|
يک قرن زمينه سازي عملي براي غيبت کبرى
پيامبران وامامان معصوم، پيوسته حضوري جدّي وروشن در جامعه داشته
وبا مردم عصر خويش در ارتباط بودند. مردم نيز به آنان دسترسي
داشتند. زماني که امام هفتم، در زندان رشيد عباسي به سر مي برد؛ يا
امام هشتم در دربار مأمون، تحت نظر وزنداني بود؛ ويا امام يازدهم
حيات خود را در زندان سپري مي کرد؛ مردم امام خويش را، در کنار خود
احساس مي کردند وحضور او را، تسلّي بخش ومايه دلگرمي براي خود مي
دانستند.
اما غيبت طولاني امام دوازدهم، به معناي محروميت مردم از دسترسي به
امام است، وچنين وضعيتي براي شيعياني که با رهبران معصوم خود هميشه
در ارتباط بودند ويا در دوران غيبت صغرى به وکلاي ويژه امام (عليه
السلام) دسترسي داشتند؛ امري غيرطبيعي بوده است. وجود امام معصوم -
بدون امکان دسترسي به او - براي بسياري از مردم غيرقابل هضم مي
بود. گذشته از اين که احتمال سوءاستفاده از آن نيز مي رفت.
انتقال دادنِ شيعيان، از دوران (حضور وظهور)، به دوران (حضور
وغيبت)، با چند روايت يا صِرف نظريه پردازي، امري غيرعملي ومشکل
بود.
از اين رو زمينه سازي هاي عملي با گذراندن چندين تجربه کوتاه، مي
توانست از سختي اين وضعيت جديد ونامأنوس بکاهد واز لحاظ اجتماعي،
مشکلات همراه با (غيبت) را هموار سازد.
از آن جايي که غيبت طولاني امام مهدي (عليه السلام)، امري اجتناب
ناپذير است؛ پس بايد براي تحقّق آن، برنامه ريزي شده باشد به طوري
که از اصول اعتقادي مطرح شده ومنطقي يک قدم هم برگشت نشود. يکي از
اين اصول، (ضرورت وجود رهبري معصوم در جامعه) است که آماده اداره
جامعه ورهبري مسلمين باشد واين ضرورت در تمام زمان ها مطرح است.
(غيبت صغرى) وعملکرد امام هادي وامام حسن عسکري (عليه السلام) در
سامرا، يک مقدمه چيني عملي، براي (غيبت کبرى) بود. اگر سال احضار
امام هادي وفرزندش امام حسن عسگري (عليه السلام) را سال 234 ه. ق
بدانيم تا سال 260 ه. ق (سال شهادت امام حسن عسکري) دقيقاً 26 سال
از امامت اين دو امام بزرگوار، به شمار مي رود که دوران زمينه سازي
عملي براي ورود شيعيان به دوران غيبت کبراي امام مهدي (عليه
السلام) است.
به کارگيري شيوه (مکاتبه) وسعي در پوشيده ماندن از شيعيان ومحدودتر
شدن دسترسي آنان به اين دو امام بزرگوار، يک تجربه عملي وزنده اي
براي کم کردن ارتباط امام ايشان با شيعيان بود. البته اين امر، در
حالي صورت مي گرفت که امام (عليه السلام)، شيعيان را براي کسب
معارف واحکام وتحويل اموال امام (عليه السلام)، به علما ووکلاي خود
ارجاع مي داد.
تجربه (غيبت صغرى) که تقريباً (هفتاد سال) به طول انجاميد، نيز
تجربه اي پربار وجدّي، در راه رسيدن به شرايط مطلوب در آغاز دوران
غيبت کبرى بود.
ارتباط مردم با امام، در اين زمان، بسيار محدود بود، اگر امام صلاح
مي دانست، افراد يا فردي را به حضور مي پذيرفت. اما ارتباط با
وکيلان ويژه امام (عليه السلام)، امري آسان وعملي بود.
ارشادهاي نظري وزمينه سازي هاي اهل بيت (عليهم السلام)، براي ايجاد
يک نوع آمادگي رواني، همراه با تجربه اي عملي براي حل مشکلات بود
که نتيجه آن تقويت ارتباط شيعيان، با علما ووکيلان خاص امام بود.
وجايگزين مناسبي، براي جبران ارتباط با امام (عليه السلام)، جهت حل
مشکلات بودند. وبه تدريج طي سه نسل متوالي اين تجربه عملي وتربيت
ميداني، کار خود را براي آماده سازي واقعي وعملي انجام داد وبه
خوبي اين انتقال از دوران (حضور وظهور)، به دوران (حضور وغيبت)
انجام گرفت وکمترين ضايعات اجتماعي، سياسي وفرهنگي به بار آورد.
اين ضايعات در کنار اهميت حفظ جان امام (عليه السلام) براي تحقّق
آرمان هاي بزرگ او، بسيار ناچيز واجتناب ناپذير است.
بنابراين در حدود 96 سال
(زمينه سازي عملي)، همراه با (زمينه سازي نظري)، براي ورود شيعيان
ومؤمنان، به خط رهبري واقعي اهل بيت (عليهم السلام) صورت گرفت.
اهميت اين دو تجربه عيني وطولاني، براي ورود شيعيان به عصر (غيبت
کبرى)، در صورتي قابل توجّه است که بدانيم، اصل اولي در (فرهنگ
شيعه) اين بود که مردم، به لزوم هدايت الهي مستمر - که با حضور
رهبران معصوم متبلور ومجسّم مي شد - معتقد بودند وشيعيان بيش از دو
قرن بر اين باور بودند وهميشه رهبر معصوم خود را در کنار خويش وخود
را در کنار رهبر معصوم خود، مي ديدند.
(تغيير) چنين وضعيتي، با چند حديث وروايت امکان پذير نبوده؛ بلکه
فاصله گرفتن امامان از شيعيان - به هر دليلي - هر چند ناخواسته -
مستلزم تربيتي جديد بود تا آنان را بر تحمّل (فراق) آماده کرده
وحضور مستمر امام را در پوشش غيبت باور کنند.
واقعيات تاريخي به روشني مؤيد اين واقعيت عيني است؛ زيرا که تربيت
عملي وبرنامه ريزي شده، براي شيعيان، به وسيله سه امام معصوم (امام
هادي (عليه السلام)، امام حسن عسکري (عليه السلام) وامام مهدي
(عليه السلام))، انجام پذيرفت که با ارشادهاي نظري وپاسخ به شبهات
پيش آمده همراه بود.
با چنين رويکرد تربيتي، بايد روايات صادره از آخرين امامان معصوم
(عليهم السلام) را مورد پژوهش قرار دهيم ونقش روايات را در زمينه
سازي فکري وعملي بررسي نماييم.
هم چنين لازم است شرايط فرهنگي وديني شيعيان، را در آخرين روزهاي
غيبت صغرى، با اولين روزهاي غيبت کبرى وطولاني امام مهدي (عليه
السلام) مورد مقايسه قرار دهيم.
تفسير وتبيين مفهوم غيبت
از آنچه گذشت، روشن مي شود که (غيبت) مصطلح، با (غيبت) به معناي
متعارف آن، تفاوت فاحش دارد.
(غيبت) در عرف، به معناي ناپديد
شدن ودور بودن از صحنه است که مستلزم فاصله گرفتن امام (عليه
السلام) از جامعه مي باشد، در حالي که در اين (غيبتِ مصطلح)، فاصله
گرفتن امامِ معصوم از جامعه خود، مطرح نيست، بلکه امام (عليه
السلام) در عين حضور در صحنه، با مردم در ارتباط است؛ البته آنان
از شناخت او - به معناي تشخيص وتطبيق نام وعنوان او بر شخص وي -
محروم اند. در حقيقت يک نوع (احتجاب) يک طرفه (پرده بر چهره داشتن)
وجود دارد؛ زيرا که مردم با او به طور آگاهانه ومشخّص ارتباطي
مستقيم ندارند؛
اما او آنان را مي بيند ومي شناسد وبا ايشان داد وستد دارد.
در روايات، درباره به نحوه غيبت
امام مهدي (عليه السلام)، چنين آمده است: (يسير في اسواقهم ويطأ
بُسُطهم وهم لا يعرفونه؛
در بازارهاي آنان، راه مي رود وبر فرش هاي آنان مي نشيند، در حالي
که او را نمي شناسند).
استدلال هاي کلامي بر لزوم حضور پيوسته ومستمر يک رهبر معصوم در
جامعه بشري، تا روز قيامت يا تا زمان مکلف بودن انسان ها است،
دليلي ديگر بر اين تفسير از (غيبت) است. دلايل نقلي يا متون روايات
نيز مؤيد همين اصل عقلي مي باشد.
اميرمؤمنان علي (عليه السلام)
فرموده است: (في عقبها قائم الحق يُسفر عن وجهه بين الاقاليم؛
پس از حکومت (بني اميه وبني عباس) قائم به حق ظاهر خواهد شد وپرده
از چهره اش برمي دارد).
هم چنين فرموده است: (اللهم بلي
لاتخلو الارض من قائمٍ لله بحجّة، إمّا ظاهراً مشهوراً وإمّا
خائفاً مغموراً لئلاَّ تبطل حجج الله وبيّناته؛
آري! زمين خدا از فردي که براساس داشتن حجتي الهي براي خدا قيام
کند، خالي نماند. حجتي که آشکار باشد ويا آن که ترسان وناشناس
بوده، تا اين که حجت هاي خدا ونشانه هاي او باطل نگردد).
عبارت (مغمور)، نشانگر نوع حضور
امام (عليه السلام) در جامعه است وعلّت ياد شده در اين روايت،
نشانگر حضور او در صحنه وتحقّق اتمام حجّت خداوند است. ودر علم
کلام، فصلي به عنوان (ضرورت وجود حجّت) واستمرار آن تا (قيامت)
مطرح است.
با اين رويکرد، بايد ساير روايات را تفسير کرد تا کلماتي مانند
(عزلت) - که گوياي فاصله گرفتن از مردم و(غيبت) شخص است - با اين
تعبيرات صريح وروشن، معنا شود؛ زيرا با وجود روايات صريح وگويا،
نمي توان کلمات دوپهلو را ملاک تفسير قرار داد.
حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايد:
(فوربّ عليّ انّ حجّتها عليها قائمة ماشية في طرقها داخلة في دورها
وقصورها جوّالة في شرق هذه الارض وغربها، تسمع الکلام وتسلم علي
الجماعة تري ولاتُري الي الوقت والوعد ونداء المنادي من السماء؛
به خدا قسم! آن هنگام حجت خدا بر مردم در کوچه وخيابان، در داخل
خانه هايشان تردد مي کند ودر شرق وغرب زمين، در رفت وآمد است، سخن
آنان را مي شنود وبر آنان سلام مي کند. آنان را مي بيند، ولي ايشان
او را نمي بينند، تا روزي که براي ظهور او تعيين شده ومنادي نداي
آسماني را سردهد).
پس اين غيبت، به معناي عدم حضور در صحنه نيست؛ زيرا مردم او را مي
بينند، اما نمي شناسند وبه عنوان امامِ مورد نظر، براي آنان شناخته
شده نيست؛ هر چند که مي دانند امام دوازدهم وجود دارد وحاضر وناظر
بر اعمال وکردار آنان است. آن حضرت بدين معنا براي عموم مردم
وشيعيان ناشناس است. واين گونه مخفي شدن وپنهان ماندن، يک نوع غيبت
به شمار مي رود که عين حضور نيز مي باشد وامکان تحرّک بهتر وبيشتر
براي امام (عليه السلام) را فراهم مي آورد.
غيبت از ديدگاه شهيد سيد محمد صدر
شهيد سيد محمد صدر
در کتاب نفيس خود (تاريخ الغيبة الکبرى)، دو تفسير براي (غيبت)
(تحت عنوان دو طرح براي غيبت) مطرح کرده است. البته در هر دو
تفسير، حضور امام در صحنه را همراه با انجام تکاليف ومسؤوليت هاي
ويژه امامت، امري مسلم دانسته است.
در تفسير اول تحت عنوان (اطروحة خفاء الشخص)، حضور امام در ميان
مردم، به صورت نامرئي وبراساس اعجاز الهي است، وهمان طور که خداوند،
امام را طول عمر مي دهد؛ او را با اين اعجاز از گزند دشمنان مصون
مي دارد. ايشان براي اين تفسير از (غيبت)، شواهدي چند ارائه نموده
است:
1. در روايت صدوق از ريّان فرزند
صلت، از امام رضا (عليه السلام) چنين آمده است: (لا يري جسمه
ولايسمّي باسمه؛
جسم او ديده نمي شود ونام او برده نمي شود).
2. هم چنين صدوق از امام صادق (عليه السلام) نقل مي کند: (يغيب
عنکم شخصه ولا يحلّ لکم تسميته؛ شخص او از شما غايب مي گردد ونام
بردن او براي شما جايز نيست).
3. در روايت ديگرِ صدوق از امام صادق (عليه السلام)، آمده است:
(يفقد الناس امامهم فيشهد الموسم فيراهم ولايرونه؛ مردم امام خود
را گم مي کنند واز دست مي دهند واو در موسم حج، حاضر مي گردد وآنان
را مي بيند اما مردم او را نمي بينند).
شهيد صدر از اين تعبيرات، به دست مي آورد که او براي نجات از
ظالمان وستم گران مورد عنايت خاصه الهي است وهر گاه مصلحت باشد،
خداوند موانع رؤيت را برمي دارد تا او نياز کسي را برآورده سازد.
تمام اخبار رؤيت امام مهدي (عليه السلام) در دوران غيبت، بر همين
معنا دلالت دارد ومورد تفسير قرار مي گيرد. شاهد اين تفسير، ظاهر
شدن امام براي عموي خود (جعفر کذاب) وناپديد شدن او در همان ديدار
مي باشد. به گونه اي که امکان تعقيب ودسترسي به امام وجود نداشت.
بنابراين دلايل کلامي، نيز اين تفسير را تأييد مي کند؛ زيرا قاعده
لطف، همان طور که مستلزم طول عمر به گونه هاي اعجازي است، مستلزم
حفظ اعجازگونه امام از گزند حوادث ناگوار است. ظاهر دلايل نقلي نيز
با چنين تفسيري همراه مي باشد.
شهيد سيد محمد صدر، اين تفسير را صريحاً رد نمي کند؛ ولي با توضيح
تفسير دوم وبيان امکان آن، تفسير اول را غيرضروري قلمداد مي کند.
غيبت به معناي ناشناس بودن
دومين تفسير شهيد سيد محمد صدر، بر اين اساس استوار است که امام
حسن عسکري (عليه السلام)، فرزند خود را به گونه اي خاص تربيت کرد
واو را از همان روزهاي اول تولّد، از چشمان مردم دور نگه داشت وبه
جز افراد اندکي، کسي با چهره آن حضرت آشنا نبود وپس از وفات پدر،
احتجاب امام مهدي (عليه السلام) از مردم شديدتر شد. آن حضرت فقط از
راه نائبان چهارگانه، با مردم ارتباط داشته، وبه مرور زمان وآمدن
نسل هاي جديد وفوت کساني که او را مي شناختند، کسي نماند که بتواند
چهره امام را تشخيص دهد.
شناخت امام از سوي افراد، مستلزم اقامه دلايل قطعي بر امام بودن او
است وبر همين اساس، امکان جابه جا شدن امام در کشورهاي مختلف،
بسيار طبيعي است وبه سادگي انجام مي گيرد. در اين صورت کسي از هويت
ايشان آگاه نيست وناشناس است.
مردم او را مي بينند وجسم او براي افراد قابل رؤيت است، اما عنوان
او يعني مهدي بودن او، براي آن ها آشکار نيست.
ايشان براي چنين تفسيري دو نوع دليل ارائه کرده اند:
1. متون روايات (دليل نقلي)
2. دليل عقلي.
روايات گوناگوني به صراحت يا به طور ضمني، نوع حضور امام را بيان
مي کند. شيخ طوسي (ره) از محمد بن عثمان عمري نقل مي کند: (والله
ان صاحب هذا الامر ليحضر الموسم کل سنة يري الناس ويعرفهم ويرونه
ولايعرفونه؛ به خدا قسم صاحب اين امر در هر سال، در موسم حج حاضر
مي شود ومردم را مي بيند وآنان را مي شناسد. آنان (نيز) او را مي
بينند، اما نمي شناسند).
اين تعبير، بسيار گويا است وبا تعبيرهاي روايات گذشته، منافات
ندارد؛ اما از آنها صريح تر است. شواهدي که بيانگر وجود مکان خاصي
براي امام است، وامکان کشف آن مکان به وسيله دشمنان را اشاره مي
نمايد، نشان دهنده حضور او ميان مردم است. به همين جهت، احتياطهاي
فراواني جهت ايمن ماندن امام، از تيررس دشمنان انجام مي گيرد
وسفيران نيز از ميان افرادي انتخاب مي شوند که نسبت به آنان،
بيشترين وثوق واطمينان وجود دارد.
دليل عقلي، معجزه را زماني ضروري مي داند که راه طبيعي، براي رسيدن
امام، به آرمان هاي مورد نظر کارساز نباشد وبا از بين رفتن فرصت
هاي طلايي، فلسفه وصايت وامامت از بين برود. اين جا است که امام
(عليه السلام)، نيازمند دخالت مستقيم خدا براي حفظ او مي گردد.
پس، امام عصر (عليه السلام) از
همان روزهاي اول، چهره او براي عموم مردم وشيعيان ناآشنا بود،
بنابراين نيازي به اعجاز الهي براي حفظ امام وجود نداشت.
پس از اين شهيد صدر، مجموعه عوامل زير را برمي شمرد که به طور
طبيعي امام را در مخفي شدن ياري داده است:
1. جهل وناآشنايي دوستان ودشمنان نسبت به قامت، قيافه وخصوصيات
چهره امام؛
2. عدم ايمان بسياري از مسلمين، حاکمان، اميران ومأموران به وجود
او. اين انکار وجود او عاملي براي انصراف آنان از کنکاش وتحقيق
درباره او است؛
3. بسياري از شيعيان، با پذيرش عامل اوّل، معتقدند که امام (عليه
السلام) قابل رؤيت نيست. وبه همين دليل، از کنکاش وتلاش براي رؤيت
او صرف نظر مي کنند؛
4. ايمان به عنايت دائمي ولطف ويژه الهي، نسبت به يگانه حجت خود
وتعلّق مشيّت او بر حفظ اين يادگار پيامبر خاتم (صلى الله عليه
وآله وسلم).
پس با فرض عدم وجود مصلحت براي شناخت امام (عليه السلام) به وسيله
مردم؛ آنان موفق به شناخت امام نمي شوند وبدين ترتيب، زمينه هاي
رواني واعتقادي، آن ها را از کنکاش براي کشف وجود امام (عليه
السلام) منصرف مي کند. اين زمينه ها، امام را در مخفي ماندن به طور
طبيعي ياري مي دهد.
در اين جا، بيان دو نکته ضروري است:
1. با توجه به تلاش هاي پيوسته
دستگاه حاکم، براي کشف محل اقامت امام (عليه السلام) (حداقل تا دو
دهه پس از شروع رسمي غيبت)، روشن مي شود انکار وجود امام (عليه
السلام)، ترويج امامت جعفر کذاب، شايعه فرزند نداشتن امام حسن
عسکري (عليه السلام) به هيچ وجه خلفا را از دغدغه وجود او فارغ
نکرده است؛ بلکه انديشه قيام او در برابر ستم گران، آنان را در
هراسي مستمر نگه داشته وآنها را به اصل وجود آن حضرت متوجه ساخته
است. هرچند آنان به گونه اي شايع مي کنند که گويا، اصلاً کسي به
اين نام متولد نشده است ووي هيچ وجود واثري ندارد.
رهنمودهاي امام (عليه السلام) به
وکيلان خود در دوران (غيبت صغرى)، مبني بر تحويل نگرفتن اموال
شيعيان در پاره اي از اوقات، نشان دهنده تلاش مستمر دستگاه خلافت،
براي کشف وجود امام ومحل اقامت او است.
2. هر چند در مقام تحليل به علل طبيعي ومادي بسنده مي شود، ولي
نبايد مسؤوليت بزرگ وخطير امام عصر (عليه السلام) فراموش شود
وسرمايه گذاري انجام شده، براي حفظ موعود الهي را ناديده بگيريم
وبه عوامل واسباب مادي توجهي ويژه نماييم؛ بلکه مجموعه عوامل مادي
ومعنوي - که امام را در تحقّق وعده هاي الهي ياري مي دهد واو را در
انجام وظايف محوله کمک مي کند - بايد هميشه مد نظر باشد.
با توجه به گسترده بودن هدف ومسؤوليت هاي حضرت مهدي (عليه السلام)،
وضرورت تناسب امکانات لازم با وظايف محوله، نبايد بعد غيبي ومعنوي
را ناديده گرفت ونقش آن را کوچک شمرد يا به چند تحليل طبيعي بسنده
کرد.
نتيجه
1. يک قرن زمينه سازي عملي - در کنار تمام زمينه سازي هاي نظري -
امري بسياري اساسي وضروري بوده وبدون آن، امکان انتقال دادن شيعيان
از دوران (حضور وظهور) به دوران (حضور وغيبت) امکان پذير نبود.
2. غيبت امام (عليه السلام)، مستلزم عزلت ودوري او نيست؛ بلکه در
عين حضور وامکان اجراي بسياري از وظايف ضروري؛ تا فراهم آمدن تمام
امکانات لازم براي قيام جهاني جان او بايد محفوظ بماند. در اين
صورت مردم او را نمي شناسند وتشخيص نمي دهند که او مهدي آل محمد
(عليهم السلام) است.
3. (غيبت)، حضوري همراه با ناشناخته بودن از سوي ديگران است. البته
شناخته شدن امام به وسيله افرادي معدود ودر حد ضرورت وبا مصونيت از
هرگونه خطري، امکان پذير است.
4. عوامل مادي ورواني بسياري، آن حضرت را در مخفي ماندن در برابر
ديدگان - اعم از شيعيان وغيرشيعيان - کمک مي کند.
5. حکمت ومصلحت وعنايت ويژه الهي هميشه همراه امام بوده است.
آيا غيبت براي امام مهدي امري اجتناب ناپذير بوده
است؟
انحرافِ مسيرِ خلافت - پس از پيامبر خاتم صلي الله عليه وآله وسلم
- جامعه ى اسلامي وجهان اسلام را به حکومت حاکماني خودکامه ومستبد
وحريص بر مُلک وزراندوز وشهوتران گرفتار کرد.
روايات پيامبر خاتم صلي الله عليه وآله وسلم مبني بر ضرورت
براندازي قدرت حاکمانِ ستمگر ومنحرف از صراطِ مستقيمِ وانسانيّت،
به دست فرزندش مهدي موعود - که از نسل حسين بن علي است - به گونه
اي بود که ستمگران را نسبت به تولّد وحضور مهدي آل محمدعليهم
السلام حسّاس کرده بود.
دوستان ويارانِ اهل بيت عليهم السلام - که از ستمگري حاکمان مستبد،
به ستوه آمده بودند وانتظار قيام قائم آل محمدعليه السلام را در
برابر ستمگري هاي خانه مان سوز مي کشيدند - همواره، از قائم آل
محمد سؤال مي کردند وامامانِ معصوم نيز ضمنِ تبيينِ شرايط لازم
براي يک قيام جهاني وگسترده، نويد تولّد وظهور آن قائم آل
محمدعليهم السلام را به شيعيان خود مي دادند وآنان را به انتظاري
سازنده دعوت مي کردند.
آن چه را که اهل بيت عصمت عليهم السلام درباره ى قائم آل
محمّدعليهم السلام مي فرمودند، در سينه هاي شيعيان مخفي نمي ماند،
وويژگي هاي آن امام بزرگوار، به نسل ها، پي در پي، منتقل مي گرديد،
وبسيار طبيعي بود که حاکمانِ ستمگر - وزورمداران وسياست مداران هر
عصر - از اين ويژگي هاي منحصر به فردِ امام موعود ودادگستر، با خبر
مي شدند وبراي تولّد وظهور او لحظه شماري مي کردند. همان طور که
شيعيان نيز براي ظهور او وقيام به حق او لحظه شماري مي نمودند.
دشمنان، براي دستگيري وقتل ونابودي او، ودوستان، براي ياري ونصرت
وحق ستاني وهمراهي او، منتظر بودند.
امّا آن چه تحقّق يافت ودر تاريخ ثبت شد، اين بود که قبل از تولّد
مهدي آل محمّدعليهم السلام پدران او تحت مراقبت هاي شديد قرار
داشتند ويکي پس از ديگري، به دست حاکمان ظالم، به شهادت رسيدند.
اين شهادت هاي به صورت مرگ هاي زودرسي براي تمامي آنان بوده است.
امام محمّد جوادعليه السلام در سن بيست وپنج سالگي وامام علي النقي
عليه السلام در سن چهل وچهار سالگي، وامام حسن عسکري عليه السلام
در سن بيست وهشت سالگي به شهادت رسيدند. يعني ظرف چهل سال (از 220
الي 260 هجري)، سه نسل، پي در پي، به درجه ى رفيع شهادت رسيدند. تا
از مزاحمت هاي احتمالي آنان در امان باشند.
آن چه را که امام حسن عسکري عليه السلام در تحليل وتعليل اين پديده
(قتل وکشتار ونسل کُشي آل محمد بويژه پدران امام مهدي عليهم السلام
مطرح کرده است، گوياي برنامه اي حساب شده براي جلوگيري از تولّد
مهدي آل محمد عليهم السلام است.
در روايتي از امام حسن عسکري عليه السلام چنين آمده است:
قد وضع بنو أُميّة وبنو العبّاس
سيوفهم علينا لعلّتين: إحداهما أنّهم کانوا يعلمون (أنْ) ليس لهم
في الخلافة حق فيخافون من ادّعائنا إيّاها وتستقرّ في مرکزها.
و(ثانيتهما): أنّهم قد وقفوا من الأخبار المتواترة علي أن زوالَ
ملکِ الجبابرة الظلمة علي يد القائم منّا، وکانوا لايشکّون أنّهم
من الجبابرة والظلمة، فسعوا في قتل أهل بيت رسول الله صلي الله
عليه وآله وسلم وإبادة نسله طمعاً منهم في الوصول إلي منع تولّد
القائم عليه السلام أو قتله، فأبي الله أنّ يکشفَ أمرَهُ لواحد
منهم إلاّ أن يتمَّ نوره ولو کره المشرکون؛
امويان وعباسيان، به دو سبب، شمشيرهاي خود را براي نابودي ما به کار
گرفتند: سبب يکم، اين است که آنان مي دانستند که در خلافت، حقّي
ندارند وبه همين جهت، از اين که ما - اهل بيت - مبادا ادعاي خلافت
را کنيم وخلافت پيامبر، به مرکز اصلي خود بازگردد، ودست آنان از
اين منصب کوتاه شود، ترس وواهمه داشتند.
سبب دوم، اين است که آنان از راه خبرهاي قطعي ومتواتر، مي دانستند
که نابودي حکومت ستمگران جبّار به دست قائم از ما است وهيچ گونه
شکي نداشتند که خودشان از جبّاران وستمگران هستند. به همين جهت،
بدون وقفه، براي قتل ونابودي نسل رسول الله، تلاش کردند به طمع اين
که از تولّد قائم جلوگيري کنند ويا آن که او را به قتل برسانند،
ولي خداوند، از فاش شدن امر او براي آنان جلوگيري کرد، تا اين که
نور خود را تمام بگرداند (و حجّت ووليّ خود را ظاهر کند) هر چند که
مشرکان کراهت داشته وناخشنود باشند.
آن چه در اين روايت آمده است،
نشان مي دهد که هر کدام از دو سبب ياد شده، براي نابود کردن هر يک
از امامان معصوم وپدران حضرت مهدي آل محمدعليهم السلام کافي بوده
است. همين دو سبب، سرعت ودقّت وگستردگيِ اقداماتِ عباسيان را براي
نابودي هر سه امام
بلکه هر پنج امام
بلکه ساير امامان معصوم را به خوبي توجيه مي کند.
اين که هر يک از امامان عليهم السلام خود را صاحب حقِ شرعي در
خلافت مي دانستند، وهر يک از حاکمان غاصب نيز خود را ستمگر وغاصب
خلافت مي ديدند، بسيار روشن است که پيامدهاي رواني واجتماعي
خطرناکي مي تواند داشته باشد؛ زيرا، يک امامِ معصوم وصاحبِ حقِ
شرعي، حتّي با سکوت خود، لرزه بر اندام غاصبانِ حق او مي اندازد،
ووجود او براي آنان ترس آور است وهميشه، غاصبانِ حقّ او، مرعوبِ او
هستند، چه رسد به اين که اگر بخواهد حق خود را مطرح کند وبه مطالبه
ى آن حق بپردازد.
گذشته از اين که چنين احتمالي،
هميشه مطرح بوده است، عملاً، اهل بيت پيامبرعليهم السلام درخفا وگاهي
به طور آشکار، حقّانيت خود را تبليغ مي کردند ولبه ى تيز انتقادات
خود را به سمت ستمگران وغاصبان نشانه مي رفتند.
بسيار طبيعي است که ستمگران اموي وعباسي، نسبت به اين ادعاي حقّ از
سوي اهل بيت عليهم السلام هرگز ايمن نبودند وهميشه احساس خطر مي کردند
ومردم مسلمان نيز - خصوصاً شيعيان - منتظر قيام آنان بر ضد بيدادگران
وستمگران بودند، وانتظار داشتند که امام صادق عليه السلام با قيام
خود، به آن وعده ها لباس تحقّق بپوشاند.
علويان نيز، پيوسته، قيام مي کردند
ويا در حال تدارک افراد وامکانات براي قيام هاي خود بوده اند. کار
آنان به جايي رسيد که براي کسب قدرت وتشکيل حکومتي مشروع، قيام هاي
قابل توجّهي در دو قرن دوم وسوم داشته اند.
امامان معصوم عليهم السلام پس از
قيام خونين امام حسين عليه السلام تا عصر امام حسن عسکري عليه
السلام علي رغم عدم شرکت در هيچ مبارزه اي علني - چه سياسي وچه
نظامي - به هيچ وجه از مراقبت هاي دقيق وگسترده وبسيار شديد دستگاهِ
جبارانِ حاکم در امان نبودند، وگرفتار تبعيد وزندان وشکنجه وسپس
قتل ويا مسموميّت به دست حاکمان خودکامه وعمّال آنان شدند.
اين که محلّ تولّد ومحلّ سکونت سه امام بزرگوار، محمّد جواد وعلي
النقي وحسن عسکري عليهم السلام، مدينةالنبي بوده است، ولي امام
محمد جوادعليه السلام در بغداد به شهادت مي رسد وهمان جا به خاک
سپرده مي شود وامام علي النقي عليه السلام وامام حسن عسکري عليه
السلام در سامرا به شهادت مي رسند وهمان جا به خاک سپرده مي شوند،
شاهد خوبي بر اين نکته است.
گواه درستي اين تحليل، کوتاه بودن سنِّ اين سه امام بزرگوار، به
هنگام شهادت است. با توجّه به اين که از لحاظ جسمي، آنان، سالم
بودند، ولي به مرگ زودرس گرفتار مي شوند. حاکمان، براي دفع اتّهام
قتل آنان، از درباريان خود گواه مي گرفتند تا وانمود کنند که هيچ
گونه قتلي انجام نشده است. اين تلاش، نشان دهنده ى قتل آن
بزرگواران به دست حاکمان است.
نسبت به دوّمين سبب ياد شده در حديث امام حسن عسکري عليه السلام
بايد گفت، امامان معصوم - که پدران حضرت مهدي آل محمدعليهم السلام
هستند - اگرچه داعيه ى خلافت وامامت هم نمي داشتند، به صِرفِ اين
که مهديِ مصلح ودادگستر ونابود کننده ى ستمگران وجباران از نسل
آنان است، کافي است که جبّاران را وادار کند تا به قتل او کمر همّت
ببندند، وتلاشي گسترده وپيوسته براي جلوگيري از تولّد او به عمل
آورند.
لازمه ى چنين فرضي، اين است که تمامِ ارتباطات خانوادگي آنان،
کاملاً، زير نظر باشد وهميشه، مراقب تولّد فرزندي با مشخّصات ياد
شده در روايات پيامبرصلي الله عليه وآله واهل بيت عليهم السلام
باشند. البته تلاش هاي عبّاسيان به مرحله اي پيش تر از اين مرحله
برمي گردد؛ زيرا که آنان سعي وتلاش چشمگيري براي جلوگيري از تولّد
امام مهدي عليه السلام داشته اند.
حبس هاي به ظاهر محترمانه ى امام رضاعليه السلام - تحت عنوانِ
ولايت عهدي - آن هم در مرو، وبه عقد درآوردن دختر مأمون براي امام
جوادعليه السلام که در تمام سال هاي زندگيِ امام، همراه امام بود
وتا رساندن او به مرحله شهادت، لحظه اي او را تنها نگذاشت، وسپس
زنداني کردن امام هادي عليه السلام همراه فرزند دو ساله اش امام
حسن عسکري عليه السلام آن هم در پادگان نظامي سامرا - ودارالخلافه
ى عبّاسيان - وبه شهادت رساندن آن دو امام بزرگوار در سنّ جواني،
همه ى اين تلاش ها وجنايت هاي هول ناک براي جلوگيري از ولادت امام
زمان عليه السلام بود. با خواست واراده ى خدا، اين تلاش ها ناکام
بود ونتوانستند از تولّد آن يگانه امام ويادگار علي وفاطمه جلوگيري
کنند.
تلاش گسترده ى دستگاه جبّار بني
عباس براي دست رسي به حضرت مهدي عليه السلام پس از تولّد او،
بهترين گواه بر ناکام بودن تلاش هاي آنان، در جلوگيري از تولّد او
است ونيز اهميّت فوق العاده ى وجود امام مهدي عليه السلام در نظر
حاکمان، وخطرناک بودن وجود ونام او براي ستمگران بني عباس را نشان
مي دهد.
تلاش جبّاران براي جلوگيري از ولادت حضرت مهدي عليه السلام چندين
شاهد وگواه قابل توجّه نيز دارد:
الف) امامان معصوم عليهم السلام، پس از امام صادق عليه السلام از
لحاظ ارتباطات خانوادگي نيز تحت نظر بودند به گونه اي که ازدواج
هاي آنان نيز کنترل مي شده است. شاهد اين مدّعا، اين است که مادران
شش امام معصوم، همگي، کنيز بوده اند، در حالي که وضعيّت اجتماعي
امامان معصوم، وضعيّتي شاخص وقابل توجّه بود.
مادران اين شش امام معصوم، از زنان مورد توجّه مردم ودستگاه حاکم
نبودند، بلکه از کنيزان پاکدامن وعفيف بودند.
چنين پديده اي، گوياي اين است که وجود اين امامان، از بدو تولد تا
مدّتي، جلب توجّه نمي کرده وزماني که متوجّه آنان مي شدند، شرايط
لازم براي نابود کردن آنان فراهم نبوده است. در حقيقت، فرصت طلايي
از حاکمان ربوده مي شد.
پدران اين امامان براي جا انداختن امامت فرزندان غير معروف خود،
تلاشي پيوسته وگسترده آغاز مي کردند تا اين که شخصيّت آنان را براي
شيعيان خود آشکار کنند وزمينه را براي امامت آنان هموار کنند ومشکل
رقابت ساير فرزندانِ خود را با آنان حل کنند ونظر مثبتِ شيعيان خود
را به آنان معطوف دارند، تا پايگاه اعتقادي ومردمي آنان را به طور
طبيعي ومنطقي تشکيل دهند.
ب) تولّد امام مهدي عليه السلام از نرجس خاتون، به گونه اي بود که
هيچ کس متوجّه حاملگي او نبود وحتّي حکيمه خاتون نيز با تعجّب به
حامله بودن او، آن هم در ساعت هاي واپسين، متوجّه مي شود که ديگر
زمان تولّد فرا رسيده است. در نهايت خفا وپنهاني، آن تولّد مبارک
انجام گرفت وامام مهدي عليه السلام به سرعت، از ديدگاه حاضران
پنهان شد وحتّي حکيمه خاتون نيز متوجّه کيفيّت ومکان پنهان شدن اين
مولود مبارک نشد.
ج) از امام حسن عسکري عليه السلام چند روايت در اين باره رسيده است.
يک روايت، به روزهاي به زندان انداختن امام حسن عسکري عليه السلام
ارتباط دارد وچند روايت نيز به روزهاي پس از آزادي او از زندان بر
مي گردد.
در اين چند روايت، تصريح شده است که دستگاه غاصب وجبّار عباسي براي
نابود کردن امام حسن عسکري عليه السلام ودر حقيقت، براي نسل کشي آل
محمدعليهم السلام وجلوگيري از فرزند دار شدن او، تلاش وسيع وجدّي
اي داشته اند، ولي خداوند، آن را خنثي کرده است.
روايت يکم - معتز عباسي که امام هادي عليه السلام را به شهادت
رساند، خواهان قتل امام حسن عسکري عليه السلام نيز بود ودستور قتل
را صادر کرد، ولي خداوند، او را به دست ترکان نابود ساخت. امام حسن
عسکري عليه السلام در توقيعي به شيعيان خود فرمودند:
هذا جزاء مَنِ اجْتَرَأ علي الله
في أوليائه، يزعم أنَّه يقتلني وليس لي عقب، فکيف راي قدرة الله
فيه؟!؛
اين نوع کشته شدن با خواري وذلّت، جزاي کسي است که بر خدا تجرّي
کرد وبه نابودي اولياي خدا همّت بست. او ادّعا مي کرد، در حالي مرا
مي کشد که فرزندي نداشته باشم، ولي قدرت خدا را در حق اش ديد؟!
روايت دوم - در توقيعي ديگر آمده است که:
زعموا أنّهم يريدون قتلي ليقطعوا
هذا النسل، وقد کذّب الله عزّوجلّ قولهم والحمدللّه؛
خيال کردند وهمّت کردند که مرا بکشند تا اين نسلِ (فاطمه) را ريشه
کن کنند، در حالي که خداوند، خواسته ى آنان را باطل ساخت. ستايش،
از آنِ خدا است.
روايت
سوم - حضرت، در اين روايت، خداوند را بر تولّد فرزندش، سپاس مي گزارد:
الحمدللّه
الذي لم يخرجني من الدنيا حتي أراني الخلف من بعدي. أشبه الناس
برسول الله صلي الله عليه وآله خَلْقاً وخُلْقاً، يحفظه الله تبارک
وتعالي في غيبته ثمّ يظهره فيملأ الأرض عدلاً وقسطاً کما ملئت
جوراً وظلماً.
بنابراين،
عبّاسيان، تلاشي گسترده را براي جلوگيري از تولّد فرزندي براي امام
حسن عسکري عليه السلام داشته اند وخواهان قطع نسل آل محمدعليهم
السلام بوده اند. حال، با چنين شرايطي، ظهور مهدي آل محمدعليهم
السلام وبر ملا شدن وجود او وحضور علني او در جامعه ى آن روز،
بسيار غير منطقي بود.
حوادث تاريخي سال هاي دويست وپنجاه وپنج تا دويست وشصت هجري، به گونه
اي بسيار روشن، خفقان حاکم بر آن برهه را نشان مي دهد وضرورت تولّد
مهدي آل محمدعليهم السلام در شرايطي بسيار مخفيانه توجيه مي کند.
تولّدي که همراه وهمزادِ اختفا وزندگي پنهاني است، چه گونه ممکن
است نابود کننده ى ستمگران را در آن شرايطِ نامناسب، به صحنه ى
ظهور ومبارزه بکشاند؟ آيا چنين فرضي، جز از دست رفتن ونابودي آن
يگانه منجي بشريّت، رهاورد ديگري مي تواند داشته باشد؟!
با
توجّه به سه نکته ى زير، ضرورت غيبت براي حضرت مهدي عليه السلام
امري بديهي به نظر مي رسد:
نکته ى يکم - فرض، اين است که حضرت مهدي آل محمّدعليهم السلام
دوازدهمين وآخرين اختر تاب ناک آسمان ولايت وامامت است، وپس از او،
امامِ معصوم وحجتِ الهي ديگري وجود ندارد تا بار سنگينِ امامت را
در جامعه ى اسلامي وانساني بر دوش داشته باشد.
نکته ى دوم - اين امام معصوم ويگانه منجي بشريّت، براي اِصلاح
جهاني وگسترده، ذخيره شده است.
نکته ى سوم - در زمان تولّد، بلکه پس از تولّد او، شرايط لازم براي
يک قيام ونهضت واصلاح جهاني فراهم نشده بود.
بنابراين، به جز غيبت وپنهان شدن از ديده ها تا زمان تحقّق شرايط
لازم براي قيام جهاني او راه ديگري وجود دارد يا مي تواند وجود
داشته باشد؟
|