|
با اين همه، هيچ عالم شيعى معتقد نشده است كه قيام قائم بعد از مرگ
وى تحقق خواهد يافت. و هر كس هم در اين زمينه به احتمالات بى اساس
معترض شده است با توجه به مطالب گفته شده چون آن ها كاملا بر خلاف
واقعيت هاى علمى هستند، لذا نبايد به آن ها اعتنا شود چون ارزش
علمى ندارند.
بعد از اين مقدمه و بيان اين نكته حيات حضرت و غيبت طولانى ايشان
بر اساس اين اصول، ثابت شده است، ديگر جايى براى اين روايت كه مى
گويد قائم (عليه السلام) بعد از رحلت قيام خواهد كرد نمى ماند،
زيرا اين حرف موجب انقطاع رشته امامت و خالى ماندن زمين از وجود
امام معصوم و ردّ اخبار بسيارى كه دلالت بر عمر و غيبت طولانى آن
حضرت دارد، خواهد شد.
گذشته از همه اين ايرادها خبر مذكور از نظر سند غير معتبر است و
كسى از علما و فقها حتى در يك مسئله فرعى به مانند اين خبر استناد
ننموده است. زيرا يكى از روايت كنندگان آن «موسى بن سعدان حناط»
است كه علماى علم رجال او را تضعيف كرده، خبرش را بى اعتبار مى
دانند. او اين خبر را از عبدالله بن قاسم روايت كرده است كه او را
«البطل الكذّاب» ـ پهلوان بسيار دروغ گو ـ لقب داده اند. او هم از
ابو سعيد خراسانى روايت كرده است كه اگر وجود او را مجهول نشماريم
برحسب مصادر رجالى، حال او ـ كه راست گو يا دروغ گو است ـ روشن
نيست.
حال ملاحظه كنيد در برابر آن مبانى محكم و صدها حديث معتبر چگونه
مى توان به اين خبر ـ كه راوى اش قهرمان دروغ پردازى است ـ اعتماد
كرد و بر طبق آن نظر داد.
امّا وجه به كار بردن لقب قائم براى امام عصر (عليه السلام)
:
قائم يعنى قيام كننده. زيرا حضرت در برابر اوضاع سياسى و انحرافات
دينى و اجتماعى قيام خواهد كرد و عالم را بعد از آن كه از ظلم و
جور پر شده از عدل و داد پر خواهد نمود. به علاوه از آن لقب مسأله
قيام به شمشير و مبارزه مسلحانه نيز استفاده مى شود.
با اين حال چون
قيام مراتب ضعيف و قوى دارد، از اخبار استفاده مى شود كه همه
امامان قائم به امر بوده اند و بر همه آن ها به مناسبت مواضعى كه
داشته اند به كار بردن اين لقب صحيح و به جا است ولى چون قيام حضرت
مهدى(عليه السلام) يك قيام جهانى است كه همه اوضاع و احوال اجتماعى
و فردى و سياسى و اقتصادى بشر را فرا مى گيرد و وعده هاى خدا به
انبيا و وعده هاى انبيا به مردم را تحقق مى بخشد اين لقب به طور
مطلق در حقّ آن حضرت به كار مى رود و لذا هر كجا «قائم» بگويند و
قرينه اى بر اراده شخص ديگر از امامان نباشد، از آن، حضرت مهدى(عليه
السلام)فهميده مى شود.
در حديثى كه شيخ صدوق (رحمه الله) در كتاب كمال الدّين از حضرت
امام محمّد تقى(عليه السلام)ـ امام نهم ـ روايت كرده است آمده است
كه:
«انّ
الامام بعدى ابنى على... ; امام بعد از من پسرم على ـ حضرت على
النقى(عليه السلام) ـ است كه امر او امر من، سخن او سخن من و پيروى
از او پيروى از من است و امامت بعد از او در پسرش حسن ـ امام حسن
عسكرى(عليه السلام) ـ قرار داده شده است. امر او امر پدرش و گفته
او گفته پدرش و اطاعت از او اطاعت از پدرش مى باشد.
راوى مى گويد: بعد
حضرت ساكت شدند.
من عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، پس امام بعد از حسن(عليه السلام)كيست؟
حضرت نخست تا حد زيادى گريه كردند و سپس فرمودند: پس از حسن پسر او
«القائم بالحق المنتظر» است.
گفتم: اى پسر پيامبر، براى چه آن حضرت «قائم» ناميده شده است؟
حضرت فرمودند: براى اين كه او بعد از آن كه نام و يادش به فراموشى
سپرده شود و بيشتر معتقدين به امامت وى از عقيده خود برگردند قيام
خواهد كرد.
گفتم: براى چه منتظَر ناميده شده است؟
فرمود: چون براى او غيبتى است كه
مدّت آن بسيار طولانى است، به گونه اى كه خروج و ظهور او را مؤمنان
واقعى انتظار مى كشند، ولى اهل شك و ريب انكار مى نمايند و نفى
كنندگان به او استهزاء مى كنند و كسانى كه وقت براى آن معيّن مى
كنند فراوان مى گردند و عجله كنندگان در آن غيبت، هلاك مى شوند ولى
مسلمين ـ اهل تسليم ـ نجات مى يابند»(1)
علاّمه مجلسى(رحمه
الله) فرموده اند: مقصود از مردن، كه در آن روايت ضعيف آمده بود
اين است كه آن حضرت پس از به فراموشى سپرده شدن نام و يادش قيام
خواهد كرد.
و شيخ مفيد در ارشاد روايتى را از
حضرت صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه در آن مى فرمايد: «سمّى
القائم لقيامه بالحق(2);
قائم ناميده شده است به خاطر اين كه قيام به حق خواهد نمود».
و از بعضى اخبار وجه ديگرى كه استفاده مى شود اين است كه آن حضرت
به اين لقب از جانب خدا ملقّب شده چون در عوالم قبل از اين عالم،
آن حضرت قائم بودند و نماز مى خواندند.
درباره نام گذارى
آن حضرت به لقب «المهدى» نيز وجوه مناسبى ذكر شده است و البته چنان
نيست كه «القائم» عنوان اصلى و «المهدى» عنوان فرعى باشد. هر دو
لقب است و نام گذارى با هر كدام از آن ها علتى جداگانه دارد. بلكه
مى توان گفت چون مفهوم مهدى «من هداه الله» است يعنى كسى كه خدا او
را هدايت كرده است، به حسب رتبه بايد كسى قائم باشد كه خدا او را
هدايت كرده باشد.
يعنى قائم بايد «من هداه الله» باشد امّا لازم نيست كه هميشه «من
هداه الله» قائم باشد. اما اعمال و اصلاحات و حركت و قيام و نهضتى
كه از مهدى (عليه السلام) صادر مى شود مثل تشكيل حكومت جهانى متوقف
بر قيام و فعليّت يافتن لقب قائم است.
اين القاب به اصلى
و فرعى تقسيم نمى شوند و همه از زبان مبارك پيامبر (صلى الله عليه
وآله وسلم) و ائمه طاهرين (عليهم السلام) شنيده شده اند و قديم و
جديد هم ندارند. و هر يك مفهوم خاص خودرا دارد و هر كدام با توجه
به جنبه خاصى به كار رفته اند، در عبارات گاهى همه اين القاب با هم
ذكر مى شوند و گاهى يكى و زمانى هم يك لقب بر لقب ديگر مقدم ذكر مى
شود.
در هر حال اطلاق اين القاب بر اساس اوصاف ذاتى و فعلى است كه آن
حضرت داراى همه آن ها است.
دو نوع غيبت
پرسش بيست و چهارم:
بر حسب مضمون روايات موجود غيبتِ حضرت صاحب الامر(عليه السلام) به
دو صورت واقع شده است در غيبت اوّلى ارتباط با آن حضرت به وسيله
نوّاب و وكلا ايشان ممكن بوده است ولى با تمام شدن اين دوره و شروع
غيبت دوم كه غيبت تامّه است دوره مأموريت وكلا و نوّاب خاص هم پايان
يافته است.
سؤال اين است كه، آيا تعبير از اين دو غيبت به صغرى و كبرى از اوّل
رايج بوده است يا اين كار در عصرهاى بعدى مثل عصر صفويه رواج پيدا
كرده است؟
پاسخ:
بحث در مثل اين مطالب نبايد بحث لفظى باشد خواه كسى غيبت نخستين را
كه كوتاه تر و كم تر بوده غيبت صغرى و كوچك تر يا غيبت قصرى و
كوتاه تر بخواند يا غيبت دوم را كه مدتش طولانى است غيبت كبرى و
بزرگ تر يا غيبت طولى و درازتر بگويد يا با هر لفظ ديگر از اين دو
غيبت ياد كند اين كار واقع و حقيقت امر را تغيير نمى دهد در هر حال
اين دو غيبت واقع شده است.
مسئله اين است كه
اصل دو شكل بودن غيبت حتى قبل از وقوع آن در اصول و كتاب هاى حديث
مورد تصريح بوده است و نعمانى و ديگران كه قبل از پايان غيبت صغرى
مى زيسته اند آن را نقل نموده اند و اين امر دليل بر مطرح بودن دو
شكل از غيبت است. به علاوه با وجود چندين روايت معتبر در اين زمينه
هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه تعبير غيبت صغرى و كبرى ساخته صفويان
يا غير ايشان مى باشد.
در دوره غيبت صغرى اگر چه موقعيت شيعه حساس بوده است با اين حال
هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه اين همه احاديث كه از ائمه (عليهم
السلام) در كتاب هاى چون غيبت فضل بن شاذان يا نعمانى و كمال الدين
صدوق; روايت شده است. همه مجعول و بعد از وقوع غيبت ساخته شده اند.
اين كه مى بينيم
شيعيان شهرها و نقاط مختلف مراجعه به نوّاب مى نمودند، اين ها بدون
دليل اين كار را نمى كردند، حتماً علايم و دلايلى در دست بوده است
كه نشان مى داده كه اين ها با امام ارتباط دارند. وگرنه محال است
كه افرادى مانند على بن بابويه با آن مقام علمى و عظمت فكرى از
طريق نوّاب در پى ارتباط با امام(عليه السلام)برآيد بى آن كه
ارتباط آن ها برايش مثل روز روشن شده باشد; اين واقعه خود نشان مى
دهد كه آن ها دليل روشنى بر حقانيت نواب در دست داشته اند.
و مسأله ديگر اين است كه اگر چه ابو جعفر عمروى ـ عثمان بن سعيد ـ
و ساير نوّاب وسيله اتحاد شيعه بودند و وكالت آن ها از امام در همه
محافل و مناطق شيعه نشين به خصوص در مثل شهر قم مورد قبول كامل همه
بوده است، ولى اين اتحاد، به خاطر اعتقاد به امامت امام دوازدهم
بوده است، اين مسأله موجب نفوذ معنوى سفرا شده بود نه اين كه آن ها
بدون در نظر گرفتن مسأله امامت سبب اتحاد شيعه شده باشند.
اتحاد و اتفاق شيعه در اعتقاد به امامت امام دوازدهم سبب اتحاد آن
ها در پيروى از نواب امام(عليه السلام) بوده است.
چنانكه امروزه هم اعتقاد به امامت آن حضرت سبب نفوذ معنوى علما و
فقها به عنوان نايب عام آن حضرت در دل هاى مؤمنان مى باشد.
در غيبت صغرى تعيين نوّاب بطور مستقيم توسط شخص امام(عليه
السلام)بوده است و اين كه مى بينيم بزرگانى در مقابل نواب سر تسليم
فرود مى آورند دليل آن اين است كه اين انتخاب توسط شخص امام (عليه
السلام) بر اساس شايستگى نوّاب بوده است و اصل تسليم همه طبقات و
شخصيت هاى علمى و سياسى دليل بر اين است كه رهبرى اصلى در دوره
غيبت صغرى با شخص امام(عليه السلام)بوده است.
و در اثر وجود شواهد و دلايل قانع كننده بوده است كه رجال علمى
شيعه و شخصيت هايى نظير «ابو سهل نوبختى» و «ابن متيل» و «حسن بن
جنانصيبى» و ديگر بزرگان شيعه به حقانيت نوّاب معتقد بوده اند.
چنانكه بعد از درگذشت نايب چهارم ـ على بن محمد السمرى ـ نيز اين
مسئله كه دوره غيبت و نيابت خاص نوّاب به پايان رسيده است مورد پذيرش
همه قرار گرفت و اگر كسى ادعا نيابت مى كرد بر اساس همين اصل او را
تكذيب مى كردند و ضمناً مى توان گفت كه يكى از حكمت هاى مهم غيبت
كوتاه، آشنا كردن شيعه با مسأله غيبت و زمينه سازى براى عصر غيبت
طولانى بوده است، تا شيعه بتواند در دوره اى طولانى بدون حضور
ظاهرى امام (عليه السلام) به حيات خود ادامه دهد و اين امتحان بزرگ
الهى را با موفقيت پشت سر گذارد.
* * *
تولد معجزه آساى امام زمان (عليه السلام)
پرسش بيست و پنجم:
درباره ولادت امام(عليه
السلام) معجزات و خوارق عاداتى نقل مى نمايند كه اعتبار اين معجزات
در چه حدّ و چگونه قابل اثبات است؟ و چرا بعضى تاريخ نويسان آن ها
را نقل نكرده اند؟
پاسخ:
1ـ
اصل ولادت حضرت مهدى(عليه السلام) امام دوازدهم ـ فرزند امام حسن
عسكرى(عليه السلام) ـ را تاريخ نگاران مثل ساير وقايع تاريخى ثبت و
ضبط كرده اند.
2ـ
درباره برخى معجزات كه در ولادت آن حضرت يا سائر رجال از انبيا و
اوصيا واقع شده است اگر منابع تاريخى متداول چيزى به دست نمى دهد.
اين نقص منابع مذكور محسوب مى شود چرا كه همين تاريخ نويسان در
بسيارى از موارد به بعضى جوانب تاريخى اشاره كرده اند كه به لحاظ
اهميت چندان مهم نبوده اند، اين كم توجّهى تاريخ نگار به بعضى
جوانب يك مسأله گاهى ناشى از يك تعصب عقيدتى است، اما اين كار به
هر دليلى كه باشد به نقل قول هاى ديگران كه با استناد به مصادر و
مأخذ معتبر، انجام گرفته است ضرر نمى رساند.
تاريخ پيامبران آكنده از معجزه است و ولادت و نشو و نماهاى اغلب
انبيا غير عادى بوده است. به عنوان مثال: خلقت آدم، ولادت حضرت
ابراهيم(عليه السلام)، تولّد اسحاق و موسى و يحيى و عيسى و سخن
گفتنش در گهواره همه از جمله حوادث غير عادى است.
كه اين ها همه يك
سلسله حوادث تاريخى اند، هر چند فلان مورخ آن ها را نقل نكرده باشد
ـ از همين قبيل است تفاصيل ولادت امام عصر(عليه السلام) كه از
وقايع مسلّم تاريخى است، كه ترك نقل آن از سوى تاريخ نگارانى كه يا
مغرض بوده اند يا قصدشان اختصار و يا امور ديگر بوده است، به اصل
مسأله صدمه نمى زند.
آن چه از سوى شيعه به امامان معصوم: نسبت داده مى شود شبيه مطالبى
است كه در مورد حضرت ابراهيم و اسحاق و اسماعيل و موسى و عيسى و
يحيى و... گفته شده است كه البته همه داراى سند معتبرى هم هستند.
وقايع مربوط به
ولادت امام دوازدهم از بيشتر وقايعى كه در تاريخ به چشم مى خورد از
نظر سند و مأخذ معتبرتر است.
* * *
فلسفه تأخير ظهور با فراهم بودن شرايط
پرسش بيست و ششم:
در طول تاريخ گاهى به شرايط و فرصت هايى بر مى خوريم كه گمان مى
رود زمينه ظهور فراهم شده مثلا استقبال مردم از دين و فداكارى در
راه اسلام و بذل جان و شهادت به خاطر آن به قدرى زياد و با شور و
هيجان است كه به نظر مى آيد كه نه تنها سيصد و سيزده نفر بلكه بيش
از هزارها نفر آماده جان نثارى در ركاب امام(عليه السلام) هستند با
وجود اين، سرّ تأخير ظهور چيست؟
پاسخ:
راجع به فراهم بودن شرايط ظهور امام زمان (عليه السلام)
،
اولا: كسى نمى
تواند به طور يقين اظهار اطّلاع كند يعنى بگويد همه شرايط فراهم
شده است، زيرا خود اين ادعا احتياج به علم به جميع شرايط دارد چون
ممكن است احاديث متضمن بيان همه شرائط نباشند.
ثانياً: بر فرض كه شرايط، منحصر در آن موارد باشد كه در روايات
آمده است با اين حال همان طور كه صدوق ـ عليه الرحمه ـ فرموده است
واقعاً نمى توان مطمئن بود كه فرضاً همان سيصد و سيزده نفر اصحاب
خاص و سائر شرايط موجود شده باشد.
يار صفحة:
(1)
كمال الدين، ج 2 ص 378، ب 36، ح 3. در كتاب معانى الاخبار
نيز حديثى مشابه اين وجود دارد.
(2)
ارشاد شيخ مفيد، ص 364، فصل فى سيرته (عليه السلام).
|