لذا مخالفت آن ها با ائمه (عليهم السلام) و اصل امامت در اين جهت متمركز شده است و اگر در بخش هدايت امور دينى هم با آن ها مخالفت مى كردند يعنى از طريق ساختن مراكز علمى، مكتب ها و مدرسه ها وارد ميدان مى شدند به خاطر آن بوده است تا مردم كمتر احساس نياز به هدايت ائمه(عليهم السلام) بنمايند و در نتيجه از آن ها فاصله بگيرند تا تحت تأثير تربيت دينى و معنوى آن ها واقع نشوند.

باز براى همين بود كه از مطرح شدن آن ها در مراكز علمى و اجتماعى مى ترسيدند، چون مى ديدند ظهور توان علمى و هدايت هاى روشن گرانه آن ها موجب رشد و اقتدار تفكر شيعى و گرايش بيشتر مردم به اهل بيت(عليهم السلام) مى شود.

اين كه مى بينيم در كتاب هاى كلامى امامت را از قول پيامبر(عليهم السلام) با عبارت: رياست بر كل امور دين دنياى بشر تعريف كرده اند، به نظر مى رسد در اين تعريف بيشتر به جنبه ولايت امام نسبت به امور جامعه و جانشينى او از پيامبر در زمام دارى توجه داشته اند. چون بعد رهبرى و زمامدارى امور دينى و معنوى و عظمت علمى اهل بيت (عليهم السلام) قابل انكار نبوده است و از آنجا كه ارشاد و هدايت مردم در امور دينى و معنوى به مسائل سياسى ارتباط پيدا نمى كرد، لذا مورد مخالفت جاه طلبان نبوده است.

و اگر مى خواستند در اين جهت هم به مخالفت با آن ها بپردازند مردم قبول نمى كردند، چون مردم از توان علمى آن ها با خبر بودند.

از مفهوم كلمه ولايت بيشتر زمام دارى و مديريت شئون جامعه و حكومت و حفظ نظم استفاده مى شود.

آياتى مثل:

(اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوة وَ يُؤتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)(1).

(«سرپرست و ولىّ شما تنها خدا است و پيامبر او و آن ها كه ايمان آورده اند همان ها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند».)

و آيه (اَطيعُوا اللهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنكُم)(2).

(«اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر )= اوصياء پيامبر (را».)

و احاديث بسيارى نظير حديث متواتر غدير هم اين برداشت را تأييد مى نمايد.

به جنبه امامت معنوى و رهبرى علمى و دينى هم در درجه اول لفظ امام دلالت دارد، چنانكه در اين آيه مى فرمايد:

(وَ جَعَلناهُمْ اَئِمَّةً يَهدُونَ بِأَمرِنَا وَ اَوْحَينا اِلَيهِمْ فِعْلَ الْخَيراتِ)(3).

(«و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، ـ مردم را ـ هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و... را به آن ها وحى كرديم».)

علاوه بر اين، آيات و روايات بسيار ديگرى مثل احاديث ثقلين و سفينه و امان و ديگر روايات به اين معنى دلالت دارند. لذا در روايت ثقلين آمده است كه:

«بر اهل البيت پيشى نگيريد و از آن ها جلو نيفتيد».

يعنى پيرو آن ها باشيد و اگر دقت بيشترى در مضمون آيات و روايات مذكور بشود معلوم مى شود كه آن ها به هر دو بعد رهبرى دلالت دارد، لذا شيعيان هميشه امام را صاحب هر دو مقام رهبرى سياسى و رهبرى معنوى مى دانستند و ديگران را غاصب مى شمردند.

اين حقيقت را ـ كه به اعتقاد شيعه رهبرى امام مطلق است ـ زمام داران غاصب هم مى دانستند و لذا بعضى مواقع هر چند مطمئن بودند كه امام وقت قصد قيام ندارد، به عنوان مثال: منصور نسبت به شخص امام صادق (عليه السلام) اين عقيده را داشت. با اين حال احتياط را از دست نمى داد و همواره آن حضرت را تحت مراقبت مأموران سرى خود قرار مى داد و كم و بيش به او مزاحمت هاى ايجاد مى كرد و سرانجام هم نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، چون شيوه اى را كه حضرت در پيش گرفته بودند براى حكومت خود خطرناك مى ديد، از همين رو آن حضرت را شهيد كرد.

هارون هم همين شيوه را در پيش گرفت، حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) را سال ها در زندان ها و تحت نظر نگاه داشت. چون مى دانست شيعه هر دو مقام رهبرى معنوى و دنيوى را از آن امام(عليه السلام) مى داند.

از سوى ديگر نقش و عملكرد امامان كه موجب حفظ تفكر شيعى و احكام اسلام مى شد بسيار با اهميت بود. مى توان آن را معجزه آن ها دانست و اين كار هم جز با تعليم خاص الهى ميسر نمى شد.

اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام) آن سياست خاص را در پيش گرفتند، ولى امام حسين (عليه السلام) به آن نهضت عظيم دست زد. همين طور بقيه ائمه (عليهم السلام) هر يك به گونه اى عمل كردند. اگر چنين نمى كردند در زير آن ضربات مهلك هيچ راه و روشى كه مخالف آن سياست هاى جبارانه باشد نمى توانست باقى بماند ولى مى بينيم مذهب تشيع باقى ماند و تا امروز هم در دنيا به عنوان سنبل اسلام راستين و نويد بخش حكومت عدل جهانى مطرح است.

يك نكته شايان توجه اين كه ائمه (عليهم السلام) همه وعده مى دادند كه رهبرى معنوى و فكرى و عملى در آينده ـ در عصر ظهور امام مهدى(عليه السلام) ـ با رهبرى سياسى كه پيش از اين از سوى زمام داران ظالم غصب شده بود، توأم خواهد شد و در سايه آن، همه اهداف اسلام تحقق خواهد يافت.

*   *   *

تعداد امامان شيعه

پرسش سيزدهم:

چنانكه مى دانيم فرقه حقّه اماميه اثنى عشريه را از آن جهت اثنى عشريه مى نامند كه پيروان آن ها معتقدند بعد از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)جانشينان آن حضرت دوازده نفرند و در ميان تمام امّت اين ها يگانه گروهى هستند كه اين عقيده را دارند لذا احاديث ائمّه اثنى عشر كه شيعه و سنّى هر دو آن ها را روايت كرده اند ـ و صدور آن ها از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) غير قابل انكار است ـ در بين مسلمانان فقط بر فرقه شيعه اثنى عشريه صدق مى كند و طبعاً فرقه حقه منحصر در اين گروه است با اين همه گفته مى شود كه از بعضى احاديث ـ كه از جمله در كتاب «سليم» وارد شده است ـ ممكن است اين برداشت بشود كه عدد امامان سيزده نفر است و اين رأى به ابى سهل نوبختى هم نسبت داده شده است اگر چنانكه گفته شده روايتى با اين مضمون وجود داشته باشد (يا اين كه خود نوبختى اين رأى را داشته كه البته بعيد به نظر مى رسد) اين چگونه قابل توجيه و تصحيح است؟

پاسخ:

ما درباره حديث يا احاديثى كه دلالت كنند بر اين كه تعداد ائمه(عليهم السلام)سيزده نفرند در رساله «جلاء البصر لمن يتولى الائمة الاثنى عشر» توضيح كافى داده ايم. و در آن جاروشن كرده ايم كه حديثى به اين معنى وجود خارجى ندارد علاوه بر آن اگر چنين حديثى باشد هم چون خبر واحد است و به خبر واحد در اصول دين و عقايد و امورى كه تحصيل يقين در آن ها شرط است اعتماد نمى شود.

در چنين موردى تنها به دليل عقلى محكم يا به حديث متواتر و قطعى الصدور از معصوم مى شود اعتماد كرد.

از طرف ديگر احاديث متواتر و بالاتر از تواتر دلالت دارند كه عدد ائمه دوازده نفر است. در چنين موردى اگر يك خبر غير قطعى در برابر اين همه احاديث پيدا شد آن چه اعتبارى مى تواند داشته باشد و چگونه شخص محقق به آن مى تواند اعتماد كند؟ به علاوه تنها در اخبار مسند احمد به سى و چند طريق از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)روايت شده كه تعداد ائمه (عليهم السلام)دوازده نفر است و در صحيح مسلم اين مطلب از هشت طريق نقل شده است و همين طور در ساير جوامع و صحاح و سنن و كتاب هاى ديگر اهل سنت بارها به اين موضوع اشاره شده است.

در كتاب هاى شيعه هم به دوازده نفر بودن امامان با صدها طريق روايت وجود دارد كه همه آن ها را افراد معروف و شناخته شده اى از صحابه و مشاهير تابعين حتى دو قرن قبل از تولد امام دوازدهم حضرت مهدى(عليه السلام) نقل نموده اند كه در حقيقت اين يك نوع پيش گويى و خبر از آينده هم محسوب مى شود.

با اين همه گفته شد كه از «سليم» خبرى نقل شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: تو و دوازده نفر از نسل تو امامان بر حق هستند.

حقيقت اين است كه در نسخه موجود و در نسخه هاى معتبرى كه پيش از عصر ما در اختيار علما بوده است اين روايت نبوده است و به علاوه اخبار بسيارى هم در همين كتاب «سليم بن قيس» هست كه امامان و اسامى آن ها را به صراحت دوازده نفر ذكر مى كنند و اسامى آن دوازده نفر را از اميرالمؤمنين (عليه السلام) تا حضرت مهدى (عليه السلام) به همان ترتيبى كه شيعه اماميه قائلند بيان كرده است.

اين كتاب كه در قرن اول هجرى نوشته شده است مورد اعتماد است و مجموعه مطالب آن حقانيت مذهب اماميه را به وضوح ثابت مى نمايد زيرا در آن خبر از امامت امامانى داده مى شود كه هنوز در آن زمان متولد نشده بودند به صحت اين كتاب قرائن و امارات محكمى دلالت دارد.

حال اگر فرض كنيم كه چنين خبرى در آن باشد با توجه به احاديث ديگر كتاب آن روايت قابل تفسير است يعنى مقصود از آن روايت هم اشاره به عدد امامان بوده و هم اين كه آن ها از نسل على(عليه السلام) هستند و چون بيشتر آن ها ـ يازده نفر از دوازده نفر ـ از اولاد آن حضرت هستند لذا به اين تعبير ـ كه به احتمال قوى كامل هم نقل نشده ـ بيان شده است.

اين رأى مخالف روايات اثنى عشر را ابن نديم به ابى سهل نوبختى هم نسبت مى دهد كه درست به نظر نمى رسد، چون ابو سهل نوبختى كسى نيست كه چنان رأيى را كه هيچ دليل قابل اعتنايى ندارد اظهار كند و در كتب تراجم و رجال شيعه كه خاندان نوبختى را به تفصيل معرفى كرده اند در بررسى شرح حال ابو سهل و ديگران چنين نظرى را از او نقل نكرده اند و همه مذهب و عقيده و عمل او را ستوده اند، به نظر مى رسد اين ها از همان سلسله اشتباهاتى است كه در كتاب هاى تراجم و فِرَق رخ مى دهد و مؤلفان آن ها به مسامحه از آن گذشته اند.

اسناد دادن اين نسبت هاى بى پايه به اشخاص شناخته شده نتيجه اى جز به اشتباه انداختن افراد بى اطلاع يا كم اطلاع چيزى در پى ندارد.

در هر حال مسأله مهدويت و غيبت و ساير امور مختص به امام دوازدهم (عليه السلام) از صدر اسلام مطرح بوده است. و بلكه بر حسب آن چه در همين تورات و انجيل هاى رايج هست سابقه اين باور در اديان الهى قبل از اسلام و كتب عهد عتيق و جديد هم ريشه دارد.

اصالت عقل يا سمع در تشخيص امام (عليه السلام)

پرسش چهاردهم:

در مسئله امامت از بين عقل و نقل كدام مقدم است؟ به عبارت ديگر مسائل مربوط به بحث امامت بيشتر با دلائل عقلى قابل اثبات است يا با دلائل نقلى؟

پاسخ:

چنانكه از خود سئوال نيز استفاده مى شود مسائل دو نوع هستند يك قسمت از آن ها مسائلى است كه از طريق عقل شناسايى مى شوند و به وسيله اِعمال روش هاى منطقى و دلائل عقلى اثبات و مورد قبول واقع مى شوند مانند اصل اثبات وجود خدا و صفات ذاتيه كماليه او و لزوم نبوت يعنى اثبات نبوت عامه و بخش ديگر مسائلى است كه منحصراً از طريق نقل اثبات مى شود يعنى راه ديگر براى اثبات آن ها غير از وحى و اخبار مخبر صادق، يعنى پيغمبر ثابت النبوّه يا امام ثابت الامامه نيست در اين بين مسائلى هم هستند كه از هر دو طريق قابل اثبات مى باشند البته در چنين صورتى دلايل نقلى ارشاد به دلائل عقلى مى كنند.

شخص كاوش گر بايد به اين جهت مسائل كاملا توجه كند و ببيند كدام بحث را از طريق عقل و كداميك را تنها از طريق نقل و يا از دو شيوه عقل و نقل مى توان اثبات كرد و در هر مورد از طريق و شيوه خاص خود آن مسأله وارد شود تا به نتيجه مناسب برسد وگرنه اگر بخواهد در مسأله نقلى صرف از طريق عقل وارد شود طبيعى است كه به نتيجه نخواهد رسيد.

ممكن است برخى اين پرسش را مطرح كنند كه در مسأله امامت اصالت عقل بر اصالت نقل ارجحيت دارد يا خير؟

پاسخش اين است كه در مسأله امامت مثل مسأله نبوّت و شرايط نبى اثبات اصل امامت عامّه يعنى اثبات اصل «نياز به وجود امام» و شرايط امام با عقل ثابت مى شود. البته اگر مسأله امامت از مسائلى بود كه خارج از محدوده فهم عقل بود و عقل به طور مستقل آن را درك نمى كرد فقط با دلايل نقلى يعنى ارشاد نبى اثبات مى شد زيرا اتكا و استناد به دليل نقلى در مورد اصل امامت به خلاف اصل نبوّت مستلزم دور نمى باشد ولى در مسأله نبوت مستلزم دور است.

بنابر اين مى توان دلائل نقلى امامت را هم مثل دلائل نقلى اصل نبوّت ارشاد به حكم عقل دانست.

و مسائلى چون شرط عصمت و چگونگى نصب امام و اين كه اين كار به مردم واگذار نشده است يك اصل عقلى است. و دلايل نقلى موجود مؤيّد اين حكم عقل اند.

بديهى است با گروه هايى چون اشاعره كه به حسن و قبح عقلى معتقد نيستند فقط از راه همان دلائل نقلى بحث مى شود. بعضى از آثار و فوايد وجود امام و امتيازات او فقط با دليل نقلى قابل اثبات است همان گونه كه اين آثار و خواص براى پيامبر نيز از راه دليل نقلى اثبات مى شود.

در مسأله امامت خاصه نيز ـ مثل نبوّت خاصه كه تصريح پيامبر پيشين دليل بر نبوّت پيامبر بعدى است ـ تصريح پيامبر بر امامت امام و همچنين تصريح امام سابق بر امامت امام بعدى، دليل بر امامت او است. با اين تفاوت كه اصل در اثبات نبوّت راه معجزه است زيرا راه اصلى اثبات نبوّت اوّلين نبى منحصر در معجزه است و اين تنها دليل قابل اعتماد در دعوى نبوت است. هر چند انبيا بعد از او نبوّتشان هم از طريق تصريح نبىّ قبلى و هم از طريق معجزه قابل اثبات است و سنّت الهى هم بر اين جارى شده كه پيامبران را با معجزه مبعوث فرمايد! چون اثبات نبوّت از طريق معجزه براى همگان قابل درك است.

ولى طريق تصريح پيامبر سابق فقط حجّت بر مؤمنين به آن پيامبر سابق مى باشد، به اين خاطر است كه مى گوييم راه اثبات از طريق معجزه يك راه عمومى است كه براى همه حجت است، مع ذلك اثبات صدور معجزه از نبى براى فردى كه غايب از زمان و مكان صدور معجزه است منحصر در راه نقل است. البته فقط قرآن مجيد يگانه معجزه اى است كه اثبات آن نياز به دليل نقلى هم ندارد، چون باقى است. چنانكه تصريح خود قرآن به عدم امكان آوردن مثل قرآن بر معجزه بودن آن در همه زمان ها دلالت دارد.

 

 

 

 

 


يار صفحة:


(1) سوره مائده (5)، آيه 55.

(2) سوره نساء (4)، آيه 59.

(3) سوره انبياء (21)، آيه 73.