|
در بيان تاريخ ولادت حضرت حجة بن الحسن (عليهما
السلام)
اشهر در تاريخ ولادت آن جناب آن
است که در سال دويست وپنجاه وپنجم هجرت واقع شد، وبعضي پنجاه وشش
وبعضي پنجاه وهشت نيز گفته اند، ومشهور آن است که شب ولادت شب جمعه
پانزدهم ماه شعبان بود، وبعضي هشتم شعبان نيز گفته اند، ودر کشف
الغمه از بعضي مخالفان بيست وسوم ماه رمضان روايت کرده است،
وبه اتفاق ولادت آن جناب در سر من راي واقع شده.
ودر اسم وکنيت با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم موافق است، ودر
زمان غيبت اسم آن جناب را مذکور ساختن جايز نيست، وحکمت آن مخفي
است، والقاب شريفه ي آن جناب:مهدي است، وخاتم ومنتظر وحجت وصاحب
است.
ابن بابويه وشيخ طوسي به سندهاي معتبر روايت کرده اند از بشير بن
سليمان برده فروش که از فرزندان ابوايوب انصاري بود واز شيعيان خاص
امام علي نقي وامام حسن عسکري عليهما السلام وهمسايه ي ايشان بود
در شهر سر من راي، گفت: روزي کافور خادم امام علي النقي عليه
السلام به نزد من آمد ومرا طلب نمود.
چون به خدمت آن حضرت رفتم ونشستم فرمود: تو از فرزندان انصاري،
ولايت ومحبت ما اهل بيت هميشه در ميان شما بوده است از زمان حضرت
رسالت صلي الله عليه وآله وسلم تا حال، وپيوسته محل اعتماد ما بوده
ايد، ومن تو را اختيار مي کنم ومشرف مي گردانم به تفضيلي که به سبب
آن بر شيعيان سبقت گيري در ولايت ما، وتو را بر رازهاي پنهان مطلع
مي گردانم، وبه خريدن کنيزي مي فرستم.
پس نامه ي پاکيزه اي نوشتند به خط فرنگي ولغت فرنگي، ومهر شريف خود
را بر آن زدند، وکيسه ي زري بيرون آوردند که در آن دويست وبيست
اشرفي بود فرمودند: بگير اين نامه وزر را ومتوجه بغداد شو، ودر چاشت
فلان روز بر سر جسر حاضر شو، چون کشتيهاي اسيران به ساحل رسد، جمعي
از کنيزان در آن کشتيها خواهي ديد، وجمعي از مشتريان از وکيلان
امراي بني عباس وقليلي از جوانان عرب خواهي ديد، وبر سر اسيران
جمعي خواهي ديد، پس از دور نظر کن به برده فروشي که عمرو بن يزيد
نام دارد، ودر تمام روز تا هنگامي که از براي مشتريان ظاهر سازد کنيزکي
که فلان وفلان صفت دارد - وتمام اوصاف او را بيان فرمود - وجامه ي
حرير کنده پوشيده است، وابا وامتناع خواهد نمود آن کنيز از نظر
کردن مشتريان دست گذاشتن ايشان بر او، وخواهي شنيد که از پس پرده
صداي رومي از او ظاهر مي شود.
پس بدان که به زبان رومي مي گويد: واي که پرده ي عفتم دريده شد، پس
يکي از مشتريان خواهد گفت: من سيصد اشرفي مي دهم به قيمت اين کنيز،
عفت او مرا در خريدن راغب تر گردانيد، پس آن کنيز به لغت عربي به
اين شخص خواهد گفت: اگر بزي حضرت سليمان بن داود ظاهر شوي وپادشاهي
او را بيابي که من به تو رغبت نخواهم کرد، مال خود را ضايع مکن وبه
قيمت من مده، پس آن برده فروش گويد: من براي تو چه چاره کنم که به
هيچ مشتري راضي نمي شوي، وآخر از فروختن تو چاره نيست، پس آن کنيزک
گويد: چه تعجيل مي کني البته بايد مشتري به هم رسد که دل من به او
ميل کند، واعتقاد وفا وديانت به او داشته باشم.
پس در اين وقت تو برو به نزد صاحب کنيز وبگو که: نامه اي با من هست
که يکي از اشراف وبزرگواران از روي ملاطفت نوشته است به لغت فرنگي
وخط فرنگي، ودر آن نامه کرم وسخاوت ووفاداري وبزرگي خود ار وصف
کرده است، اين نامه را به آن کنيز بده که بخواند، اگر به صاحب اين
نامه راضي شود، من از جانب آن بزرگوار وکيلم که اين کنيز را براي
او خريداري کنم.
بشير بن سليمان گفت: آنچه حضرت گفته بود واقع شد، وآنچه فرموده بود
همه را به عمل آوردم. چون کنيز در نامه نظر کرد بسيار گريست وگفت
به عمرو بن يزيد که: مرابه صاحب اين نامه بفروش، وسوگندهاي عظيم
ياد کرد که اگر مرا به او نفروشي، خود را هلاک مي کنم. پس با او در
باب قيمت گفتگوي بسيار کردم، تا آنکه به همان قيمت راضي شد که حضرت
امام علي نقي عليه السلام به من داده بودند، پس زر را دادم وکنيز
را گرفتم، وکنيز شاد وخندان شد وبا من آمد به حجره اي که در بغداد
گرفته بودم، وتا به حجره رسيد نامه ي امام عليه السلام را بيرون
آورد ومي بوسيد وبر ديده ها مي چسبانيد وبر رو مي گذاشت وبه بدن مي
ماليد. پس من از روي تعجب گفتم: نامه را مي بوسي که صاحبش را نمي
شناسي؟! کنيز گفت: اي عاجز کم معرفت به بزرگي فرزندان اوصياي پيغمبران
گوش خود را به من سپار ودل براي شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال
خود را براي تو شرح کنم، من مليکه دختر يشوعاي فرزند قيصر پادشاه
رومم، ومادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن صفا وصي حضرت عيسي عليه
السلام است، تو را خبر دهم به امري عجيب: بدان که جدم قيصر خواست کمه
مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامي که سيزده ساله بودم،
پس جمع کرد در قصر خود از نسل حواريون عيسي عليه السلام واز علماي
نصارا وعباد ايشان سيصد نفر، واز صاحبان قدر ومنزلت هفت صد کس، واز
امراي لشکر وسرداران عسکر وبزرگان سپاه وسرکرده هاي قبايل چهار
هزار نفر، وتختي فرمود حاضر ساختند که در ايام پادشاهي خود به
انواع جواهر مرصع گردانيده بودند، وآن تخت را بر روي چهل پايه
تعبيه کردند، وبتها وچليپاهاي خود را بر بلندي قرار دادند، وپسر
برادر خود را در بالاي تخت فرستاد.
چون کشيشان، انجيلها بر دست گرفتند که بخوانند، بتها وچليپاها همگي
افتادند بر زمين، وپسر برادر ملک از تخت درافتاد وبيهوش شد، پس در
آن حال رنگهاي کشيشان متغير شد واعضايشان بلرزيد، پس بزرگ ايشان به
جدم گفت: اي پادشاه ما را معاف دار از چنين امري که به سبب آن
نحوستها رو نمود که دلالت مي کند بر اينکه دين مسيحي به زودي زايل
گردد، پس جدم اين امر را به فال بد دانست وگفت به علما وکشيشان که:
اين تخت را بارديگر برپا کنيد وچليپاها را به جاي خود قرار دهيد،
وحاضر گردانيد برادر اين برگشته روزگار بدبخت را که اين دختر را به
او تزويج نمائيم، تا سعادت آن برادر دفع نحوست اين برادر بکند. چون
چنين کردند وآن برادر ديگر را بر بالاي تخت بردند، چون کشيشان شروع
به خواندن انجيل کردند، باز همان حالت اول روي نمود ونحوست اين
برادر بدتر بود، وسر اين کار را ندانستند که اين از سعادت سروري
است به نحوست آن دو برادر.
پس مردم متفرق شدند، وجدم غمناک به حرمسرا بازگشت وپرده هاي خجالت
درآويخت. چون شب شد، به خواب رفتم، در خواب ديدم که حضرت مسيح عليه
السلام وشمعون وجمعي از حواريون در قصر جدم جمع شدند ومنبري از نور
نصب کردند که از رفعت بر آسمان سربلندي مي نمود، ودر همان موضع
تعبيه کردند که جدم تخت را گذاشته بود، پس حضرت رسالت پناه محمدي
صلي الله عليه وآله وسلم با وصي ودامادش علي بن ابي طالب عليه
السلام وجمعي از امامان وفرزند بزرگوار ايشان قصر را به نور قدوم
خويش منور ساختند، پس حضرت مسيح عليه السلام به قدم ادب از روي
تعظيم واجلال به استقبال حضرت خاتم الانبياء شتافت ودست در گردن آن
جناب درآورد. پس حضرت رسالت صلي الله عليه وآله وسلم فرمود: يا روح
الله آمده ايم که مليکه فرزند وصي تو شمعون را براي اين فرزند
سعادتمند خود خواستگاري نمائيم، واشاره فرمود به ماه برج امامت
وخلافت امام حسن عسگري عليه السلام فرزند آن کسي که تو نامه اش را
به من دادي.
پس حضرت نظر افکند به سوي شمعون وگفت: شرف دو جهاني به تو روي
آورده، پيوند کن رحم خود را به رحم آل محمد صلوات الله عليهم، پس
شمعون گفت: کردم، پس همگي بر آن منبر برآمدند، وحضرت رسول صلي الله
عليه وآله وسلم خطبه اي انشاء فرمودند وبا حضرت مسيح عليه السلام
مرا به حسن عسکري عليه السلام عقد بستند، وحضرت رسالت صلي الله
عليه وآله وسلم با حواريان گواه شدند.
چون از آن خواب سعادت مآب بيدار شدم، از بيم کشتن آن خواب را براي
جد وپدر نقل نکردم، واين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم، وآتش
محبت آن خورشيد فلک امامت روز به روز در کانون سينه ام مشتعل مي
شد، وسرمايه ي صبر وقرار مرا به باد فنا مي داد تا به حدي که خوردن
وآشاميدن بر من حرام شد، وسرمايه ي صبر وقرار مرا به باد فنا مي
داد تا به حدي که خوردن وآشاميدن بر من حرام شد، وهر روز چهره کاهي
مي شد وبدن مي کاهيد وآثار عشق نهاني در بيرون ظاهر گرديد، پس در
شهرهاي روم طبيبي نماند مگر آنکه جدم براي معالجه ي من حاضر کرد،
واز دواي درد من از او سوال کرد، وهيچ سودي نمي داد.
پس چون از علاج درد من مأيوس ماند، روزي به من گفت: اي نور چشم من
آيا در خاطرات چيزي وآرزوي در دنيا هست که براي تو به عمل آورم؟
گفتم: اي جد من! درهاي فرج بر روي خود بسته مي بينم، اگر شکنجه
وآزار از اسيران مسلمانان که در زندان تواند دفع نمائي وبندها
وزنجيرها را از ايشان بگشائي وايشان را آزاد کني، اميدوارم که حضرت
مسيح عليه السلام ومادرش به من عافيت بخشد. چون چنين کرد، اندک
صحتي از خود ظاهر ساختم واندک طعامي تناول نمودم، پس خوشحال وشاد
شده، وديگر مسلمانان را عزيز وگرامي داشت.
پس بعد از چهارده شب، در خواب ديدم که بهترين زنان عالميان فاطمه ي
زهرا عليهاالسلام به ديدن من آمد، وحضرت مريم با هزار کنيز از
حواريان بهشت در خدمت آن حضرت بودند، پس مريم به من گفت که: اين
خاتون بهترين زنان ومادر شوهر توست امام حسن عسکري عليه السلام، پس
به دامنش درآويختم وگريستم وشکايت کردم که حضرت امام حسن عليه
السلام به من جفا مي کند واز ديدن من ابا مي نمايد، پس آن حضرت
فرمود که: چگونه به ديدن تو آيد وحال آنکه به خدا شرک مي آوري وبر
مذهب ترسائي، واينک خواهرم مريم دختر عمران بيزاري مي جويد به سوي
خدا از دين تو، اگر ميل داري که حق تعالي ومريم از تو خشنود گردند،
وامام حسن عسگري عليه السلام به ديدن تو بيايد، پس بگو:«اشهد ان لا
اله الا الله وان محمدا رسول الله» چون به اين دو کلمه ي طيبه تلفظ
نمودم، حضرت سيدة النساء مرا به سينه ي خود چسبانيد ودلداري فرمود
وگفت: اکنون منتظر آمدن فرزندم باش که او را به سوي تو مي فرستم.
پس بيدار شدم وآن دو کلمه را بر زبان مي راندم وانتظار ملاقات
گرامي آن حضرت مي بردم.
چون شب آينده درآمد، به خواب رفتم، خورشيد جمال آن حضرت طالع گرديد،
گفتم: اي دوست من! بعد از آن که دلم را اسير محبت خود گردانيدي، چرا
از مفارقت جمال خود جفا دادي؟ فرمود: دير آمدن من به نزد تو نبود
مگر براي آنکه تو مشرک بودي، اکنون که مسلمان شدي هر شب به نزد تو
خواهم بود، تا آنکه حق تعالي ما وتو را به ظاهر به يکديگر برساند
واين هجران را به وصال مبدل گرداند. پس از آن شب تا حال يک شب نگذشته
است که درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرمايد.
بشير بن سليمان گفت: چگونه در ميان اسيران افتادي؟ گفت: مرا خبر
داد امام حسين عسکري عليه السلام در شبي از شبها که در فلان روز
جدت لشکري به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد، پس خود از عقب ايشان
خواهد رفت، تو خود را در ميان کنيزان وخدمتکاران بينداز به هيئتي
که تو را نشناسد، واز پي جد خود روانه شو، واز فلان راه برو؛ چنان
کردم طلايه ي لشکر مسلمانان به ما برخوردند وما را اسير کردند،
وآخر کار من آن بود که ديدي، وتا حال کسي به غير از تو ندانسته است
که من دختر پادشاه رومم، ومرد پيري که در غنيمت من به حصه او
افتادم از نام من سوال کرد، گفتم: نرجس نام دارم، گفت: اين نام کنيزان
است، پس گفت: عجب است که تو از اهل فرنگي وزبان عربي را نيک مي
داني، گفتم: از بسياري محبتي که جدم نسبت به من داشت مي خواست مرا
به ياد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مترجمي را که زبان فرنگي وعربي
هر دو مي دانست مقرر کرده بود که صبح وشام مي آمد ولغت عربي به من
مي آموخت، تا آنکه زبانم به اين لغت جاري شد.
بشير گويد که: من او را به سر من راي بردم، به خدمت حضرت امام علي
النقي عليه السلام رسانيدم، حضرت کنيز را خطاب کرد که: چگونه حق
تعالي به تو نمود عزت دين اسلام را، ومذلت دين نصارا را، وشرف
وبزرگواري محمد واولاد او را؟ گفت: چگونه وصف کنم براي تو چيزي را
که تو از من بهتر مي داني يابن رسول الله.
پس حضرت گفت: مي خواهم که تو را گرامي دارم، کداميک بهتر است نزد
تو اينک، ده هزار اشرفي به تو دهم يا تو را بشارت دهم به شرف ابدي؟
گفت: بشارت به شرف ابدي را مي خواهم ومال نمي خواهم، حضرت فرمودند:
بشارت باد تو را به فرزندي که پادشاه مشرق ومغرب عالم شود، وزمين
را پر از عدل وداد کند بعد از آنکه پر از ظلم وجور شده باشد، گفت:
اين فرزند از که به عمل خواهد آمد؟ فرمود: از آن کسي که حضرت رسالت
صلي الله عليه وآله وسلم تو را براي او خواستگاري کرد؛ پس از او پرسيد
که: حضرت مسيح ووصي او تو را به عقد که درآوردند؟ گفت: به عقد
فرزند تو امام حسن عليه السلام، حضرت فرمود: آيا او را مي شناسي؟
گفت: مگر از آن شبي که به دست بهترين زنان مسلمان شده ام، شبي گذشته
است که او به ديدن من نيامده باشد؟!
پس حضرت کافور خادم را طلبيد
وفرمود: برو وخواهرم حکيمه خاتون را طلب کن، چون حکيمه داخل شد،
حضرت فرمود: اين آن کنيز است که مي گفتم، حکيمه خاتون او را دربرگرفت
وبسيار نوازش کرد وشاد شد، پس حضرت فرمود: اي دختر رسول خدا، او را
ببر به خانه ي خود وواجبات وسنتيها را به او بياموز، واو زن حسن
عسکري ومادر صاحب الامر است.
کليني وابن بابويه وشيخ طوسي وسيد مرتضي وغير ايشان از محدثين عالي
شان به سندهاي معتبر روايت کرده اند از حکيمه خاتون عليهاالسلام که
روزي حضرت امام حسن عسکري عليه السلام به خانه ي من تشريف آوردند
ونگاه تندي به نرجس خاتون کردند، پس عرض کردم که: اگر شما را خواهش
آن هست به خدمت شما بفرستم؟ فرمود که: اي عمه اين نگاه از روي تعجب
بود، زيرا که در اين زودي حق تعالي از او فرزند بزرگواري بيرون
آورد که عالم را پر از عدالت کند بعد از آنکه پر از ظلم وجور وستم
شده باشد، گفتم که: پس بفرستم او را به نزد شما؟ فرمود که: از پدر
بزرگوارم رخصت بطلب در اين باب.
حکيمه خاتون گويد که: جامه هاي خود را پوشيدم وبه خانه ي برادرم
امام علي نقي عليه السلام رفتم، چون سلام کردم ونشستم، بي آنکه من
سخني بگويم، حضرت از ابتدا فرمود که: اي حکيمه نرجس را بفرست براي
فرزندم، گفتم: اي سيد من از براي همين مطلب به خدمت تو آمدم که در
اين امر رخصت بگيرم، فرمود که: اي بزرگوار صاحب برکت خدا مي خواهد
که تو را در چنين ثوابي شريک گرداند، وبهره ي عظيم از خير وسعادت
به تو کرامت فرمايد، که تو را واسطه ي چنين امري کرد.
حکيمه گفت: به زودي به خانه برگشتم، وزفاف آن معدن فتوت وسعادت را
در خانه ي خود واقع ساختم، وبعد از چند روزي آن سعد اکبر را با آن
زهره ي منظر به خانه ي خورشيد انور، يعني: والد مطهر او بردم، وبعد
از چند روزي آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقا غروب نمود، وماه
برج خلافت امام حسن عسکري عليه السلام در امامت جانشين او گرديد،
ومن پيوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مي رسيدم.
پس روزي نرجس خاتون آمد وگفت: اي خاتون! پا دراز کن که کفش از پايت
بيرون کنم، گفتم: توئي خاتون وصاحب من، بلکه هرگز نگذارم که تو کفش
از پاي من بيرون کني ومرا خدمت کني، بلکه من تو را خدمت مي کنم
ومنت بر ديده مي نهم، امام حسن عليه السلام اين سخن را از من شنيد
گفت: خدا تو را جزاي خير دهد اي عمه.
پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب، پس صدا زدم به کنيز
خود که: بياور جامه هاي مرا تا بروم. حضرت فرمود: اي عمه امشب مرو،
باش که در اين شب متولد مي شود فرزند گرامي که حق تعالي به او زنده
مي گرداند زمين را به علم وايمان وهدايت، بعد از آن که مرده باشد
به شيوع کفر وضلالت، گفتم: از که به هم مي رسد اي سيد من ومن در
نرجس هيچ اثر حملي نمي يابم؟ فرمود: از نرجس به هم مي رسد نه از ديگري،
پس برجستم وشکم وپشت نرجس را ملاحظه کردم هيچگونه اثري نيافتم، پس
برگشتم وعرض کردم، حضرت تبسم فرمود وگفت: چون صبح مي شود، اثر حمل
بر او ظاهر خواهد شد، ومثل او مثل مادر موسي است که تا هنگام ولادت
هيچ تغييري بر او ظاهر نشد واحدي بر حال او مطلع نگرديد، زيرا که
فرعون شکم زنان حامله را مي شکافت براي طلب حضرت موسي، وحال اين
فرزند نيز در اين امر شبيه است به حضرت موسي.
در روايت ديگر اين است که حضرت فرمود: حمل ما اوصياي پيغمبران در
شکم نمي باشد ودر پهلو مي باشد، واز رحم بيرون نمي آئيم بلکه از
ران مادران فرود مي آئيم، زيرا که ما نورهاي حق تعالي ايم، وچرک
ونجاست را از ما دور گردانيده است.
حکيمه گفت که: به نزد نرجس رفتم واين حال را به او گفتم، گفت: اي
خاتون هيچ اثري در خود مشاهده نمي نمايم، پس شب در آنجا ماندم
وافطار کردم ونزديک نرجس خوابيدم، ودر هر ساعت از او خبر مي گرفتم
واو به حال خود خوابيده بود، وهر ساعت حيرتم زياده مي شد، ودر اين
شب بيش از شبهاي ديگر به نماز تهجد برخاستم ونماز شب ادا کردم. چون
به نماز وتر رسيدم، نرجس از خواب جست ووضو ساخت ونماز شب را بجا
آورد، چون نظر کردم صبح کاذب طلوع کرده بود، پس نزديک شد که شکي در
دلم پديد آيد از وعده اي که حضرت فرموده بود. ناگاه حضرت امام حسن
عليه السلام از حجره ي خود صدا زدند که: شک مکن که وقتش نزديک
رسيده است.
در اين وقت در نرجس اضطرابي مشاهده کردم. پس او را در برگرفتم ونام
الهي را بر او خواندم.
باز حضرت صدا زدند که: سوره ي «انا انزلناه في ليلة القدر» را بر
او بخوان، پس از او پرسيدم که: چه حال داري؟ گفت: ظاهر شده است اثر
آنچه مولايم فرموده بود.
من چون شروع کردم به خواندن سوره ي انا انزلنا في ليلة القدر،
شنيدم که آن طفل در شکم مادر با من همراهي کرد در خواندن، وبر من
سلام کرد، من ترسيدم، پس حضرت صدا زدند که: تعجب مکن از بدرت الهي
که حق تعالي طفلان ما را به حکمت گويا مي گرداند، وما را در بزرگي
حجت خود ساخته در زمين.
چون کلام حضرت امام عليه السلام تمام شد، نرجس از ديده ي من غايب
شد گويا پرده اي ميان من واو حايل گرديد، پس دويدم به سوي حضرت
امام حسن عسکري عليه السلام فريادکنان، حضرت فرمود که: برگرد اي
عمه که او را در جاي خود خواهي ديد.
چون برگشتم، پرده گشوده شد ودر نرجس نوري مشاهده کردم که ديده ي
مرا خيره کرد، وحضرت صاحب را ديدم که رو به قبله به سجده افتاده به
زانوها، وانگشتان سبابه را به آسمان بلند کرده ومي گويد: اشهد ان
لا اله الا الله وحده لا شريک له وان جدي رسول الله وان ابي
اميرالمومنين وصي رسول الله. پس يک يک امامان را شمرد تا به خودش
رسيد فرمود: اللهم انجز لي وعدي واتمم لي امري وثبت وطأتي واملأ
الأرض بي عدلا وقسطا. يعني: خداوندا وعده ي نصرت که به من فرموده
اي وفا کن، وامر خلافت وامامت مرا تمام کن، واستيلاء وانتقام مرا
از دشمنان ثابت گردان، وپر کن زمين را به سبب من از عدل وداد.
در روايت ديگر چنان است که: چون حضرت صاحب الامر عليه السلام متولد
شد، نوري از او ساطع شد که به آفاق آسمان پهن شد، ومرغان سفيد ديدم
که از آسمان به زير مي آمدند وبالهاي خود را بر سر وروي وبدن آن
حضرت مي ماليدند وپرواز مي کردند، حضرت امام حسن عليه السلام مرا
آواز داد که: اي عمه! فرزند مرا برگير وبه نزد من بياور.
چون برگرفتم او را ختنه کرده وناف
بريده وپاک وپاکيزه يافتم، وبر ذراع راستش نوشته بود که (جاء
الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا)
يعني: حق آمد وباطل مضمحل شد ومحو گرديد، پس به درستي که باطل
مضمحل شدني است، وثبات وبقا نمي دارد.
پس حکيمه گفت که: چون آن فرزند سعادتمند را به نزد پدر بزرگوارش
بردم، همينکه نظرش بر پدرش افتاد، سلام کرد، پس حضرت او را گرفت
وزبان مبارک بر دو ديده اش ماليد، ودر دهان وهر دو گوشش زبان گردانيد
وبر کف دست چپ او را نشانيد، ودست بر سر او ماليد وگفت: اي فرزند!
سخن بگو به قدرت الهي.
صاحب الامر عليه السلام استعاره
فرموده گفت بسم الله الرحمن الرحيم (ونريد
ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين
ونمکن لهم في الارض ونري فرعون وهامان وجنودهما منهم ما کانوا
يحذرون)
اين آيه ي کريمه موافق احاديث معتبره در شان آن حضرت وآباي بزرگوار
او نازل شده، وترجمه ي ظاهرش اين است که: مي خواهيم منت گذاريم
وجماعتي که ايشان را ستمکاران در زمين ضعيف گردانيده اند، وبگردانيم
ايشان را پيشوايان دين، وبگردانيم ايشان را وارثان زمين، وتمکين
واستيلاء بخشيم ايشان را در زمين، وبنماييم فرعون وهامان را - يعني
ابابکر وعمر - ولشکرهاي ايشان را از آن امامان آنچه را حذر مي کردند.
برگشتيم به ترجمه ي حديث: پس حضرت صاحب الامر، صلوات بر حضرت رسالت
وحضرت اميرالمومنين، وجميع امامان فرستاد تا پدر بزرگوار خود. پس
در اين حال مرغان بسيار نزديک سر مبارک آن حضرت جمع شدند، پس به
يکي از مرغان صدا زد که: اين طفل را بردار ونيکو محافظت نما، وهر
چهل روز يک مرتبه به نزد ما بياور.
مرغ، آن حضرت را گرفت وبه سوي آسمان پرواز کرد، وساير مرغان نيز از
عقب او پرواز کردند، پس امام حسن عليه السلام فرمود: سپردم تو را
به آن کسي که مادر موسي، موسي را به او سپرد، پس نرجس خاتون گريان
شد، حضرت فرمود: ساکت شو که شير از پستان غير تو نخواهد خورد، وبه
زودي آن را به سوي تو برمي گردانند چنانچه حضرت موسي را به مادرش
برگردانيدند، چنانچه حق تعالي فرموده است که: پس برگردانيديم موسي
را به سوي مادرش تا ديده ي مادرش به او روشن گرديد.
پس حکيمه پرسيد: اين مرغ که بود که صاحب را به او سپرديد؟ فرمود:
آن روح القدس است که موکل است به ائمه، ايشان را موفق مي گرداند از
جانب خدا، واز خطا نگاه مي دارد، وايشان را به علم زينت مي دهد.
حکيمه گفت: چون چهل روز گذشت به خدمت آن حضرت رفتم، چون داخل شدم
ديدم طفلي در ميان خانه راه مي رود، گفتم: اي سيد من! اين طفل دو
ساله از کيست؟ حضرت تبسم نمود وفرمود: اولاد پيغمبران واوصياي
ايشان هرگاه امام باشند، برخلاف اطفال ديگر نشو ونما مي کنند، ويک
ماهه ي ايشان مانند يک ساله ي ديگران است، وايشان در شکم مادر سخن
مي گويند وقرآن مي خوانند وعبادت پروردگار مي کنند، ودر هنگام شير
خوردن ملائکه فرمان ايشان مي برند، وهر صبح وشام بر ايشان نازل مي
شوند.
پس حکيمه فرمود: هر چهل روز يک مرتبه به خدمت او مي رسيدم در زمان
حضرت امام حسن عليه السلام تا آنکه چند روز قبل از وفات آن حضرت او
را ملاطفت کردم به صورت مرد کامل شناختم؛ به فرزند برادر خود گفتم:
اين مرد کيست که مرا مي فرمائي که من نزد او بنشينم؟
فرمود:
اين فرزند نرجس است، وخليفه ي من است بعد از من، وعنقريب من از
ميان شما مي روم، بايد سخن او را قبول کني وامر او را اطاعت نمائي.
پس بعد از چند روز حضرت امام حسن
عسکري عليه السلام به عالم قدس ارتحال نمود، واکنون من حضرت صاحب
الامر را هر صبح وشام ملازمت مي نمايم، ومرا خبر مي دهد، وگاه است
که مي خواهم سوالي بکنم هنوز سوال نکرده جواب مي فرمايد.
در روايت ديگر وارد شده که حکيمه خاتون گفت که: بعد از سه روز از
ولادت حضرت صاحب عليه السلام، مشتاق لقاي او شدم، رفتم به خدمت
حضرت امام حسن عسکري عليه السلام پرسيدم که: مولاي من کجاست؟
فرمود:
سپردم او را به کسي که از ما وتو به او احق واولي بود، چون روز
هفتم شود بيا به نزد ما.
چون روز هفتم رفتم، گهواره اي ديدم، بر سر گهواره دويدم، مولاي خود
را ديدم چون ماه شب چهارده، به روي من مي خنديد وتبسم مي فرمود، پس
حضرت آواز دادند که: فرزند مرا بياور. چون به خدمت آن حضرت بردم،
زبان در دهان مبارکش گردانيد وفرمود: سخن بگو اي فرزند.
حضرت صاحب الامر شهادتين فرمود وصلوات بر حضرت رسالت وساير ائمه ي
فرستاد وبسم الله گفت وآيه اي که گذشت تلاوت نمود.
پس حضرت امام حسن عليه السلام فرمود: بخوان اي فرزند آنچه حق
سبحانه وتعالي بر پيغمبرانش فرستاده است. پس ابتدا نمود از صحف آدم
به زبان سرياني خواند، وکتاب ادريس وکتاب نوح وکتاب هود وکتاب صالح
وصحف ابراهيم وتورات موسي وزبور داود وانجيل عيسي وقرآن جدم محمد
مصطفي صلوات الله عليهم اجمعين را خواند، پس قصه هاي پيغمبران را
ياد کرد.
پس حضرت امام حسن عسکري عليه السلام فرمود: چون حق تعالي مهدي اين
امت را به من عطا فرمود، دو ملک فرستاد که او را به سراپرده هاي
عرش رحماني بردند، پس حق تعالي به او خطاب نمود که: مرحبا به تو اي
بنده ي من که تو را خلق کرده ام براي ياري دين خود واظهار مرا
شريعت خود، وتوئي هدايت يافته ي بندگان من، قسم به ذات خود مي خورم
که به اطاعت تو ثواب مي دهم، وبه نافرماني تو عقاب مي کنم مردم را،
وبه سبب شفاعت وهدايت تو بندگان را مي آمرزم، وبه مخالفت تو ايشان
را عذاب مي کنم، اي دو ملک!
برگردانيد او را به سوي پدرش واز جانب من او را سلام برسانيد وبگوئيد
که: او در پناه وحفظ وحمايت من است، او را از شر دشمنان حراست
ومحافظت مي نمايم تا هنگامي که او را ظاهر نمايم، وحق را به او
برپا دارم وباطل را به او سرنگون سازم، ودين حق براي من خالص باشد.
|