آغاز نوشتار وگفتار وکردار با آن نام مقدس

از جمله تکاليف انام، در غيبت امام (عليه الصلوة والسلام) رقم کردن اسم مقدس آن حضرت است در ابتداي دفاتر وکتب ونوشتجات، ومحترم داشتن اسم مبارک آن حضرت را در نوشتن وتکلم کردن، وحفظ کردن قراطيس وخواتيم وطلسمات والواح ودرهم ودنانيري که اسم مقدس او واجداد طاهرينش (صلوات الله عليهم اجمعين) در آنها ثبت ورسم شده، وبا طهارت استعمال نمودن ودر زير دست وپا ومواضع غير مطهره نگذاشتن، وذکر نمودن آن حضرت است در ابتداي مواعظ وخطب ودروس ومباحثه ومطالعه وروضات وتعازي، وابتداي اذان وآخر آن، وابتداي قرآن وختم آن، وابتداي دعوات وختم دعوات، ونزد خطبه ى نکاح وعقود وايقاعات، واکل وشرب وقيام وقعود وذهاب واياب وسفر وحضر وبر وبحر وغير ذلک، که حاجت به دلايل وشواهدي ندارد، آنچه من گفتم به قدر فهم تست:

(قل لو کان البر مداد الکلمات ربي لنفد البحر...).

ترک خروج مگر با حکم فقيه جامع الشرائط

از جمله تکاليف انام در غيبت امام (عليه الصلوة والسلام) در کنج انزوا خزيدن، وانگشت تحسر وتحير به دندان گزيدن، وشربت ترک خروج وجهاد را با اهل باطل مزيدن، وغصص ومحن قصص وفتن ناملايمات ومحذورات ديني وايماني را در خزينه ى سينه انباشتن، ودين وايمان خود را از شياطين انسي وجني نگاهداشتن، ومتوسل به خداوند قهار ورسول مختار وائمه ى ابرار اطهار (عليهم صلوات الله الملک الجبار) شدن، ومانند پلاس واحلاس در خانه ى خود فرش بودن، ومسئلت ظهور آن حضرت را (عجل الله فرجه) نمودن، ومستعد سفر مرگ بودن است. وفي (الصحيفة الکاملة) عن ابي عبدالله (عليه السلام):

ما خرج ولا يخرج منا اهل البيت الي قيام قائمنا احد ليدفع ظلما واو ينعش حقا الا اصطلمته البلية وکان قيامه زيادة في مکروهنا وشيعتنا...

اگرچه ظاهرا از کلمه ى (منا اهل البيت) مستفاد مي شود که امام يا اولاد امام (عليهم السلام) هرگاه بخواهد خروج کند واحقاق حق يا ابطال باطلي نمايد، منکوب ومخذول ومبتلا خواهد شد. وتا ظهور دولت حقه، اهل حق مغمور ومستور خواهند بود، وتا خروج وظهور حضرت بقية الله في الارضين والسموات صاحب العصر والزمان (ارواح العالمين فداه) دولت به دست اهل باطل وکفر خواهد بود، چنانکه در احاديث عديده رسيده ولکن به حسب تأويل وتفسير بعض آيات واحاديث که از اهل بيت معصومين (سلام الله عليهم اجمعين) رسيده، چنانکه فرموده اند:

سلمان منا اهل البيت.

مي توان مواليان وشيعيان اهل بيت (عليهم السلام) را هم از اهل بيت محسوب نمود، علماء وفقهاء که نواب امام (عليه الصلوة والسلام) هستند که جاي خود دارند. چنانچه در اين ازمنه که حضرت حجت (عجل الله فرجه) غيبت کبرى فرموده اند، اگر احدي از شيعيان اعم از علماء وفقهاء وحکماء وعرفاء وامراء واعيان واشراف ورعايا وبرايا وغير هم بخواهد خروج کند، وامر به معروف ونهي از منکر نمايد، ومذهب جعفري وملت وآئين واحکام شيعه ى اثني عشريه را رواج دهد بر ساير ملل واديان، حتي بر اهل تسنن وغيرها، صحيح نيست. وبنابر اين حديث شريف وساير احاديث متظافره، منکوب ومخذول ومقهور خواهد شد، بلکه جان او به معرض تلف است. پس در اين صورت سکوت وتقيه در اين ازمنه واجب است. عالم عامل مرحوم حجت الاسلام وکهف الانام حاجي اشرفي (رضوان الله تعالى عليه) در بعض تدوينات خود مي فرمايد، ما هذا لفظه:

ممکن است تاويله آيه ى مبارکه ي:

(انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت ويطهرکم تطهيرا).

در باطن باطن وداخل کردن جميع اهل ايمان در آن بيت نبوت، وحصول طهارت تامه وقابليت بقاء ابدي از برکت توسل ايشان (سلام الله عليهم)...

وعين کلام ايشان را (برد الله مضجعه) ذکر کردم، به جهت تاييد اين که گفتم دوستان وشيعيان اهل بيت را (سلام الله عليهم اجمعين) مي توان در جزو اهل بيت محسوب نمود، که مبادا بعضي از متقشرين استبعاد نمايند. پس در اين عصر وزمان که دولت به اهل کفر وضلال وغيره است، صحيح نيست احدي از علماء وفقهاء وحکماء وعرفاء وامراء وامناء وغيرهم به جهت امر به معروف يا نهي از منکرات خروج نمايند، يا جنگ وجدالي کنند، الا در بعض موارد که جهاد عمومي واجب خواهد شد وحکم آن بسته به فتوا وحکم مجتهد جامع الشرائط است، چنان که در (کتاب جهاد) از کتب فقيه مفصلا مسطور است. پس مواليان ودوستان حقه ى اثني عشريه بايد بنا به فرمايش امام (عليه السلام)، مانند پلاس در خانه هاي خود پهن شده، وصبر وشکيبائي را اختيار نموده. واز درگاه حضرت احديت (عز سبحانه وبهر برهانه) استدعاى تعجيل در ظهور وفرج حضرت حجت (ارواح العالمين فداه) نمايند، ومداومت به بعض دعواتي که وارد شده در غيبت آن حضرت (ارواحنا فداه) قرائت شود بنمايند، ودين وايمان خود را حفظ کنند که شياطين انسي وجني از آنها نربايند.

از حال خود آگه نيم، ليک آنقدر دانم که تو

 

هرگه به خاطر بگذري اشکم ز دامان بگذرد

اعتقاد به ولايت تکويني ومقام معنوي معصومين

بدان که اين تکاليفي که مذکور شد، وعقايدي که بايد تو دارا باشي نسبت به مواليان خود (عليهم السلام)، ابدا جاي استغراب واستعجاب ندارد نسبت به آن ذوات مقدسه واشخاص مطهره، که قوام ودوام تمام ارضين وسموات به اتفاق موالف ومخالف از برکت وجود مقدس مطهر منور آنها است واز ممتنعات نيست، زيرا که بعض از اهل سنت وجماعت همين عقايد را نسبت به ادني مخلوقي از مخلوقات خدا که آنها را رئيس وبزرگ خود مي دانند، دارند. واين عقايد حقه که تو نسبت به مواليان خود داري، آنها نيز همين عقايد را معارضه ى به مثل نموده - من غير استحقاق - براي مثل خودي ثابت وبرقرار کرده، ووضع شيئي را در غير ماوضع له خود نموده اند، که اثبات امکان وثبوت واستقرار چنين عقايدي را از براي تو درباره ى معصومين (سلام الله عليهم اجمعين) خواهد نمود، پس در اين صورت تو اولي واحري هستي به اينکه اين عقايد حقه را که لازمه ى شئونات آنها است (عليهم السلام)، در خصوص مواليان خود دارا باشي، واعتنا به معارضات ومناولات خصم در مقابل ننمائي، ودرست توجه نمائي در اين بياناتي که از براي تو نموده واظهاراتي که مي دارم وخرافات وجزافاتي که خصم در مقابل نوشته، تا بداني که اثبات اين نوع شئونات ودرجات وعوالم ظاهره وباطنه، وتاکيد واصرار حقير در حفظ مراتب ومقامات ازمنه واوقات ودقايق وساعات ايام وليالي وتکاليف مقرره وعقايد حقه وتوجهات تامه ى کامله به سوي امام عصر وناموس دهر وغوث اعظم وقطب دايره ى عالم، صاحب العصر والزمن محمد بن الحسن (صلوات الله وسلامه عليه وعلي آبائه الطيبين الطاهرين) اندکي است از بيشمار، وخردلي است از خروار، وقطره اي است از بحار. خداي واحد احد شاهد است، چنانچه مي خواستم تکاليف مقرره ى معينه صوريه ومعنويه وظاهره وباطنه ى تو را کما ينبغي نسبت به امام تو (ارواحنا فداه) مشروحا بنويسم، کفش وکلاه خود را به دور مي انداختي وسر وپاي برهنه به کوه وصحرا مي تاختي وبيرق ديوانگي در ميان مخلوق مي افراختي، ولکن آنچه من گفتم به قدر فهم تست، بل بقدر ظرف تست:

پس بيا وهوش خود را جمع کن

 

واين عناد از باطن خود قمع کن

ومراتب شئوناتي که خصم در مقابل مواليان تو براي خود تراشيده اند بشنو، که چگونه به مجرد اين دعوى بي پا گروه گروه به آنها گرويدند، وخرافات آنها را به گوش جان خود شنيدند، وجان ومال وهستي خود را به آنها بخشيدند، واز حضور مواليان تو رميدند وبساط مخالفت ومعاندت را چيدند، واز حسادت ظاهري وباطني کردند آنچه کردند، وشنيدند آنچه شنيدند، وبه پاداش آن ديدند آنچه ديدند:

الشيخ عبد القادر الجيلاني:

کل ولي علي قدم نبي وانا علي قدم جدي، ما ارفع المصطفي قدما الا وضعت في الموضع الذي رفع منه، الاقدام من اقدام النبوة فانه لا سبيل الا ان يناله غير نبي.

ومن کلماته ايضا:

انا نار الله الموقده، انا سالب الاحوال بحر لا ساحل له، انا المحفوظ انا الملحوظ، يا قوام يا صوام، يا اهل الجبال دکت جبالکم، يا اهل الصوامع هدمت صوامعکم، اقبلوا امرا من الله انا امر من الله، يا رجال يا اوتاديا ابدال يا اطفال هلموا وخذوا عن البحر الذي لا ساحل له، انا النا ظرفي اللوح المحفوظ، انا الغائص في بحار علم الله ومشاهداته، انا حجة الله، انا نايب رسول الله ووارثه في الارض.

ومن کلماته ايضا:

انا افضل مشايخ الجن والانس جميعا، بيني وبين الخلق بعد بعيد کما بين السماء والارض.

ومن کلماته ايضا:

انا من وراء امور الخلق وعقولهم، رجال الله اذا وصلوا الي القدر امسکوا فاذا وصلت اليه دخلت فيه فنازعت اقدار الحق بالحق للحق.

ومن کلماته ايضا:

سلمت لي الارض شرقا وغربا سکني وغير سکني، بر او بحرا، سهلا وجبلا، کلهم يخاطبوني بالقطبيه.

ومن کلماته ايضا:

انا سياف انا قتال، انا اعلم ما في بطنکم وظاهرکم وانتم في نظري بين يدي کالقوارير.

ومن کلماته ايضا:

اعطيت الآن سبعين بابا من العلم اللدني سعة ما بين السماء والارض.

شيخ ابوالحسن خرقاني:

صعدت ظهيرة علي العرش لاطوف به فطفت عليه الف طوفه. او کما قال: ورأيت حواليه قوما ساکنين مطمئنين فتعجبوا من سرعة طوافي وما اعجبني طوافهم فقلت من انتم وما هذه البرودة في الطواف، فقالوا نحن ملئکه ونحن انوار وهذا طبعنا لانقدر ان نتجاوزه، فقالوا ومن انت وما هذه السرعة في الطواف؟ فقلت بل انا ادمي وفي نور ونار وهذه السرعة من نتايج نور الشوق.

للشيخ محيي الدين في فتوحاته:

انا ختم الولاية دون شک

 

يورث الهاشمي مع المسيح

وفيها ايضا:

ولما اتاني الحق ليلا مبشرا

وقال لمن قد کان في الوقت حاضرا

الا فانظروا فيه فان علامتي

انا وارث لا شک علم محمد

واني لختم الاولياء محمد

 

باني ختام الامر في غرة الشهر

من الملاء الاعلي ومن عالم الامر

علي ختمه في موضع الضرب بالظهر

وحالته في الرمني وفي الجهر

ختام اختصاص في البدائه والحضر

ومن کلماته:

الله اکبر والکبير ردائي

والشرق غربي والمغارب مشرقي

والنار غيبي والجنان شهادتي

واذا اردت تنزها في روضتي

واذا انصرفت انا الامام وليس لي

 

والنور بدري والضياء ذکائي

وحقايق الخلق الجديد امائي

والبعد قربي والدنو فنائي

ابصرت کل الخلق في مرائي

احد اخلفه يکون ورائي

في کتاب (مقامع الفضل) لابن الآقا (طاب ثراه):

شيخ محي الدين در (قصوص) و(فتوحات) گويد که: هر که بت پرستيد، به همان خدا را پرستيده باشد. وچون سامري گوساله ساخت که مردم را به عبادت او خواند، حق تعالى ياري نکرد هارون را بر سامري، از براي آن که مي خواست که در هر صورتي پرستيده شود. حق تعالى نصاري را تکفير ننمود به سبب آن که به الوهيت عيسي (عليه السلام) قائل شدند، بلکه به سبب آن که خدا را منحصر در عيسي دانستند، چنان که فرمود:

لقد کفر الذين قالوا ان الله هو المسيح...

وخود را خاتم الاولياء دانسته وگفته که: ختم ولايت به او شده وپيغمبران نزد او حاضر شدند به جهت تهنيت ومبارکبادي ختم ولايت. ونيز گفته که: جميع انبياء اقتباس علم مي کنند از مشکوة خاتم انبياء وجميع اولياء اقتباس علمي مي کنند از مشکوة خاتم اولياء.

وگفته که: خاتم اولياء افضل است از خاتم انبياء در ولايت، چنان که خاتم انبياء افضل است از سائر انبياء در رسالت.

ونيز گفته: اهل آتش در دوزخ تنعم مي کنند وبه آتش راحت مي يابند ولذت مي برند، وعذاب کافر منقطع خواهد شد، وعذاب مشتق است از عذب به معني شيريني، انتهي کلامه في کتابه المذکور.

شرح (ديوان ميبدي):

مويد الدين جندي در شرح (فصوص) گفته که: شيخ يعني شيخ محيي الدين عربي در اول محرم در اشبيليه از بلاد اندلس - اشبيليه من قواعد الاندلس ولها خمسة عشر بابا - به خلوت نشسته ونه ماه طعام نخورد. در اول عيد مامور شد به بيرون آمدن، ومبشر شد به آن که خاتم ولايت محمد است (صلي الله عليه وآله).

وهم در شرح (فصوص) گويد:

من دلائل ختميته انه کان بين کتفيه في مثل الموضع التي کان لنبينا (صلي الله عليه وآله) علامة مثل ذرالحجله ثابته تقعير تسع، مثل ذر الحجله اشاره الي ان ختميته النبوة ظاهرة فعليه وختمية الولاية باطنة انفعاليه...

تا آنجا که مي گويد: بعضي در تکفير وتضليل شيخ بسيار مبالغه دارند واو را اکفر کفره پندارند، وچاره ى اين مردم در غيبت، فراموشي ودر حضور خاموشي.

حافظ:

با مدعي مگوئيد اسرار عشق ومستي

عاشق شو ار نه روزي کار جهان سرآيد

تا علم وعقل بيني بي معرفت نشيني

 

بگذار تا بميرد در عين خودپرستي

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي

يک نکته ات بگويم خود را مبين که رستي

يقول المولف (وفقه الله تعالى):

وفي (کشف الظنون) لکاتب الچلبي، قال:

کتاب (مناقب) محيي الدين ابن عربي اندلسي من تاليفات سيد علي بن ميمون المغربي المتوفي سند سبع عشرة وتسع ماة (917)، وسماه (تنبيه الغبي في تنزيه ابن عربي) وللسيوطي ايضا المتوفي سنة احدي عشرة وتسع مأة (911) وللشيخ ابراهيم بن محمد الحلبي وسماه (تنبيه الغبي في تکفير ابن عربي) واجاب عن الذي اورده السيوطي وتوفي سنة ست وخمسين وتسع ماه (956)...

يقول المؤلف (وفقه الله):

بر عارف بصير وناقد خبير واهل انصاف خالي از جزاف واعتساف، واضح ولايح است که تمام اين اقوال را از روي کذب وبهتان، وغرور وطغيان، وهواي نفس وخودنمائي، ومحض شهرت بين انام، وگول وفريب مردمان عوام کالانعام گفته اند. واکثر اين کلمات را که اين طايفه گفته اند، محض لجاجت وعناد وخصومت ولداد وضديت ونديت ومعارضه ومنا له با شيعه ى اثني عشريه است، چون شنيده اند که شيعه گويند: ختم ولايت به وجود مبارک حضرت بقيه الله (عجل الله فرجه وسهل مخرجه) شده است، محيي الدين در مقام معارضه برآمده، دعوى ولايت وخاتم الاوليائي مي نمايد.

وچون شنيده اند شيعه مي گويند:

حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) در بالاي منبر (سلوني قبل ان تفقدوني) فرمودند.

مقاتل بن سليمان نيز بر منبر (سلوني قبل ان تفقدوني) و(سلوني عما دون العرش) مي گويد واز او سوال مي کنند: اول حجي که آدم به جا آورد سر او را کي تراشيد؟ فرو مي ماند وجواب نمي دهد. ابن جوزي هم مي رود بالاي منبر اين دعوى بيجا را مي نمايد واين عبارت را مي گويد، خداوند تعالى زني را مي گمارد که او را مجاب مي سازد ودعوى او را باطل مي نمايد. وقتاده در مسجد کوفه نيز اين دعوى مي نمايد، ومردي از او سوال مي کند از موري که با سليمان (عليه السلام) تکلم کرد، نر بود يا ماده؟ در جواب عاجز مي شود، وحال آن که تانيث او از لفظ ضمير (قالت) در قرآن ثابت است. چنانکه عمر بن الخطاب مي گويد:

چهل خاتم در رکوع به سائل بخشيدم که آيه اي هم در حق من نازل شود - چنان که براي حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) نازل شد - ابدا نازل نشد.

عجب تر اين که صاحب کتاب (خصايص) محمد بن جرير طبري که از علماء اهل سنت وجماعت است با وجودي که امام او عمر بن الخطاب اين کار را کرد وبراي او آيتي نازل نشد، مي گويد:

چهل مرتبه من هم در حالت رکوع انگشتري خود را در راه خدا به اين آرزو وتمنا تصدق نمودم تا در شان من هم آتي نازل شود، نازل نشد.

وشنيده اند که شيعه مي گويند:

در معراج حضرت پيغمبر (صلي الله عليه وآله) همه جا حضرت امير المومنين (عليه السلام) را با خود ديد.

وخود اهل سنت هم اقرار دارند، چنان که در (خلاصة المناقب) و(بحر المعارف) مسطور است که رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمودند: در شب معراج خداوند تعالى به من فرمود: يا محمد (صلي الله عليه وآله) که را از خلايق دوست مي داري؟ گفتم: علي را (عليه السلام). پس فرمودند: نگاه کن به جانب چپ خود. چون نگاه کردم ديدم علي (عليه السلام) ايستاده (صلي الله عليه وعلي اولاده الطاهرين).

اهل سنت هم در مقابل مي گويند:

ملاي رومي صاحب (مثنوي) در شش سالگي به سير ملکوت آسمانها رفت، چنان که در (سفينه الاولياء) محمد دارا شکوه قادري است.

وشيخ ابوالحسن خرقاني مي گويد:

به عرش رفتم وهزار طواف نمودم در دور عرش.

ديگري مي گويد:

در آسمانها رفتم مرتبه ى علي (عليه السلام) را ديدم، پست تر از خلفاء بود.

ونيز شنيده اند جماعت شيعه مي گويند:

حضرت امير المومنين (عليه السلام والصلوة) امام بر جن وانس بود، وپيغمبر (صلي الله عليه وآله) آن حضرت را به محاربه ى جنيان مي فرستاد، وحکومت بر جن وانس داشت.

اهل سنت در مقابل مي گويند:

شيخ عبد القادر جيلاني امام بر جن وانس بود، وجن وملک مانند انس پيش او مي آمدند وکلمات او را مي شنيدند، وحکم ميان آنها مي کرد، و(غوث الثقلين) او را به اين جهت گويند که امام بر انس وجن وملائکه بود.

وشنيده اند که شيعه مي گويند:

آفتاب بر حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) سلام مي کرد ومي گفت: السلام عليک يا اول يا آخر يا ظاهر يا باطن...

شيخ ابو السعود مي گويد:

حضرت غوث يعني شيخ عبدالقادر مي گفت که: آفتاب وماه برنمي آيند تا بر من سلام نمي گويند.

وشنيده اند شيعه مي گويند که:

سال وماه وايام هفته ائمه اطهارند (سلام الله عليهم) وعرض اعمال به آنها مي شود.

اهل سنت گويند:

شيخ عبد القادر گفت: سال وماه وهفته وروز آمده بر من سلام مي کنند وآنچه از خير وشر در ايشان مقدر شده خبر مي دهند.

چنان که محمد داراشکوه قادري در (سفينة الاولياء) نوشته، وکتاب مذکور نزد حقير مولف حاضر است به خط يکي از اهالي شاه جهان آباد، وتاريخ تاليف کتاب مذکور در سنه ى يک هزار وچهل ونه هجريه (1049) است، در آنجا که مي گويد که:

شيخ سيف الدين عبدالوهاب ولد غوث اعظم فرموده اند که: هيچ ماهي از ماهها نبودي مگر که پيش از نو شدن بيامدي پيش والد من، اگر چنانچه در آن ماه بدي وسختي مقدر شده بودي، به صورت ناخوش آمدي، واگر خيري مقدر بود، به صورت نيکو آمدي.آخر روز جمعه سلخ جمادي الاخري سال پانصد وشصت جمعي از مشايخ نزد شيخ نشسته بودند، جواني خوب روي درآمد وگفت: السلام عليک يا ولي الله، من ماه رجبم، آمده ام تا تو را تهنيت گويم، ودر من هيچ بدي وسختي مقدر نشده، در آن ماه رجب هيچ نديدند مردم مگر خير ونيکوئي. چون روز يکشنبه آمد سلخ رجب بود، شخصي کريه المنظر آمد وگفت: السلام عليک يا ولي الله، من شهر شعبانم، آمده ام که تو را تهنيت گويم، مقدر شده است در من موت وفناء خلق در بغداد وگراني در حجاز وقتل وکشش در خراسان. چون ماه شعبان آمد همه واقع شد، وشيخ عبدالقادر در ماه رمضان چند روز بيمار شدند، روز دوشنبه بيست ونهم رمضان جمعي از مشايخ چون شيخ علي هيبتي وشيخ نجيب الدين سهرودي وغيرهما پيش او نشسته بودند، شخصي با بهاء ووقار تمام درآمد وگفت: السلام عليک يا ولي الله. من ماه رمضانم، آمده ام که اعتذار کنم از آنچه بر تو مقدر شده بود در من، ووداع کنم تو را که اين آخر اجتماع من است با تو. پس بازگشت وشيخ در ربيع الاخر سال دوم وفات کرد ورمضان ديگر را درنيافت.

ونيز شنيده اند که شيعه مي گويند:

ائمه ى ما (سلام الله عليهم اجمعين) فرموده اند: اسامي شيعيان ما در نزد ما در صحيفه ثبت وضبط است، همچنين اسامي اعادي ما.

اهل سنت مي گويند که:

شيخ عبد الرزاق فرزند شيخ عبدالقادر گفته که شيخ گفت: کاغذي به دست من دادند به مقدار درازاي انتهاي نظر، ديدم که نام اصحاب ومريدان من که تا قيام قيامت نسبت خود را به من درست خواهند کرد، در آنجا ثبت نموده اند، وحکم شد که اين همه را به تو بخشيدم. وشيخ گفت: قسم به عزت وجلال خدا که قدم برندارم از پيش پروردگار خود، تا روانه نسازد مريدان مرا با من سوي بهشت.

وشنيده اند که شيعه مي گويند:

ائمه ى ما (سلام الله عليهم اجمعين) موت وحياتشان مساوي است، چنان که در حال حيات ظاهري تصرفات در عوالم امکان داشتند، در موت ظاهري هم تصرفات به تمام عوالم دارند.

اهل سنت وجماعت نيز گويند:

چنانچه شيخ عبدالقادر را در ايام حيات بر تمام عالم تصرف بود، بعد از وفات در قبر نيز همان تصرفات را خدا به او داده است.

ونيز چون شنيده اند که شيعه اموات خود را در روضات متبرکه ومشاهد مشرفه ى ائمه ى طاهرين (سلام الله عليهم اجمعين) دفن مي کنند ومي گويند عذاب از آنها برداشته مي شود، شيخ ابوبکر بطايحي مي گويد که:

از حق تعالى عهد گرفتم که جسدي که در روضه ى من درآيد، آتش آن را نسوزاند وعذاب از او برداشته مي شود.

ودر ابوبکر بطايحي در بطايح است.

خلاصه معارضات ومناولات وضديت اهل طايفه ى سنت وجماعت را در مقابل شيعه ى اثني عشريه در هر يک از مقالات ودرجات چنانچه بخواهم بشمارم وذکر نمايم کتابي خواهد شد، شهدالله تعالى که تمام اين نسبتها که اين اشخاص در مقابل ائمه ى ما (صلوات الله عليهم اجمعين) که به خود داده اند يا ديگران به آنها نسبت مي دهند، کذب محض ومحض کذب وشهرت ورياء وسمعه وغرور وطغيان وعدوان است وهيچ مقصودي از اين خرافات وجزافات ندارند الا اطفاء انوار مصابيح هدي (عليهم صلوات الله تبارک وتعالى):

(يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون).