تشرف يکي از حجاج شوشتري

سيد عالم وعامل سيد محمد حسين شوشتري مي فرمود: يکي از حجاج شوشتري گفت: سالي که به حج مشرف شدم، وباي عظيمي شيوع داشت.

هر که را به بيمارستان دولتي مي بردند، جز مردن چاره اي نداشت وبه سرعت از خستگي دنيا راحت مي شد.

چون من مبتلا شدم وکسي را هم نداشتم، مرا به بيمارستان بردند.

در آن جا مشرف به موت افتاده بودم، ولي قبل از رسيدن مامورين بيمارستان بر بالينم، مردي در لباس نظاميان عثماني ظاهر شد ومواظب حالات من گرديد واز من پرسيد: به چه چيزي ميل داري!براي تو آش ماش خوب است، لذا رفت وطولي نکشيد که با کاسه آشي، برگشت وآن را نزد من گذاشت.

خواستم يک قاشق بخورم، ديدم از گلويم فرو نمي رود.

دست درجيب نمود ونارنج يا مثل آن بيرون آورد وشکست وروي آش فشرد.

به خاطر ترشي آن، کمي آش از حلقم فرو رفت.

بعد از آن فرمود: بر تو باکي نيست.

برخيز واز اين جا خارج شو.

عرض کردم: ماموران کنار در هستند وحتما مرا از خارج شدن منع مي کنند.

فرمود: برو، شايد تو را نبينند.

من برخاستم وبه اتفاق او از آن محل خارج شديم وابدا کسي متعرض ما نگرديد.

عرض کردم: شما کيستيد که اين همه به من احسان نموديد؟ فرمود: وقتي به وطن برگشتي، سومين کسي که با تو مصافحه کرد مرا مي شناسد.

اين را گفت ورفت.

اين بود ومن در فکر بودم تا به شوشتر مراجعت کردم.

شبانه وارد شهر شدم.

در بين راه، قبل از ورود به دروازه، مردي با من مصافحه کرد.

من به ياد آن شخص افتادم.

بعد ديگري مصافحه کرد ومن هم منتظر سومين نفر شدم.

دروازه بان که مامور گمرک بود، پيش دويد وبا من مصافحه کرد.

من ايستادم ومتعجبانه به او نظر کردم! آن مرد دروازه بان به من فرمود: چرا متعجبي؟ آن شخص بزرگوار که در مکه به فريادتو رسيد، حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء بود.

تعجب من زياد شد که گمرکچي واين مقام شامخ! آن مرد فرمود: حال برو چند روز ديگر به تو خواهم گفت.

بعد از چندي، نزد او رفتم، فرمود: اما اين که مرا گمرکچي مي يابي، من هر ماهه حقوقي دارم که نزد يکي از تجار حواله مي باشد وتا به حال ابدا يک شاهي از کسي قبول نکرده ام.

ثانيا ماموريت من در شب است ودر اين جا اگر خواب باشم، فبها واگرهم بيدار باشم، خود را به خواب مي زنم وهر که هر چه را بخواهد بيرون مي برد ياوارد مي کند ومتعرض او نمي شوم.

سؤال کردم: از کجا مي گويي که آن شخص بزرگوار حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بوده است؟ فرمود: ابدا اين سر بر تو فاش نمي گردد واگر مرگ من نزديک نشده بود، همين قدر هم بر حال من مطلع نمي شدي.

جناب آقا سيد ابوالقاسم فرمود: من از سيد حسين پرسيدم: آن شخص حاجي وآن مرد گمرکچي چه کساني هستند؟ فرمود: ايشان را معرفي نخواهم کرد، چون شايد راضي نباشند.(1)

تشرف حاج شيخ علي محمد کرکري

آقاي ملا عبدالرسول وشيخ عبد اللّه کرکري نقل نمودند: حاجي شيخ علي محمد کرکري، چند سفر پياده با يک انبان آرد بر دوش، به حج مشرف شد.

در يکي از سفرها به اصرار بعضي از دوستان به حجاج ترک ورفقايش ملحق شد واز راه جبل مشرف گرديد.

در يکي از منازل، بنا شد سماور برنجي بزرگي را آتش کنند.

ايشان برخاست وآتش زيادي در سماور انداخت، ولي از آب ريختن فراموش کرده بود، چون قدري گذشت، ناگهان اجزاء سماور از هم پاشيد وجدا شد.

غيرت ترکي وتقدس حاج شيخ به جوش آمد که سماور مردم در چنين راهي که ابدا چيزي پيدا نمي شود چرا اين طورشد؟ وبحدي حزنش شديد گشت که از خود بي خود شده، قطعات سماور را جمع نمود واز خيمه بيرون آمد.

هر چه گفتند: کجا مي روي؟ فايده اي نداشت.

از اول قافله حجاج تا آخر قدم زد وبه چند نفر از عربها که سفيدگر بودند ومس را سفيدمي کردند، رسيد به ايشان گفت: سماور را درست کنيد.

گفتند: کار ما نيست وما ابزار لازم را نداريم.

مايوس گشت ومتحير ماند.

ناگاه سيدعمامه سبزي پيدا شد وبه ايشان فرمود: من سماور را درست مي کنم ويک قران اجرت مي گيرم.

تو برو ويک قران را بياور.

من سماور رادرست ميکنم ونزد اين عربها مي گذارم.

حاج شيخ علي محمد سماور را تحويل داده وبه سمت خيمه که نزديک يک فرسخي بود، به راه افتاد وجريان را به رفقا اظهار داشت.

ايشان گفتند: يعني چه؟ اين جا کي پيدا مي شود که سماور درست کند؟ بالاخره وفتي شيخ بازگشت، سماور را در آن جا درست شده يافت واز آن سيد نشاني به دست نياورد.

از اعراب پرسيد آنها گفتند: ما سيدي را نديديم واز سماور شما هم خبر نداريم.

جناب آقا ميرزا هادي فرمود: حاج شيخ از عباد وزهاد عصر خود ودر غير لباس اهل علم، مشغول تحصيل بود.

پيراهن عربي کرباس ونعلين عربي بحريني ويک عمامه خرمايي رنگ بر سر مي پيچيد.

غالبا هر شب جمعه پياده از نجف اشرف به کربلامشرف مي شد.

روزها روزه مي گرفت ويک وعده غذايش، نان جو خشک وسرکه بود.

بين ما، به واسطه ملا عبدالرسول، صداقت تام ورفاقت کاملي بود.

آن مرحوم درمدرسه صحن مطهر نجف اشرف مسکن داشت ودر سفر آخري که پياده به حج مشرف شد به رحمت ايزدي پيوست.(2)

تشرف حاج عنايت اللّه در مسجد الحرام

شيخ متعبد، حاج عنايت اللّه فرمود: سال 1331، در طريق مراجعت از حج بودم.

شب جمعه از مني با دو نفر از اتقياء به مسجد الحرام آمده ونزديک محل تولد حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) نشستيم ومشغول به ختم امن يجيب المضطر اذا دعاه ويکشف السوء، براي تعجيل فرج حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف شديم.

از آن جايي که تقدير الهي را تدبير بندگان تغيير نمي دهد، همه ما را خواب ربود، درحالي که نزديک دو هزار مرتبه از ذکر را گفته بوديم.

ناگاه از خواب بيدار شدم ديدم که يکي از دو رفيقم از مسجد بيرون رفته است.

خيلي ناراحت شدم وفورا رفتم وتجديد وضو نمودم وبا نهايت تاسف برگشتم کسي در آن جا نبود که عجم باشد، مگرما دو نفر واز اعراب هم دو سه نفر سني مشغول مناجات بودند.

من آمدم ودر موضعي مشغول به تضرع وزاري شدم.

هنگام سحر بود ناگاه احساس کردم بزرگواري دست به شانه من گذاشت وفرمود: وقت بسيار خوبي است حال بسيار خوبي داري در دعا اهتمام کن.

به مجرد شنيدن اين کلمات، بدنم مرتعش گرديد وحالم دگرگون شد.

وقتي نظر کردم، احدي را نيافتم ودر مسجد عجم ديگري نبود جز رفيقم که در جاي خود بود.

يقين کردم که حضرت ناموس دهر ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بوده است.(3)

تشرف حاج علي آقا ورفقايش در مسجد سهله

عالم کامل شيخ عبدالهادي در محضر آية اللّه حاج شيخ حسنعلي تهراني نقل فرمود: من در نجف اشرف مؤمن متقي حاج علي آقا را ملاقات مي نمودم.

ايشان هميشه درشبهاي چهارشنبه به مسجد سهله مشرف مي شد.

شيخ عبدالهادي گفت: روزي از او پرسيدم که در اين مدت آيابه حضور مبارک حضرت سيدنا ومولانا صاحب الزمان (عليه السلام) رسيده اي؟ در جواب گفت: در سن جواني با جمعي از مؤمنين واخيار، بر اين عمل مداومت داشتيم وابدا چيزي مانع ما نبود.

يازده نفر بوديم وبرنامه ما اين بود که در هر شبي ازبين رفقا، يکي بايد اسباب چاي وشام براي همه تهيه مي کرد.

تا آن که شبي نوبت به يکي از رفقا که مرد سراجي بود، افتاد واو هم تهيه اي ديد ونان وآذوقه را در دکان خود مهيا کرد.

از قضا آن ها را فراموش کرده ومثل هفته هاي قبل، دکان خود را بسته بود وروانه مسجد سهله شده بود.

آن روز هوا دگرگون وسرد بود.

جمعيت ما پراکنده، دونفر دونفر براه افتادند تا آن که در مسجد سهله اجتماع کرديم.

نماز را طبق معمول خوانديم وروانه مسجد کوفه شديم، چون در حجره نشستيم، گفتيم: شام را حاضر کنيد.

ديديم کسي جواب نمي دهد.

گفتيم: امشب نوبت کيست؟ به يکديگر نگاه کرديم وديديم نوبت آن مرد سراج است.

به او گفتيم: چه کرده اي مؤمن؟ ما را امشب گرسنه گذاشته اي؟ چرا در نجف نگفتي که ديگري شام را تهيه کند؟ گفت: من همه چيز را مهيا کردم وبه دکان آوردم.

اما وقت حرکت آنها را فراموش نمودم والان به يادم آمد.

و وقتي به نجف برگشتيم به آنجا مي رويم وواقعيت رامي فهميد.

آن شب، شب سردي بود وبه اندازه هميشه کسي در مسجد نبود.

در حجره را بستيم، ولي از گرسنگي خوابمان نمي برد، لذا با هم صحبت مي کرديم، چون قدري گذشت، ناگاه ديديم کسي در حجره را مي کوبد.

خيال کرديم اثر هوا است.

دوباره در را کوبيد، چون حوصله نداشتيم يکي از ما فرياد زد: کيست؟ شخصي با زبان عربي جواب داد: در را بازکن.

يکي از رفقا با نهايت ناراحتي در را گشود وگفت: چه مي خواهي؟ چون خيال کردمرد غريبي است وآفتابه مي خواهد يا کار ديگري دارد.

ديديم مرد جليل وسيد بزرگواري است.

سلام کرد وبه همان يک سلام ما را برده وغلام خود نمود.

همگي با او مانوس شديم.

فرمود: آيا مرا در اين جا جا مي دهيد؟ گفتيم: بفرماييد اختيار داريد.

تشريف آورد ونشست.

ما همگي جهت تعظيم واحترام او برخاستيم ونشستيم وبه بيانات روح افزايش زنده شديم.

بعد از مدتي فرمود: اگر خواسته باشيد، اسباب چاي در خورجين حاضر است.

يکي از رفقا برخاست واز يک طرف خورجين، سماوري بسيار اعلا با لوازم آن را بيرون آورد.

مشغول شديم وبه يکديگر اشاره کرديم که تا مي توانيد چاي بخوريد که بجاي شام است.

در اين اثناء، آن بزرگوار مي فرمود: قال جدي رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) واحاديث صحيحه بيان مي کرد.

بعد از صرف چاي فرمود: اگر شام خواسته باشيد در اين خورجين حاضر است.

قدري به يکديگر نظر کرديم تا آن که يکي از ما برخاست واز طرف ديگر خورجين، يک قابلمه بيرون آورد ووس ط مجلس گذاشت.

وقتي در آن را برداشت مملو از برنج طبخ شده وخورش روي آن بود وبخاري از آن متصاعد مي شد مثل اين که الان ازآتش برداشته باشند.

از آن برنج وخورش خورديم وهمگي سير شديم ومقداري باقي ماند.

فرمود: آن را براي خادم مسجد ببريد.

برخاستيم ودر جستجوي خادم رفتيم وغذا را به او داديم.

سيد بزرگوار فرمود: خيلي از شب گذشته، بخوابيد.

همگي استراحت کرديم، چون سحر شد يکي يکي برخاسته تجديد وضو نموديم ودر مقام حضرت آدم (عليه السلام) جمع شديم وادعيه معمول ونماز صبح را ادا کرديم.

بناي حرکت، به سمت نجف شد گفتيم خوب است در خدمت آن سيد بزرگوار روانه شويم.

هر کس از ديگري پرسيد: آن سرور کجا رفت؟ ولي همه گفتيم: جز اول شب، ديگر ايشان را ملاقات نکرديم.

به دنبال او گشتيم وتمام مسجد ومتعلقاتش وهر محل ديگري را که احتمال مي داديم، مراجعه کرديم، ابدا اثر ونام ونشاني از آن جناب نيافتيم.

از خادم مسجد پرسيديم: چنين مردي راملاقات نکرده اي؟ گفت: اصلا اين طور کسي را نديده ام وهنوز در مسجد هم بسته وکسي بيرون نرفته است.

بالاخره از ملاقات مايوس گشته وبا خود مي گفتيم که اين عجايب چه بود؟ يکي گفت: آن سيد کجا رفت وچه شد وحال آن که در مسجد هنوز بسته است.

ديگري گفت: ديدي در آن هواي سرد وآن وقت شب، چگونه بخار از غذا متصاعد بود.

يکي ديگر مي گفت: چه سخناني مي گفت ومي فرمود: قال جدي رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم).

در اين جا همگي يقين کرديم که غير از حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف کس ديگري نبوده وبراي جدايي از ايشان وعدم معرفت در آن وقت افسوس خورديم.(4)

تشرف حاج ميرزا مقيم قزويني

حاج ميرزا مقيم قزويني نقل مي کند: چله اي گرفته بودم.

نزديک اتمام آن، در حرم امير المؤمنين (عليه السلام)، بالاي سر مبارک، ازسمت پيش رو، به طرف قبر منور حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) ايستاده ومشغول زيارت بودم.

ديدم سيد جليلي بالاي سر، رو به قبله، متصل به ضريح مطهر ايستاده ودستها رابه طرف آسمان بلند نموده، مشغول دعاست وچنان اثر جلال ومهابت از آن بزرگوار ظاهر بود که به وصف نمي آيد.

ايشان در دست عصايي داشت.

تعجب کردم وبا خودگفتم: يعني چه اين بزرگوار، جوان است ومحتاج به عصا نيست! ديگر آن که خدام نمي گذارند کسي به حرم مطهر عصا بياورد.

در همين خيال بودم که به سمت پايين پابرگشتم وبا خود گفتم اين سيد جليل که بود که در بالاي سر منور ايستاده ودعامي خواند؟ خواستم براي ملاقات او برگردم، گفتم مناسب نيست که تا زيارت را تمام نکرده ام اين کار را بکنم.

از ضريح مطهر دور شدم وبين دو در ايستادم وچشم خود رابه در پشت سر دوختم که آن سيد جليل از هر يک از آن سه در که بخواهد بيرون برود، او را خواهم ديد وبه دنبالش خواهم شتافت.

زيارت را تمام کردم، اما نديدم که بگذرد.

به سمت بالاي سر رفتم.

نظر کردم، ولي سيد را نديدم.

از زيارت حضرت آدم ونوح (عليهما السلام) دست کشيدم وبه سمت رواق دويدم وبه اطراف رواق وکفشداريها سرزدم، اما اثري نيافتم.

در چله اي ديگر، باز نزديک به اتمام آن چله، روزي در مدرسه معتمد در حجره خوابيده بودم.

در عالم رؤيا ديدم يکي از رفقا، که شخص متدين وبا ورعي بود، از درحجره وارد شد وبه من خطاب نمود: فلاني مطلب تو چيست وحاجتت به درگاه حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالي فرجه الشريف چه مي باشد؟ گفتم: حاجت خود را براي غير حضرتش اظهار نمي کنم ووقتي به حضورش مشرف شوم از آن بزرگوار سؤال خواهم نمود.

گفت: شما که هفته قبل خدمتش مشرف شديد، چرا عرض حاجت نکرديد؟ گفتم: چه کنم، سعادت مرا ياري نکرد وايشان را نشناختم.

پس از خواب بيدار شدم.

شب چهارشنبه، به مسجد سهله رفتم.

بعد از مراجعت به نجف اشرف، باز روزي در حجره خوابيده بودم، ديدم برادرم، که يکي از اوتاد واهل صفا وباطن است وارد حجره شد وگفت: مقيم، چه حاجتي داري؟ واز حضرت صاحب الامر (عليه السلام) چه درخواستي داري؟ اظهار کن.

گفتم: برادر، چرا حاجتم را به خودش عرض نکنم؟ وقتي به حضورش نايل شوم دست سؤال به دامن او دراز خواهم کرد.

گفت: دو هفته قبل به حضور مبارک آن سرور مشرف شدي، چرا عرض حاجت نکردي؟ گفتم: بخت برگشته من در خواب مانده بود واز شناختن آن سرور کامياب نگشتم.(5)

تشرف سيد بزرگواري از اصفهان

سيد جليلي از اهل اصفهان، مدتي متوسل به ساحت مقدس امام حسين (عليه السلام) گرديده وتقاضاي تشرف به حضور مبارک آن حضرت يا محضر مقدس حضرت ولي عصرارواحنا له الفداء را مي نمود.

تا آن که در شب جمعه اي طاقتش طاق شد وبه حرم مطهر امام حسين (عليه السلام) وارد شد ودر پيش روي مبارک، شالي را يک سر به گردن ويک سر به ضريح بست وتا نزديک صبح به گريه وزاري مشغول بود وعرض مي کرد که امشب حتما حاجت مرا بدهيد.

نزديک صبح شد ومردم دوباره به حرم مي آمدند.

آن سيد ديد، زمان گذشت، لذا نااميدشد واز جا برخاست وعمامه خود را از سر برداشت وبالاي ضريح مقدس پرتاب نمود وگفت: اين سيادت هم مال شما، حال که مرا نا اميد کرديد من هم رفتم.

واز حرم مطهر بيرون آمد.

در ميان ايوان سيد بزرگواري به او رسيد وفرمود: بيا به زيارت حضرت عباس (عليه السلام) برويم.

به مجرد شنيدن اين فرمايش، همه اوقات تلخي خود را فراموش کرده وبا چشم وگوش خود، مجذوب ايشان گرديد.

با هم از کفشداري طرف قبله، کفش خود راگرفتند وروانه شدند.

در بين راه مشغول به صحبت شدند وسيد بزرگوار فرمودند: چه حاجتي داشتي؟ عرض کرد: حاجتم اين بود که خدمت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) برسم.

فرمودند: در اين زمان اين امر ممکن نيست.

عرض کرد: پس مي خواهم به خدمت حضرت صاحب الامر (عليه السلام) برسم.

فرمودند: اين ممکن است.

سيد، بعد از آن، مطالب ديگري هم پرسيد واز آن بزرگوار جواب شنيد.

نزديک بازارداماد که در اطراف صحن مقدس است، فرمودند: سرت برهنه است.

عرض کرد: عمامه ام را روي ضريح انداختم.

در همان وقت دکان بزازي طرف راست بازار ديده مي شد.

سيد بزرگوار به صاحب دکان فرمود: چند ذرع عمامه سبز به اين سيد بده.

صاحب مغازه توپ پارچه سبزي آورد وعمامه اي به من داد ومن آن را بر سر بستم سپس از در پيش رو، که سمت چپ داخل است، به زيارت حضرت ابوالفضل العباس (عليه السلام) مشرف شديم ونماز زيارت وبقيه اعمال را بجا آورديم.

سيد بزرگوار فرمود: دو باره به حرم حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) مشرف شويم.

آمديم وباز از همان کفشداري داخل شديم ومشغول زيارت بوديم که صداي اذان بلند شد.

سيد بزرگوار در سمت بالاي سر مقدس فرمود: آقا سيد ابوالحسن نماز مي خواند، برو با او نماز بخوان.

من از گوشه بالاي سر آمدم ودر صف اول ويا دوم (ترديد ازمؤلف است) ايستادم، ولي خود آن سرور در جلوي صف کناري ايستادند وآقا سيدابوالحسن نزديک به ايشان بود گويا او امامت آقا سيد ابوالحسن اصفهاني را دارد.

مشغول نماز صبح شديم.

در بين نماز آن جناب را مي ديدم که فرادي نماز مي خوانند.

با خود گفتم يعني چه؟ چرا به من فرمود با آقا سيد ابوالحسن نماز بخوان وخودش فرادي جلوي آقا سيد ابوالحسن ايستاده ونماز مي خواند؟ در اين فکر بودم ونمازمي خواندم تا نمازم تمام شد.

گفتم بروم تحقيق کنم که اين سيد بزرگوار کيست؟ نگاه کردم ولي آن جناب را در جاي خود نديدم.

سراسيمه اين طرف وآن طرف نظرانداختم، ايشان را نديدم.

دور ضريح مقدس دويدم کسي را نديدم.

گفتم بروم به کفشداري بسپارم.

آمدم از کفشدار پرسيدم.

گفت: ايشان الان بيرون رفت.

گفتم: ايشان را شناختي؟ گفت: نه شخص غريبي بود.

دويدم وگفتم نزد دکان بزازي بروم تا از او بپرسم.

به بازار آمدم، ولي با کمال تعجب ديدم همه مغازه ها بسته وهنوز هوا تاريک است.

از اين دکان به آن دکان مي رفتم، ديدم همه بسته اند وابدا دکاني باز نيست.

به همين ترتيب تا صحن حضرت عباس (عليه السلام) رفتم وباز برگشتم گفتم شايد آن مغازه باز بوده ومن از آن گذشته ام.

تا صحن سيد الشهداء (عليه السلام) آمدم، ولي ابدا اثري نديدم.

فهميدم من به شرف حضور مقدس نور عالم امکان رسيده ام، ولي نفهميده ام.

بعد از دو سه روز، خدام حرم عمامه سياه سيد را از روي ضريح پايين آوردند.

من (ناقل قضيه از صاحب تشرف) تبرکا يک قطعه از عمامه سبز سيد را گرفتم وبا تربت امام حسين (عليه السلام) هميشه در تحت الحنک(6) خود داشتم، ولي متاسفانه چند روز است که مفقود شده است.(7)

تشرف شيخ عربي از اهل کاظمين

جناب آقاي ميرزا هادي از خانواده خود نقل کرد: در رواق بالاي سر در کاظمين، مشغول نماز بودم.

شيخ عربي براي چند نفر حکاياتي نقل مي کرد از جمله اين که: در ابتداي جنگ جهاني با عده اي از اهالي عسکريه در کشتي سوار بوديم.

سربازان حکومت وقت، بين بغداد وبصره به سراغ ما آمده ودستور دادند که کشتي کنارساحل توقف کند وتمام اهل آن خارج شوند.

در دو طرف، سربازان تفنگ به دوش صف کشيده بودند وبنا شد تک تک مسافرين از بين آنان بيرون روند وبازرسي شوند.

هر کس که در کشتي بود، لباس ها را کنده وخود را در آب انداخت تا نجات يابد.

من استخاره کردم که خود را در آب بياندازم استخاره بد آمد.

بنا گذاشتم وضو بگيرم ودورکعت نماز حاجت بخوانم، لذا از شط، آب برداشتم ووضو گرفتم وعبا را بر روي کشتي پهن کردم ومشغول نماز شدم.

در قنوت دعا کردم ومضمون دعايم طلب نجات ورهايي بود.

جز من ويک نفر ديگرکسي در کشتي باقي نماند.

ناگاه عربي، که عقالي بر سر داشت، وارد شد دست مرا گرفت وگفت: با من بيا ومرا از بين صف سربازان بيرون آورد.

آن مرد هم پشت سر ما بود وهيچ کس ما را نديد وابدا متعرض ما نگرديد تا آن که ازدستگاه ماموران وسربازها دور شديم.

به من فرمود: مي خواهي کجا بروي؟ من فکر کردم وکوت (نام محلي است) را در نظر آوردم که داماد ما در آن جا بود گفتم: مي خواهم به کوت بروم.

اشاره به طرفي کرد وفرمود: اين کوت است، برو.

دست در کيف بردم، ديدم يک مجيدي (واحد پولي در قديم بوده است) بيشتر ندارم آن را بيرون آوردم وبه شخص عرب تقديم نمودم.

فرمود: نه من توقعي ندارم وپول نمي گيرم رفتيم وفوري به کوت رسيديم.

در آن جا شخصي را ديدم، به او گفتم: داماد ما را خبرکن، بيايد.

وقتي داماد ما آمد، گفت: واعجبا! در اين باران آتش اين جا چه مي کني؟گفتم: مرا به بغداد بفرست.

او رفت ويک حيوان سواري آورد سوار شدم تا به بغداد رسيدم.

من در آن جا دکان بافندگي داشتم، لذا وارد دکان شدم ديدم نه جنسي دارم ونه دکان را به خاطر آشفتگي اوضاع مي توانم باز کنم، پس گوشه مغازه را نيم دري باز نموده وخود را در گوشه دکان پنهان مي کردم.

روزي زني آمد وکاغذي آورد وگفت: اين ورقه را براي من بخوان.

گفتم: بيرون بنشين، من برايت مي خوانم وتو گوش کن.

چون ترسيدم داخل مغازه شود ووضع دکان خالي را ببيند وآبرويم نزد او برود.

در اين اثناء زن ناگهان وارد دکان شد، ديد خشک وخالي است گفت: شيخ چرا بي کاري؟ گفتم: سرمايه ندارم.

گفت: من بيست ليره به تو قرض الحسنه مي دهم با آنها مشغول کسب شو وهر وقت آنها را خواستم ده روز قبل تو را خبر مي کنم.

بيست ليره را آورد ومن ابريشم خريدم وبا آنها در خانه، روسري وچيزهاي ديگر بافتم، ولي کسي را نداشتم که آنها رابفروشد وخودم هم که در خانه پنهان بودم.

روزي مردي در خانه آمد وبا صداي بلندگفت: فلاني اين جا است؟ زنها جواب دادند: فلاني کجا واين جا کجا؟ فرمود: از من پنهان مي کنيد! من امام او هستم که دستش را گرفته واز لابلاي سربازان نجاتش دادم.

اين بيست ليره را بگيرد وقرض خود را بدهد.

شخصي را مي فرستم که اجناس او را بفروش برساند.

در اين اثناء خدام حرم کاظمين (عليهما السلام) آمدند وگفتند: شيخنا اين جا محل قصه گفتن نيست.

شيخ عرب که صاحب قضيه بود، سخن را قطع کرد ومشغول دعا گرديد وگفت: اينها قصه نيست، بلکه ذکر فضايل اهل بيت (عليهم السلام) است.(8)

تشرف شيخ کاظم دماوندي

شيخ آقا بزرگ تهراني (رحمة الله عليه) فرمود: دوست ما شيخ کاظم، فرزند حاج ميرزا باباي دماوندي، بعد از مراجعت از سفرزيارت عتبات عاليات قضيه اي را نقل کرد.

در آن سفر همراه حاج باباي بقال وبعض ديگر از کسبه محل ما بود.

من همه آنها رامي شناسم همگي (کسبه محل) بي سواد بودند وبه اين خاطر او را همراه خود برده بودند که به آنان مسائل را تعليم نمايد وادعيه وزيارات را براي آنها بخواند وقرارشان اين بود که هر کدام از آنها در هر منزل، قدري او را سوار نمايند وخوراک اوهم با آنها باشد وبه اين قرار هم پابند بودند.

شيخ کاظم: همچنين قرار بر اين بود که من اول شب بخوابم.

مقداري که از شب مي گذشت، کمي قبل از حرکتشان مرا بيدار مي کردند ومن پيش از آنها راه مي افتادم وبه قدر يک فرسخ مي رفتم.

وقتي به من مي رسيدند هر کدام مقداري مرا سوارمي نمودند.

به همين ترتيب مي رفتيم تا به شهر کرند رسيديم.

اما از آن منزل ومنزل قبل وبعد از آن، سفارش مي نمودند که زياد جلو يا عقب نيفتم، چون در آن منازل کردها زوار را غارت مي کردند واز کشتن آنها باکي نداشتند، زيرا منحرف وعلي اللهي بودند.

وقتي به کرند رسيديم، شب را مانديم.

قدري که از شب گذشت، مرا بيدار کردند.

شب تاريکي بود.

قبل از حرکت قافله تنها براه افتادم.

راه ناهموار وسنگلاخ بود ومن هم ازراه رفتن روز خسته شده بودم وبه خاطر خستگي وکم خوابي، قدرت رفتن رانداشتم با اين حال براه افتادم، تا اين که آبادي کرند از نظرم ناپديد شد.

مقداري که رفتم، در کنار جاده خوابيدم وگفتم: وقتي قافله ورفقا رسيدند، بيدار مي شوم.

ولي بيدار نشدم مگر نزديک ظهر روز بعد، آن هم از حرارت آفتاب.

متحير ماندم وترس شديدي بر من مستولي شد.

گفتم چاره اي نيست جز آن که خود را به رفقا برسانم.

همين که شروع به راه رفتن نمودم، راه را گم کردم وندانستم که از اين مسير آيا دوباره به کرند بر مي گردم يا به رفقا مي رسم، لذا ترس من زيادتر شد وگفتم: الان يکي ازکردها به قصد قتل وغارت، سراغ من مي آيد.

با دل شکسته وترس وگريه، به ائمه اطهار (عليهم السلام) متوسل شدم، ناگاه سواري را ديدم که از وس ط بيابان پيدا شد يقين به هلاکت خود نمودم ومشغول توبه واستغفار وگفتن شهادتين شدم، تا آن که آن سوار نزديک آمد.

ديدم مردي است به شکل اعراب، سواربر يک اسب قرمز، از ترس بر او سلام کردم جواب سلامم را داد وبه زبان فارسي ازحال من جويا شد.

قضيه خود را براي او بيان نمودم گفت: باکي نيست.

با من بيا تا تو رابه رفقايت برسانم.

چند قدمي که با او رفتم، از اسبش پياده شد وگفت: تو سوار شو تا من بعدا به تو ملحق مي شوم ودر کنار راه با فاصله اي نشست وپشتش را به من نمود، مثل کسي که مي خواهد قضاي حاجت کند.

سوار اسب شدم.

لگام آن بر زين ودست من روي آن بود.

قلبم آرام وحواسم جمع شد مثل اين که وضع خود را فراموش وغفلت مرا گرفته باشد يعني وملتفت حال خود نشدم مگر آن که خود را در دالان کاروانسراي شاه عباسي سوار بر اسب ديدم.

گفتم: لااله الا اللّه اين بنده صالح خدا مرا بر اسب خود سوار کرد ولي عجله کردم واوبه من نرسيد.

تامل کردم متوجه شدم که من نه لگام را به دست گرفته ام ونه خودم اسب را رانده ام در عين حال به کاروانسرا رسيده ام.

پياده شدم که از صاحب اسب ورفقاي خود جستجو نمايم، ولي غفلت کردم که لگام اسب را بگيرم وآن را نگه دارم.

وارد کاروانسرا شدم وتا وسط آن رفتم ومشهدي حاج بابا را صدا زدم.

او جواب دادو گفت: کجا بودي؟ چرا عقب افتادي واين قدر طول دادي؟ گفتم: اين سؤال وجواب را بگذار وبگو آيا صاحب اسب، با شما بود يا نه؟ گفت: او که بوده؟ دانستم که با آنها نبوده.

برگشتم که اسب را بگيرم ونگه دارم تاصاحبش برسد، اما حيوان ناپديد شده بود وآن را نيافتم.

در همين وقت گروهي رسيدند به آنها گفتم: اين اسب چه شد، چون الان صاحبش مي آيد وآن را از من مي خواهد.

به جستجوي اسب در کاروانسرا وخارج آن مشغول شديم اما اثري نيافتيم وکسي هم تا به حال نيامده که آن را بخواهد.(9)

 


 

 

 

پاورقى:


(1) ج 1، ص 106، س 21.

(2) ج 1، ص 105، س 34.

(3) ج 1، ص 106، س 39.

(4) ج 1، ص 107، س 5.

(5) ج 1، ص 108، س 1.

(6) مقداري از گوشه عمامه، که آن را باز کرده ومي آويزند ومعمولا در هنگام نماز مشاهده مي شود وگاهي از آن به تحت الحنک تعبير مي شود.

(7) ج 1، ص 109، س 29.

(8) ج 1، ص 110، س 12.

(9) ج 1، ص 111، س 2.