مقدمه

از مباحث گسترده اي که دربارهِ مهدويت مطرح مي شود، موضوع علا مت هايي است که گفته مي شود پيش از ظهور منجي موعود پديد خواهد آمد. اهميت اين موضوع به اندازه اي است که غالباً در مباحث انتظار به آن پرداخته مي شود وکم تر کتابي را مي توان يافت که به زندگي مهدي (عجل الله فرجه) پرداخته باشد ولي بخشي از مطالب خود را - به اجمال يا تفصيل - به نشانه هاي ظهور اختص نداده باشد، حتي کتاب هاي مستقلي در اين باره نگارش يافته که تقريباً هدف همهِ آن ها، جمعآوري آن نشانه ها بوده است ويا نويسندگان آن کتاب ها در صدد تبيين، توضيح وبيشتر، توجيه روايات مربوط به آن برآمده اند. در اين ميان تعداد کمي از نويسندگان(1) به تحليل وبررسي روايات پرداخته وبا ديدهِ نقد به آن ها نگريسته اند، ولي حتي آنان نيز، اين بحث را تکميل نکرده اند وگاه نظرهايشان قابل نقد وبررسي است.

در اين جا بر آنيم تا با نگاهي تازه به روايت هاي علايم ظهور، به نکته هايي دربارهِ آن ها بپردازيم. البته آن چه دراين جا ميآيد، تنها قسمتي از اين مباحث است وبررسي عميق وتفصيل بيش تر، فرصت وجايگاه ديگري مي طلبد که نگارنده اميدوار است در آينده اي نزديک به آن دست يابد. بنابراين درنوشتار حاضر تنها به مطلب هاي کلي اين بحث وذکر چند نمونه اشاره مي شود.

ضرورت وهدف بحث

مراجعه به ده ها کتابي که در آن از نشانه هاي ظهور، سخن به ميان آمده است، نشان مي دهد که متأسفانه بيش تر نويسندگان متأخر، روايت هاي منابع گذشته را تکرار کرده وبا آن محققانه وتحليلي برخورد نکرده اند؛ هر کس به فراخور نوشتهِ خود به چند نشانه اشاره ويکي دو روايت براي نمونه ذکر مي کند وبه مبحث هايي مانند اين که منظور از سخن معصوم چيست ودر چه شرايطي بيان شده، راوي آن از نظر جرح وتعديل چگونه است يا آن روايت در کتب معتبر نقل شده يا نه، توجهي نشده است. بيش تر اين کتاب ها در صدد قانع کردن موقت مخاطب خود هستند خواننده اي که در آن قسمت خاص از کتاب، انتظار بيان نشانه ها را دارد. از اين رو جاي بررسي همه اخبار دربارهِ يک نشانه، ارتباط آن با ديگر نشانه ها، بحث از صحت وسقم روايت ها وتحليل ونقد منابع آن ها بسيار خالي است وکتاب ها ومقاله هاي اندکي که به اين موضوع پرداخته اند، کافي به نظر نمي رسد وقابل نقد است.

ضرورت ديگر اين که امروزه اين مطلب که ظهور نزديک شده، بيش تر علايم به وقوع پيوسته وشاهد دولت حقهِ آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهيم بود، بسيار رواج پيدا کرده وهر کس از نزديک تر بودن ظهور خبر دهد محبوب تر است. غافل از اين که:

نخست: تعيين وقت (حتي به معناي يک محدوده زماني تقريبي)، ممنوع است وهيچ يک از معصومين هم اين کار را نکرده اند.(2)

دوم: ادعاي نزديک بودن ظهور، تبعات وزيان هايي مانند بدبين شدن عامه مردم نسبت به گفته هاي معصومين، به وجود آوردن انتظار کاذب وسست شدن اعتقاد به آن پس از گذشت زمان را در پي دارد. از مرحوم آيت ا لله مرعشي نجفي نقل کرده اند:

(از اين مطالب (که مثلا ً سفياني ديده شده يا..). نگوييد؛ زيرا جوانان بعد از ساليان، وقتي که ظهور حضرت به تأخير بيفتد، دست از دين برمي دارند وهمه را دروغ مي پندارند).(3)

يکي از مراجع تقليد حاضر هم مي فرمايد:

(بايد زمينه را مساعد کنيد که اگر غيبت، صد هزار سال هم طول بکشد، عقايد مردم خراب نشود. فردي بود که هر روز مي گفت: حضرت ميآيد وظهور نزديک شده است. يک بار گفت: سه ماه ديگر آقا حتماً ميآيد. سه ماه بعد، گفتيم چه شد؟ گفت: بدا حاصل شد! بايد کاري کنيم که ايمان راسخ پيدا کنيم).(4)

به نظر مي رسد اين سخنان به اندازه اي گوياست که هدف از اين بحث را روشن مي کند؛ زيرا موضوع انتظار وظهور وعلايم ارتباط تنگاتنگي با هم دارند، به گونه اي که برخي در صدد هستند، نزديک شدن ظهور را با بيان علايم محقق شده، اثبات کنند.

با آن چه گفته شد، هدف از اين نوشتار نيز روشن خواهد شد؛ اين که اثبات نماييم، حقيقتِ علايم آن گونه که شهرت يافته، نيست، بلکه جاي بحث وبررسي بيش تري دارد، از ميان علايم حتمي، هيچ کدام محقق نشده وعلايم ديگر در واقع پيش گويي حوادث آينده از سوي امامان معصوم بوده است که با نشانه هاي ظهور قائم آميخته يا به نفع افراد وگروه هاي مدعي مهدويت ساخته شده است.

روش بحث

لازمهِ تحقيق در موضوع هايي که به اخبار بستگي کامل دارد، بررسي دو جنبهِ متن وسند آن هاست. ممکن است روايتي از نظر متن داراي اشکال هايي باشد ودر عين حال به افرادي که در سلسله سند آن قرار دارند، اعتماد شود (يعني ثقه باشند) ويا بر عکس؛ متن گزارش، مشکلي نداشته باشد ولي در سند آن اشخاصي باشند که نمي توان به آنان اعتماد کرد که در هر دو صورت، آن خبر را نخواهيم پذيرفت. اين روش در جايي است که روايتي منحصر به فرد (خبر واحد) در موضوعي وجود داشته باشد. حال اگر ده ها روايت، يک مضمون را گزارش کنند، ديگر جمود بر سند معنا نخواهد داشت. سيرهِ علماي گذشته، اين گونه بوده است که اگر مضمون حديثي با قرايني مانند روايت هاي ديگر تأييد مي شد، ديگر به ضعف سند توجه نمي کردند.

در موضوع مهدويت نيز همين روش جاري است؛ چون اگر قرار باشد دقت سندي در آن اعمال شود، بسياري از روايت ها با اشکال روبرو خواهد شد؛ اين امر در روايت هاي غيبت ومهدي (عليه السلام) که ديگر فِرق شيعه وحتي اهل سنت آن را به طور گسترده اي نقل کرده اند وگاه افراد معلوم الحالي نيز در طريق آن ها وجود دارد، نمود بيش تري پيدا مي کند. از طرفي آن چه ما را از اکتفا کردن به صحّت سند، باز مي دارد، احتمال جعل خبر همراه سلسله سند است.

چنان که اين کار از سوي برخي غاليان انجام شده است وبه دسّ حديث شهرت دارد. امام صادق (عليه السلام) به هشام بن حکم مي فرمايد:

(حديثي که موافق کتاب وسنت نيست يا شاهدي براي آن در حديث هاي گذشته نمي بينيد، نپذيريد؛ چون مغيره بن سعيد - خداوند اورا لعنت کند - در کتاب هاي اصحاب پدرم احاديثي جاي داد که او نفرموده بود).(5)

در روايت ديگري، امام روش مغيره (غالي معروف) را در چگونگي دسّ حديث چنين بيان مي فرمايد:

(ياران او در ميان ياران پدرم پنهان بودند وکتاب هاي اصحاب پدرم را گرفته، نزد مغيره مي بردند واو کفرو زندقه را در آن ها جاسازي مي کرد وبه پدرم اِسناد مي داد. آن گاه ياران او اين کتاب ها را در ميان شيعه رواج مي دادند).(6)

اين دو روايت که در رجال کشي ذکر شده - با فرض اشکال سندي - اين مطلب را مي رساند که برخي افراد سخناني را به ائمه نسبت داده اند که آن بزرگواران نفرموده اند. بنابراين احاديث دسّ، حتي در صورت جعلي بودن، مطلب را اثبات خواهد کرد، با توجه به اين که گفته مي شود، گروه هايي از غلات دربارهِ رهبران خود ادعاي مهدويت داشته اند.(7) به هر حال درموضوع مهدي وظهور او، علاوه بر توجه به سند روايت ها، به متن آن ها نيز بايد توجه داشت واگر خبري با روايت هاي ديگر يا قرايني غير از آن تأييد نشود، به بحث وبررسي بيش تري نياز دارد.

منابع وراويان علايم

روايت هاي مربوط به علايم ظهور، درمنابع گسترده شيعه وسنّي پراکنده است که بيشتر آن ها در سه کتاب مربوط به غيبت يعني: الغيبه نعماني،کمال الدين شيخ صدوق والغيبه شيخ طوسي، آمده است. تعدادي از آن ها هم در روضهِ کافي ذکر شده وشيخ مفيد(ره) برخي از همان روايت ها را در زندگي امام دوازدهم از کتاب ارشاد آورده است. البته پيش از اين دوره کتاب هاي فراواني دربارهِ دو موضوع غيبت وملاحم نوشته شده است که به دست ما نرسيده، ولي به نظر مي رسد روايت هاي آن کتاب ها در چند منبع پيش گفته جمع آوري شده است. نجاشي وشيخ طوسي در فهرست هاي خود، در ذيل نام تعدادي از اصحاب ائمه، به نام کتاب هاي آنان دربارهِ اين دو موضوع اشاره مي کنند که البته نام برخي از واقفه وغاليان واصحاب ديگر مذهب هاي شيعه در ميان آنان به چشم مي خورد.

در ميان اهل سنت، روايت هاي مربوط به نشانه هاي ظهور، در باب هاي ملاحم وفتن يا در کتاب هايي به همين نام آمده است. در مسند ابن حنبل وصحاح شش گانه، در ذيل اين باب به برخي از نشانه ها اشاره شده است. البته در اين کتاب ها چندان اثري از آن چه شيعه در روايت هاي خود آورده است، به چشم نمي خورد، ولي کتاب الفتن نعيم بن حماد (م 228 ه). که به ملاحم وفتن اختص دارد، از جمله معدود کتاب هاي اهل سنت است که امروز در دسترس ماست وروايت هاي آن با آن چه در منابع شيعه ذکر شده، شباهت دارد. کتاب ديگر الملاحم ابن المنادي (م 336 ه). است که حال وهواي آن همانند الفتن ابن حماد است ولي روايت هايي در آن وجود دارد که در ديگر منابع نيست.

کتاب ديگري که مطالب آن از منابع اهل سنت گرفته شده، التشريف بالمنن يا ملاحم سيدبن طاووس است. ولي کتاب خود را به چهار بخش تقسيم کرده وسه بخش آن را از کتاب هاي ابن حماد، سليلي، ابويحيي زکريا ويک بخش آن را از منابع قديمي تر شيعه، جمعآوري کرده است. اهميت کتاب سيد، به بخش دوم وسوم است که امروز در دسترس نيست. کتاب عقد الدرر شافعي (قرن هفتم ه). والبرهان في علامات مهدي آخرالزمان از متقي هندي (م 975 ه). - که روايت هاي آن ها شباهت زيادي به يکديگر دارند - از مجموعه هاي قبلي مانند الفتن ابن حماد جمع آوري شده است.

راويان اين حديث ها بسيار گوناگونند وتلاش براي انتساب دسته اي از روايت ها به راوي واحد يا ديدگاهي خاص، بي نتيجه است. از نظر اتصال اين اخبار به معصوم، نکته جالب وقابل بررسي اين است که اکثر قريب به اتفاق آن ها از امام باقر وامام صادق (عليه السلام) نقل مي شود. حتي برخي روايت هاي اهل سنت نيز به اين دو امام مي رسد. تعداد انگشت شماري از اين احاديث به امام هفتم وهشتم وبيش تر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) وامير مؤمنان (عليه السلام) منسوب است. بسياري از روايت هاي علائم الظهور هم از معصوم صادر نشده است که اين موضوع در منابع اهل سنت فراوان(8) ودر غيبت شيخ طوسي به تکرار يافت مي شود.(9)

نشانه هاي قيامت يا نشانه هاي ظهور

در بسياري از منابع اهل سنت وبرخي جوامع حديثي شيعه، نشانه هاي ظهور مهدي (عجل الله فرجه) با علامت هاي نزديک شدن وبرپايي قيامت (اشراط الساعه) آميخته وبرخي نيز که به عنوان علائم ظهور شهرت دارند، نشانهِ قيامت دانسته شده است. حتي گاهي اصل ظهور مهدي (عليه السلام) به عنوان علامت قيامت ياد مي شود. به طور کلي صاحبان جوامع حديثي اهل سنت بابي با عنوان (اشراط الساعه) گشوده اند ودر دوره هاي متأخر، کتاب هاي مستقلي با همين عنوان عرضه شده است. در کتاب الفتن واشراط الساعه از صحيح مسلم مي خوانيم:

عن حذيفه بن اسيد الغفاري قالَ: طَلَع النَّبِي (صلى الله عليه وآله وسلم) عَلَينا ونَحن نتَذاکر فقالَ مَا تَذاکَرون قالوا: نَذَکر الساعه قال انّها لَن تَقُوم حتي تَرَونَ قبلَها عشر آياتٍ فَذَکر الدُخان والدجّال والدّابهَ وطلوعَ الشمسِ من مغربِها ونزولَ عيسي بن مريم (عليهما السلام) ويأجوجَ ومأجوجَ وثلاثه خسوفٍ: خَسفٌ بالمشرقِ وخسفٌ بالمغرب وخَسفٌ بجزيره العرب وآخر ذلک نار تَخرُج من اليَمن تَطردُ الناسَ الي مَحشَرهم.(10)

ما در حال گفت وگو بوديم که رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) حاضر شد وفرمود: از چه سخن مي گوييد؟ گفتيم از قيامت. فرمود: قيامت آشکار نمي شود، مگر اين که ده نشانه پيش از آن ببينيد: دود، دجّال، جنبنده، طلوع خورشيد از سمت مغرب، نزول عيسي (عليه السلام)، يأجوج ومأجوج، لرزش زمين در مشرق ومغرب ودر جزيره العرب وآخرين نشانه آتشي است که از سوي يمن آشکار شود ومردم را به سوي محشر سوق دهد.

اين روايت ونمونه هاي آن که علايم ظهور را با نشانه هاي قيامت آميخته است - به فرض صحت - به اين معناست که پيش از قيامت اين حوادث رخ خواهد داد ولي الزاماً به اين معنا نيست که بلافاصله پس از آن قيامت روي دهد. روايت هاي ديگري در کتاب هاي اشراط الساعه آمده است که ارتباط مستقيمي با علايم ظهور ندارد. براي نمونه: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است که (قيامت بر پا نمي شود تا اين که مردي از اهل بيت من ظهور کند).(11) چنان که پيداست، مراد رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) اين است که ظهور مهدي (عليه السلام) پيش از قيامت حتمي است؛ نه به اين معنا که ظهور او نشانه اي براي رسيدن قيامت باشد.

آشفتگي واختلاف متون

مروري بر مجموع روايت هاي علايم، نشان دهندهِ اين است که متن آن ها با يکديگر تفاوت زيادي دارد يا مطلب هايي در آن ها آمده که بعضي درست وبرخي نادرست به نظر مي رسد؛ قسمتي از يک خبر به طور قطع در گذشته اتفاق افتاده وقسمت ديگر آن قابل ترديد است. نمونهِ آن روايتي از امام صادق (عليه السلام) است که در آن مي خوانيم:

بينا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ذات يوم في البقيع حتي اقبل علي (عليه السلام) فسأل عن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فقيل: انه بالبقيع فاتاه علي (عليه السلام) فسلّم عليه فقال اجلس فجلس عن يمينه. ثم جاء جعفر بن ابي طالب فسأل عن رسول الله فقيل له هو بالبقيع فأتاه فسلّم عليه فاجلسه عن يساره. ثم جاء العباس فسأل عن رسول الله فقيل له هو بالبقيع فأتاه فسلّم عليه فاجلسه امامه. ثم التفت رسول الله الي علي (عليه السلام) فقال: الاابشرک، اَلااخبرک يا علي؟ فقال: بلي يا رسول الله! فقال (صلى الله عليه وآله وسلم): کان جبرئيل عندي آنفا واخبرني اِن القائم الذي يخرج في آخر الزمان فيملاالارض عدلا کما مُلئت ظلماً وجوراً من ذريتک من ولد الحسين (عليه السلام). فقال علي (عليه السلام): يا رسول الله ما اصابنا خير قطّ من الله الا ّ علي يديک. ثم التفت رسول الله الي جعفر بن ابي طالب فقال يا جعفر الا ّ ابشرک، الا اخبرک؟ قال: بلي يا رسول الله! فقال (صلى الله عليه وآله وسلم): کان جبرئيل عندي آنفا فاخبرني ان الذي يدفعها الي القائم هو من ذريتک اَتَدري من هو؟ قال لا. قال ذاک الذي وجهه کالدينار واسنانه کالمنشار وسيفه کحريق النار يدخل الجبل ذليلا ً ويخرج منه عزيزاً يکتنفه جبرئيل وميکائيل. ثم التفت الي العباس فقال: يا عمّ النبي الا اخبرک بما اخبرني به جبرئيل؟ فقال بلي يا رسول الله! قال. قال لي جبرئيل ويل لذريتک من ولد العباس فقال يا رسول الله افلا اجتنب النساء؟ فقال له قد فرغ الله مما هو کائن.(12)

روزي رسول خدا در بقيع بود که علي (عليه السلام) آمد وسمت راست آن حضرت نشست. سپس جعفر بن ابي طالب وارد شد وطرف چپ پيامبر نشست. عباس هم آمد ومقابل آن حضرت نشست. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به امام علي (عليه السلام) فرمود: اکنون جبرئيل نزد من بود وبه من خبر داد که قائم که در آخرالزمان مي آيد وزمين را پس از ظلم وجور، پر از عدل مي کند، از ذريهِ تو واز فرزندان حسين (عليهم السلام) است. علي (عليه السلام) عرض کرد: اي رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) هر خيري به ما مي رسد به دست توست. آن گاه پيامبر به جعفر بن ابي طالب رو کرد وفرمود: اکنون جبرئيل نزد من بود وبه من خبر داد آن که پرچم را به قائم مي سپرد از فرزندان توست صورت او چون دينار، دندانهايش مانند ارّه وشمشيرش همانند شعلهِ آتش است. با ذلت وارد جبل مي شود وبا عزت بيرون ميآيد. جبرئيل وميکائيل او را همراهي مي کنند. پس از آن رسول اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به عباس فرمود: جبرئيل به من گفت: واي بر ذريه تو از فرزندان عباس. عباس گفت آيا از زنان دوري کنم؟ آن حضرت فرمود آن چه بايد بشود، شد.

چکيدهِ مطالب اين روايت عبارتند از:

نخست: بشارت به امير مؤمنان (عليه السلام) دربارهِ اين که قائم (عجل الله فرجه) از ذريهِ او وفرزندش امام حسين (عليه السلام) است؛

دوم: بشارت به جعفر که يکي از ذريهِ او پرچم مهدي را حمل مي کند؛

سوم: اين که بني عباس اهل بيت پيامبر را آزار خواهند داد.

مطلب نخست قابل ترديد نيست وعبارت هاي آن هم هيچ مشکلي ندارد ودر احاديث فراوان ديگر نيز - با اسناد معتبر - به آن تصريح شده است. مطلب سوم نيز در تاريخ واقع شده وبني عباس، فرزندان رسول خدا را بسيار آزار داده، بسياري از آنان را به شهادت رسانده اند. ولي مطلب دوم هم از نظر عبارت وهم از نظر مضمون، قابل پذيرش نيست. اما از جهت عبارت:اين که پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به جعفر فرمود: (انّ الذي يدفعها الي القائم من ذريتک)، روشن نيست چه چيزي را به قائم مي دهد؟ البته در همه کتاب ها ضمير (ها) پرچم معنا مي شود، ولي به هر حال در متن روايت دليلي بر درستي آن وجود ندارد. دو اشکال مهم ديگر در اين حديث وجود دارد:

نخست اين که حضور جعفر بن ابي طالب وعباس بن عبدالمطلب در کنار يکديگر، آن هم در بقيع نزد رسول خدا بسيار بعيد وشايد نادرست باشد؛ چون جعفر تا زمان جنگ خيبر (اوايل سال هفتم هجرت) در حبشه بود وپس از نبرد خيبر نزد رسول خدا آمد ويک سال پس از آن در جنگ موته به شهادت رسيد،(13) ولي عباس بن عبدالمطلب تا زمان فتح مکه در آن جا به سر مي برد(14) وجز در جنگ بدر که به اسارت مسلمانان در آمد،(15) در مدينه حضور نداشته وآن زمان هم به طور قطع جعفر در حبشه بوده است. اشکال دوم اين که در روايت، همراهي يکي از ذريهِ جعفر با قائم مطرح است واتفاقاً عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر در آستانهِ زوال امويان وظهور عباسيان - که بسياري از مخالفان بني اميه، روايت هاي ظهور مهدي را به نفع خود تأويل کرده اند - قيام کرد وچون درکوفه شکست خورد به خراسان رفت وبه دست ابومسلم - داعي عباسيان - کشته شد. وي پيش از دستگيري مدتي بر شهرهاي ايران حکومت کرد وحتي منصور عباسي از عاملان او بود.(16) اکنون با توجه به اشکال هايي که در بالا مطرح شده وبه دلايل زير مي توان گفت: اين بخش از روايت ساختگي است. زيرا:

1. عبد الله بن معاويه داراي شخصيتي مبهم است واتهام هاي بسياري بر او وطرفدارانش وارد کرده اند؛ ابوالفرج اصفهاني در دو کتاب مقاتل الطالبين واغاني، او را فردي لاابالي، مأنوس با افراد بي دين، آدم کش ومتهم به زندقه، معرفي مي کند.(17) اگر به جهت مخالفت همزمان بني اميه وبني عباس با عبد الله، احتمال جعل اين اتهام ها را هم درست بدانيم، دست کم شاعر بودن، اُنس او با انجمن هاي شاعران وطرفداري اش از افراد لاابالي، شخصيت نه چندان مستقيم ومحترم وي را نشان مي دهد؛ پس اين که گفته شده: وي به خود دعوت مي کرد وبيعت مي گرفت، مي تواند صحت داشته باشد.

2. در روايت بالا از قول پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خوانديم که (اين ذريهِ جعفر با ذلت وارد جبل مي شود وبا عزّت خارج مي شود). واين کاملا ً با حرکت وقيام عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر تطبيق مي کند. زيرا: او پس از شکست در کوفه به منطقه جبل (جبال)(18) فرار کرد، ولي در آن جا، موفقيت هايي کسب کرده وحتي به حکومت بخش هايي از ايران نايل شد.

3.صاحبان ملل ونحل مي گويند: گروهي خود را به عبد الله منسوب کرده ومدعي اند که وي مهدي است وظهور خواهد کرد.(19) اين که خود عبد الله چنين ادعايي داشته يا نه، ثابت نيست، ولي همين کافي است که بدانيم؛ عده اي پس از او چنين کرده اند.

4. اين بخش از روايت منسوب به پيامبر در خبر ديگري يافت نمي شود وقرينه اي نيز از احاديث ديگر ندارد.

5. اين روايت فقط در غيبت نعماني آمده ودر سند آن ابراهيم بن اسحاق نهاوندي وجود دارد که نجاشي وشيخ او را تضعيف کرده اند(20) وافراد ديگري نيز در آن مجهول ومهمل هستند.(21)

با اين همه ممکن است گفته شود راوي اين مطالب ابان بن عثمان الاحمر البجلي، از زبان امام صادق (عليه السلام) مي باشد وعبد الله بن معاويه با فاصله زيادي پيش از صدور احتمالي اين روايت، قيام کرد وکشته شد پس دليلي بر جعل آن وجود ندارد!

به هر حال احتمال هاي موجود، باعث ترديد دربارهِ بخشي از روايت مي شود واز اين نمونه ها در احاديث مربوط به علايم، کم نيست. از اين جمله روايت هايي است که پنج نشانه براي ظهور معرفي مي کند، ولي در ميان آن ها به هلاکت يکي از بني عباس اشاره مي شود(22) که اگر برگشت دوبارهِ بني عباس را نپذيريم، ذکر اين مورد در کنار بقيه علايم حتمي، تا اندازه اي مشکل ساز خواهد بود. مگر آن که بگوييم علامت ظهور مي تواند با فاصلهِ چند قرن از ظهور واقع شود!

دربارهِ نداي آسماني که از نشانه هاي مهم وحتمي ظهور مهدي شمرده مي شود واحاديث بسياري دربارهِ آن وارد شده است، نيز اين آشفتگي وجود دارد. از اين رو درادامه بحث به بررسي تفصيلي اين نشانه مي پردازيم.

نداى آسماني

گفته شد که يکي از اشکال هاي روايت هاي علايم ظهور، اختلاف متن اين روايت ها است، به گونه اي که دستيابي به نتيجه اي قطعي دربارهِ علايم را با دشواري مواجه مي کند. در اين جا به بررسي يکي از مهم ترين علايم ظهور - که تا کنون بررسي جامعي دربارهِ آن نشده است - مي پردازيم وبا نقل همه تعبيرها، به چگونگي جمع ميان آن ها اشاره مي کنيم.

يکي از مهم ترين علامت ها که در شمار نشانه هاي حتمي ذکر شده ونزديک ترين آن ها به ظهور به شمار مي رود، صدايي است که از آسمان شنيده خواهد شد. کمتر روايتي است که از علايم ظهور سخن گفته، ولي به اين نشانهِ مهم اشاره نکرده باشد. فقط در غيبت نعماني از شصت وهشت روايت باب علايم، سي روايت،(23) دربارهِ اين نشانه سخن مي گويد واين غير از روايت هاي ديگر باب ها وديگر کتاب هاي غيبت است. موضوع نداء در منابع اهل سنت هم شبيه احاديث شيعه آمده است.(24) در برخي رواياتِ نداء به آيهِ (ان نشأ ننزل عليهم من السماء آيه)(شعراء: 4) استدلال وگويا نداي آسماني، مصداقي براي اين آيه شمرده شده است.(25) از اين علامت بيش تر به نداء وگاه صوت وگاه صيحه تعبير شده است. البته در مواردي، فزعه را مرادف آن ها گرفته اند که به نقد آن خواهيم پرداخت. آن چه در اينجا مورد نظر مي باشد، اين است که:

1. آيا هر سه تعبير نداء وصوت وصيحه يکي است وآيا فزعه با آن ها ارتباطي دارد؟

2. آيا اين نداء - چنانکه در برخي روايت ها آمده(26) - در ماه رمضان است؟

3. صدا چندتاست وندا کننده کيست؟

4. مضمون نداء چيست؟

با توجه به آن چه در روش بحث گفته شد وبه دليل کثرت روايت هاي مربوط به نداء در اين جا از سند آن ها بحث نخواهيم کرد، بلکه در صدد هستيم آن ها را با يکديگر مقايسه کرده آن چه را که با مجموع روايت ها سازگاري ندارد، رد کنيم.

 


 

 

پاورقى:


(1) شهيد سيد محمد صدر در (موسوعه الامام المهدي) وبه ويژه کتاب (تاريخ الغيبه الکبري)؛ علامه جعفر مرتضي عاملي در کتاب (دراسه في علامات الظهور) واسماعيل اسماعيلي در مقالهِ (بررسي نشانه هاي ظهور)، چاپ شده در کتاب (چشم به راه مهدي)، شايد از معدود کساني باشند که در اين موضوع قلم زده اند، ولي با توجه به گستردگي روايت ها، بررسي بيش تري لازم است تا تلاش هاي اينان تکميل گردد.

(2) رجوع کنيد به (الغيبه نعماني)، باب 16: (ما جاء في المنع من التوقيت والتسميه لصاحب الامر). البته در اين باب روايتي چند ذکر شده که امام فرموده است، اين موضوع يعني ظهور، زمان مشخصي داشت وچون مردم افشا کردند به تأخير افتاد، ولي به فرض صحت اين روايت ها، خواهيم گفت که اين مربوط به گذشته است وامام فرموده که پس از آن هيچ وقتي تعيين نشد. (ر.ک: روايت هاي نهم ودهم، همان باب).

(3) آيا ظهور نزديک است، ص 169.

(4) مجله انتظار، ش 5، ص 17.

(5) رجال الکشي (اختيار معرفه الرجال)، ص 224 و225.

(6) رجال الکشي (اختيار معرفه الرجال)، ص 224 و225.

(7) غاليان، ص 244.

(8) در جلد اول ودوم (معجم احاديث المهدي) که به احاديث پيامبر اختص دارد، احاديث زيادي از صحابه وتابعين نقل شده وبه کتاب هايي مانند (الفتن ابن حماد)، ارجاع شده است. در پاورقي هر حديث هم اشاره شده که سند به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نمي رسد. در عين حال اين پرسش باقي است که اگر اين احاديث از رسول خدا نقل نشده وبه اصطلاح موقوف است، چرا روي کتاب، عنوان (قسم احاديث النبي) ذکر شده است؟!

(9) براي نمونه رجوع کنيد به روايت هاي شماره 435، 444، 451، 455، 472 و479 در (الغيبه) شيخ طوسي.

(10) صحيح مسلم، ج 2، ص 666.

(11) اشراط الساعه في مسند احمد، ص 262 به بعد.

(12) الغيبه نعماني، ص 255 (ح اول، باب علامات الظهور) توجه به اين نکته لازم است که به دليل کثرت نقل از کتاب الغيبه نعماني تلاش مي شود به شمارهِ حديث وشمارهِ باب در متن يا پي نوشت اشاره شود؛ چون کتاب داراي چاپ هاي متعدد است وآن چه در دسترس بوده، چاپ فارس حسون است، ولي براي بررسي به چاپ تحقيق آقاي غفاري هم مراجعه شده است.

(13) دربارهِ برگشت جعفر هنگام فتح خيبر وشهادت او در جنگ موته، ر.ک: السيره النبويه، ج 2، ص 35؛ تاريخ اليعقوبي، ج 1، ص 384.

(14) السيره النبويه، ج 2، ص400. تاريخ اليعقوبي، ج 1، ص 377.

(15) تاريخ اليعقوبي، ج1، ص 364؛ تاريخ الطبري، ج 2، ص 426.

(16) مقاتل الطالبيين، ص 156 - 158؛ انساب الاشراف 2:320.

(17) همان، ص 152.

(18) منطقه جبال به قسمت مرکزي وغربي ايران قديم اطلاق مي شده است. همدان، اصفهان وقم جزو اين منطقه بوده است.

(19) مقالات الاسلاميين، ص 22 و23؛ فرق الشيعه، ص 35.

(20) رجال النجاشي، ج1، ص 94؛ فهرست شيخ طوسي، ص 16.

(21) سند روايت چنين است: (ابوسليمان، احمدبن هوذه الباهلي، قال: حدثنا ابواسحاق ابراهيم بن اسحاق النهاوندي قال حدثنا عبدالله بن حماد الانصاري عن ابان بن عثمان قال قال ابوعبدالله جعفر بن محمد (عليهما السلام)) احمد بن هوذه باهلي شناخته شده نيست ودربارهِ عبدالله بن حماد انصاري توثيق صريحي وجود ندارد.

(22) الغيبه نعماني، ح 21، باب 14، ص 269: (محمدبن صامت قال قلت لابي عبدالله ما من علامه بين يدي هذا الامر؟ قال بلي قلت وماهي؟ قال هلاک العباسي وخروج السفياني وقتل النفس الزکيه والخسف بالبيداء والصوت من السماء). در ديگر روايت ها، به جاي هلاکت عباسي، يماني يا خراساني يا... ذکر شده است. ر.ک: کمال الدين، ص 677 و678 (حديث اول وهفتم باب علائم)؛ الغيبه نعماني، حديث هاي 9، 11، 15 و26، باب 14؛ الغيبه طوسي، ص 436؛ البرهان، ص 114.

(23) ر.ک: روايت هاي شماره 9 - 11، 13 - 17، 19 - 23، 25 - 29، 31 - 35، 54 و63 - 67 از باب 14، الغيبه نعماني وهمچنين ص 301، 146 و187، همان.

(24) ر.ک: الفتن، ص 235 - 237.

(25) الغيبه نعماني، ح 19 و23، باب 14، ص 268 و271.

(26) همان، ح 17 و13، باب 14، ص 267 و262.