تحولات اجتماعي شيعه

همان گونه که نشان داده شد، در طول دوران غيبت صغري (260 ـ 329 هـ. ق).(1) افزون بر دو نسل از شيعيان، تحت نظارت دقيق وکلا وآموزه هاي راويان شيعه (محدثان)، در اين راستا پرورش يافتند که نسل جديد دريابند زعامت ديني بر آمده از ارتباط غير مستقيم با امام غايب واز طريق چهار سفير صورت پذيرفته است. استدلال ها ودستورهاي ايشان درباره ي امام غايب به طور عمده مبتني بر روايت هاي منسوب به يازده امام پيشين (قبل از سال 260 هـ. ق).(2) است.

اگرچه شيعيان در زمان سفير اول به پانزده گروه تقسيم شدند وديدگاه هاي متفاوتي نسبت به جانشين (امام) عسکري داشتند، اما تعليم وفعاليت هاي سفير دوم با موفقيّت روبه رو گشت. شيعيان تبليغات فشرده اي براي اثبات وجود امام دوازدهم وعدم تعيين تاريخ ظهورنمودند. آنان معتقد شدند قيام وظهور امام (عليه السلام) در اختيار خداست وآن هايي که مي کوشند اوقاتي معيّن براي ظهور امام ثابت کنند دروغگويند. به اين ترتيب تعاليم ونظريه ي سفير دوم بر شيعيان حاکم گشت وديگر گروه ها از بين رفتند.

در طول دوران سفيران سوم وچهارم، نسلي جديدي از شيعيان وجود داشتند که نسبت به جانشينان وي مطيع بودند وگفتارهاي ايشان را به عنوان گفته هاي امام دوازدهم پذيرا شدند. همه ي ايشان اظهارات (توقيعات) خطاب به چهار سفير را منسوب به امام دوازدهم مي دانستند. اين توقيعات همه با يک دستخط ويک شيوه نگاشته مي شد. طبق يکي از اين توقيعات به سفير چهارم، شيعيان معتقد هستند دوران غيبت صغري به سر آمده وغيبت کبري آغاز گرديده است.

مدرکي وجود دارد حاکي از اين که وقتي آخرين توقيع امام دوازدهم پايان ارتباط مستقيم با سفير چهارم را به اطلاع عموم شيعيان رساند، وکلا فعاليت هاي پنهاني شان را متوقف ساختند وبه ويژه از جمع آوري خمس نهي کردند. به ديگر سخن سازمان شيعه که در زمان (امام) صادق (عليه السلام) پي ريزي شده بود (يعني نوّاب خاص) توسط آن اعلاميه نسخ گشت. از آن زمان به بعد هر شخص مدعي سفارت از جانب امام، کافر وکذّاب به حساب مي آمد.

در ابتدا عموم مردم وعوام شيعيان با پديده ي غيبت دوازدهمين امام خود دچار سرگرداني وحيرت شدند. امّا راويان شيعه نظير نعماني، غيبت کبراي امام دوازدهم را پذيرفتند وخود را با روايت هاييکه به سالهاي پيش از 260 هـ. ق.(3) بازميگشت وآن روي داد را پيش بيني ميکرد، قانع ساختند. برخي از عوام با آن راويان مخالفت ورزيدند. آنها استدلال ميکردند اگر امام در سال 256 هـ. ق.(4) ولادت يافته است در پايان غيبت صغري 73 سال دارد واين سن با طول عمر يک انسان طبيعي مطابقت دارد. آن گاه ايشان استنتاج مي کردند که چون مرگ، غايت طبيعي زندگي شخصي است که تا اين سن زيسته است بنابراين امام احتمالاً رحلت کرده است.

نعماني، آشفتگي حاکم بر توده ي شيعه را چنين توصيف مي کند:

(اکثر شيعه از جانشين (امام) حسن (عسکري) مي پرسيدند: (وي کجاست؟ چگونه ممکن است چنين امري اتفاق افتد؟ تا چه مدت وي غايب خواهد ماند؟ با توجه به اين که وي هم اينک حدود 73 سال دارد، چه مدت ديگر خواهد زيست؟) برخي از ايشان بر اين باور بودند که وي از دنيا رفته است. گروه هاي ديگري ولادتش يا حتي وجودش را انکار مي کردند. ونيز به استهزاي معتقدين به (وجود) امام مي پرداختند. بعضي صرفاً پذيرش امتداد دوره ي غيبت امام را دشوار مي يافتند ونمي توانستند تصور کنند اين در قدرت خداست که عمر ولي اش را طولاني گرداند تا زمينه ي ظهور وي را در آينده فراهم سازد).

طبق نظر نعماني عمده ي اين گروه ها از اعتقادشان به امام غايب دست کشيدند. کساني که باور استوارشان به امامت را حفظ کردند اقليتي از جمع راويان، نظير (ابن قبه) ونيز خود (نعماني) بودند که عقيده شان را بر روايت هاي امامان مبتني ساخته بودند.

برخي از عالمان در حيرت افزاييِ توده ي شيعه نسبت به غيبت کبراي امام دوازدهم سهيم بودند.

چند نظر که حدود بيست سال بعد از آغاز دوره ي غيبت کبري (حدود سال 352 هـ. ق).(5) مطرح شد حاکي از اين است که سردرگمي ويأس نسبت به رجعت امام دوازدهم شيعيان، وجهه ي غالب مجامع شيعي گرديد. به علاوه هجوم گسترده به (باور) غيبت امام دوازدهم توسط افرادي از معتزله مانند: (ابوالقاسم بلخي) وزيدي هايي مانند: (ابو زيد علوي) و(صاحب بن عبّاد) بر اين پريشاني در ميان جمهور شيعه از نيشابور تا بغداد دامن زد. به گونه اي که عده اي از شيعيان عقيده شان را ترک کردند.

شبهه درباره ي ادامه ي غيبت، همراه با حمله هاي گروه هاي مخالفِ اين باور، راويان شيعه را بر آن داشت که از طريق تدوين آثاري مسأله ي غيبت را اثبات کنند. در ابتدا ايشان مطالبشان را از احاديث منسوب به پيامبر وائمه گردآوري کردند. نمونه ي چنين آثاري کتاب (الغيبة) از نعماني و(کمال الدين) از صدوق است.

صدوق توضيح مي دهد که وي اثرش را هنگامي که در نيشابور مي زيست تدوين کرد. زيرا غيبت امام، مايه ي سراسيمگي در ميان بسياري از شيعياني شده بود که به ديدار امامشان خو گرفته وگمراه شده بودند. اين موقعيت وي را به تدوين اثري بيان گر احاديث موثق منسوب به پيامبر وامامان، پيرامون اين موضوع برانگيخت. بنا به گفته ي صدوق، اين روايت ها پيشتر در کتاب (اصول اربعمأة) ـ که پيش از سال 260 هـ. ق.(6) توسط شيعيان (امام) صادق (عليه السلام) وديگر ائمه تدوين شده بود ـ گرد آمده بود. وي هم چنين فصلي را به اشخاصي که بيش از صد سال زيسته اند اختصاص مي دهد تا عمر طولاني امام دوازدهم در دوران غيبتش را، توجيه نمايد.

از پايان قرن چهارم هـ. ق.(7) ديگر استدلال مبتني بر احاديث به کار گرفته شده توسط: کليني، مسعودي، نُعماني، صدوق وبزّاز کافي نبود. از اين رو عالمان شيعه مجدداً استدلال هاي کلامي (علم کلام) را رايج کردند وبه صورتي گسترده تر براي اثبات غيبت امام بهره گرفتند. شايد (شيخ) مفيد(8) در اين دوره، پيشتاز بود. وي در اثرش به نام (الفصول العشرة في الغيبة) مي کوشد وجود امام غايب را، مبتني بر دو اصل: (ضرورت وجود امام در هر دوره از زمان) و(عصمت امام) اثبات نمايد. روش برخورد (شيخ) مفيد با اين موضوع، معيار عالمان شيعه ي بعد، نظير شاگردش کراجکي،(9) (سيد) مرتضي و(شيخ) طوسي گرديد. در کتاب(الغيبة)آخرين کتاب ازاين رشته آثار، هر دو نوع استدلال روايي وکلامي، در توجيه غيبت کبراي امام دوازدهم ارائه ميگردد.(10)

کليات

نگرش نجات، نزد افرادي که درباره ي رستگاري انسان حسّاسند شناخته شده است. در مباحث کلامي اديان، مشاهده مي گردد که هر ديني از نجات نهايي بشر دم مي زند، اگر چه آن ها داراي رهيافت هاي گوناگوني هستند. جامعه شناسان صاحب چند مکتب فکري در اين زمينه اند. از اواخر قرن نوزده، (سوسياليست ها) با شعار رهايي محرومان به صحنه آمدند. هم اينک جهان، با عنوان مردم سالاري، زير سلطه ي (سرمايه داري) است. هر دو پديدار برآمده از مکتب انديشگي آزادي خواهي هستند. چند نِحله ي فکري ديگر نيز وجود دارد. اما (سرنوشت بشر چيست)؟ غير از اسلام هيچ يک از آن مکتب هاي فکري، انسان را به سوي فلاح يا رستگاري رهبري نمي کند. امّا تمام انسان ها، در انتظار آن روز نهايي اند که با ره آورد رهايي براي بشر، خواهد آمد. در اين جا مروري اجمالي بر اين جنبه، به همراه بررسي نظريه هايي در اين خصوص، به طور خلاصه ارائه مي شود.

(شهيد آيت الله بهشتي)، اين موضوع را چنين تحليل مي کند:

(امروز در نظر دارم يکي از مسائل فکري زمانمان را... مطرح کنم، وآن مسأله ليبراليسم است... ليبراليسم يعني آن طرز تفکري که بر پايه آزادي فردي انسان بنا شده، اساس اين مکتب اين است که فرد انسان موجودي است آزاد، مي تواند خواسته ها وتمنّياتش را بشناسد ومي تواند در راه رسيدن به اين خواسته ها وتمنيات تلاش کند وبه آن ها برسد ورشد انسان چه از نظر شخصي وشخصيتي، وچه از نظر اجتماعي به اين است که به او، يعني به فرد انسان آزادي بدهيم، به او بگوييم آن طور که دلت مي خواهد حرکت کن.

ليبراليسم بر اين اساس، شاخه اي ونهالي است روئيده از يک زمينه ديگر، وآن (راسيوناليسم) است.

(راسيوناليسم) يعني اصالت فرد، بر اين پايه است که انسان، با خرد خويشتن مي تواند آنچه را لازم دارد بشناسد، عقل انسان براي راهبري وراهنمايي او کافي است... بر اين گمان است که انسان داراي عقليّتي تمام عيار وکافي است، وبا اين عقليت، ديگر نيازي به حاکميت دين ومذهب وقانوني ورأي قانوني که آدم با عقل وخردش مي يابد ووضع مي کند ندارد، به عبارت ديگر، براي راهبري وهدايت انسان، همان پيامبر باطن يعني عقل کافي است وحتي نيازي به پيامبران وبرخورداران از وحي الهي نيست. وحي به عنوان يک مبدأ وسرچشمه مستقل آگاهي وشناخت در راسيوناليسم مورد قبول نيست. تنها عقل وخرد آدمي است که مي تواند هستي را دريابد، وانسان بايد با پاي عقل حرکت کند، ودر پرتو روشنايي خود وعقل جهان را بشناسد، وراه بهتر زيستن وسعادتمند زيستن را پيدا کند...

گروهي را چنين گمان است که انسان، يعني خرد انسان اصالت کامل دارد وهويت فردي انسان، تعيين کننده شخصيت اوست، وانسان با همان نيروهايي که در هر فردي از افراد بشر نهفته است، ودست آفرينش در نهاد او به وديعت نهاده است مي تواند بشناسد وحرکت کند، بسازد وبه سعادت هم برسد...

ليبراليسم جمع گرا، ليبراليسمي که با نوعي سوسياليسم وحاکميت جمع را پذيرفتن، هماهنگ وهمراه است، ليبراليسم جمع گرا به تدريج مي يابد که چنان نيست که انسان از حاکميت نظامي که در آن زندگي مي کند به کلّي آزاد باشد. وقتي که ليبراليسم به اين جا مي رسد که بالاخره گاهي نظام اقتصادي يا نظام اجتماعي حاکم، دست وبال فرد را مي بندد واو را از حرکت آزاد ودلخواه باز مي دارد در اين جا ليبراليسم نوعي اصالت وهويت مستقل وحاکميت جمع ونظام را کم يا بيش مي پذيرد وسر از نوعي سوسياليسم در مي آورد.

در اين قرن بيستم، در اين قرني که ما هستيم، مي بينيم که چگونه در سرزمين هاي غرب، در جامعه هاي غربي، در کشورهايي که زادگاه ليبراليسم وتفکر آزادمنش خرد انسان بودند آرام آرام تفکرهاي سوسياليستي آمده جلو، وبا تفکر ليبراليستي آشتيانه وآشتي گرايانه، هماهنگ ومزدوج وجفت شده، ومي بيند که ليبراليسم در اين مکتب ها، در اين جامعه ها، به صورت مکتبي که با سوسياليسم هماهنگ است در آمده، بنابراين ويژگي وخصلت اساسي ليبراليسم در اين چيزهايي است که بر مي شمرم:

1 ـ پايه ليبراليسم، راسيوناليسم واصالت خرد وانديشه ونفي هر نوع سرچشمه ومبدأ آگاهي ومعرفت غير از عقل وانديشه است.

2 ـ ليبراليسم در آن نخستين جلوه هايش در فرهنگ وتمدن اخير غربي بر اساس اصالت خرد واندويدواليسم واين که فرد انسان اصالت دارد به وجود آمده است ـ نفي حاکميت هر نوع نظام وجبر اجتماعي.

3 ـ در عين حال که ليبراليسم بر اساس نفي حاکميت هر نوع جبر ودتريسيم اجتماعي به وجود آمده است در عين حال ليبراليسم آرام آرام به سوي پذيرش نسبي جامعه وهويت اصيل جامعه حرکت کرده وسر از سوسياليسم ليبرال يا ليبراليسم سوسيال درآورده است.

... ليبراليسم همراه با نفي حاکميت شرع وقوانين وا حکام خدايي ومقررات ديني نه بدين معني که مي گويد تو آن ها را باطل بدان يا حق بدان، تو براي وضع مقررات وقوانين اجتماعي در پي اين نباش که حال قرآن چي گفته، پيامبر چه گفته، تو برو آزاد عقلت را به کار بيانداز، تفکر علمي ات را به کار بيانداز، در يافتن قوانين ومقررات، شناخت علمي را مبنا قرار بده، وبر اين اساس قانون را لغو کن، قانون تازه، چيز جالبي هم به نظر مي آيد. اگر انسان به اين صورت احتياجي به کتاب خدا وقانون خدا وکلمات پيغمبر خدا براي تعيين مقررات واحکام نداشته باشد، مستقل از همه اين حرف ها برود وبنشيند، يا خودش تنهايي، يا (براي) همفکري، عده اي گروه هاي متفکر وجمعيت هاي انديشمندِ علمي انديشِ داراي سهم وبهره کافي از شناخت علمي را جمع بکند بگويد آقا دور هم بنشينيم ببينيم براي اين که انسان سعادتمند زندگي بکند، چه جور قانوگذاري بکند، هر قانوني را که عقل ما وخرد آزاد انديش ما فارغ از هر نوع محدوده ديگر براي سعادت انسان ها مناسب شناخت اين مي شود قانون روز، همه بايد از آن اطاعت کنند. فردا هم اسير قانون امروز نمي مانيم، حرکت داريم، پويايي داريم، به جلو مي رويم، باز هم دور هم جمع مي شويم، باز هم مي نشينيم، فکر مي کنيم، خرد آزادانديشمان را به کار مي اندازيم، اوضاع واحوال وشرايط را مي بينم، قانون نو وضع مي کنيم، روز از نو، قانون از نو، اين از ويژگي هاي ليبراليسم است.

ليبراليسم نمي تواند به راستي روي پايه ي خودش بماند، اصالت خودش را حفظ کند، ودر عين حال قبول داشته باشد که نه قوانيني خدا فرستاده است به وسيله پيامبران، که اين قوانين را بي چون وچرا بايد پذيرفت، خواه به حکمت وفلسفه آن ها پي برده باشيم خواه پي نبرده باشيم، اين جا مسأله ظريف است).(11)

شهيد بهشتي مي افزايد: (ليبراليسم از آن نظر که آن قدر روي آزادي فردي تکيه مي کند که چشمش نمي تواند آن تنگناهاي مرئي ونامرئي را که حاکميت نظام هاي طاغوتي براي فرد به وجود مي آورد ومانع حرکت آزاد فرد مي شود (را ببيند) در خور انتقاد است، ودر معرض انتقاد است.

ببينيد اقتصاد ليبراليستي مي گويد تو به فرد انسان آزادي بده، هر جور دلش ميخواهد بکارد، بسازد، بخورد، مصرف کند، بخرد وبفروشد، اين خود زمينه شکوفايي اقتصاد انسان است. اين حرف به نظر شما چه قدر جالب ميآيد، ظاهر خيلي آراسته اي دارد، ظاهرش خيلي دلپذير است، اما وقتي آن را باز مي کنيم، واز هم مي شکافيم، مي گوييم آقاي ليبرال، آقايي که روي اقتصادِ آزادِ فردي تکيه مي کني، چشمهايت را بازترکن، ... ببين چطور روند اقتصادسرمايه داري جهاني، عرصه وميدان عمل را بر افراد انسان ها وبرگروه هاي کوچک انسان ها تنگ ميکنند، به طوري که يک انسان مي بيند تکان نمي تواند بخورد، راستش را نگاه ميکند چيزي نمي بيند، طرف چپش را نگاه مي کند چيزي نميبيند، جلوي اش را نگاه ميکند چيزي نميبيند، پشت سرش را نگاه مي کند چيزي نميبيند امّا اجمالاً احساس ميکند حرکت هم نميتواند بکند، ... اين ناشي از اين است که وقتي در يک جامعه اي تقسيم امکانات اقتصادي عادلانه نباشد، وقتي در جامعه اي آن ها که بيشتر دارند دست به دست هم بدهند ويک قشر بسيار مرفه، وبسيار برخوردار از مواهب زندگي به وجود بياورند که سرشان هم توي لاک همديگر باشد وکاري هم به کار آن توده وسيع پر جمعيتيکه از اين امکانات محروم است نداشته باشند، داد وستدهايشان توي هم باشد، ازدواج- هايشان توي هم باشد... در آن طرف هم مي بيني مردم ناتوان تهي دست با حداقل امکانات يا حتي زير حداقل امکانات شب وروز بايد کاسه چه کنم جلويشان بگذارند، واين کاسه چه کنمشان روز به روز پرتر، وروح وقلبشان روز به روز از شادي ها وبرخورداري هاي زندگي خالي تر، وکيسه شان هم روز به روز خالي تر باشد، در يک چنين جامعه اي فردِ محروم، اين بچه متولد شده در يک خانواده محروم، امکان واقعيِ تحرک وشکوفايي وخودانگيختي او چه قدر است مگر؟ بسيار ناچيز، گاهي چيزي نزديک صفر. آزادي که شخص ليبرال ميگويد خوب است ولي براي خودش، چون چيزي گيرِ طرف مقابل نمي آيد... ما مي بينيم که آن آزادي فردي که ليبراليسم روي اش تکيه ميکند يک خط سير دارد به يک سو، جلو ميرود، ودر اين سو ما هر چه جلوتر را مي بينيم يک اقليت مرفه برخوردار از بسياري از آزاديها را مييابيم، شنگول، شاداب، برخوردار، وداراي امکانات فراوان براي إعمال آزاديشان، ويک اکثريت محروم را مي بينيم رنجور، پژمرده، افسرده، وداراي امکانات بسيار ضعيف براي استفاده از آزادي وإعمال آن).(12)

بنابراين بديهي است که نحله هاي انديشگي مانند آزادي خواهي، نمي تواند انسان را به رستگاري غايي، که انسان ها از دير زمان در انتظار آن بوده اند، رهنمون گردد.

رستگاري در پرتو تشيع

ديدگاه علامه ي طباطبايي:

(مرحوم) علامه ي طباطبايي، درباره ي رستگاري انسان چنين مي نويسد:

(به حکم ضرورت (جبر)، آينده جهان روزي را دربر خواهد داشت که در آن روز جامعه بشري پر از عدل وداد شده وبا صلح وصفا همزيستي نمايد وافراد انساني غرق فضيلت وکمال شوند. والبته استقرار چنين وضعي به دست خود انسان خواهد بود ورهبر چنين جامعه اي منجي جهان بشري، وبه لسان روايات، (مهدي) خواهد بود.

در اديان ومذاهب گوناگون که در جهان حکومت مي کنند مانند وثنيت، کليميت، مسيحيت، مجوسيت واسلام از کسي که نجات دهنده بشريت است، سخن به ميان آمده وعموماً ظهور او را نويد داده اند. اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و(حديث متفق عليه) پيغمبر اکرم (صلي الله عليه وآله): (المهدي من وُلدي) (مهدي معهود از فرزندان من (از نسل من) مي باشد) اشاره به همين معني است).(13)

ديدگاه شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر:

شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر مي فرمايد:

(نه تنها مهدي، تجسّم باور اسلامي نسبت به يک حقيقت معنوي، که اسوه ي غايت خاصي است که انسانيت در تلاش براي نيل به آن است، ونيز صورتي از آرماني طبيعي است که افراد از طريق آن بدين نتيجه مي رسند که ـ به رغم تفاوت هاي اديان ايشان ونيز اختلاف روش هاي آنان در دسترسي به آن امر ناديدني ـ بر روي زمين روز موعودي هست. که در آن روز پيام هاي الهي به تمام معني وغايت نهايي شان تحقق مي يابند; آن هنگام که گذار تاريخ طاقت فرساي انسانيت، بعد از مبارزه اي طولاني، به ثبات وامنيت مي انجامد).(14)

ديدگاه دکتر شريعتي:

دکتر علي شريعتي، اين موضوع را از ديدگاهي جامعه شناختي بررسي مي کند وبراي اين نظريه اصطلاح (انتظار) را به کار مي برد. وي در اثرش: (انتظار، مذهب اعتراض) در صفحه ي 13 در اين ارتباط چنين مي گويد:

(در عصر غيبت کبري، يعني دوران نامحدود تاريخي که از قرن سوم هجري آغاز مي شود وتا خدا بخواهد ادامه دارد، شيعه يک فلسفه سياسي ومکتب اجتماعي پيدا مي کند که حائز دو جنبه کاملاً متفاوت است: از يک زاويه بر حسب مسؤوليت اجتماعي، خوشبيني تاريخي، واستقلال عقلي وروحي، مترقي، مردمي وحرمت آميز است).

وي در همان اثر، در مبحث (انتظار مثبت) به بيان نکات زير مي پردازد:

(1) انتظار هم يک اصل فکري اجتماعي وهم يک اصل فطري انساني است، به اين معني که اساساً انسان موجودي است منتظر، وهر که انسان تر منتظرتر، وهمچنين جامعه بشري، به معناي اعم داراي (غريزه انتظار) است، چه جامعه طبقاتي، چه جامعه ملّي، وچه جامعه گروهي، وبر اساس همين اصل است که اعتقاد به مسيح، از ابتدا در جوامع بشري وجود داشته وبه همين دليل است که تاريخ مي گويد همه جامعه هاي بزرگ، جامعه هاي منتظرند.

همه فرهنگ هايي که مي شناسيم داراي دو شاخص مشترکند: يکي اين که هر تمدني وفرهنگي (حتي جامعه هاي عقب مانده وابتدايي)، در دورترين گذشته خويش داراي (عصر طلائي) بوده که در آن عصر، عدالت، آرامش، صلح وعشق وجود داشته وسپس از بين رفته ودوره فساد وتيرگي وظلم به وجود آمده است.

ديگر آن که معتقد به يک انقلاب بزرگ ونجات بخش در آينده، وبازگشت به عصرطلائي، عصر پيروزيِ عدالت وبرابري وقسط مي باشد.

اين اعتقاد همه جوامع بشري است وچنان که گفتم تجلي غريزه جامعه است، چه جامعه موجود زنده اي است، وموجود انساني زنده منتظر است، واگر منتظر نباشد حرکت نمي کند وتن به آنچه هست مي دهد.

اصل مسيانيسم(15) مطرح است، به معناي اصل اعتقاد جامعه بشري به مسيح يا موعود مي باشد، وبنابراين هم تاريخ به ما مي گويد که جامعه ها همواره معتقد به پيروزي قطعي حقيقت وعدالت وآزادي بشريت در آينده اند، وهم جامعه شناسي ـ به عنوان مسيانيسم ـ معتقد است که هر جامعه اي در نهاد خويش اين اعتقاد را به عنوان عکس العملي طبيعي وفطري ساختمان خودش، در توجيه هاي مختلف، دارد. از اين اصل، در اومانيسم وانسان شناسي، يک اصل کلّي به نام (فوتوريسم)(16) است وفوتوريسم يعني مکتبي، ايدئولوژي اي، مذهبي که بر اساس آينده مبتني است وپيروانش را به آينده مي راند. فوتوريسم يکي از مترقي ترين انواع تلقي زندگي انسان وحرکت تاريخ است...

2) انتظار، سنتز تضاد ميان دو اصل متناقض با هم است: يکي (حقيقت) وديگري (واقعيت). فرض کنيم ما به يک حقيقت ويک ديني واعتقاد داريم که دين بر حق است وانسان را نجات وعدالت را استقرار مي دهد وچون حق است وحقيقت پيروز است واين کتاب بهترين کتاب، واين پيغمبر، بهترين پيغمبر، واين راه، راهي است که انسان را به کمال ونجات سوق مي دهد. اين اصول اعتقادي وحقيقي است که ما به آن معتقديم، امّا واقعيّت ضدّ اين ها را نشان مي دهد.

ما معتقديم که قرآن براي نجات بشريت آمده، وپيغمبر براي رهايي انسان از ظلم وزور واشرافيت وخون پرستي وقوميّت وذلّت واستضعاف واستثمار ومبارزه با جهل وعقب ماندگي آمده، ومعتقديم که علي وفرزندان او ورهبران شيعه، جانشينان پيغمبرند، وعقيده به تشيع ضامن نجات وهدايت انسان است، واما واقعيّت خلاف اين حقيقت را به ما نشان مي دهد... مي بينيم انتظار، يک ضربه اي ضد واقعيت حاکم بر جهان، وحاکم بر تاريخ واسلام است.

انتظار يعني (نه) گفتن به آنچه که هست، کسي که منتظر است چه کسي است؟ کسي است که در نفس انتظار خود، اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد... انتظار، ايمان به آينده است ولازمه اش انکار (حال). کسي که از (حال) خشنود است منتظر نيست، برعکس محافظه کار است، از آينده مي هراسد، از هر حادثه اي که پيش آيد بيمناک است. دوست دارد وتلاش مي کند که هيچ چيز دست نخورد.

3) انتظار، جبر تاريخ است. اين مسأله براي روشنفکران که با مکتب ها وفلسفه هاي علمي تاريخ آشنايي دارند بي نهايت شورانگيز است.

من که در اين گوشه از زمين، واين لحظه از تاريخ منتظرم تا در آينده اي که ممکن است فردا ويا هر لحظه ديگر باشد ناگهان انقلابي در سطح جهاني به نفع حقيقت وعدالت وتوده هاي ستمديده روي دهد که من نيز در آن بايد نقشي داشته باشم واين انقلاب با دعا خواندن وفوت کردن وامثال اين ها نيست بلکه با شمشير وزره ويک جهاد عيني، با مسؤوليت انسان هاي معتقد به آن است، واعتقاد دارم که آن نهضت طبعاً پيروز خواهد شد، پس به جبر تاريخ معتقدم، نه به تصادف وتفرقه وگسستگي تاريخي...

تاريخ به طرف پيروزي جبري عدالت، ونجات قطعي انسان ها وتوده هاي ستمديده، ونابودي حتمي ظلم وظالم مي رود.

جبر تاريخ يا (وترمينيسم هيستريک) که اساس فلسفه علمي قرن نوزدهم وبزرگترين بينش وبرداشت تاريخي بين روشنفکران غير مسلمان جهان است در اين مکتب با ديد ديگر وجود دارد...

4) انتظار، پيوستگي تاريخي پديد مي آورد. سن پل سيمون(17) فرانسوي مي گويد: (متأسفانه انسان امروز، در زندگي مصرفي پليد کوته بينانه وحال پرست دنياي غرب، در انتظار هيچ چيز نيست جز رسيدنِ مترو!)

انتظاربه بشر آينده گرايي وبينش بزرگ ميدهد، اما بشر امروز در نظام پليد مصرفي انتظار را از دست داده وفقط منتظر اتوبوس ايستاده است.

انتظار، اين عنواني که در تشيع هست، سه دوره را به هم متصل مي کند: دوره اوّل، نبوت; دوره دوم، امامت; وپس از آن غيبت است که در آن نه نبوت وجود دارد ونه امامت، حکومت عيني دارد.

اصل نيابت امام که به آن وجهه اش گفتم چگونه اصل انحطاط آوري است در اين وجهه اش اصلي مترقي است ونشان مي دهد که اين سه دوره چگونه به هم پيوسته است. اوّل دوره نبوت، بعد امامت، که تسلسل دوره نبوت است وسپس دوره علم که ادامه امامت است.

از آغاز بشريت تا انتهاي زمان، فلسفه من مي تواند مسير تاريخ بشري وتسلسل حوادث را در يک پيوستِ جاريِ علميِ منطقي توجيه کند).(18)

ديدگاه حضرت امام خميني (قدس سره)

امام خميني (رحمه الله)، در ساختار تشيّع درباره ي نقش ويژه ي فقيهان در دوران غيبت کبري، مفهوم (ولايت فقيه) را بررسي مي کند:

(وليّ فقيه، علاوه بر معرفت فقه، عدالت واجتهاد، بايد از سياست دين، دريافتي جامع داشته باشد، از شجاعت کافي وشايستگي هاي مديريتي جهت رهبري نيز برخوردار، واز مسائل اجتماعي ـ سياسي روز هم آگاه باشد).

ايشان تبيين زير را مطرح مي کند، ونيز آن چه که در نهايت سبب انقلاب اسلامي اخير در ايران محسوب مي شود:

(مقامِ مرجع تقليد، مي تواند در يک زمان توسط چند حجّت واجد صلاحيّت، احراز گردد، وهر کس که مجتهدي را عادل واعلم تشخيص داد بايد از آن مجتهد تقليد کند، امّا در يک زمان، تنها يک زعيم يا ولي فقيه مي تواند باشد. واين بدان دليل است که جِهات سياسي، فرهنگي، اقتصادي واجتماعي مقام ولايت، توأم با ويژگي دفاعي اش، مستلزم اقتداري منحصر ومرکزي است، والاّ نتيجه اش تفرقه واختلاف در بين امّت اسلامي خواهد بود، ووحدت ضروري آرمان ونيز وحدت کلمه مبرم از دست خواهد رفت. از اين رو، در يک زمان، هرگز بيش از يک امام نمي تواند باشد، وامام رضا (عليه السلام)، دلايل اين مطلب را در کتاب علل الشرايع، به طور مختصر تبيين فرموده است).(19)

نتيجه گيري

مطالب ذکر شده، موضوع گسترده اي است که نيازمند بررسي دقيق وجامع اثرها وکتاب هايي است که در اين زمينه وجود دارد. به هر حال، عنوان مهمي است که بايد به شيوه اي علمي در بين مردم رواج يابد تا بتوانند به خوبي از اين مفهوم واقعي مطّلع گردند وبا عقيده اي استوار، به پويايي برسند. در راستاي دست يابي زودتر به موفقيّت در جهان اسلام، با دنبال کردن راه رهبر عظيم (امام خميني) (رحمه الله)، پيش از همه نيازمند اقدام به گسترش اين مفهوم از حقايق تاريخي پوشيده در ارتباط با امام مهدي (عجل الله فرجه) هستيم.


 

 

 

پاورقى:


(1) (874 ـ 941 م).

(2) (874 م).

(3) (874 م).

(4) (870 م).

(5) (963 م).

(6) (874 م).

(7) قرن 10 م.

(8) متوفاي سال 413 هـ. ق. 1022 م.

(9) متوفاي سال 449 هـ. ق. 1075 م.

(10) م. حسين، جاسم، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، ص ص 138 ـ 145.

(11) بهشتي، (آيت الله دکتر) سيد محمد حسين، پنج گفتار، قيام، قم، ص ص 94 ـ 99.

(12) همان، ص ص 103 ـ 105.

(13) طباطبايي، (علامه) سيد محمدحسين، شيعه در اسلام، ص  308 و309.

(14) صدر، (شهيد) سيد محمد باقر، بحثٌ حول المهدي (عليه السلام)، (ترجمه ي انگليسي)، ص 17.

(15) messianism.

(16) futurism.

(17) saint paul simon.

(18) شريعتي، (دکتر) علي، انتظار مذهب اعتراض، ص ص 32 ـ 45.

(19) worship and selfdevelopment,p.35.