|
دوگانگي شرق وغرب: پارسايي وناپارسايي
در برابر شکاف هاي ژرف تمدن غربي وتناقض ها ودوگانگي، شرق وجهان
اسلام ودنياي ايراني نوعي پرهيزگاري وپارسايي را در برابر ناپارسايي
شديد ونيست انگاري انفعالي مدرن وتجدد زده قرار مي دهد. اما مهم
ترين ويژگي شرقي در زمانه، اگر هنوز شرقي وجود داشته باشد در غياب
حضور مؤثر در سناريو وتقدير جهاني تکنيک ومدرنيته وبي استعدادي
غريب شرق اسلامي در تعلق به جهان کنوني، در آن حالاتي حضور دارد که
بيان گر عالم ديني واساطيري وآن ساحت ماوراي جهان است که در محدوده
ي ساحت حياتي وجود انسان قرار دارد واين عالم شهودي ديني ـ اساطيري
آهنگ روح انسان شرقي را موزون مي کند.
اين عالم محلي براي بروز خارجي وتبديل شدن آن شهود ديني ـ اساطيري
شرقي به تقدير نظام مدرنيته نيست. اما هر امر مستوري مي تواند روزي
بطور تام وتمام انکشاف حاصل کند وآن ناپارسايي مکانيکي دکارتي غرب
را که بيگانه از عالم سماع اساطيري ـ ديني مشرق زمين است به مبارزه
فراخواند. اين نگاه در غرب در پوشش تاريخي اختياري نظام مکانيکي
ومدرنيته قرار گرفته است، اما شرق به اضطرار باطن خويش را پوشانده
وهستي اش را به غارت داده ودچار نيست انگاري منفعل اضطراري نه
اختياري واصيل شده است.
اين نيست انگاري در غرب گرايي ومدرنيسم سطحي جهان اسلام وشرق ظهور
وبروز فراگير داشته وآن پارسايي ومعنويت شرقي را کاسته يا مسخ کرده
است. مدرنيسم همواره با غربي شدن مترادف بود وهيچ جاي جهان مدرنيسم
منهاي غربي شدن وجود نداشته است مگر نوع سطحي آن، البته اگر نيست
انگاري يا به تعبير (سيد جمال) اگر روح فلسفي جديد نباشد هيچ گاه پيشرفت
فنون غربي، علم مدرن، فنّاوري، دموکراسي، بازار آزاد اقتصادي،
مطبوعات ورسانه ها آن چنان که در غرب وقوع يافته است تحقق نخواهد
يافت.
از اين جا هنوز آن عالم شهود اساطيري ديني به نحوي فولکوريک به
حيات خويش ادامه ميدهد وهويت هاي شرقي واسلامي ما از ميان
نميرودوجهان شمولي ارزشهاي جامعه هاي غربيتهديد ميشود. از سويي گرايش
هاي فلسفي وحکمت هاي معنوي گروه هايي چون (رنه گنون) و(هانري کرن)
هرچند رويه هاي غربي غير سياسي در کنار جنبش هاي عرفاني که آن هم
بي خدشه نيست، در آن ها جدي است، اما نشان گر معنويت طلبي بخشي از
سرخورده هاي سنت هاي تمدني جديد وارزش هاي غربي است.
بي شک فنّاوري به جهت عوامل باطني
آن يعني تفکر حساب گر وتکنيکي که زداينده ي تفکر معنوي است هرجا
وارد شده پيوندهاي ديني وفضايل اخلاقي را تضعيف کرده است وبسياري
از جريان هاي فرهنگي سنّتي را متلاشي ساخته وتمدن هاي محلي وبومي
را در کام خود فرو برده است. هر فروپاشي اگر با پُر کردن خلأ معنوي
وافسردگي ناشي از تلاش يافتن همراه نباشد وبه نحوي شور وحال اصيل گرايش
نيابد، تحول تمدني را با نوعي نياز روبرو خواهد کرد که تمدن غربي
يا به سخن (الوين تافلر) موج سوم تاريخ
وتمدن جهاني، از اين نظر بسيار فقير است، به ويژه که نيست انگاري
ذاتي اين تمدن درد ورنج جان کاهي را در پي نابودي سنت ها ومستوري
حقايق ديني ايجاد مي کند. گرايش ونياز ذاتي انسان به معنويت به
صورت بهره گيري از هيجان، شور ومستي، ناشي از عناصر وموارد غير
متعارف محذر وهنر وورزش هاي هيجان زا همگي به نوع معنويت تصنعي
انسان غربي باز مي گردد. اما از آن جا که اين نوع لذت گرايي مبتني
بر خوش گذراني فاقد اصالت وخرد دردهاي جان کاه دوچندان وافسردگي
روحي عميقي را ايجاد مي کند، عرفان هاي اباحي شرقي تمدن هاي سنّتي
موج اول اين بار در خُم رنگ رزي بنيادهاي فرهنگي وشبه فرهنگي غرب
رنگ مدرن به خود مي گيرد وبه کار تقويت نفسانيت در حال تلاش
وفرسايش تجدد زدگان ومدرنيست ها مي آيد. اين عرفان ها وشبه عرفان
ها وآيين هاي اساطيري وجادويي مشرق زميني ومغرب زميني وقرون وسطايي
از وراي موج تمدن صنعتي مي گذرد وچون وضع اباحي نسبت به تمدن مدرن
دارد اساساً واصلاً با اين تمدن درگير نمي شود، به همين دليل نيز
با مخالفت روبرو نمي شود، اما کم ترين جلوه هاي عيني اسلام از
جمله: (روسري حجاب) در دانش آموزان مسلمان فرانسوي رهبران جامعه ي
غربي را مي آشوبد وآن ها را بر مي انگيزد. زيرا اسلام صورت اباحي
پيدا نمي کند مگر آن که بطور کلي تأويل شود. چنان چه در تفکّر
اسماعيليه ي جديد وبهاييت به نحوي به چشم مي خورد که نشان مي دهد
اين دو فرقه کاملاً در جامعه ي صنعتي جديد استحاله شده اند چنان که
مثلاً يهوديت ومسيحيت ظاهر غير اباحي نيز هيچ گونه تضادي را با
تمدن کنوني غرب القا نمي کنند، حتي هانتينگتون نام تمدن صنعتي را
يهودي ـ مسيحي نهاده است.
انتقال دين از تديّن دوم به تديّن اول واوضاع بحراني جهان شرق وغرب
وقتي که دين به خاستگاه وريشه هاي خود باز مي گردد واز تديّن دوم
به تديّن اول رجوع مي کند، اباحيت وجدايي آن از شؤون تمدني محو مي
شود وافق هاي نو در برابر بشر گشوده ميشود. همين افق ها که زماني
فرو بسته مانده بود، انفتاح بعد از انسداد وانکشاف بعد از مستوري
وفرو بستگي ساحت قدس خود نزاع ها، درگيري ها وچالش هاي جديد را
ايجاد مي کند. حتي قبل از اين رجوع انتظاري وآماده گرانه انسان واپسين
عصر مدرن به دين اصيل وغير اباحي غير غربي شد وحضور خلقيات وراي
غربي انسان شرقي وتذکر به مراتب باطني وجود انسان که روح شرقي
همواره روي به آن داشته است اوضاع جهان را در تب وتاب قرار ميدهد
وچالش پارسايي مشرق در برابر ناپارسايي مغرب، چالش معنويت اصيل شرق
در برابر عرفان غربي شده وهيجان هاي ممسوخ هنري وورزشي مدرن وشور
وحال مصنوعي ناشي از مصرف مواد توهم زاي صنعتي شده ي تمدن غربي، چالش
شريعت شرقي واسلامي در برابر اباحيت غربي نزاع جدي آينده خواهد
بود.
البته ما مي دانيم که نکبت، فقر، فساد وارتشا جهان شرقي را در مرز
واقعيت فرا گرفته وآن فرا واقعيت وساحت قدس مشرق زمين پوشيده مانده
است وانديشه ي تجددگرايي روشن فکري ديني که شکل ممسوخي از فرهنگ
ديني ـ غربي را از آغاز تاريخ جديد اسلام حجابي مضاعف بوده است ودر
عين حال در سير غربي شدن عالم اسلام اخلال کرده اند، بي ترديد
انديشه ي سيد جمال، شريعتي، طالقاني وبسياري ديگر با وجود تمايلات
تئوريک مدرن براي تفسير وتأويل اسلام در غربي شدن تام وتمام وتأييد
سکولاريسم تمام عيار آن ونزاع اخلاقي ـ سياسي شديد آن ها وتمايل
شان به استعمارستيزي خود به نوبه، نوعي ترکيبي واخلاقي از تجدد
ومدرنيسم را با دين در يک وضع برزخي فراهم کرده است.
به اعتقاد نگارنده، روشن فکري ديني ايران از نوع مرحوم شريعتي
ومرحوم طالقاني که به نحوي با اسلام جهادي وستيزه گر در برابر ارزش
هاي پوشالي ودروغين دموکراسي وليبراليسم پيوند يافته است نيز از
فيض روحاني ونفس مؤمنان حقيقي برخوردارند ودر مقابل، اصحاب تأويل
شيطاني (قبض وبسط) عميقاً به تمدن ممسوخ پايان يافته ي غربي که در
يهوديت وماسونيت وصهيونيست تبلور يافته، ريشه ي اسلام را مي پوشانند
که نهايتاً جز اخلالي موقت چيزي کسب نخواهند کرد.
تمدن غرب به سخن بسياري از بزرگان از جمله اشپينگلر پايان يافته
است. البته در ديدگاه هانتينگتون وفوکوياما نيز پايان تاريخ با
تمدن غرب است، با اين تفاوت که در ديدگاه اول درگيري تمدني آغاز مي
شود وطبيعتاً در اين درگيري از نفوذ تمدن غرب کاسته مي شود ودر ديدگاه
دوم هيچ افقي از بهبود اوضاع بيش از آن چه در تمدن غرب وقوع اصل
کرده است، مشاهده نمي شود که هر دو به نحوي از پايان تمدن غرب با
قدري نشيب وفراز حکايت مي کنند.
امکان رجعت به اصل شرقي وظهور بقية الله وپايان
تاريخ
پس در عصر زمستان فرهنگي غرب با توجه به سازش نسبي آن با اراده ي
شرقي در صورت خيزش اين اراده ي وضعيت برزخي چالش تمدني اسلام وشرق
با غرب را ايجاد خواهد کرد که در اين ميان اسلام هويت جو در صورت
بازگشت به پارسايي ومعنويت وگذر از چنبره هاي ماديت، فساد ومحيط پريشان
فرهنگي ـ اقتصادي که حاصل نفوذ اقتصاد واخلاق صنعتي در قلمرو سنت
هاي انحطاط يافته ي شرقي واسلامي است، مي تواند به صورت انقلاب
اسلامي آماده گر ظهور (بقية الله) (عجل الله فرجه) باشد وتاريخ چنان
که در اخبار آمده است با قيامت صغري مرحله ي پاياني آخرالزماني خود
را آغاز مي کند.
در اين دوران حضور بعد از غيبت
وفرج بعد از شدت با مظهريت تام وتمام تاريخ جهان از (اسم الله) که
حقيقت اسلام است واسلام با (بسم الله الرحمن الرحيم) آغاز شده است،
به پايان مي رسد. با ظهور همه ي کمالات وحقايق منطوي در حقيقت
محمدي (صلي الله عليه وآله)
عصر(اسم طاغوت اعظم)که درتمدن غربيومدرنيته وتفکرتکنيکيآن حکومت
وآن را اداره وتدبير مي کند نسخ مي شودوآن آيه يشريفه: لمن الملک
اليوم لله الواحد القهّار
ظهور کلي اين را اعلام ميکند که: هو الذي أرسل رسولَه بالهُدي ودين
الحقّ ليُظهِرَه علي الدين کلّه ولو کَرِه المُشرکون
واين چنين نور اعظم الله تبارک وتعالي بر جهان مي افتد. به قول شيخ
محمود شبستري:
|
ظهور کل او باشد به خاتم |
|
بدو يابد تمامي هر دو عالم |
در اين جا رستاخيز کبري فرا مي رسد، دوره ي عالم پايان مي يابد وبه
اعتقاد عرفا تمام کمالات فطرت وبدايت ومبدأ انساني در نهايت ومعاد
از مقام قوه به مقام فعليت مي رسد وهمه ي صور کوفي انحلال وبه آخرت
يعني ذات الهي انتقال مي يابد وطومار جهان پيچيده مي شود.
آينده جهان اسلام واحياگري تمدن معنوي يا ويرانگري
آن چه در مطالب فوق آمد بيان اوضاع کلي تمدن اسلامي در متن عصر پاياني
جهان غربي ونسبت متفکران سياسي وفلسفي با اين تمدن وآراي
انديشمندان غربي که تئوري پايان تاريخ وبرخورد تمدن ها را طرح کرده
بودند وديگر بيان نظريه ي تاريخي شيعه نسبت به پايان تاريخ ونيز
بيان اجمالي اوضاع وچالش هاي فعلي واحتمالي آينده ي انقلاب اسلامي
با تمدن غربي بود.
در اين ميان آن چه اساسي است درک وضعيت عصر غيبت آخرالزماني است که
از سويي تمدن غرب را به فعليت رساند وديگر آن که تمدن اسلامي را به
حالت بالقوگي درآورده وحقايق اسلام را مستور کرده است وسرانجام وضع
بينابيني دوگانه ما که از يکسو تسليم شونده ومنفعل غرب گرايي
ومصادره ي اسلام به نفع غرب در برابر تمدن غربي است واز سوي ديگر
اراده ي هويت جويي معطوف به آماده گري وانتظار موعودوعمليمتناسب با
اين انتظار رادرما به صورت انقلاب اسلاميبرميانگيزد. در اين اوضاع
وشکاف هاي تمدني ميان اسلام وغرب، مراقبت بسيار مي طلبد که در دام
نيافتيم وبعد از بيست سال تجربه ي ديني پس از انقلاب اسلامي ويک گام
به پيش دو سه گام به پس نرويم.
با چشم دوبين وأحول نمي توان کل
حقيقت متجلّي در دو تمدن اسلام وغرب را ديد ودرک کرد. از همين نسبت
است که بيشتر گرفتاران درکمند زلف تمدن غرب از چپ وراست نابينا شده
اند. در حقيقت چشم راست علم، فلسفه ي جديد، فنّاوري، دموکراسي وهنر
به عالم علوي شرق وتمدن اسلامي فروبسته مانده وچشم چپ اصحاب برزخي
تمدن اسلامي نيز اغلب از حقيقت غير قدسي مدرنيته ودموکراسي هنر
جديد نابيناست. مشکل زماني فزوني مي گيرد که برخي تصور مي کنند مي
توان راه غرب را بي کم وکاست طي کرد ودر ضمن، معاني وفضايل وعهد
وپيمان شرقي وديني وهويت فرهنگي خود را حفظ کرد.
اما اين نظر ساده انديشانه است: نمونه ي ژاپني تمدن مدرن شرقي
دروغي است بزرگ. امروز ژاپن از اقمار تمدن، بلوک صنعتي وهفت کشور
امپرياليست اقتصادي جهان است وجزو دو سه اقتصاد بزرگ جهاني; طبق
قوانين تجارت بين الملل ومزيت نسبي تمدن غرب عمل مي کند وميراث
فرهنگي خود را به مثابه ماده ي تمدن غربي درآورده است. چنان که
ميراث سنّتي يهودي ـ مسيحي تمدن هاي غربي در درون چرخه هاي انقلاب
تکنيکي موج دوم وسوم نابود شده وهويت خود را از دست داده است. کليساي
کنوني تفاوتي با مصلاي فرويدي غرب نمي کند وپاپ وکليساي کاتوليک در
کنار کليساهاي ديگر در خدمت بسط موج دوم وسوم است.
گذر از اين جهان با اديان مسخ شده ي يهودي ـ مسيحي وآيين هاي
اساطيري شرقي، نقش دوچنداني را براي ما مي طلبد وهمتي بزرگ تر از گذشته
از ما مي خواهد. زيرا نه فقط بايد چشم چپ خود را بر تماميت تفکر
غربي بست، بلکه در چشم راست خود نيز بايد براي درک ماهيت تفکر ديني
وشرقي دچار تيرگي وتاري نشد واگر چنين نشود، همان وضع پريشان ادامه
خواهد يافت، در حال کوري چشم چپ به خيال واهي مي پنداريم که مي
توان ديانت واسلام را در ظرف فنّاوري ودموکراسي ريخت وهم خود مصرف
کرد وهم به غرب صادر، اين عين انفعال درمتن ظاهربيني است. غرب
حقيقي جز اراده ي معطوف به قدرت وتصرف تکنيکي به قوه ي عقل وتفکر
حسابگر نميشناسد.
اگر از تفکر معنوي نيز سخن مي گويند، صرفاً براي تقويت نفس خوش است.
در حقيقت فنّاوري تجسم عيني اراده ي معطوف به قدرت واراده ي معطوف
به قدرت اولين صنعت نفس کوگيتويي دکارت است که سراسر چهارصد، پانصد
ساله ي تاريخ غرب وتمدن غربي، کوس أنا الحقّ ولِمَن المُلکي زده
است، وفلسفه ي دکارتي تا فلسفه ي هگلي ونيچه اي، همه در مقام اثبات
آن به زبان هاي مختلف متافيزيکي ومنطقي بوده اند. في المثل در ديدگاه
نيچه که غرب با او اعلام بحران، تماميت وپايان تاريخ خود مي کند.
مشکل غرب در نيست انگاري اراده ي کنوني انسان غربي است، بايد به
ساحت فعال نيست انگاري انتقال يابد، سپس با خاک وزمين وزمان چون
دانايان يوناني آشتي کند، به مرتبه ي بازگشت جاويدان همان انتقال
يابد، به دوران کودکي باز گردد وتأسيس ارزش هايي فراسوي نيک وبد
کنوني کند. البته چنين عالمي در نگاه نيچه خود از تفکر خود
بنيادانه ي او نشأت گرفته، در برزخ ميان دايره ي دين ومتافيزيک به
اين نظر رسيده است.
برخي گمان مي برند ايدئولوژي غرب ليبراليسم است، بخشي از آن در
دوره اي کوتاه به سوسياليسم گراييده که همان ليبراليسم جمعي است،
منافع جمع وتأمين اجتماعي را بر منافع فرد ترجيح مي دهد. دموکراسي
ليبرال وسوسيال به هر حال به مثابه ايدئولوژي غرب تلقي شده است،
براي توضيح آن ها به آثار فلاسفه ي قرن هفده، هجده ونوزده رجوع
کرده است، اما به جاي توجه به روح اين ايدئولوژي به ظواهرش نظر
کرده اند. چنان که در اقتصاد واخلاقيات غربي نيز به همين رويه ي
ظاهري توجه مي شود. آن ها بنابر قاعده ي مشابه سازي، اسلام را هم
به صورت ايدئولوژي داراي معادل هايي برابر دموکراسي وليبراليسم مي
گيرند، در حالي که اساساً شؤون ايدئولوژيک فرهنگ غربي از جمله: دموکراسي،
ليبراليسم، آزادي وحقوق بشر به عالمي ديگر باز مي گردد وانعکاس
اراده ي معطوف به قدرت فائوستي تمدن غربي است وعالم اسلامي روحاً
تناسبي با اين مفاهيم نمي تواند داشته باشد. حقوق بشر وآزادي سال
هاست که در تمدن غربي وسيله ي سيطره وسلطه ي سياسي شده است.
به هر حال با مشابه سازي ويکسان کنندگي ومتزلزل کردن ساحت قدس
وتلافي دين تا سر حد نوعي ايدئولوژي دنيوي يکي از نخستين توابع
تکنيکي ديانت است که اکنون صد وپنجاه سال است که از سيد جمال تا
دوران اخير در همين مسير راه پيموده ايم، اما اين محال است که
بتوان دين نسخ نيافته ي اسلام را تابع عالم تکنيک کرد وبه نام
اسلام، در تمدن غرب منحل شد واسلام را وسيله ي تأسيس ارزش هاي غربي
کرد.
تکنيکي شدن دين در غرب، روح ايماني وفرا عقلاني آن را مي گيرد وهمه
ي اسطوره هاي خلاف آمد عادت وفراتر از طور عقل را نابود مي کند
وجهان را به صورت درختي بي بر وبار وزمين خشک در مي آورد که در آن
نه درخت دين وايمان مي رويد ونه درخت اسطوره وخرافات. اين دين در
حدّ حکم عقل همان دين عصر روشن گري است. اگر با اين دين اتفاقي جدي
در جهان نمي افتد در ديگر سو نيز تعصبات کاذب برانگيخته نمي شود، چنان
که در دوران قاجاري که آغاز دوره ي تديّن دوم بود، فرقه سازي هاي
عجيب وغريب از بهاييت ووهابيت وتا ديانيه واسماعيليه ي جديد و...
ريشه ي دين را نمي کند وبهانه دست دشمن عقلايي شده نمي دهند.
انقلاب اسلامي در طلب عالمي ديگر بود. اما در عمل بسياري بنا بر
سکني گزيدن در ساحت همين دين عقلاني شده که روشن فکري ديني آن را پرورانده
بود اغلب مغرورانه وساده انديشانه با اين تصوّر که غرب، چيزي جز
ابزاري قابل تصرف نيست وما به سرعت، غرب وعالم جديد بحران زده را
تصرّف خواهيم کرد، سياست زده شديم وخود را در معرض پايين ترين
خطاهاي اخلاقي وسياسي قرار داديم.
از خطر کردن در عرصه ي هنر حذر وفضاي اعتلاي فرهنگي را تنگ کرديم.
ما از خود آگاهي ديني عصر امام خميني (رحمه الله) به همان فرهنگ کلاسيک
روشن فکري ترجمه زده روي آورديم. به طوري که هم اکنون در قلمرو
تئوري شريعت وسياست با غرب زده ترين آرا روبروييم. بر فراز انديشه
هايمان، نازل ترين متفکران ونويسندگان فلسفي وسياست غرب چون پوپر
وپوزيتيويست ها پرواز مي کنند ودر قلمرو عدالت اجتماعي واقتصادي با
نقصان هاي اساسي روبروييم. به طوري که عدالت شيطاني جامعه ي مدني
غرب وحقوق نفساني بشر گه گاه انساني تر از وضع ما به نظر مي رسد.
بسياري از مسلمان ها اکنون از انديشه هايي التقاطي چون جامعه ي
مدني ديني به عنوان غايت، سخن مي گويند. بي آن که نسبت به مدعاي
خود، خود آگاهي داشته باشند. اگر اين نقصان ها را دفع کنيم وبه
نحوي به تجديد عهد معنوي در معرفت وعمل خود باز نگرديم، مانند ديگر
سرزمين هاي خاورميانه، وضعي مشابه قبل از انقلاب پيدا خواهيم کرد
يا چيزي شبيه ترکيه خواهيم داشت وابلهانه تسليم هوش شيطاني غرب وحکومت
غرايز خواهيم شد، اگر تفکّر معنوي وپارسايي باز نگردد.
در اين وضع مانند ده سال اخير با انفعال به توسعه ي صنعتي سطحي روي
خواهيم آورد واز طرف ديگر دعوي دين داري واحياي علم، هنر، شعر
واخلاق گذشته خواهيم داشت، از سويي ديگر با استقراض از بانک توسعه
ي جهاني وصندوق پول و... در را به واردات غربي باز خواهيم کرد
وعلاوه بر اين ها پي در پي صدها ستاد احيا واقامه ي نماز وامر به
معروف ونهي از منکر، آن هم در حد ستاد نه صف، تأسيس خواهيم کرد وبه
کارهاي نيم بند اهتمام خواهيم ورزيد، در جايي که اسم وفعل وحرف
نظام آموزش دانشگاه ومدرسه ي ما غربي است; استاد، دانشجو، معلم
ودانش آموز ما بيش از گذشته در تنگ ناي ميان علوم غربي وتعهد وتقوي
قرار خواهند گرفت.
نظام تجاري وعمراني در برزخ ميان سوداگري، ارتشا، دزدي، ظاهر کاري،
ريا ورعايت آداب واحکام شريعت قرار مي گيرد. تجربه ي ده ساله ي
توسعه وبازسازي نشان داد که لازمه ي توسعه ي انفعالي، بي عدالتي،
ارتشا وفساد اخلاقي است، اين ها چالش ومحرک اصل نظام توسعه ي غربي
است ودر اين ميان، ليبراليسم اقتصادي غالب بر تفکر شرعي کالوني
حکومت زوريخ وژنو نيز جز به اين مراتب مدد نرساند. پرتستانيسم
اخلاقي وبر بيان توجيه انباشت سرمايه در نظام سوداگري شبه ديني عصر
رفرميسم است، در حقيقت اين اخلاق به ايجاد نوعي نظم دنيوي ووجداني
عقلاني مدد رساند، نه به ديانت، زيرا به تدريج اين حکومت با حصول
انباشت سرمايه وغربي شدن تمام عيار جامعه وانتقال نظام کلاسيک
بورژوازي به نظامي مدرن، حکومت ديني، سالبه ي به انتفاء موضوع شد.
اکنون ما در وضعي برزخي ميان غرب زدگي فعال وغرب زدگي منفعل سکني گزيده
ايم. به اقتضاي اين وضع فعال نيستيم. به اين دليل که نه تنها نسبت
به غرب، خودآگاهي نداريم بلکه اغلب بلا تکليف وسرگردان، گرد خود مي
گرديم ومدام منتظريم که دستي از غيب برون آيد وکاري بکند. منفعل
نيز نيستيم، به اين دليل که با وجود بدهکاري به کشورهاي مختلف،
مصرف کالاهاي تجملي سرزمين هاي صنعتي غرب، بالا گرفتن بحران
اقتصادي واخلاقي، تنازع بيهوده افکار وآراي پراکنده والتقاطي،
هياهوي لزوم توسعه وتحقق جامعه ي مدني، هجوم مدرنيسم وآوار ماهواره،
ويدئو وشيوع بيش از پيش مصرف زدگي وتظاهر به اخلاق وعادات غربي، هم
چنان خود رامي ستاييم ودر پايان تاريخ غرب، اغلب در عرصه ي اوهام
به جنگ غرب مي رويم.
دردناک ترين وضع، زماني است که هوشمندترين، به ظاهر خودآگاه ترين
گروه اجتماعي ايران به اقتضاي روح زمانه با اصطلاح هاي بي سروته اي
چون: جامعه ي مدني در روزگاري که دوران اين جامعه ومدنيت وقانونيت
در غرب فروپاشيده وامپرياليسم آشکار وپنهان ناشي از آن، به بحران
رسيده است، دل خوش مي دارد که گويي با آن مي توان تمدني اسلامي بپا
کرد! در حقيقت با اين پندارها اسلام را به نفع روشن فکران وابسته ي
تمدن غربي مصادره مي کنند. آن ها در اين توهم که هستند که: صداي
آزادي خواهي ملت شنيده خواهد شد; شهروندان مؤدب ومطيع قانون سر بر
خواهند آورد; در جامعه ي مدني از قتل، کثافت کاري، دزدي، فساد،
طلاق واعتياد کمترين خبري نخواهد بود; زنان آزاد وحقوقي برابر با
مردان خواهند داشت; کودکان به دلخواه خويش زندگي خواهند کرد;
آنارشيسم جايي براي حضور نخواهد يافت; فاشيسم ريشه کن ومرجعيت
وحجيّت رجال بي معني خواهد شد وعقل پذيري وخردورزي عميقاً مورد
توجه قرار خواهد گرفت! و... امّا غافل از آن که مدني ترين جامعه
هاي مدني در جهان معاصر، جنايت کارترين، ظالم ترين وخبيث ترين در
ضمن پيشرفته ترين سرزمين هاي صنعتي اند.
البته در جامعه، همه مي توانند از وضع موجود بدگويي کنند وسياست امپرياليستي
را محکوم کنند وعليه آن اعتراض واعتصاب نمايند، اما اکثريت جامعه،
اهميت به صداي آزادي خواهي اين طبقه ي اقليت هوشمند نمي دهد وفقط
برنامه ريزان نابغه ي سياسي، فرهنگي وهنري در مسير موافق نظام امپرياليستي
هستند که راه آينده را تعيين مي کنند. حقوق بشر ابزاري مي شود براي
استحکام امپرياليسم عرفاني! دالايي لاما وسينماگران آمريکايي با
عشق وعلاقه هفت روز در تپه وکواندان وگوشه سرخ مي سازند، تا نظام
ديکتاتوري چين را به نفع نظام عرفاني لاما تحقير ونفي کنند! ودر
اين ماجرا به ظاهر صداي آزادي خواهي قوم تبّت را به گوش جهانيان
برسانند، اما در حقيقت در پس پرده، چيز ديگري است. اين آزداي خواهي
در جهان، چيزي نبوده جز آن که جهانيان را شهروندان برده ومطيع دهکده
ي جهاني بکند وچين وشرق به صورت بندري آزاد وجامعه اي باز براي
تصرف سوداگران وجنايتکاران جهاني در آيد وهمه تسليم وضع موجود شوند.
آزادي غربي وجامعه ي باز مدني وسيله اي براي قوام بخشيدن به سيطره
ي غرب وموجوديت آمريکاست. سرزمين هاي شرقي با اين آزادي وخردورزي
هاي آزادانه هر گونه شور وشوق شرقي را نفي ووضع خلاف آمد خود را
ترک مي کند ومانند ديگر سرزمين هاي جهان، زندگي را مي پذيرد، بي آن
که دردسري وبي نظمي اي در روزگار ونظم جهان ايجاد کنيم، البته اين
بدان معني نيست که بايد حجاب، نماز، روزه، آداب وعادات وتفکر ديني
را کنار نهاد، نه، بلکه فقط تعريف خرد پذيرانه کردن (!) از اين
مفاهيم ومراتب، مقبول است. مگر در جهان غرب انبوه متفکران ديني
خودآگاه وجود ندارند يا در آن سرزمين ها مؤمن وانسان ودين داري
ديده نمي شود؟
چه بسيار متفکراني که در غرب مسأله آموز شرقيان مي شوند، اما نکته
آن است که در اين جماعت هيچ امري خلاف آمد عادت ورازآميز ديده نمي
شود. همه، نظم جامعه ي مدني وامپرياليسم وسوداگري را کرهاً پذيرفته
اند ودر غايت ومقصد اقصاي خود خلاف آن، عمل نمي کنند وسخن نمي
گويند وحتّي به گسترش وتقويت آن مدد مي رسانند. حتي متفکران معنوي
در اين مسيرند. هيچ انساني در حال متعارف قادر به ستيز با توسعه ي
تکنيکي ودهکده ي جهاني نيست. مگر آن که به عالم خلاف آمد عادت
انقلاب شرقي وارد شود وخود آگاهي لازم را براي گذر از ذات آزادي
جديد که حقيقت آن اراده ي معطوف به قدرت دنيوي است به دست آورد.
اگر چنين نشود چالشي در دنيا وجود نخواهد داشت ونظريه ي پايان
تاريخ وآخرين انسان تحقق خواهد يافت، اما چنين اتفاقي نخواهد افتاد.
هنوز مردم ما عادت نکرده اند وجود خود را وقف غايات اين جهاني
کنند. صد وپنجاه سال تهاجم تمدن غربي نتوانسته تأثيري عميق در جان
مردمان گذارد. هنوز مردم ايران ارزش هاي غربي را پاس نمي دارند واز
ساده ترين تا پيچيده ترين نهادها وارزش هاي غربي فقط براي گذران
امور تبعيت مي کنند. هنوز بيشتر مردم ما اعتنايي به فردا ودنيا
ندارند.
مفهوم آخرت هنوز در اذهان بسياري از شرقيان جدي است واگر آن حجاب
هاي ناشي از ايلغار تمدن غربي پس زده شود قدر مسلم شرقي ومسلمان
نيز چون غربي تمام همت خود را مصروف غايات تمدني خويش مي کند. از
سوي ديگر هنوز آزادي ومدنيت غربي در پايان تاريخ غرب براي آن هايي
که صدر تاريخ جديدشان، ذيل تاريخ غرب است، هنوز به شدت شکرزاست ودر
برابر وضع برزخي نه آزادي مجازي ونه آزادي حقيقي که مشرق زمينيان
دچار آنند، چون موهبت الهي به نظر مي رسد وهمگان در رسيدن به آن با
هم رقابت مي کنند وشايد روزي که مردم ايران همگي پشت چراغ قرمز
بايستند ونوبت را رعايت کنند وبه حق ديگر شهروندان تجاوز نکنند
وتحمل سخن حق وباطل مخالفان را داشته باشند ونهايتاً آن که تعلق به
امر مقدس را به طاق نسيان سپارند، شايد اين آزادي ومدنيت هم به
سراغمان بيايد يا فراتر از صورت اسطوره اي وشبه قدسي آن. او ديگر
از اين که مردمي بيگانه از دين در کنار آن ها زندگي مي کنند وبر آن
ها مسلط اند هراسان نمي شود وحتي مي پذيرد که بايد زندگي خود را به
نحوي با نظام سکولار، متناسب وهماهنگ گردانيد، پس هيچ امر خلاف
عادتي از او سر نخواهد زد. اين چالش دوگانه ي دروني در انقلاب
اسلامي است که دو راه متضاد را فرا روي انقلاب، جهان اسلام وايران
قرار مي دهد.
دو راه آينده: وضع موجود ووضع موعود
راه اول مصادره ي
دين به نفع غرب است. سست شدن بيش از پيش عهد ديني انسان شرقي
ومسلمان وايراني ودعوي سهيم شدن در تاريخ غرب به صرف تقليد صوري
وسطحي. اما قدر مسلم اين است که جمع ميان ايمان وکفر وسنت تجدّد
ممکن نيست واگر اين جمع ممکن شود، جمع ميان ظاهر وباطن است: ظاهري
با ايمان وباطني کفرآلود. حتّي فقه وکلام در اين مرحله معنا
وماهيتي تکنيکي پيدا مي کند ومؤيد به جهات مقبول تفکر تکنيکي
وسياسي جديد است وجز به سير به سوي تفکر تکنيکي تمدن غرب فرا نمي
خواند. البته به تدريج ممکن است تفسير غرب زده ي شريعت پشت جريانات
وتحولات جديد فراموش شود، چنان که ديانت تجديدنظر شده ي مسيحي در
چنين وضعي قرار گرفت. با ورود به اين مرحله ي تاريخي توانمندي دين
در جامعه به پايان مي رسد وجريان سکولاريزاسيون (دنيوي شدن) در
ديانت به سيطره ي تام وتمام مي رسد.
در برابر اين طريقت، راه ديگري پيش روي ماست وآن: تذکر وتفکر معنوي
ديني است که روزگاري دراز پس از غيبت به تدريج به طاق نسيان سپرده
شده است; فراموشي تفکر معنوي پس از رنسانس تسريع شده است وتفکر
يونان زده ي گذشته تحت تأثير غرب زدگي مضاعف جديد قرار گرفته است
که همان تفکر تکنيکي است. لازمه ي بازگشت به سوي غرب زدايي منطوي
در تفکر معنوي گذشت از دو صورت غرب زدگي است.
بنابراين دو راه در
برابرمان قرار مي گيرد:
يک راه رو به سوي غرب وتفکر تکنيکي با صبغه اي ديني وشرعي است که
امپرياليسم وتفکر استيلايي صورت سياسي آن است. روح استيلايي تکنيک
در جهات مختلف آن آشکار مي شود. تکنيک آدميان را به استخدام وسيطره
ي خويش در مي آورد. از سويي نياز به بازار فروش کالاهاي تکنيکي،
سياست استيلايي را ايجاب مي کند. اگر در گذشته استعمار وامپرياليسم
براي سيطره بر سرزمين وثروت آن بود، امروز امپرياليسم براي سيطره ي
تکنيکي است، اين سيطره نيازي به استعمار مستقيم ندارد. خود رقابت
در بازار عرضه وتقاضاي کالا نياز به برتري سياسي ونظامي را مي طلبد
وکشورهايي که پيشرفته محسوب مي شوند داراي اين نيروي نظامي وسياسي
اند.
راه ديگر چنان که اشاره کرديم روي آوري به تفکر معنوي است وخودآگاهي
نسبت به تفکر تکنيکي، در اين خودآگاهي مي توان تکنيک را چون يک امر
حقيقي مورد تفکر قرار داد واز تفکر مخاطب آن گذشت اين تاريخي با
انقلاب اسلامي آغاز شده است. اين انقلاب با احياي تفکر وراه معنوي
مي تواند بي آن که به گزينش اجباري تکنيک دست زند، روح وجوهر تمدن
جديد را به تسخير خود در آورد نه آن که با جسم آن در آويزد واز ذات
غيرتکنولوژيک تکنيک غافل بماند. ما نبايد تسليم همان نسبتي شويم که
بين بشر جديد، فنّاوري ومتدولوژي وجود دارد. تسخير جوهر تمدن جديد
غرب در گرو همين تغيير نسبت است وگرنه، گزينش، آن ساني که ما
انتظار مي بريم امکان پذير نخواهد بود.
|