|
فوايد وجود امام در غيبت
آن دسته از افرادي که از فلسفه
وجودي امام معصوم - عليه السلام - به خوبي اطلاع ندارند مي پرسند:
فايده امام در عصر غيبت چيست؟ اينان نمي دانند که مقصود از آفرينش
جهان چيست وهستي آن گاه کامل است که حجت ومعصوم الهي وجود داشته
باشد. تا به معرفت کامل خود به عبادت در پيشگاه قرب ربوبي بپردازد.
آن گاه که فرشتگان به اصل خلقت انسان اعتراض کردند وفسادها
وتباهيهاي او را با اطاعتها وفرمانبرداريش مقايسه مي نمودند
وترجيحي براي آفرينش انسانها نمي ديدند ومي گفتند: پروردگارا! آيا
کساني خواهي گماشت که در روي زمين فساد کنند وخونها ريزند، حال آن
که ما خود تو را تسبيح وتقديس مي کنيم. خداوند متعال با نشان دادن
علم وآگاهي آدم - عليه السلام - نسبت به حقايق جهان وملکوت آن - که
سرانجامش موجب معرفت وشناخت کامل خداي منان وبندگي وعبادت او مي
گردد. - آنان را قانع وآن گاه ساکت ساخت. وقتي که حضرت آدم - عليه
السلام - علم خود را به فرمان خداوند از براي فرشتگان آشکار ساخت،
وآنان با حقيقت وجودي، حجتهاي الهي، منزلت وشانشان در نزد خداي
بزرگ آشنا شدند، دريافتند که تسبيح وتقديسشان قابل قياس با تسبيح
اولياء وحجج الهي نيست، وچون اين برجستگان روي زمين از افراد بشرند.
آفرينش نوع بشر بجا وبايسته وشايسته است وترجيح دارد. بنابر اين،
وجود اين انسانهاي برجسته وبرگزيده است که فلسفه آفرينش را قانع
کننده جلوه مي دهد. تا جايي که همه فرشتگان در برابرش سر تسليم
فرود مي آورند. چرا که عبادت اين بزرگواران بي مانند است. هيچ
عبادتي جاي مناجات ونيايش آنان را نمي گيرد ونمي تواند سجاده اي به
گستردگي سجاده آنها تقرب به خداي بزرگ را ميسر ومهيا دارد. همان
طوري که وجود حجتهاي الهي براي آغاز آفرينش وپيدايي نوع بشر قانع
کننده بود، در ارائه حيات واستمرار سلسله بشريت نيز پسنديده وپذيرنده
است. بايد هميشه ودر همه اعصار، حجت الهي در جامعه انساني وجود
داشته باشد. اگر نعمتهاي جهان اينک شامل حال ما مي شود وما از آن
برخوردار هستيم از برکت وجود اين بزرگوار وشايستگان است. اگر اين
بهترين مخلوق وبايستگان بشريت نمي بودند، ما خلق نمي شديم وهم
اکنون که لباس هستي بر تن داريم، اگر کسي از آن برگزيدگان خدا
نباشد باز ما به عدم ونيستي خواهيم پيوست. يعني به برکت آن معصوم
بزرگوار است که خداوند جهان را براي ادامه راه باقي مي گذارند.
بنابر اين حجج الهي نه تنها در معارف وعلوم ولي نعمت ابناء بشرند،
بلکه در نعمتهاي هستي نيز ولي نعمت هستند وبر همه بشريت منت دارند.
در زيارت جامعه مي خوانيم: اي ولي نعمتهاي من! من نمي توانم ستايش
وثناي شما را بکنم وآنها را شمارش نمايم ونمي توانم کنه حقيقت شما
را به مدح آورم وما از توصيف قدر ومنزلتتان ناتوان وعاجز هستيم.
شما نور خوبان وهادي نيکان وحجتهاي خداوند جباريد. وخداي به خاطر
شما آفرينش را آغاز کرد واز براي شما جهان را پايان مي دهد. به
احترام شما باران فرو مي ريزد وبه جهت شما، آسمان را از فرو ريختن
بر زمين باز مي دارد وبه خاطر شما گرفتاريها وغم واندوهها را رفع
مي کند وسختي وناراحتيها را برطرف مي سازد. امام کاظم - عليه
السلام - از پدر بزرگوارش امام صادق - عليه السلام - نقل مي کند
ومي فرمايد: خداي بزرگ وعزيز وجليل به نسبت معرفت وعبادت ما عبادت
مي شود واگر ما نبوديم عبادت خدا انجام نمي شد.
در روايات زيادي مذکور است هرگز زمين خالي از امام معصوم - عليه
السلام - نخواهد بود.
امام باقر - عليه السلام - فرمودند: به خدا قسم! خداوند زمين را -
از آن هنگام که آدم را قبض روح فرمود. - به حال خود رها نکرده است،
مگر آن که در آن امامي بوده باشد که مردم به وسيله او به سوي
خداوند هدايت مي شوند. واو حجت خداي بر روي زمين وبر مردم است
وزمين بدون امام - که حجت خدا بر مردم است. - باقي نمي ماند.
مساله ديگر، هدايت معنوي حضرت امام - عليه السلام - است. همان طوري
که امام معصوم - عليه السلام - در مرحله اعمال ظاهري، هادي
وراهنماست، در زمينه حيات معنوي نيز هدايتگر است وحقايق اعمال با
راهنمايي او سير مي کنند. خداوند متعال در سوره انبياء آيه 72 مي
فرمايد: آنان را اماماني قرار داديم که به وسيله امر ما مردم را
هدايت کنند وانجام کارهاي نيک را به ايشان وحي کرديم. ونيز در سوره
سجده آيه 24 آمده است: ما بعضي از آنان را اماماني قرار داديم که
به وسيله امر ما راهنمايي کنند چون صبر کردند... علامه طباطبائي مي
نويسد: از اين گونه آيات استفاده مي شود که امام علاوه بر ارشاد
وهدايت ظاهري (که به عهده دارد. (داراي يک نوع هدايت وجذبه معنوي
است، که از سنخ عالم امر وتجرد مي باشد وبه وسيله حقيقت ونورانيت
وباطن ذاتش در قلوب شايسته مردم تاثير وتصرف مي نمايد وآنان را به
سوي مرتبه کمال وغايت ايجاد جذب مي کند.
بعضيها اعتراض مي کنند ومي گويند شيعه وجود امام را براي بيان احکام
دين وحقايق آيين وراهنمايي مردم لازم مي دانند وغيبت امام، ناقض
اين غرض است. زيرا امامي که به واسطه غيبتش، مردم هيچ گونه دسترسي
به وي ندارند، فايده اي بر وجودش مترتب نيست. اينان حقيقتا به معني
امامت پي نبرده اند. زيرا در بحث امامت روشن شد که وظيفه امام تنها
بيان صوري معارف وراهنمايي ظاهري براي مردم نيست. امام چنان که
وظيفه راهنمايي ظاهري مردم را به عهده دارد، همچنان ولايت ورهبري
باطني اعمال را به عهده خواهد داشت. اوست که حيات معنوي مردم را
تنظيم مي کند وحقايق اعمال را به سوي خدا سوق مي دهد. بديهي است که
حضور وغيبت جسماني امام در اين باب تاثيري ندارد وامام از راه باطن
به نفوس وارواح مردم اشراف واتصال دارد. اگر چه موقع ظهور واصلاح
جهانيش تا کنون نرسيده است.
مرحوم خواجه نصيرالدين طوسي - رحمه الله عليه - مي فرمايد: وجود
امام لطف است وتصرف او در امور، لطف ديگري است وعدم تصرف او از
ناحيه خود ماست.
خلافي در سودمندي خورشيد نيست.
اگر مردم از آن دوري مي کنند، اشکالي متوجه وجود خورشيد نخواهد
بود. وکوتاهي از عمل خود مردم است چرا که از خورشيد وجودش دوري
جستند وخود را از تابش آن پنهان ساختند وباز نبايد گمان کنند هيچ
استفاده اي از خورشيد نمي برند. چرا که اگر خورشيد وجود نداشت،
مردم حتي در پناهگاههاي خود نمي توانستند زندگي کنند، وهمين
خورشيدي که از آن دوري جسته اند واز تابش مستقيم آن خود را پنهان
داشته اند امکان کار وفعاليت وتغذيه وحيات را براي آنان فراهم
ساخته است. امام غايب - عليه السلام - در روايات به خورشيد پشت ابر
تشبيه شده است. سليمان اعمش از حضرت امام صادق - عليه السلام - پرسيد:
چگونه مردم از حجت خدا که غايب است استفاده مي کنند؟ امام فرمود:
همان طوري که از خورشيد پشت ابر استفاده مي کنند.
جابر بن عبدالله انصاري از پيامبر اسلام - صلي الله عليه وآله -
سوال کرد: آيا شيعيان در زمان غيبت از امام غايب نفعي مي برند؟
رسول خدا - صلي الله عليه وآله وسلم - فرمود: آري! سوگند به خدايي
که مرا به نبوت مبعوث کرده است، آنان به نور او روشني مي گيرند وبه
وسيله ولايتش نفع مي برند. مانند سود بردن از خورشيد، هر چند ابرها
خورشيد را پوشانده باشند.
علاوه بر اين امام زمان - ارواحنا
فداه - هر سال در مراسم حج شرکت مي فرمايند ودر مجالس ومحافل رفت
وآمد دارند وچه بسا معضلات ومشکلات بعضي از مومنان وصالحان را بي
واسطه يا با واسطه حل کنند. حتي امکان دارد که مردم او را ببينند،
اما او را نشناسند، ولي امام - عليه السلام - آنان را مي بيند ومي
شناسد، وبعضي از صالحان وشايستگان را مورد لطف وعنايت ومرحمت خود
قرار مي دهد. بسياري از مردم در غيبت صغري وکبري به ديدار وملاقات
آن بزرگوار وامام همام نايل شده اند. ومعجزات وکراماتي نيز از آن
گرامي ديده اند ومشکلاتشان حل شده است. مرحوم آيت الله سيد
صدرالدين صدر مي نويسد: کتب اخبار به ما اطلاع مي دهد که جماعتي
حضرت را در زمان غيبت مشاهده کرده اند وبه خدمتش مشرف شده اند واين
با آنچه وارد شده است که مدعي مشاهده - امام زمان عليه السلام - را
تکذيب کنيد منافات ندارد. زيرا مقصود از آن روايت به قرينه ابتداي
همان روايت، تکذيب مدعي نيابت خاصه است. چه سوالها که امام در غيبت
کبري پاسخ داده است وچقدر مشکلات ديني ودنيوي که مردم را از آنها
نجات بخشيده وچه بيماراني که شفا داده وبيچارگان ودرماندگاني که از
فقر رهايي داده وچه بسيار در راه مانده وسرگرداناني را که هدايت
وراهنمايي فرموده وتشنگاني را سيراب ساخته وناتواني که دستگيري
کرده است. اين کتابها ودفترهايي که در دورانهاي تاريخي مختلف ودر
نقاط گوناگون به دست افراد مورد اطمينان واعتماد که يک ديگر را نمي
شناختند تاليف شده است، آن قدر در آنها حکاياتي ذکر شده که شاهد گفتارهايي
است که قابل شمارش نيست.
معجزات امام عصر در غيبت صغرى
کرامات ومعجزاتي که از ناحيه امام
عصر - عليه السلام - در زمان غيبت صغري مشاهد مي شد، موجب استواري
وپايداري ايمان وتقواي شيعيان در نقاط مختلف بود. بسيار اتفاق مي
افتاد که پيروان وارادتمندانش از راههاي دور ونزديک به سامرا
وبغداد مي آمدند وبه وسيله نايبان خاص با امام - عليه السلام -
تماس مي گرفتند ومعجزات وکراماتي نيز مي ديدند وآنجا را ترک مي کردند.
معجزات حضرت در اين زمان به قدري زياد بود که ذکرشان در اين اندک
نمي گنجد ونياز به کتاب يا کتابهاي جداگانه دارد. مرحوم شيخ طوسي -
رحمه الله عليه - مي گويد: معجزاتي که از آن امام بزرگوار در زمان
غيبت بوقوع پيوسته است، بيش از حد شمارش است.
به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي کنيم:
1- عيسي بن نصر مي گويد: علي بن
صيري براي حضرت امام - عليه السلام - نامه اي نوشت وکفني را براي
خود درخواست نمود. آن گاه از جانب حضرت، پاسخ نامه داده شد که تو
در سال هشتاد (مقصود سال دويست وهشتاد هجري ويا سن هشتاد سالگي است).
به آن نياز خواهي داشت. واو در سال هشتاد وفات يافت وامام - عليه
السلام - کفني را پيش از مرگش از براي آن مرد خدا وپيرو راستين
مکتب اسلام فرستاده بود.
2- علي بن محمد مي گويد: فرماني
از طرف آن بزرگوار رسيد که شيعيان را از زيارت قبور ائمه در کاظمين
وکربلا نهي فرمود ودر اين زمينه سفارش موکد نمود. مدتي از آن نگذشته
بود که وزير خليفه، باقطاني را خواست وبه او گفت: که بني فرات (افرادي
از وابستگان وزير بودند). واهالي برس (برس مکاني بين حله وکوفه
بود). را ملاقات کند وبه آنان بگويد که مقابر قريش را در کاظمين
زيارت نکنند. زيرا خليفه فرمان داده است که ماموران مراقب باشند هر
کسي به زيارت ائمه - عليهم السلام - برود. آنان دستگير نمايند.
3- نواده ابو جعفر محمد بن عثمان - دومين نايب خاص امام - مي گويد:
گروهي از خانواده نوبختي از ابوالحسن بن کثير نوبختي وام کلثوم
دختر ابوجعفر محمد بن عثمان برايم نقل کرده اند: اهالي قم اموالي
را براي ابوجعفر فرستادند تا او به امام غايب - عليه السلام -
برساند. آورنده اموال در بغداد به خانه پدرم، ابوجعفر آمد وآنچه را
آورده بود به او تسليم کرد وچون خواست برگردد. ابوجعفر گفت: از
اموالي که به تو واگذار کرده اند تا به ما برساني چيزي باقي مانده
است، وآن در کجاست؟ او گفت. سرور من! هيچ چيزي در نزد من باقي
نمانده است وهمه را به شما تسليم داشته ام. ابوجعفر گفت: چيزي باقي
مانده است. اکنون به نزد اثاث وکالاي خود بازگرد وجستجو کن وآنچه
را به تو سپرده اند به خاطر بياور. آورنده کالا برگشت وچند روزي به
تفکر وکنکاش پرداخت. چيزي ونشانه اي به خاطر نياورد، وکساني که
همراهش بودند به چيزي دست نيافتند وره به جايي نبردند که به او
بگويند ودر اين زمينه ياريش کنند. ناچار نزد ابوجعفر بازگشت وگفت:
چيزي در نزد من باقي نمانده است وهر آن چه را که به من سپرده بودند
به شما بازگردانده ام. ابوجعفر گفت: به تو گفته مي شود آن دو لباس
سرداني (نوعي لباس از منسوجات بزرگي در درياي مغرب است. (که فلان
شخص به تو داده بود چه شد؟ آن مرد گفت: آري! به خدا سوگند که درست
است. من آنها را فراموش کردم. تا جايي که کاملا از خاطرم رفته
بودند. اکنون هم نمي دانم که آنها را کجا گذاشته ام.
دوباره برگشت وکالاهايي که همراهش
بود گشود وجستجو کرد واز هر کسي که کالايي برايش برده بود، خواست
تا آنان نيز در اين زمينه جستجو کنند. اما لباسها پيدا نشدند. آن
مرد به نزد ابوجعفر بازگشت. ابوجعفر فرمود: به تو گفته مي شود به
نزد فلان مرد پنبه فروش برو که دو عدل پنبه برايش بردي ويکي از آن
دو عدل را که روي آن فلان وفلان نوشته شده است، بگشا. آن دو لباس
در عدل پنبه خواهند بود. مرد از اين خبر ابوجعفر شگفتزده وحيران شد
وخود به آنجا برگشت وآن عدل را گشود ودو لباس را در آن يافت. به
نزديک ابوجعفر آورد وتسليم او کرد وگفت من آنها را فراموش کرده
بودم. زماني که بارها را مي بستم. اين دو لباس باقي ماندند ومن
آنها را در يک طرف عدل پنبه قرار دادم، تا محفوظ تر باشند. آن مرد،
اين واقعه عجيب وشگفت آور را که از ابوجعفر ديده وشنيده بود، در
همه جا نقل مي کرد. اين مرد با ابوجعفر هيچ آشنايي نداشت وفقط
اموال به وسيله او فرستاد شده بود. چنانکه بازرگانان چيزهايي را
براي طرف معاملات خود به دست افراد مطمئن مي فرستند، وهمراه اين کالا
نامه اي هم نبود که به ابوجعفر داده باشد. زيرا وضعيت در زمان
معتضد عباسي بسيار دشوار وسخت بود، واز شمشيرشان خون مي چکيد وهمه
امور حضرت در ميان خاصان سري وپنهاني بود وآورندگان از آنچه نزد
ابوجعفر ارسال مي شد خبر نداشتند. فقط به آنان گفته مي شد که اين کالا
را به فلان مکان ببرند وتسليم کنند، بدون آن که آنان را از چيزي آگاه
سازند، ويا نامه اي را با او همراه دارند، تا مبادا، کسي از فرستندگان
اموال آگاهي يابد.
4- محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازي مي گويد: وقتي که امام
ابوجعفر عسکري - عليه السلام - وفات يافت، شک وترديد در مورد وجود
امام غايب - عليه السلام - مرا فراگرفت، ودر اين هنگام اموال
فراواني از سهم امام يا غير آن در نزد پدرم گرد آمده بود وپدرم آن
اموال را حمل کرد تا به امام - عليه السلام - برساند. اين سفر با
کشتي صورت گرفت ومن نيز به بدرقه او بيرون آمده بودم. درد شديدي بر
پدر عارض شد وبه من گفت: فرزندم! مرا بازگردان که مرگ من فرا رسيده
است ودر کار اين اموال از خدا بترس وقتي که به من وصيت وسفارش لازم
را کرد از دنيا از درگذشت وبه دار باقي شتافت. با خود گفتم پدرم کسي
نيست که مرا به چيزي وصيت کند که نادرست باشد. اين اموال را به
عراق مي برم ودر کنار رودخانه، خانه اي کرايه مي کنم وبه هيچ کسي
خبر نمي دهم. اگر چيزي مثل آنچه در زمان امام حسن عسکري - عليه
السلام - آشکار مي شد، برايم آشکار شود، اموال را مي فرستم وگر نه
همه را صدقه مي دهم. آن گاه به عراق آمدم. خانه اي را در کنار
رودخانه اجاره کردم.
چند روزي را در آنجا به سر بردم
که فرستاده اي به نزد من آمد. نامه اي آورد که در آن چنين نوشته
شده بود: اي محمد! همراه تو اموالي چنين وچنان - که تمام نشانه هاي
آنها داده مي شد. - در درون بارهايي چنان وچنين قرار دارد. در اين
نامه درباره همه اموال که آورده بودم وکاملا از جزئيات آن آگاه
نبودم شرح داده بود. من اموال را به آن فرستاده تحويل دادم. چند
روزي ديگر در آنجا ماندم ودر اين مدت هيچ کسي سراغ مرا نمي گرفت.
غمگين وافسرده واندوهگين شدم. تا اينکه نامه ديگري به دستم رسيد
ودر آن آمده بود: اي محمد! تو را قائم مقام پدرت قرار داديم. -
خداي را سپاسگزار باش -.
5- حسن بن فضل يماني مي گويد: من به شهر سامرا آمدم. کيسه اي که در
آن چند دينار ودو پارچه بود از طرف امام - عليه السلام - برايم آمد.
من آنها را بازگرداندم وبا خود گفتم: منزلت ومقام من در نزد آنان
همين حد است وتکبر وغرور مرا فراگرفت واما بعد از اين کار وعمل خود
پشيمان شدم. سپس نامه اي نوشتم واز رفتار وعمل خويش پوزش خواستم
ونيز به درگاه خداوندگار حق استغفار نمودم ودر خلوت با خود گفتم:
به خدا سوگند مي خورم که اگر کيسه دينارها را به من بازگردانند، من
آن را نمي گشايم وخرج نمي کنم تا آنها را به نزديک پدرم ببرم که او
در اين مورد از من داناتر است.
پيامي از سوي امام به وسيله آن
فرستاده. - که قبلا کيسه را براي من آورده بود. - به من داده شد:
تو کار نادرستي انجام دادي که به او نگفتي. ما گاهي با دوستان وپيروان
خود چنين مي کنيم وزماني آنان از ما چنين چيزهايي را مي خواهند تا
بدان تبرک جويند. تو خطا کردي هديه واحسان ما را نپذيرفتي وچون از
خداوند متعال طلب آمرزش نمودي واستغفار به درگاهش آوردي، خدا تو را
مي بخشايد. حال که تصميم ونيت تو آن است که در دينارها تصرف نکني
ودر سفر هم خرج ننمايي، بنابر اين، بار ديگر آنها را نفرستاديم.
ولي دو پارچه را لازم داري تا به وسيله آنها محرم شوي. (آنها را
لباس احرام خود قرار دهي).
6- محمد بن سوره قمي - رحمه الله عليه - که از مشايخ وبزرگان اهل
قم بود، نقل مي کند: علي بن حسين بابويه با دختر عموي خود - دختر
محمد بن موسي بابويه - ازدواج کرد. اما او فرزندي به دنيا نياورد.
به همين علت نامه اي را به جناب حسين بن روح سومين نايب خاص امام
غايب - عليه السلام - نوشت وطلب کرد که امام - عليه السلام - دعا
فرمايند خداوند متعال از براي او فرزند فقيهي عنايت فرمايد. بعد از
مدتي از سوي حضرت پاسخي آمد که از همسر فعلي خود فرزندي نخواهي
يافت. اما به زودي مالک کنيزي ديلمي مي شوي ودو پسر فقيه از او
نصيب تو خواهد شد.
محمد فرزند علي بن حسين بابويه که به دعاي امام عصر - عليه السلام
- متولد شد، همان شيخ صدوق - رحمه الله عليه - معروف به ابن بابويه
است. او از علماي بزرگ شيعه در قرن چهارم هجري است که صاحب تاليفات
ارزشمند وگرانقدري است. مرحوم محدث قمي مي نويسد آن مرد خدا
وبزرگوار حدود سيصد تاليف دارد. از آن جمله مي توان کتاب من لا
يحضره الفقيه وتوحيد، خصال اکمال الدين، عيون اخبار الرضا و... نام
برد. مرحوم شيخ صدوق در سال (381 هجري) وفات يافته است آن مرد خداي
در شهر ري در گورستان معروف به ابن بابويه مدفون است وآرامگاهش
زيارتگاه مسلمانان است.
ديدار با امام
مرحوم شيخ طبرسي در کتاب اعلام الوري گروهي را که به زيارت ودرک
معجزات امام عصر - عجل الله تعالي فرجه الشريف - موفق ونايل شده
اند بر مي شمرد وبه ذکر نامشان وشرح ديدار آنان مي پردازند ومي
فرمايد: سيزده نفر آنان از وکلا وکارگزاران امام در بغداد، کوفه،
اهواز، قم، همدان، ري، آذربايجان ونيشابور بودند وحدود پنجاه نفر
از اهالي بغداد وهمدان ودينور اصفهان، حميره، قم، ري وقزوين
وجاهايي ديگر بودند. مرحوم حاجي نوري از علما ودانشمندان بزرگ
اوايل سده قرن چهارم، مولف کتاب معتبر - مستدرک الوسايل - در کتاب
شريف نجم الثاقب متجاوز از يک صد وبيست نفر را - اضافه بر آن چه که
مرحوم طبرسي بدان اشاره فرموده است، نام مي برد که يا حضرت مهدي -
عليه السلام - را مشاهد کرده اند ويا معجزه اي از آن حضرت ديده اند
ويا در هر دو مورد معين به ديدار ومعجزه موفقيت داشته اند. چنانکه
بعضي از بزرگان وشيعيان وعلماي بزرگوار، نام وداستان افرادي را که
در غيبت کبري خدمت امام - عليه السلام - شرفياب شده اند وکراماتي
را که از آن بزرگوار در بيداري يا خواب مشاهده کرده اند، آنها را
در تاليفات خويش گرد آوري کرده اند. از آن جمله کتابهاي کشف
الاستار، بحار الانوار جلد سيزدهم از چاپ قديم وجلد پنجاه ويکم از
چاپ جديد ودار السلام را مي توان نام برد. مرحوم حاجي نوري - رحمه
الله عليه - در باب هفتم از کتاب نجم الثاقب صد حکايت از اين موارد
را نقل مي کند. او در ابتداي کتاب خود مي نويسد: آنچه را که در اين
باب ياد آوري وذکر خواهيم نمود از معجزات آن حضرت باشد که کافي
وشافي است. بسياري از آنها به سند اتقن (محکم)، اصح (صحيح) واعلا
(معتبر) است، وبا تامل صادقانه در آنها، حاجتي نيفتد به مراجعه
معجزات سابقه وکتب قديمه. ومي افزايد: آنچه در ايشان - ناقلان حکايت
- رعايت نموديم، صدق وديانت است. نقل نکنيم هر چه را که از کسي
شنيده ايم. بلکه بعون الله در جهت صدق ووثاقت در نقل، همه شريک اند
وبسياري از آنها صاحبان مقامات عاليه وکرامات باهره اند.
تشرفات ديگري نيز بعد از حاجي
نوري براي افرادي اتفاق افتاده که عالم بزرگوار آقاي لطف الله صافي
در کتاب اصالت مهدويت صفحه 70 چند نمونه از آنها را نقل کرده است.
اکنون در اين نوشتار به نقل يک حکايت از نجم الثاقب اکتفا مي کنيم:
عالم فاضل ودانشمند علي بن عيسي اربلي که از بزرگان وعلماي شيعه
متوفي به سال 692 هجري ومولف کتاب معتبر کشف الغمه که در تاريخ
وفضايل پيامبر - صلي الله عليه وآله وسلم - وائمه - عليهم السلام -
است،
مي فرمايد: جماعتي از برادران عزيز ومورد اطمينان به من خبر دادند
که شخصي در بلاد حله بود، که او را اسماعيل بن عيسي بن حسن هرقلي
مي گفتند. اين فرد از اهالي قريه اي به نام هرقل بوده است که در
زمان من وفات يافت. من او را نديدم - اما - پسرش شمس الدين از براي
من حکايت کرد وگفت که پدرم چنين مي فرمود که در وقت جواني از ران
چپ او چيزي بيرون آمد که آن را توثه مي گويند، واندازه آن به حد يک
مشت آدمي بود ودر هر فصل بهار مي ترکيد، واز آن خون وچرک بيرون مي
جهيد واين درد ورنج او را از همه کارها وفعاليتها باز مي داشت. به
همين علت در حله به نزد رضي الدين علي بن طاووس رفت واز اين درد
ومسئله خود شکوه وشکايت نمود. آن سيد بزرگوار جراحان حله را به
حضور خواند تا در درمان آن بکوشند آنان زخم را ديدند وگفتند. اين
توثه بر بالاي رگ اکحل (وريد مياني دست) بر آمده است وعلاج ودرماني
براي آن نمي باشد. مگر آن که آن را قطع کنيم. در اين حال شايد رگ
اکحل نيز بريده شود. وقتي که آن رگ پاره گردد اسماعيل زنده نمي
ماند ودر اين بريدن خطري بزرگ وجود دارد وما مرتکب چنين عملي نمي
شويم. آن گاه سيد به اسماعيل گفت من در آينده به بغداد مي روم. تو
نيز در اينجا باش تا شما را همراه خود بدانجا ببرم وبه طبيبان
وجراحان بغداد نشان بدهم. شايد اطلاعات آنان در اين باره بيشتر
باشد وبتوانند تو را علاج ودرمان نمايند. سيد واو به بغداد آمدند.
او اطبا را طلب کرد همه آنها همان تشخيص اول را مطرح کردند وعذري
که قبلا گفته شده بود بار ديگر بيان گريد. اسماعيل از اين مسئله
دلگير شد. سيد به او گفت: حق تعالي نماز تو را با وجود اين نجاست
که با آن آلوده هستي مورد قبول قرار مي دهد. اي اسماعيل! صبر کردن
در برابر اين درد ورنج بدون اجر وپاداش نمي ماند. اسماعيل گفت: حال
که چنين است از براي زيارت به سامرا مي روم. استغاثه وپناه به ائمه
هدي مي برم. آن گاه رو به سوي سامرا کرد. پدرم نقل کرد: وقتي به
مشهد منور - منظور حرم در شهر سامرا است. - رسيدم وبه زيارت وديدار
امامان بزرگوار نايل شدم. به سرداب (مکاني است در حرم عسکريين -
عليهما السلام - در سامرا که جزء خانه حضرت امام هادي وحسن عسکري -
عليهما السلام - بوده است وامام زمان - عليه السلام - در آنجا ديده
شده است).
رفتم وشب را در آنجا گذراندم ودر بارگاه حق تعالي بسيار ناليدم
واشک برديدن باريدم وبه صاحب الامر استغاثه کردم. صبح به سوي دجله
روان شدم وجامه خود را شستم وغسل زيارت کردم وابريق (آفتابه) را از
آب پر کردم وبه طرف مشهد روان شدم تا بار ديگر زيارت کرده باشم. به
قلعه نرسيده بودم که چهار سوار را ديدم که به طرف من مي آيند، وچون
جمعي از بزرگان وشريفان در حوالي مشهد خانه داشتند گمان کردم که
آنان نيز از همين افراد هستند. وقتي که به من رسيدند، ديدم که دو
جوان شمشير حمايل کرده اند. يکي از آنها تازه موي بر صورتش آشکار
شده وديگري پير وپاکيزه ومنظم بود، که نيزه در درست داشت ويکي
شمشيري بر پهلو آويزان کرده وفرجي (نوعي لباس وجبه) بر بالاي آن
پوشيده بود وتحت الحنک (دنباله عمامه که از زير چانه وگلو گذرانده
باشند وبه پشت افکنند. (بسته ونيزه به دست گرفته است. پس آن پير،
در دست راست قرار گرفت وبن نيزه را برزمين گذاشت وآن دو جوان در
طرف چپ ايستادند وصاحب فرجي در ميان راه مانده بود. آنان بر من
سلام کردند. جواب سلامشان را بگفتم. فرجي پوش گفت: آيا فردا روانه
مي شوي؟ گفتم. آري! فرجي پوش گفت: به نزد من آي تا ببينم که چه چيز
تو را رنج وآزار مي رساند؟ به خاطرم رسيد که اهل باديه - بيابان
نشين - احترازي از نجاست نمي کنند ومن غسل کرده ام وچهره را آب
کشيده ام وهنوز جامه تر است. اگر دستش به من نرسد بهتر خواهد بود.
در اين فکر وانديشه بودم که آن بزرگوار خم شد ومرا به طرف خود کشانيد
ودستش را بر آن جراحت من نهاد وفشاري بر آن وارد کرد که به شدت
دردم آمد وبعد قد راست کرد. در همين حال آن مرد پير گفت: اي
اسماعيل آيا رستگار شدي؟ گفتم: آري رستگار شدم. در نهايت شگفتي
وتحير قرار گرفتم که اين مرد خداي چگونه نام من را مي داند وبيان
کرد؟ دو باره آن پيرمرد که به من گفته بود خلاص شدي ورستگاري يافتي،
گفت: اي اسماعيل! - او - امام است. امام. من به سرعت به طرفش روان
شدم وبر رکابش بوسه زدم. امام - عليه السلام - حرکت کرد ومن در کنارش
مي رفتم وگريه وزاري سر مي دادم وبي تابي مي کردم. آنگاه آن
بزرگوار به من فرمود: برگرد. گفتم: هرگز از تو جدا نشوم. حضرت
اشاره فرمود: برگرد که مصلحت تو را برگشتن خواهد بود. من همان حرف
اول را تکرار کردم. سپس آن شيخ گفت: اي اسماعيل! شرم نمي کني وقتي
که امام دو باره شما را به برگشتن دعوت فرمود، اما شما خلاف قول
وعمل امام انجام مي دهي؟ اين سخن آن شيخ بزرگوار در من اثر عميق گذاشت
وسپس ايستادم وچون چند قدمي از من دور شدند، باز روي به من کرد
وفرمود: چون به بغداد رسيدي، مستنصر خليفه عباسي تو را طلب کند، در
خواستش را قبول مکن وبه فرزندم، رضي (جناب سيد بن طاووس) بگو که چيزي
در مورد تو به علي بن عرض بنويسد. ومن به او سفارش مي کنم که هر
آنچه را بخواهي به تو بدهد. من در همان جاي خود ايستاده بودم، تا
اينکه آن حضرت از نظر وديد من غايب شدند، ومن دريغ وافسوس زيادي
خوردم واشک حسرت بر ديده باريدم ودقايق وساعتي متحير در آنجا
بنشستم وبعد از آن به مشهد برگشتم. وقتي که اهالي مشهد مرا ديدند.
گفتند حال تو متغير ودگرگون شده آيا اذيت وآزاري به تو رسيده است.
گفتم: نه. گفتند: با کسي جنگ وستيزه داشته اي؟ گفتم: نه. اما شما
بگوييد که آيا سواراني را که از اينجا عبور کردند، ديدند؟ آنان
گفتند: اين سواران از بزرگان وصالحان - اهالي اطراف حرم - مي باشند؟
گفتم: يکي از آنان حضرت امام - عليه السلام - بود. پرسيدند: -
کداميک؟ - گفتم: صاحب فرجي. گفتند: زخم خود را به او نشان دادي؟
گفتم: بلي! آن بزرگوار، جراحت را فشرد وسپس محل زخم درد گرفت. پس
ران من را بازکردند که اثري از آن جراحت نبود ومن وحشت کردم وبه شک
وترديد افتادم. آنان در حال هراس بودند که ران ديگرم را گشودم.
نشانه اي از زخم وجراحت نيافتم... صداي فرياد حاضران ومردم به گوش
ناظر بين النهرين (کسي که از طرف حکومت در بين النهرين نظارت داشت
وگزارش امور آنجا را به مرکز مي رساند). رسيد. او در آنجا حضور
يافت وهمه ماجرا را شنيد. سپس محل را ترک کرد تا اين اتفاق را
بنويسد وگزارش دهد. من شب را در آنجا گذراندم وصبح تعدادي از مردم
مرا مشايعت کردند ودو نفر را همراه من روانه ساختند وافراد ديگر
برگشتند. روز ديگر به شهر بغداد رسيدم. افراد زيادي بر سر پل جمع
شده بودند ومنتظر ورود من بودند. هر کسي که مي رسيد، آنان از اسم
ومشخصاتش پرسان مي شدند. وقتي که من وهمراهانم بدانجا رسيديم ونام
مرا شنيدند، به طرف من هجوم آورند... از شدت وفشار جمعيت نزديک بود
که روح از تنم جدا شود که سيد بن طاووس با جمع يارانش به من رسيدند
ومردم را از اطراف من دور ساختند. بعدا متوجه شدم که همان ناظر بين
النهرين نامه نوشته بود ومشاهدات وقضايا را به بغداد ارسال داشته
وايشان را از اين حادثه با خبر کرده بود. آنگاه سيد روي به من کرد
وفرمود. آن مرد تو هستي که مي گويند شفا يافته اي؟ واين غوغا
وفرياد را در اين شهر به راه انداخته اي؟ گفتم: بلي! سيد از اسب پايين
آمد وران مرا بازکرد در حالي که قبلا زخم را در من ديده بود از آن
اثري مشاهد نکرد. ساعتي غش کرد وبيهوش شد. وقتي که به هوش آمد،
گفت: وزير مرا طلبيده است وگفته است: ناظر از مشهد نامه نوشته است:
مي گويند ماجراي عيسي هرلي به سيد بن طاووس مربوط مي شود. به همين
خاطر زود خبري از اسماعيل به من برسان. سيد بن طاووس مرا با خود به
نزد آن وزير که از اهالي قم، بود برد وگفت: اين مرد برادر من واز
بهترين اصحاب وياران من است. وزير به من اشاره کرد وگفت: قصه
وحادثه را برايم نقل کن. آن حادثه عظيم وارزشمندي که بر من گذشته
بود از ابتدا تا پايان براي او بيان داشتم. سپس وزير فورا کساني را
براي آوردن اطبا وجراحان فرستاد تا حاضر شوند. وقتي که همه آنها
حضور يافتند، وزير فرمود: آيا شما زخم وجراحت اين مرد را ديده
بوديد. آنها گفتند: آري. وزير پرسيد: چگونه مي توان آن جراحت را
درمان کرد. همه آنان به اتفاق گفتند: علاج آن فقط از طريق بريدن
ميسر است، ونيز اگر آن را قطع کنند مشکل مي توان باور داشت که او
زنده بماند. وزير گفت. اگر قضا وتقدير چنين باشد که او نميرد، چند
روز طول خواهد کشيد که جراحت او بهبود يابد؟
اطبا
گفتند: حد اقل تا دو ماه اثر ان زخم باقي خواهد ماند، وبعد از آن
شايد جراحت دمل بهبود يابد، وليکن در جاي آن يک گوي سفيد خواهد
ماند ومويي نيز در آنجا نخواهد روييد. وزير پرسيد: چند روز ملاقات
شما با او گذاشته است؟ آنان گفتند: حدود ده روز از ديدار ما با او
مي گذرد. سپس وزير همه اطبا را در کنار خود نشاند وران مرد را
برهنه کرد. آنها ديدند که با ران ديگر آن مرد هيچ تفاوتي ندارد
واثري از آن جراحت باقي نمانده است. در همين هنگام يکي از آن اطباء
که از قبيله نصاري بود. فريادي برکشيد وگفت: به خدا سوگند اين شفا
يافتن ودرمان شدن نيست. مگر آنکه از معجزات حضرت مسيح عيسي بن مريم
- عليهما السلام - باشد. وزير گفت: شما در اين عمل مهم دخالتي
نداريد. اينک من مي دانم که از طرف چه کسي اين امر صورت گرفته است؟
باري، اين خبر مهم به خليفه رسيد ووزير خود را به حضور طلبيد وزير
نيز به هنگام حضور به دربار مرا هم با خود بدانجا برد. مستنصر به
من دستور داد آن واقعه مهم را دوباره بيان کنم وقصه را شرح دهم. من
نيز آنچه گذشته بود برايش بازگو کردم. وقتي حادثه را به شرح دادم،
خليفه به خادمي اشاره کرد وگفت: کيسه اي را که ده هزار دينار در آن
بود حاضر کند. مستنصر به من گفت: اين مبلغ را خرج خود کن. من گفتم:
هبه اي (هديه) را از اين بابت نمي توانم قبول کنم. گفت از چه کسي
مي ترسي؟ گفتم. از آن کسي که اين عمل را انجام داده است. زيرا او
به من دستور داد از خليفه چيزي را قبول ننمايم. بعد از شنيدن اين
مطلب خليفه افسرده شد وسخت بگريست. نويسنده کتاب کشف الغمه مي
نويسد: از اتفاقات حسنه ونيکو اين است که روزي من اين حکايت را
براي جمعي از ياران نقل مي کردم. وقتي قصه را به پايان آوردم،
دانستم که يکي از شنوندگان حکايت، شمس الدين محمد پسر اسماعيل است.
ومن تا آن زمان او را نمي شناختم. او نيز از اين اتفاقي که من نقل
کردم، تعجب نمود. گفتم: تو ران پدر را در وقت زخم ديده بودي؟ گفت:
من در آن زمان طفل کوچکي بودم. اما پدرم را در حال صحت وسلامتي
ديده بودم واثري از جراحت در رانش ديده نمي شد. پدرم هر سال يکبار
به بغداد مي آمد وبه سامرا مي رفت ومدتها در آنجا بسر مي برد ومي گريست
وتاسف ودريغ مي خورد وآرزو داشت که بار ديگر آن بزرگوار را ملاقات
کند، وسرگردان وحيران در آنجا مي گشت وفرياد مي کشيد. هرگز بار ديگر
آن سعادتمندي وديدار نصيبش نشد. آنچه را که من مي دانم، پدرم چهل
مرتبه براي زيارت به سامرا رفت وسعادت زيارت را يافت ولي در حسرت
وآرزوي ديدن صاحب الامر باقي ماند واز دنيا رفت. مولف کتاب نجم
الثاقب در پايان اين حکايت از شيخ حر عاملي از کتاب امل الامل نقل
کرده است که محمد پسر اسماعي هرقلي، عالم ودانشمند فاضل واز شاگردان
علامه حلي بوده است.
سيد بن طاووس مي فرمايد: من عده اي را در دوران عمرم ديدم که مي
گفتند: حضرت مهدي - عليه السلام - را ديده اند وبعضي از آنان نامه
ها وجواب وپاسخهايي از آن جناب براي اشخاص حمل مي کردند.
مرحوم شيخ حر عاملي که از علماي بزرگ ومراجع شيعه در سده يازدهم
هجري است، پس از بيان ونقل داستاني که شباهت به حکايت هرقلي دارد،
مي نويسد: مانند اين داستان در زمان ما ودوران گذشته، از آن
بزرگوار - امام مهدي - عليه السلام - متواتر وپي در پي آورده شده
است.
تعيين وقت ظهور
چنانکه اشاره کرديم، دوره غيبت
کبري امام زمان - عليه السلام - پس از وفات جناب ابوالحسن سمري چهارمين
نايب خاص آن بزرگوار آغاز شد وتا حال اين غيبت ادامه دارد. ظهور
وقيام امام - عليه السلام - در پايان اين دوره بنا به مصلحت حق وبه
فرمان خداوند متعال خواهد بود. پيشوايان معصوم - عليهم السلام - ما
در روايات واخبار واحاديث بسياري تصريح فرموده اند که براي قيام
وظهور آن بزرگوار نمي توان تعيين وقت کرد. فقط خداي بزرگ مي داند،
وقيام ناگهاني وبه فرمان حضرت حق واقع خواهد شد، وهر کسي تعيين وقت
براي ظهور حضرت کند، دروغگو خواهد بود. فضيل از حضرت امام باقر -
عليه السلام - پرسيد: آيا براي قيام صاحب الامر وقتي تعيين مي شود؟
امام سه بار به تکرار فرمود: تعيين کنندگان وقت براي ظهورش دروغگو
هستند.
اسحاق
بن يعقوب نامه اي را توسط جناب محمد بن عثمان عمري به خدمت امام
زمان - عليه السلام - فرستاد وسوالاتي را مطرح نمود. حضرت در فرازي
از پاسخ نامه، در زمينه وقت ظهور امام قائم فرمودند: واما ظهور فرج
به فرمان خداوند متعال وابسته است، وتعيين وقت گنندگان، ودروغگو
هستند.
البته منظور، تعيين وقت دقيق زمان ظهور حضرت است واينگونه تعيين
وقت را امامان معصوم - عليهم السلام - بهيچ وجه جايز نشمردند وآن
را از اسرار حضرت حق دانسته اند. اما علاماتي را در اين مورد ذکر
فرموده اند. وقتي که آن حوادث وعلامات پيش آيد، نزديک بودن ظهور را
نويد مي دهند.
|