«با اين فراخوانى، توده ها مانند ابرهاى پاييزى با سبكبارى و سرعت در اطراف او جمع مى شوند و موعود و پناهگاه خود را مى يابند»(1).

و به همين نكته آيه كريمه قرآن اشاره مى نمايد:

(اَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللهُ جَميعاً»(2).

«هر كجا كه باشيد خداوند همگى شما را )به سوى حجّت خود باز (مى آورد».

دومين اقدام

حضرت بعد از جمع آورى توده ها، به واحد كردن هدف و خواسته ها و تبديل مطلوب هاى متعدد و مخالف به مطلوب واحد، و به پيوند قلوب مردم مى پردازد، آن طور كه خداوند در مورد اصحاب كهف مى فرمايد:

(وَرَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ)(3)

«دل هايشان را چنان محكم ساختيم كه هر پراكندگى و اضطرابى از بين رفت».

اين اقدام دوم حضرت در ابتداى ظهور است. واين امرى است كه حضرت على(عليه السلام) از آن خبر مى دهد:

«حتى يطلع الله لكم من يجمعكم و يضمّ نشركم»

«آنگاه خداوند كسى را كه پراكندگان را گرد آورد و پراكندگى شما را به هم پيوند زند، بر شما آشكار سازد».

سپس حضرت، به گونه آدم ها در عصر غيبت اشاره دارد، و به منتظران مؤمن تعليم مى دهد با هر كدام چگونه برخورد داشته باشند.

انسان هاى غير منتظر

انسان هايى كه منتظر نيستند، و آينده زمين را از آن وارثان انبياء نمى دانند، دو گروه هستند:

گروه اول: دسته اى كه به حق پشت كرده، انتظار را باور ندارند، زيرا مطلوب آن ها همين دنيا است. آن ها حكومت دمكراتيك و ليبرال را برترين حاكميت قلمداد مى كنند و مى پندارند كه ماوراى آن براى بشر طرح نُوى نيست، كه در افكند(4). آن ها بيش تر از آن براى خود نمى خواهند و گرايش به غيب ندارند، و چشم به راه مصلح غيبى نيستند.

به چنين انسانى نبايد اميد داشت و منتظر پذيرش و آمادگى او نبايد بود. سپس آنان كه براى حاكميت مهدى(عليه السلام) تبليغ مى كنند(5) و نيرو و نفرات تدارك مى بينند، از اين شخص اجابتى را نخواهند، وسرمايه اى را صرف نكنند كه به هدر خواهد رفت:

«فلا تطمعوا فى غير مقبل».

گروه دوم: كسانى هستند كه با علم به اين آينده روشن و تحول عظيم و مطلوب نبودن آن چه امروزه به عنوان آخرين آرمان ها عرضه مى شود، عقب گرد كرده اند. زيرا آينده را دور مى بينند و با اينكه به آينده علم دارند امّا به سبب تعلقات و وابستگى ها حالت يأس دارند و در نتيجه پاى رفتن در خود نمى بينند، و حضرت على(عليه السلام) درباره اينان مى فرمايد: شما از آن ها مأيوس نباشيد.

«فلا تيأسوا من مدبر».

«واز آنكه از شما روى در پوشيده، نوميد مشويد»

چرا مأيوس نباشيم ؟

اين گروه كه عوامل بازدارنده و تعلقات دنيوى آن ها را بازداشته و وادار به ادبار شده اند، چه بسا كه باتزلزل در يك جهت ولنگ شدن يك پا و سست شدن يكى از پايه هاى اعتقادى و از دست دادن صبر، با ثبات پاى ديگر كه معرفت و باور است، به دعوت جواب مثبت دهند. و اميد است كه آن ها با بلاهايى كه دلبستگى آن ها را از دنيا بر مى كَنَد، با هر دو پا برگردند و صبر را پيشه كنند.

«فان المدبر عسى ان تزّل به احدى قائمتيه و تثبت الاخرى فترجعا حتى تثبتا جميعا».

«اى بسا كه يك پاى او بلغزد و پاى ديگر برجاى ثابت ماند و پس از چندى به جاى خود برگردد و هر دو )در راه حق( ثابت قدم شوند».

طمع نداشتن و مأيوس نبودن از اين دو گروه با معرفت به اين حقيقت سامان مى يابد كه خط هدايت كه از آدم شروع شده، بعد از خاتم با آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) ادامه دارد و آن ها به آمال و آرزوها پاسخ مى دهند و با آن ها كاركردهاى ما به كمال مى رسد. اين چنين نيست كه اگر اكثريتى روى نياوردند وكثيرى مدبر شدند، خط هدايت، متوقف شود و براى آن ها كه حركت و رفتن را انتخاب كرده اند، راه و صراطى نباشد، زيرا:

«الا ان مثل آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) كمثل نجوم السماء، اذا خوى نجم، طلع نجم فكأنّكم قد تكاملت من اللّه فيكم الصنائع، وأراكم ما كنتم تأملون...».

«بدانيد كه آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) همانند ستارگان آسمان اند كه چون ستاره اى غروب كند، ستاره ديگر طلوع كند. گويى خداوند نيكى هاى خود را در حقّ شما )باخاندان پيامبر( به كمال رسانيده است و آنچه را كه در آرزويش مى بوديد به شما نشان داده است».

خطبه 182

ابتدا اشاره اى گذرا به قسمت هاى مختلف خطبه مى كنيم وسپس كلام آن حضرت را درباره فرزند غريبش «حضرت مهدى(عليه السلام)» بيان مى كنيم.

در هنگامى كه حضرت على(عليه السلام) لباس رزم بر تن داشت و براى بار دوّم عازم صفين بود و نشان عبوديت حقّ، در پيشانى او پيدا بود، بر بالاى سنگى ايستاد، و اين خطبه را خواند. پس از پايان خطبه، حضرت به آرايش سپاه و تعيين فرماندهان جنگ پرداخت. او امام حسين(عليه السلام) را فرمانده ده هزار نفر كرد.

ولى هنوز روز جمعه نيامده بود كه قبل از خروج از كوفه، على(عليه السلام) در محراب مسجد، در خون نشست و با سوگند به ربّ كعبه، رستگارى خود را اعلام كرد، و به ملكوت پرواز كرده و آن لحظه شروع غربت اسلام بود، زيرا امت اسلامى پدر خود را از دست داد و تا قيام قائم آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بر يتيمى خود خواهد ناليد.

در اين خطبه ابتدا حضرت به مدح و سپاس خداوند زبان مى گشايد، و به اوصاف حق اشاره مى كند. از جمله مى فرمايد:

«لم يولد سبحانه فيكون فى العز مشاركاً»

«خداوند متولد نشده و از ديگرى زاييده نشده است، تا كسى كه او را به وجود آورده، شريك خداوند در عزّت و كبريائيش باشد».

«ولم يلد فيكون موروثاً هالكاً...»

«خداوند توليد ندارد، تا متولد شده، جانشين او شود و خود از بين رود و هلاك شود.

هرگز خدا در تغيير و تحول نيست، زيرا ماوراى زمان و مكان است».

آن گاه مى فرمايد:

«خداوندى كه از وصف و مشاهده خارج است، با آثار تدبيرش بر عقل ها تجلى كرده و ظاهر مى شود. رابطه او با موجودات، رابطه توليدى نيست، بلكه رابطه خلق و ايجاد است. از جمله شواهد آفرينش او، خلقت آسمان ها و وجود ستاره ها است».

سپس حضرت به علم نامحدود حق مى پردازد و براى بار دوم لب به حمد و ثناى حقّ مى گشايد، و اوصاف او را برمى شمارد كه قابل درك حتّى به وهم و قابل تقدير و اندازه به فهم نيست. و تنها كسى براى انسان مشهود مى شود وبه صفات درك مى شود كه داراى شكل و ابزار باشد و فناپذير باشد و در محدوده زمان و مكان بگنجد:

«فانما يدرك بالصّفات ذوو الهيئات و الادوات و من ينقضى اذا بلغ امد حده بالفناء».

«كسانى به صفات درك مى شوند كه داراى شكل و هيئت و آلات و ابزار باشند يا كسى كه چون زمانش سرآيد، فانى گردد

راستى مقصود حضرت على(عليه السلام) از اين كلام، در شرايطى كه به آرايش سپاه مى پردازد و لشكر جنگى تدارك مى بيند، چيست؟ اگر به ترجمه نهج البلاغه روى آورده و به شرح آن همت گماشته ايم و كنگره ها تشكيل داده و مقاله ها نوشته ايم، تازه به فهم قسمتى از كلام آن حضرت رسيده ايم و فهميده ايم چه مى گويد، اما اين كه چرا مى گويد؟ و چه مقصدى دارد؟ تا كنون به آن نپرداخته ايم، چه رسد به اين كه به آن رسيده باشيم.

مهمترين مقصود حضرت، تبيين هدف اعلى و استمرار يقين در دل سپاه بود. زيرا او جنگ را تدارك مى بيند تا موانع هدايت توده ها برداشته شود و غبار جهل و تيرگى هاى ستم بر طرف شود.

به همين جهت حضرت بعد از معرفى خداى واحد قهار، مردم را به اطاعت و تقوا سفارش مى كند. اين معرفت چنان عشق و ايمانى در دل پى مى ريزد، كه وجود آدمى را به اطاعت حق وامى دارد.

امام(عليه السلام) در پى سفارش به اطاعت حق و آماده شدن لشكريان براى جهاد و دل بريدن از دنيا و دست شستن از دارايى ها، به ارائه نمونه هايى از دو جريان حق و باطل در طول تاريخ مى پردازند كه از دنيا مفارقت نموده و رفته اند. آن حضرت مى فرمايد:

«اگر دنيا جاى بقا بود، چه كسى سزاوارتر از سليمان بن داود(عليهما السلام)؟ ولى مرگ او را به رغم داشتن پادشاهى جن وانس همراه بامقام نبوّت، از پاى در آورد و زمين و زمان از او خالى گشت.

قدرت هاى جبّار تاريخ چون عمالقه و فراعنه و ديگر گردن كشان، كه چراغ هاى هدايت، و مشعل داران عبوديت را خاموش كردند، آنان كه لشكرها به راه انداختند، و هزاران نفر را هزيمت دادند و شهرها و تخت و بارگاه ساختند، اكنون كجا هستند؟!».

پس با تأمل در احوال امّت هاى گذشته درس عبرت بگيريد و دل به دنيا خوش نداريد، زيرا دنيا جاى رفتن است، نه مكان ماندن:

«الدنيا دار مجاز و الآخرة دار قرار»(6)

«دنيا سراى گذر است وآخرت خانه قرار وهميشگى».

امام(عليه السلام) خطبه را با وصف و ثناى پروردگار و ارائه شواهد تدبير او در جهان هستى، و نيز گستره نامحدود علم حق تعالى و ايمان و عشق به او ادامه مى دهد. سپس سفارش به اطاعت خداوند و حقير جلوه دادن موانع اطاعت، با عبرت گيرى از سرگذشت كسانى كه در دنيا جلوه ها كردند، ولى اكنون تنها حكايت آن ها باقى است; مى كند، و آن گاه به شرح حال آخرين حجّت خدا مى پردازد، و مى فرمايد:

آخرين حجّت حقّ برخود درع و زره حكمت را كه لباس حكومت است، پوشيده است. حضرت از آينده با فعل ماضى همراه با تأكيد، تعبير مى كنند(7) تا دل ها بر افق چشم بگشايد و امتداد خط سير هدايت را شاهد باشد تا اگر در فرداى نزديك، حضرت على(عليه السلام)وداع مى كند، حجّت ها بر مردم مخفى نماند، و انسان ها در پى ترسيم پايان تاريخ، در دل شب هاى ديجور، فرداى روشنى را چشم به راه و نظاره گر باشند، و هرگز دست از طلب ندارند، تا بار ديگر خليفه و جانشين آن حضرت، انسان ها را به سبيل ربّ بر اساس حكمت، دعوت كند، و با حكمت آن ها را حيات جديد و دوباره اى بخشد، قرآن مى فرمايد:

(يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا للهِِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ)(8).

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فراخواندند كه به شما حيات مى بخشد، آنان را اجابت كنيد».

حكومت حافظ حكمت

لازمه تماميت دعوت و تحقق حكمت، حكومت است. با حكومت، حكمت حفظ مى شود و توسعه مى يابد. تعليم كتاب و حكمت ـ كه پيام رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)است ـ با حكومت محقق مى شود و درع و نگه دارنده حكمت، حكومت است كه:

«قد لبس للحكمة جنّتها».

«درع حكمت بر تن كرد».

آداب فراگيرى حكمت

خواسته ها و شرايط حكمت، كه همه را آخرين حجّت خدا دارا است، عبارتند از:

1 ـ روى آوردن و همراه بودن با حكمت.

2 ـ معرفت و شناخت كامل به حكمت، زيرا لازمه همراهى حكمت، داشتن شناخت كامل است. و دعوت به حكمت به عنوان ابزار دعوت به دين، نيازمند شناخت آن است.

3 ـ از آن جا كه حكمت خير كثير(9) است و هيچ نعمتى جاى آن را پر نمى كند، بايد ظرف وجود را براى آن فارغ كرد، و از غير آن روى برگرداند و به آن دل مشغول داشت. به همين جهت است كه لقمان از بين نبوت وحكمت، حكمت را اختيار مى كند.

«اخذها بجميع ادبها من الاقبال عليها و المعرفة بها و التفرغ لها».

«و حكمت را با همه آدابش فراگرفت )از اين رو (بدان روى آورد وبشناختش و جز آن به چيزى نپرداخت».

حكمت تنها مطلوب مهدى(عليه السلام)

حكومت مهدى(عليه السلام) شكل نمى گيرد و توده ها پذيراى او نخواهند بود، مگر اين كه شاهد تحولى در توده ها باشيم. تا باور مردم از خويشتن عوض نشود، آمادگى ظهور را نخواهند داشت. آن چه مى تواند اين تحول را در آن ها ايجاد كند، «حكمت» است.

حضرت براى ظهور خود به دنبال اين حقيقت است و خواسته او حكمت مى باشد. او نمى خواهد بشر نابود شود. و به دنبال جنگ افزارهايى چون بمب هاى اتمى، كه قدرت نابودى 70 برابر كره زمين را دارند، نيست.

او طالب تولد دوباره انسان ها و عروج آن ها به ملكوت است. ابزارى كه تحقق دهنده چنين هدف عالى باشد، جز حكمت نيست. حكمت، ارزشت را به تو مى شناساند كه از دنيا بزرگترى، و تو را در دانش و راه راست راسخ و ثابت مى دارد كه به رغم داشتن راه طولانى در برابر موانع با صلابت و استقامت راه بپيمايى.

«فهي عند نفسه ضالّته التى يطلبها وحاجته التى يسأل عنها».

«حكمت در نظر او گمشده اش بود كه به طلبش برخاسته بود و نيازش بود كه پيوسته از آن مى پرسيد».

زمان غربت مهدى(عليه السلام)

تا وقتى اسلام و حكمت غريب هستند و ناشناخته مانده اند، و جامعه به آن ها پشت كرده، اسلام و دين را از صحنه حيات جمعى به زواياى زندگى فردى رانده اند و به جاى آن عقلانيت جمعى را نشانده اند، و حيات دنيوى را برگزيده اند، دين و امام غريب خواهند ماند. وقتى به جاى حكمت، علم را نشانده اند، و به جاى دين محورى، عقلانيت و انسان مدارى را يدك مى كشند، اسلام و حكمت و صاحب اسلام و حكمت، غريب خواهند بود و ناشناخته خواهند ماند.

«فهو مغترب اذا اغترب الاسلام».

«او غريب است هنگامى كه اسلام غريب شود».

و اين همان كلام حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه فرمود:

«بدأ الاسلام غريباً و سيعود غريباً و طوبى للغرباء»(10)

«اسلام با تنهايى و غربت شروع شد و به زودى غريب مى گردد. پس خوشا به حال غريبان».

اسلام ـ در عصر جاهليت ـ با غربت آغاز شد، سپس به تدريج نور حكمت دين، ديوارهاى مخوف ظلمت را كنار زد، و دين فراگير شد. امّا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)خبر مى دهد كه آن غربت دوباره باز خواهد گشت وآن جاهليت سايه خواهد گسترد و ديديم كه نقشه هاى شوم بنيان گذاران سقيفه چگونه غربت دين و صاحب آن را در طول زمان به ارث آورد و چگونه ظلمت فراگير شد. خوشا به حال آنان كه ظلمت بر آن ها غالب نيامده، از دقيانوس دهر به كهف ولايت پناه آورده اند و غريبانه دين خود را حفظ كرده اند.

از حضرت سؤال مى شود: غريبان چه كسانى هستند؟

حضرت مى فرمايد:

«الذين يحيون ما امات الناس من سنّتي»(11)

«آن ها كسانى هستند كه آن چه را مردم از حكمت و سنت من ميرانده اند، زنده مى گردانند».

مهدى بقية الله

وقتى مهدى(عليه السلام) لباس حكومت را بر تن بپوشد و انسان ها به حكمت و دين بازگردند و آن دو از عزلت به در آيند، حضرت ظهور مى كند و دعوتش را اعلام مى نمايد، آن گاه با ياران خاصّش، كه در روايات به عدد اصحاب طالوت (313) نفر معين شده اند، حركت و انقلاب را شروع مى كنند و در زمين متمكّن و مستقر مى شوند.

خداوند با استقرار مهدى(عليه السلام) و ظهور او، تنها باقى مانده و يادگار رسولان و انبياء و ائمّه(عليهم السلام) پايان تاريخ را رقم مى زند و او به عنوان آخرين نماينده خداوند در عالم هستى، جهان را جلوه تمام نماى عدالت و حكمت و عزت حق مى گرداند. خداوند انسان را با اوّلين حجّت ـ حضرت آدم(عليه السلام) ـ آورد، و با آخرين حجّت ـ حضرت مهدى(عليه السلام) ـ مى بَرَد.

«بقية من بقايا حججه، خليفة من خلائف انبيائه».

«او باقيمانده حجّتهاى خدا و خليفه اى از خلفاى پيامبران است»

اميد است از حضرت على(عليه السلام)حكمت بياموزيم، و دين و ولىّ خدا را با احياى سنت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)ياور و همراه شويم و مشمول «طوبى للغرباء» گرديم!

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) نهج البلاغه، ص 517، شماره 1.

(2) بقره، 148.

(3) كهف، 14.

(4) انسان و پايان تاريخ، فوكوياما. مجله اطلاعات سياسى، اقتصادى: شماره 44 و 63.

(5) بحارالانوار، ج 58، ص 78. (يوطّئون للمهدي سلطانه).

(6) نهج البلاغه، خطبه 203.

(7) «قد لبس» جمله اى است براى بيان زمان گذشته كه همراه تأكيد است و از آن براى گزارش آينده استفاده مى شود تا بيان كننده واقعى بودن آن باشد.

(8) انفال، 24.

(9) اشاره به آيه 269 سوره بقره: (وَ مَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اُوتِىَ خَيراً كَثيراً)دارد.

(10) بحار الانوار: 25/136، ح 6 و اكمال الدين: 201.

(11) حلية الابرار: 2/695، طبع قم، تأليف: سيد هاشم بحرانى.