|
حدود 14 ميليون
تومان را افراد نيكوكار تقبّل كردند و پدرم مى بايست حدود دو
ميليون تومان ديگر دارو مى خريد. پدرم حتى اين مبلغ را هم نداشت و
همان جا شروع به گريه كرد.
چند روزى از دكتر
مهلت خواستيم. فاميل، دوست و آشنا، هركدام مبلغى را تقبّل كردند.
پول ها را به بيمارستان آوردند، امّا پدرم قبول نكرد و گفت كه پول
ها پيش خودتان باشد. چند روز ديگر اگر احتياج شد از شما مى گيرم.
وقتى فاميل ها
رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟ !
پدرم گفت: من نمى
خواهم دخترم به بخش مغز و استخوان منتقل شود. اگر آن جا برود، حتى
يك درصد هم اميد به نجات او نيست. چون دكتر نجفى حتى ده درصد هم به
ما اميد نداد.
برادر و خواهرم
براى آزمايش خونِ پيوند «
H.L.Aتايپتيگ»
به بيمارستان آمدند و نتيجه آزمايش را پيش دكتر نجفى بردند. دكتر
بعد از بررسى گفت: خون آنها با خون دخترتان مطابقت ندارد و نمى شود
از اين خواهر و برادر براى پيوند استفاده كرد.
دكتر با نااميدى
تمام به پدر و مادرم گفت: ديگر هيچ كارى از دست ما ساخته نيست!
مادرم گفت: دخترم
مى ميرد آقاى دكتر؟
دكتر گفت: به خدا
توكّل كنيد.
وقتى از اتاق
بيمارستان بيرون مى رفتند، مادرم خيلى گريه مى كرد و دائماً خدا و
ائمه عليهم السلام را صدا مى زد، اما نمى دانم چرا پدرم اصلا گريه
نمى كرد و به مادرم مى گفت: خانم، به جاى گريه كردن، دعا كن !
مادرم مى گفت:
چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مى كنم، حال دخترم بدتر مى شود؟!
يك روز صبح، پدرم
آمد و گفت: عزيزم من حتماً شفايت را مى گيرم!
آن روز اصلا حال
خوبى نداشتم; پلاكت خونم پايين بود. دور تختم را نرده گذاشته بودند
و مى گفتند كه مواظب باشيد تكان نخورد! هر لحظه امكان مرگش مى رود.
مادرم گفت: چطور
شفايش را گرفتى؟ مگر نمى بينى كه حالش خراب تر از هميشه است؟!
بعد از چند
دقيقه، دكتر غريب دوست آمد و حالم را پرسيد. گفتم: آقاى دكتر ديگر
نه مى بينم و نه مى شنوم. دكتر گفت: تو خوب مى شوى، ناراحت نباش!
مادرم گفت: دكتر،
آيا اميدى به دخترم داريد يا براى تسكين ما اين حرف ها را مى
زنيد؟!
دكتر گفت: به خدا
توكل كنيد! انشاء اللّه خوب مى شود. و بعد، چهار واحد پلاكت به من
تزريق كرد و اجازه داد تا مرا به منزل ببرند و سفارش كرد كه هفته
اى يك بار از من آزمايش خون بگيرند.
مرا به خانه
آوردند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا! باز هم اميد به زنده بودنم
دارى؟
پدرم پيش من هيچ
وقت گريه نمى كرد، ولى آن روز مى دانست چشمانم نمى بيند، راحت گريه
كرد، من هم حس مى كردم كه دارد گريه مى كند و با همان حال گفت:
دختر عزيزم! من شفاى تو را از امام زمان عليه السلام گرفته ام. چهل
شب چهارشنبه نذر كرده ام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان عليه
السلام بروم، و قبل از اين كه تو را مرخص كنند به آن جا رفتم و از
آقا خواستم يا تو را به من برگرداند يا بگيرد. بعد از دو ـ سه هفته
كه رفتم، خواب ديدم كه شفا گرفته اى. تو خوب مى شوى. فقط همين طور
كه خوابيده هستى، نماز بخوان و به امام زمان عليه السلام متوسل شو
و براى سلامتى آقا صلوات بفرست!
شب هاى چهارشنبه
و جمعه نماز آقا را مى خواندم. هفته هفتم بود كه پدرم به جمكران مى
رفت. صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بيدار بودم كه مرا بوسيد. گفتم:
بابا مرا بلند كن، مى خواهم بروم بيرون.
تا آن روز اصلا
نمى توانستم تكان بخورم. پدرم گفت: يا امام زمان! و بعد زير بغل
مرا گرفت و بلندم كرد. آرام آرام راه مى رفتم و پدرم زير بغلم را
گرفته بود. مى دانستم كه دارد گريه مى كند; گريه اى از سر خوشحالى.
به اميد خدا و
يارى امام زمان عليه السلام كم كم راه مى رفتم. هفته دوازدهم بود
كه مى توانستم داخل اتاق راه بروم. حس كردم مى توانم كمى هم ببينم.
همين طور كه در اتاق راه مى رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند
كردم تا ساعت ديوارى را ببينم. پدرم گفت: بابا جان! مى خواهى ساعت
را بدانى چند است؟
گفتم: بابا مى
بينم.
پدرم خيلى خوشحال
شد و صلوات فرستاد و گفت: دخترم ديدى گفتم شفايت را از آقا گرفتم!
يك روز خانم دكتر
شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، زنگ زد و حالم را پرسيد. خيلى
نگران حال من بود و به پدرم گفت: هميشه از خدا خواسته ام كه لااقل
به خاطر همه بيمارانى كه درمان مى كنم، اين دختر را به پدر و مادرش
برگردان!
پدرم گفت: خانم
دكتر! دخترم خوب مى شود.
گفت: واقعاً
روحيه خوبى داريد!
پدرم گفت: خانم
دكتر! به امام زمان عليه السلام متوسّل شده ام و شفاى دخترم را از
او گرفته ام.
دكتر گفت: انشاء
اللّه كه شفا گرفته باشد.
معلوم بود كه حرف
پدرم را باور نمى كرد. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غريب دوست
تماس گرفت و براى ويزيت من نوبت زد. چهارشنبه آخر سال 1378 كه پدرم
سه شنبه اش به جمكران رفته بود، صبح آمد و مرا پيش دكتر برد.
بغل پدرم بودم و
از پلّه ها بالا مى رفتيم. وقتى به اتاق دكتر رسيديم با ديدن من
خوشحال شد و بعد از معاينه گفت: خيلى بهتر شده است. چكار كرده ايد؟
!
آزمايش نوشت و
قرار شد كه سه هفته ديگر پيش او برويم. ديگر پلاكت خون نزدم و فقط
داخل اتاق استراحت مى كردم و نماز مى خواندم.
مادر بزرگ و پدر
بزرگم چون ايّام محرّم هيئت دارند، گوسفندى برايم نذر كردند. عمو و
پدرم هركدام جداگانه يك گوسفند نذر كرده بودند.
حالا ديگر بدون
كمك پدرم از جا بلند مى شدم و راه مى رفتم. حدود سه ـ چهار متر را
به راحتى مى ديدم. آخرين آزمايش را كه انجام دادم به پدرم گفتم:
فكر مى كنم پلاكت خونم حدود 50000 شده باشد.
گفت: دخترم! بيش
تر از اين حرف هاست.
پدرم جواب آزمايش
را گرفت. چشمانش قرمز شده بود. معلوم بود خيلى گريه كرده است.
گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدّى
رسيده است؟
پدرم گفت: وقتى
از پلّه آزمايشگاه بالا مى رفتم، سرم را به طرف آسمان گرفتم و دست
هايم را بلند كردم و گفتم كه يا امام زمان! اى پسر فاطمه! يا ابا
صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بيايم، حالا
چهارده هفته است كه آمده ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به
جان جدّت حسين، تو را به جان عمويت ابوالفضل العباس عليهم السلام،
شفاى كامل دخترم را با اين آزمايش نشان بده! وقتى آزمايش را گرفتم،
گريه ام گرفت. دكتر آزمايشگاه صدايم كرد و گفت كه خبر خوشى برايت
دارم. ما را دعا كن. پلاكت خون دخترت 140000 و هموگلوبينش هم 3/12
شده است.
همه از خوشحالى
گريه كرديم و صلوات مى فرستاديم. وقتى پدرم جواب آزمايش را پيش
دكتر غريب دوست برد، او با ديدن جواب آزمايش گفته بود: من چيزى جز
اين كه يك معجزه رخ داده است نمى توانم بگويم. خيلى عالى شده است.
دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به بيش تر از 27000 الى
42000 نمى رسيد، حالا با نزول پلاكت به 140000 رسيده و هموگلوبين
هم از صفر به 3/12 رسيده است.
دكتر، يك آزمايش
ديگر در تاريخ 1/4/79 برايم نوشت. پدرم جواب آزمايش را به
بيمارستان شريعتى، پيش خانم دكتر موثقى و خانم دكتر ابوالقاسمى
برد. دكتر، جواب آزمايش را نگاه كرد و گفت: جمكران مى روى؟ پدرم
گفت: بله.
دكتر گفت: تو را
به جان دخترت، ما را هم دعا كن! اين يك معجزه است.
الحمد للّه
الآن حالم روز به روز رو به بهبودى است و پدرم هر هفته، شب هاى
چهارشنبه به جمكران مى رود. خيلى دلم مى خواهد كه من هم به جمكران
بروم، ولى پدرم مى گويد كه صبر كنم تا وضع مالى اش خوب شود. آن وقت
حتماً مرا به مسجد آقا مى برد!
به پدرم مى گويم
كه با اين بدهكارى و اين حقوق كارمندى چطور مى توانى بدهكارى دو
ميليون تومان را بدهى ؟!
او هم مى خندد و
مى گويد: دخترم، همان آقايى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمك
مى كند و با همين جمله كوتاه، دلم گرم مى شود و مى گويم: بابا!
انشاء اللّه; من هم دعا مى كنم(1).
دكتر توانانيا
درباره شفاى خانم «م . ف» مى نويسد:
ضمن آن كه وقتى
گزارش ايشان را مطالعه مى كردم، باطناً تحت تأثير قرار گرفتم و
اصلا گذشته از مسائل طبّى، گويا خودم وقايع را از نزديك مشاهده مى
كردم و همه مطالب عيناً رخ داده و گريه ام گرفت، به هر جهت اين
نمونه، تقريباً جزء گوياترين و مهم ترين موارد شفا است و تقريباً
همه چيز مستند مى باشد. ما مى توانيم با رفع اشكالات جزئى از
پرونده وى نمونه خوب، بارز و مستندى براى علاقه مندان ارائه دهيم.
فرازهايى از
توقيعات مقدّس حضرت بقية اللّه
الاعظم عليه السلام
خون به جاى اشك
الَسَّلامُ
عَلَيْكَ سَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِكَ الْمُخْلِصِ في وِلايَتِكَ
الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللّهِ بِمَحَبَّتِكَ الْبَرىءِ مِنْ
أَعْدائِكَ، سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِكَ مَقْرُوحٌ ودَمْعُهُ
عِنْدَ ذِكْرِكَ مَسْفُوحٌ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ
الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ، سَلامَ مَنْ لَوْ كانَ مَعَكَ
بالطُّفُوفِ لَوَقاكَ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ، وَبَذَلَ
حُشاشَتَهُ دُونَكَ لِلْحَتُوفِ وَجاهَدَ بَيْنَ يَدَيْكَ
وَنَصَرَكَ عَلى مَنْ بَغى عَلَيكَ، وَفَداكَ بِرُوحِهِ وَجَسَدِهِ
وَمالِهِ وَوَلَدِهِ، وَرُوحُهُ لِرُوحِكَ فِداءٌ، وَأَهْلُهُ
لاَِهْلِكَ وِقاءٌ.
فَلَئِنْ
أَخَّرَتْني الدُّهُورُ، وَعاقَني عَنْ نَصْرِكَ الْمَقْدُورُ،
وَلَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَكَ مُحارِباً وَلِمَنْ نَصَبَ لَكَ
الْعَداوَةَ مُناصِباً فَلاََنْدُبَنَّكَ صَباحاً وَمَساءً
وَلاََبْكِيَنَّ لَكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً، حَسْرَةً عَلَيْكَ،
وَتَأَسُّفاً عَلى ما دَهاكَ وَتَلَهُّفاً، حَتّى أَمُوتَ
بِلَوْعَةِ الْمُصابِ، وغُصَّةِ الاْكْتِيابِ(2).
(فرازى از زيارت ناحيه مقدسه)
سلام بر تو، سلام
آن كسى كه به حرمتِ تو آشناست، و در ولايت و دوستىِ تو اخلاص
مىورزد، و به سببِ محبّت و ولاى تو به خدا تقرّب مى جويد و از
دشمنانت بيزار است; سلام كسى كه قلبش از مصيبت تو جريحه دار، و
اشكش به هنگام ياد تو چونان سيل، جارى است; سلام كسى كه ـ در عزاى
تو ـ دردمند و غمگين و سرگشته و بيچاره است; سلام كسى كه اگر با تو
در كربلا مى بود، با جانش در برابرِ تيزىِ شمشيرها از تو محافظت مى
نمود، و نيمه جانش را در دفاع از تو به دست مرگ مى سپرد، و در
پيشگاه تو جهاد مى كرد، و تو را عليه ستم كنندگانِ بر تو يارى مى
داد و جان و تن و مال و فرزندش را فداى تو مى نمود، و جانش فداى
جان تو و خانواده اش سپر بلاىِ اهل بيت تو مى بود. پس اگرچه زمانه
مرا به تأخير انداخت و مقدّرات الهى مرا از يارىِ تو بازداشت و
نبودم تا با آنان كه با تو جنگيدند بجنگم و با كسانى كه با تو
دشمنى ورزيدند به ستيز برخيزم، در عوض، از روى حسرت و تأسّف و
اندوه بر مصيبت هايى كه بر تو وارد شد، صبح و شام نالانم و به جاى
اشك براى تو خون گريه مى كنم، تا زمانى كه از سوزِ مصيبت و گلوگيرى
حزن و اندوه، زندگى ام به پايان رسد.
آگاهى بر امور
شيعيان
«نَحْنُ وَإنْ
كُنّا ثاوينَ بِمَكانِنَا النّائي عَنْ مَساكِنِ الظّالِمينَ ـ
حَسَبَ الَّذي أَراناهُ اللّهُ تعالى لَنا مِنَ الصَّلاحِ
وَلِشيعَتِنَا الْمُؤْمِنينَ في ذلِكَ ما دامَتْ دَوْلَةُ
الدُّنْيا لِلْفاسِقينَ ـ فَإِنّا نُحيطُ عِلْماً بِأَنْبائِكُمْ،
وَلايَعْزُبُ عَنّا شَيْءٌ مِنْ أَخْبارِكُمْ، وَمَعْرِفَتُنا
بِالذُّلِّ الَّذي أَصَابَكُمْ مُذْ جَنَحَ كَثيرٌ مِنْكُمْ إلى ما
كانَ السَّلَفُ الصّالِحُ عَنْهُ شاسِعاً، ونَبَذُوا الْعَهْدَ
الْمَأْخُوذَ مِنْهُمْ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ
لايَعْلَمُونَ»(3).
اگرچه هم اكنون
در مكانى دور از جايگاه ستمگران مسكن گزيده ايم ـ كه خداوند صلاح
ما و شيعيان با ايمان ما را مادامى كه حكومت دنيا به دست تبهكاران
است در همين دورى گزيدن، به ما نمايانده است ـ ولى در عين حال بر
اخبار و احوال شما آگاهيم و هيچ چيز از اوضاع شما بر ما پوشيده و
مخفى نيست. از خوارى و ذلّتى كه دچارش شده ايد با خبريم، از آن
زمان كه بسيارى از شما به برخى كارهاى ناشايست ميل كردند كه
پيشينيان صالح شما از آنها دورى مى جستند، و عهد و ميثاق خدايى را
آن چنان پشت سر انداختند كه گويا به آن پيمان آگاه نيستند.
يادآورى و رسيدگى
«إِنّا غَيْرُ
مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، ولاناسينَ لِذِكْرِكُمْ، وَلَوْلا
ذلِكَ لَنَزلَ بِكُمُ اللاَّْواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ،
فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَظاهِرُونا عَلَى انْتِياشِكُمْ
مِنْ فِتْنَة قَدْ أَنافَتْ عَلَيْكُمْ»(4).
ما در رسيدگى و
سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و ياد شما را از خاطر نمى بريم
كه اگر جز اين بود، دشواريها و مصيبتها بر شما فرود مى آمد و
دشمنان، شما را ريشه كن مى كردند. پس تقواى خدا پيشه كنيد و ما را
بر رهايى بخشيدنتان از فتنه اى كه به شما روى آورده يارى دهيد.
لزوم محبّت
«فَلْيَعْمَلْ
كُلُّ امْرِء مِنْكُمْ بِما يَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا،
وَلْيَتَجَنَّبْ ما يُدْنيهِ مِنْ كَراهَتِنا وَسَخَطِنا، فَإنَّ
أَمْرَنا بَغْتَةٌ فَجْأَةٌ حينَ لاتَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ،
وَلايُنْجِيهِ مِنْ عَقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَة.
وَاللّهُ
يُلْهِمُكُمُ الرُّشْدَ وَيَلْطِفُ لَكُمْ فِي التَّوْفيقِ
بِرَحْمَتِهِ»(5).
هريك از شما بايد
كارى كند كه وى را به محبّت و دوستى ما نزديك مى كند و از آنچه
خوشايند ما نبوده و موجب كراهت و خشم ماست دورى گزيند; زيرا امر ما
ناگهان فرا مى رسد، در هنگامى كه توبه و بازگشت براى او سودى ندارد
و پشيمانى او از گناه، از كيفر ما نجاتش نمى بخشد.
و خداوند، رشد و
هدايت مطلوب را به شما الهام فرمايد و به لطف خويش شما را به بهره
ورى از رحمت هايش توفيق بخشد!
اداء حقوق الهى
«وَنَحْنُ
نَعْهَدُ إلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُخْلِصُ الْمُجاهِدُ
فينَا الظّالِمينَ أَيَّدَكَ اللّهُ بِنَصْرِهِ الَّذي أَيَّدَ
بِهِ السَّلَفَ مِنْ أَوْلِيائِنَا الصّالِحينَ: أَنَّهُ مَنِ
اِتَّقى رَبَّهُ مِنْ إِخْوانِكَ فِي الدِّينِ، وَأَخْرَجَ مِمّا
عَلَيْهِ إِلى مُسْتَحِقّيهِ، كانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَةِ
الْمُبْطِلَةِ، وَمِحَنِهَا الْمُظْلِمَةِ الْمُظِلَّةِ وَمَنْ
بَخِلَ مِنْهُمْ بِما اَعارَهُ اللّهُ مِنْ نِعْمَتِهِ عَلى مَنْ
أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ، فَإِنَّهُ يَكُونُ خاسِراً بِذلِكَ
لاُِوْلاهُ وَآخِرَتِهِ»(6).
و ما به تو
)شيخ
مفيد(قدس سره)( اى دوست با اخلاص كه در راه ما با ستمگران در ستيز
و پيكارى ـ خداوند تو را به نصرت و يارى خويش تأييد كند همانگونه
كه دوستان شايسته پيشين ما را تأييد فرموده است ـ سفارش مى كنيم كه
هريك از برادران دينى تو كه تقواى خدايش پيشه كرده و برخى از آنچه
را كه به گردن دارد به مستحقّانش برساند، در فتنه ويرانگرِ برباد
دهنده و گرفتارى ها و آشفتگى هاى تاريك و گمراه كننده در امان
خواهد بود و آن كس كه در دادن نعمتهايى كه خداوند به او كرامت
فرموده به كسانى كه فرمان رسيدگى به آنها را داده، بخل ورزد
زيانكار دنيا و آخرت خويش خواهد بود.
سعادت ديدار
«وَلَوْ أَنَّ
أَشْياعَنا ـ وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ ـ عَلَى اجْتِماع مِنَ
القُلُوبِ فِي الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَما تَأَخَّرَ
عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقائِنا، وَلَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ
السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا عَلى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَصِدْقِها
مِنْهُمْ بِنا، فَما يَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما يَتَّصِلُ بِنا
مِمّا نُكْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ، واللّهُ الْمُسْتَعانُ،
وَهُوَ حَسْبُنا وَنِعْمَ الْوَكِيلُ، وَصَلواته عَلى سَيِّدِنَا
الْبَشيرِ النَّذيرِ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرِينَ وَسَلَّمَ»(7).
و اگر شيعيان ما
ـ كه خداوند توفيق طاعتشان دهد ـ در راه ايفاى پيمانى كه بر عهده
دارند همدل مى شدند، ميمنت ملاقات ما از ايشان به تأخير نمى افتاد
و سعادت ديدار ما زودتر نصيب آنان مى گشت، ديدارى بر مبناى شناختى
راستين و صداقتى از آنان نسبت به ما. پس ما را از ايشان باز نمى
دارد مگر آنچه از كردارهاى آنان كه به ما مى رسد و ما را ناخوشايند
است و از آنان روا نمى دانيم.
از خداوند يارى
مى طلبيم و او ما را كفايت كرده و وكيل خوبى است و صلوات و سلام
خدا بر آقاى بشارت دهنده و بيم دهنده ما، محمّد و خاندان پاك او
باد.
علّت غيبت
«وَأَمّا عِلَّةُ
ما وَقَعَ مِنَ الْغَيْبَةِ، فَإِنَّ اللّهَ عَزَّوَجلَّ يَقُولُ:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَسْأَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ
تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ»(8)
إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنْ آبائي إِلاّ وَقَدْ وَقَعَتْ في
عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطاغِيَةِ زَمانِهِ، وَإِنّي أَخْرُجُ حينَ
أَخْرُجُ وَلا بَيْعَةَ لاَِحَد مِنَ الطَّواغيتِ في عُنُقي»(9).
وامّا علّت غيبت
ما، پس به درستى كه خداوند عزّوجل مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان
آورده ايد از چيزهايى كه اگر برايتان آشكار شود ناراحتتان مى كند
سؤال مكنيد».
هيچيك از پدرانم نزيستند مگر آن كه بيعتى از طاغوت زمانشان بر
ايشان تحميل گشت; امّا من زمانى كه قيام مى كنم بيعت هيچيك از
طاغيان و طاغوتان بر گردنم نيست.
يار صفحة:
(1)
دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 294 مورخه
16/2/79.
(2)
«بحارالانوار»، علاّمه محمّد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسه
الوفاء، ج 98، ص 317.
(3)
«احتجاج»، ابى منصور احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى،
مشهد، چاپ سعيد، ج 2، ص 497; «بحارالانوار»، علاّمه محمّد
باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج 53، ص 175.
(4)
«احتجاج»، ج 2، ص 497; بحارالانوار»، ج 53، ص 175.
(5)
«احتجاج»، ج 2، ص 498; «بحارالانوار»، ج 53، ص 176.
(6)
«احتجاج»، ج 2، ص 499; «بحارالانوار»، ج 53، ص 177 (م.خ)،
(به نقل از احتجاج).
(7)
«احتجاج»، ج 2، ص 499; «بحارالانوار»، ج 53، ص 177 ـ 178،
به نقل از احتجاج.
(9)
«احتجاج»، ج 2، ص 471; «بحارالانوار»، ج 53، ص 181; «كمال
الدين و تمام النعمة»، شيخ صدوق، قم، مؤسسه نشر اسلامى، ص
485.
|