خود باز( مى آورد»، بقره، 148.

(9) بقره، 205.

(10) هود: 81.

(11) يوسف: 87.