بايد توجه داشت که

نخست: اين روايت پيش از غيبت شيخ، در فتن ابن حماد آمده وشيخ نيز در سند روايت به نام وي تصريح کرده است.

دوم: آن چه در روايت آمده است، به طور کامل با تاريخ اسلام وظهور عباسيان موافقت دارد؛ زيرا بنا به نقل مورخان، پرچم هاي سياه به دست ابومسلم از خراسان به کوفه آورده شد وزير اين پرچم، شهرهاي بين راه فتح شد. در اين هنگام، سفاح - که به گفتهِ مسعودي ابتدا مهدي لقب داشت -(1) از ترس بني اميه در کوفه مخفي بود که با استقرار پرچم هاي سياه در کوفه عده اي به سراغ او رفتند، با او بيعت کردند وبه اين ترتيب، وي به عنوان اولين خليفه عباسي مطرح شد.(2)

با اين همه ممکن است گفته شود، پرچم هاي سياه نشانه ظهور مهدي (عليه السلام) است وعباسيان از آن سوء استفاده کرده اند، ولي با مطالعهِ مجموع روايت ها وآگاهي از تاريخ عباسيان، چنين احتمالي بسيار بعيد مي نمايد. حتي اگر همهِ اين حديث ها را ساخته عباسيان ندانيم، بخشي از آن ها را به عنوان پيش گويي معصومين دربارهِ نهضت وبه حکومت رسيدن آنان خواهيم پذيرفت.

اما پرسش اين است که چگونه محدثان اين گونه روايت ها را در کتاب هاي خود، آن هم در ابواب مربوط به نشانه هاي ظهور آورده اند؟

به نظر مي رسد فضاي حاکم بر زمان نقل اين اخبار باعث شده است، عالمان شيعه وسني بر آن ها اعتماد کرده وآن خبرها را در کتاب هاي خود ذکر نمايند. بيشتر راويان وهمهِ صاحبان منابع اصلي مربوط به غيبت، در عهد عباسيان مي زيستند. نعيم بن حماد پيش از غيبت صغري، نعماني وشيخ صدوق 30 و50 سال پس از غيبت صغري، شيخ مفيد حدود 90 سال وشيخ طوسي 130 سال پس از آغاز غيبت کبري زندگي مي کردند. نزديکي آنان به دورهِ امامت وعدم طولاني بودن غيبت نسبت به آنان، بي ترديد در ديدگاه ايشان دربارهِ غيبت، ظهور ونقل روايت هاي علايم، تأثير داشته است. اين که گروه ديگري به نام بني اميه به حکومت برسند وپرچم هاي سياهي آنان را ساقط کند، دولت بني عباس به دست مهدي ساقط شود ويا خراسان، کوفه وقسطنطنيه - که در روايت هاي علايم نام آن ها فراوان به چشم مي خورد - مرکزهاي اصلي دوران ظهور باشند، براي آن بزرگان هيچ دور از ذهن نبوده است. ضمن اين که آنان انتظار غيبتي چندان طولاني را نداشتند(3) فتواي قدماي اماميه دربارهِ دفن خُمس مي تواند نشانه اي بر اين مدعا باشد، ولي اين که متأخران ومعاصران، اين روايت ها را در کتب خود نقل کرده اند، دليلي بر صحّت همهِ آن ها ووقوع آن ها در هنگام ظهور حجت حق نيست. بلکه لازم است با بررسي همه جانبهِ آن ها، آن چه پيش گويي بوده ومحقق شده است يا آن چه به نفع گروه هايي جعل يا تحريف شده از آن چه به طور واقعي، نشانهِ ظهور مهدي (عليه السلام) است، جدا شود.

اخباري که در آن ها تعبير قائم به کار رفته است

در روايت هاي زيادي از اين کلمه استفاده شده که در برخي، مضاف اليه آن آمده، ولي در بيشتر آن ها به طور مطلق به کار رفته است. از گروه اول مي توان روايت 55 باب 14 کتاب الغيبه نعماني را مثال زد که در آن (القائم بخراسان وقائمٌ بجيلان) ذکر شده است، ولي آن جا که کلمهِ قائم را مطلق به کار برده نيز الزاماً به معناي قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) وبه ويژه، امام دوازدهم (عجل الله فرجه) نيست؛ چنان که لفظ (القائم المهدي)، دربارهِ سفاح خليفهِ عباسي استفاده شده است.(4) مرحوم کليني در کتاب کافي بابي گشوده ودربارهِ اين که همهِ ائمه (عليهم السلام) (قائم) محسوب مي شوند، روايت هايي آورده است.(5) شيخ مفيد در کتاب ارشاد، هنگام پرداختن به شرح حال بعضي از امامان، از واژهِ (قائم) استفاده مي کند.(6) شيخ طوسي نيز در پاسخ به فرقه هاي انحرافي شيعه، اين مطلب را تکرار کرده است که (هر امامي قائم به شمار مي آيد).(7) بنابراين نبايد هر خبري که در آن کلمهِ قائم به کار رفته وعلامتي در آن ياد شده، بر امام دوازدهم تطبيق شود؛ چه بسا مراد معصومين (عليهم السلام) از قائم، امام پس از خود است. کليني روايتي نقل مي کند که در آن وقتي از امام باقر (عليه السلام) دربارهِ قائم پرسيده اند، آن حضرت فرزندش، امام صادق (عليه السلام) را نشان داد وفرمود:

(به خدا قسم اين قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) است..).(8)

زيديه هم از اين موضوع سوء استفاده کرده وائمه خود را (القائم بالسيف) ناميده اند. در عين حال اين نکته قابل توجه است؛ بر خلاف شيعه که بيش تر، لفظ قائم را دربارهِ مهدي موعود به کار مي برد، اهل سنت به ندرت چنين کرده ودر روايت هاي خود اين تعبير را به کار نبرده است.(9)

روايت هايي که در آن ها تعبير فَرج به کار رفته ولي به معناى ظهور

با اين وجود، مؤلفان کتاب هاي حديث وبه تبع آنان نويسندگان متأخر، آن روايت ها را در باب علايم ظهور ذکر کرده اند. از اين نمونه روايتي از امام باقر (عليه السلام) است که نعماني آن را در باب علايم اين گونه ذکر مي کند:

(تَوقّعُوا الصَوت بَغتهً مِن قِبَل دَمشق فيه لکم فَرَجٌ عظيم).(10)

منتظر صدايي باشيد که ناگهان از سوي دمشق ميآيد ودر آن گشايش بزرگي براي شماست).

ما اکنون در صدد بررسي اين که مراد از اين صدا چيست وآن فرَج وگشايش چگونه حاصل شده يا خواهد شد، نيستيم، ولي آن چه مسلّم مي باشد، اين است که؛

نخست: اين صدا با نداي آسماني - که از آن به تفصيل سخن گفته شد - ربطي ندارد. به ويژه که تصريح شده اين صدا از طرف دمشق است.

دوم: در روايت هيچ اشاره اي به اين که اين صدا در ارتباط با ظهور مهدي (عجل الله فرجه) باشد، نشده است.

نمونه ديگر حديثي است که شيخ مفيد در باب نشانه هاي ظهور از امام هشتم (عليه السلام) چنين نقل مي کند:

(انّ من علامات الفرج حدثاً يکون بين المسجدين ويقتل فلان من ولد فلان خمسه عشر کبشاً من العرب.(11)

از نشانه هاي فرج، نزاعي قبيله اي است که بين دو حرم رخ مي دهد وفلاني از فرزندان فلاني پانزده قوچ را مي کشد).،

گويا قوچ کنايه از افراد قدرتمند است.

در اين روايت نيز تصريح يا حتي اشاره اي به ظهور نشده است، بلکه ابهام در نام فلان اين احتمال را تقويت مي کند که امام نخواسته است نام آنان را بياورد؛ چون آن ها در آن زمان وجود داشته اند وامام از آنان تقيه مي کرده است واگر مطلب، مربوط به قرن هاي آينده بود، دليلي بر پنهان کردن آن وجود نداشت.

نمونه سوم روايتي است که در آن از امير مؤمنان چنين نقل شده است:

(اُنظروا الفرج من ثلاث اختلاف اهل الشام بينهم والرايات السود من خراسان والفزعه في شهر رمضان).(12)

مراد از اين روايت - به فرض صحت - اين است که با اختلاف اهل شام؛ يعني اختلاف هاي داخلي بني مروان وشورش برخي از آنان در شام، نيز بر آمدن پرچم هاي سياه بني عباس از سوي خراسان (که هر دو حادثه هم زمان بود)(13)، فرج وگشايشي بوجود خواهد آمد. آن چه باعث شده که اين روايت از علايم مهدي وظهور او دانسته شود، تعبير (الفزعه في شهر رمضان) است که تصور مي شود همان نداي آسماني باشد، ولي پيش از اين گفتيم که فزعه غير از ندا وبه معناي وحشت وترس عمومي است که ممکن است ناشي از حوادث زميني يا آسماني باشد.

روايت هاي ديگري نيز با تعبير (فرج) وارد شده(14) که نمي توان آن ها را جزو نشانه هاي ظهور مهدي (عجل الله فرجه) دانست وهدف امامان شيعه از فرج در اين روايت ها، گشايشي موقت براي شيعه بوده که با اختلاف ميان حاکمان ستمگر، براي آنان حاصل شده است. حتي اگر اين حوادث تا کنون رخ نداده باشد، به اين معنا نيست که در زمان ظهور حضرت بقيه اللّه، رخ خواهد داد.

احتمال بداء در نشانه هاي ظهور

يکي از باورهاي شيعهِ اماميه که به غلط مورد اعتراض ديگر فرقه ها قرار مي گيرد، بداء است؛ چرا که تصور مي شود، مقصود از آن (ظهور بعد الخفاء) است، در حالي که شيعه بداء را به معني (ابداء) مي داند؛ نه آشکار شدن امري بر خداوند،(15) به اين معنا که خداوند مقصود حقيقي خود را آشکار کرد، ولي مردم تصور ديگري داشتند. مانند تغيير قبله، ذبح اسماعيل (عليه السلام) ورفع عذاب از قوم يونس (عليه السلام) که خداوند متعال ابتدا از موضوع تغيير قبله، امتحاني بودن ذبح ورفع عذاب به دليل توبهِ قوم يونس (عليه السلام) خبر نداد، بلکه به جهت برخي مصلحت ها، پس از مدتي حقيقت را آشکار کرد. بنابراين (بداء) نزد غير شيعه نيز مورد قبول است وسوء استفادهِ برخي غلات از آن، باعث شده است که شيعه نيز متهم شود.(16)

بر اساس برخي روايت ها، در موضوع علايم ظهور نيز احتمال بداء وجود دارد. کليني در باب البداء از امام صادق (عليه السلام) نقل مي کند:

(خداوند دو گونه علم دارد؛ يکي علم پنهان ومخزون که غير او کسي نمي داند واز آن بداء به وجود ميآيد ودوم علمي که به فرشتگان وپيامبران خود داده وما از آن آگاهيم).(17)

آيا ممکن است که دانش امامان دربارهِ نشانه هاي ظهور، از اين نوع باشد؟ يعني از نوعي که بداء در آن روشن نشده است. در تفسير آيهِ (قضي اجلا ً واجل مسمي عنده)(انعام: 2) به نقل از امام باقر (عليه السلام) آمده است که مراد اجل حتمي واجل موقوف است.(18) در روايت هاي علايم ظهور نيز به اين دو گونه اشاره شده واز آن ها استفاده مي شود که نشانه هاي حتمي - چنان که از نامش پيداست - به طور حتم، رخ خواهد داد، ولي علايم موقوفه، ممکن است تغيير کند.(19) چنان که امام باقر (عليه السلام) در ادامهِ همان حديث کافي که نعماني آورده است، دربارهِ موقوف فرمود:

(آن چيزي است که در آن خواست الهي دخالت دارد).(20)

يعني ممکن است به مشيت خداوند تغيير کند. بايد توجه داشت بيشترعلامت هاي ظهور که در روايت ها از جمله نمونه هاي حتمي، شمرده نشده اند، به قرينهِ مقابله، جزو موقوفاتند ودر آن ها احتمال بداء وجود دارد.

با اين همه، در روايتي از امام نهم (عليه السلام)، در نشانه هاي حتمي نيز، وجود بداء احتمال داده شده است. نعماني به نقل از ابو هاشم جعفري مي گويد:

(در حضور ابوجعفر الجواد (عليه السلام) از سفياني وحتمي بودن آن در روايت ها، سخن به ميان آمد. پرسيدم: آيا در امر حتمي هم بداء پيش مي آيد؟ فرمود: آري، گفتم که مي ترسم دربارهِ قائم (عليه السلام) هم بداء پيش مي آيد. فرمود: قائم وعدهِ الهي است ودر آن تخلف نمي شود).(21)

زمينه هاي جعل در موضوع مهدويت ونشانه هاي ظهور

پيش تر، گفته شد که ظلم وستم حاکمان بني اميه وپس از آنان، بني عباس به عموم مسلمانان - به ويژه شيعيان - موجب شد که مردم، ظهور منجي اي که رسول خدا، امامان (عليهم السلام) واصحاب ايشان وعده داده بودند را نزديک بدانند. در اين ميان افرادي صالح يا ناصالح براي رفع اين ستم ها به مقابله با دستگاه حاکم برخاسته وتا پاي جان پيش رفتند که گاه خود آنان وگاه هواداران ودوستدارانشان، آنان را منجي موعود تصور کرده ولقب مهدي به او دادند وبراي اثبات مدعاي خود علايمي را ساخته يا علايم حقيقي را تحريف وبر خود تطبيق نمودند. کيسانيه، محمد بن حنفيه را مهدي دانستند، ناووسيه معتقد به مهدويت امام ششم شيعيان شدند، واقفيه بر امام کاظم (عليه السلام) وگروهي ديگر بر امام يازدهم متوقف شدند وآنان را مهدي وقائم تصور کردند.(22) عبد الله محض وعبد الله منصور، فرزندان خود را محمد نام نهادند وبا افزودن (اسم ابيه اسم ابي)(23) به اين حديث رسول خدا که دربارهِ قائم (عليه السلام) فرموده بود: (اسمه اسمي وکنيته کنيتي)(24) وملقب کردن فرزندانشان به مهدي، زمينه هاي ادعاي ديگري دربارهِ مهدويت را فراهم کردند. با توجه به اين که اين دو نفر: محمد بن عبد الله، نفس زکيه ومحمد بن عبد الله، مهدي عباسي، در ابتداي دولت عباسيان ظهور وبروز داشته اند ونيز با توجه به نزاع بني الحسن وبني عباس وبحران مشروعيت عباسيان در ابتداي امر، بازار نقل وجعل حديث رواج داشته است.

مهم تر ومؤثرتر از همهِ اين گروه ها اسماعيليه وحکومت آنان؛ يعني فاطميان مصر است که گوي سبقت را از همگان ربود. مطالعه تاريخ اسلام ودر کنار آن مروري بر روايت هاي نشانه هاي ظهور، به خوبي نشان مي دهد که بسياري از آن چه به نام نشانهِ ظهور مهدي مشهور شده، در طول تاريخ نيز مطابق يا مشابه آن رخ داده است. کسي که با اين گزارش هاي تاريخي برخورد مي کند، ممکن است چند راه را در پيش گيرد:

نخست: گزارش هاي مورخان را نادرست بداند.

دوم: بگويد که برخي از نشانه ها براي آن افراد يا گروه ها يا از سوي آنان جعل يا دست کم تحريف شده است تا به مردم وهواداران خود بقبولانند که آنان مهدي موعود يا دولت حقهِ آل محمد هستند.

سوم: بگويد که آن نشانه ها مربوط به مهدي واقعي است که مدعيان مهدويت از آن سوء استفاده وبرخود تطبيق کرده اند.

چهارم: آن روايت ها، پيش گويي قيام آن افراد دانسته شود واين در صورتي قابل پذيرش است که در آن خبرها، سخن از مهدي وظهور او به چشم نخورد، در حالي که بسياري از حديث هاي مربوط به ملاحم وفتن چنين است.

انتخاب يکي از اين فرضيه ها مستلزم بررسي دقيق وژرف روايت ها وهم زمان، بررسي گزارش هاي تاريخي است. به نظر مي رسد تا کنون بي توجهي شيعه به تاريخ اسلام، به ويژه تاريخ خلفا وبررسي نکردن زندگي مدعيان مهدويت، مانعي براي رسيدن به نتيجه در اين موضوع بوده است. در حديثي از امام باقر (عليه السلام) چنين مي خوانيم:

(لا بد ان يملک بنو العباس فاذا ملکوا واختلفوا وتشتت امرهم خرج عليهم الخراساني والسفياني هذا من المشرق وهذا من المغرب يستبقان الي الکوفه کَفَرسي رهان هذا من هاهنا وهذا من هاهنا حتي يکون هلاکهم علي ايديهما. اما انهما لا يبقون منهم احداً ابداً).(25)

خلاصهِ مضمون روايت اين است که وقتي بني عباس اختلاف پيدا کنند خراساني از مشرق وسفياني از مغرب بر آن ها خروج مي کنند وهر دو به سوي کوفه مي آيند ونابودي آنان (بني عباس) به دست اين دو نفر است.

اين روايت را با اين مضمون فقط نعماني نقل کرده ودر سند آن حسن بن علي بن ابي حمزه واقفي قرار دارد که تضعيف شده است.(26) از نظر متن نيز هيچ تصريحي به ظهور مهدي (عليه السلام) در آن وجود ندارد. ضمن اين که مي تواند با برخي رويدادهاي تاريخي مطابقت کند؛ چون اگر اختلاف بني عباس را جنگ امين ومأمون بدانيم، در اين زمان شخصي به نام سفياني در شام ظهور کرد ودر خراسان نيز شورش هايي رخ داد.(27) اگر روايت را پيش گويي امام باقر (عليه السلام) دربارهِ اين حوادث ندانيم، احتمال جعل آن از سوي واقفي ها وجود خواهد داشت؛ زيرا دوراني که اين روايت دربارهِ آن سخن مي گويد، پس از شهادت امام کاظم (عليه السلام) است ودر آن دوره، واقفه چنين تبليغ مي کردند که امام زنده است وبرخواهد گشت.

تطبيق نشانه هاي ظهور

در اين جا به منظور آشنايي با برخي از تطبيق ها يا آن چه که امکان تطبيق بر نشانه هاي ظهور را دارد، مواردي را از منابع کهن ومتأخر روايي بيان مي کنيم. البته اين مطلب روشن است که تطبيق نشانه ها بر افراد يا رويدادهاي تاريخي، دليل آن نيست که اين ها همان حوادث پيش از ظهور باشند يا احاديث براي آنان جعل شده باشد.

مورد اول: يکي از نشانه هايي که براي برپايي قيامت وگاه ظهور مهدي (عليه السلام) بيان مي شود، (طلوع خورشيد از سمت مغرب) است. در منابع اهل سنت اين موضوع نشانه اي براي برپايي قيامت ذکر شده(28) وکتب شيعه به ندرت از آن سخن گفته اند. شيخ طوسي در يک روايت که امور حتمي را بر شمرده است، (سفياني، نداء، طلوع خورشيد از مغرب، اختلاف بني فلان وخروج قائم) را ذکر مي کند.(29) قاضي نعمان که گرايش اسماعيلي او روشن است - اگر او را اسماعيلي مذهب ندانيم - از پيامبر روايت مي کند که (در راس سيصد سال از هجرت ِ من خورشيد از مغرب طلوع خواهد کرد). سپس مي گويد: (مراد از آن مهدي فاطمي است که در سال 297 ظهور کرد).(30) وي نمونه هاي ديگري از نشانه ها را بر فاطميان ومهدي آنان تطبيق کرده است.(31)

مورد دوم؛ برخي معتقدند نفس زکيه - که کشته شدن او يکي از نشانه هاي ظهور است - همان محمد بن عبد الله بن حسن مثني است که در ابتداي حکومت عباسيان قيام کرد ودر مدينه به شهادت رسيد. از جمله مرحوم صدر بر اين نظريه پافشاري ودلايلي را ذکر کرده است که به نظر مي رسد در اثبات اين مطلب کافي نيست.(32)

يکي از معاصران نيز احتمال داده است نفس زکيه بر شهيد آيت الله صدر تطبيق شود،(33) ولي به نظر مي رسد اين نشانه از نمونه هايي است که زيديه از آن سوء استفاده وبر محمد بن عبد الله تطبيق کرده اند؛ چون وي در آن زمان به نفس زکيه شهرت داشت.(34)

مورد سوم، تطبيق هاي علامه مجلسي در بحارالانوار است. وي ضمن بيان روايت هاي نشانه هاي ظهور، آن ها را توضيح داده وگاه تطبيق کرده است. براي مثال: در روايتي از عمار ياسر چنين نقل شده است:

(يأتي هلاک ملکهم من حيث بدا؛

نابودي حکومت آنان از جايي که آغاز شده، خواهد بود).

گويا مرحوم مجلسي ضمير (ملکهم) را به عباسيان برگردانده که مي فرمايد: (من حيث بدا) يعني از سوي خراسان؛ چون هلاکو از آن جا وارد شد، همان گونه که شروع حکومتشان از خراسان وبه دست ابومسلم بود.(35) (البته در روايت به عباسيان تصريح نشده است). يا در جاي ديگري از غيبت نعماني روايتي آورده که در آن آمده است:

(اذا قام القائم بخراسان... وقام منّا قائم ٌبجيلان... وقتل الکبش..).

سپس مي گويد:

(قيام کننده در خراسان، هلاکو خان يا چنگيز خان است وقيام کننده در گيلان، شاه اسماعيل وشايد مراد از کبش، شاه عباس اول باشد.(36) هم چنين در جاي ديگر، روايتي را بر دولت صفويه تطبيق کرده ومي گويد: بعيد نيست (که اين حکومت) متصل به دولت قائم شود).(37)

امروزه موضوع تطبيق نشانه هاي ظهور بر افراد وگروه ها رواج بيشتري يافته است.

مورد چهارم، سيد بن طاوس در کتاب ملاحم خود به نقل از کتاب الفتن سليلي خطبه اي از امير مؤمنان آورده که در آن به سفياني اشاره دارد. اين خطبه که سند آن ذکر نشده، چنين است:

(فقال (عليه السلام) بعد التحميد العظيم والثناء علي الرسول الکريم، سلوني سلوني في العشر الاواخر من شهر رمضان قبل ان تفقدوني ثم ذکر الحوادث بعده وقتل الحسين صلوات الله عليه وقتل زيد بن علي رضوان الله عليه واحراقه وتذريته في الرياح ثم بکي (عليه السلام) وذکر زوال ملک بني اميه وملک بني العباس ثم ذکر ما يحدث بعدهم من الفتن وقال اولها السفياني وآخرها السفياني فقيل له وما السفياني والسفياني؟ فقال السفياني صاحب هجر والسفياني صاحب الشام وذکر السليلي ان السفياني الاول ابوطاهر سليمان بن الحسن القرمطي ثم ذکر ملوک بني العباس).(38)

گويا سليلي از کلمه (هجر) چنين استنباط کرده که سفياني، همان ابوطاهر قرمطي است؛ چون وي اهل (هجر) بود که در منابع تاريخي گاه با نام (هجري) ياد مي شود، ولي نه تنها دليلي بر اين تطبيق وجود ندارد، بلکه اصل روايت هم جاي بحث وتأمل دارد؛ چون گذشته از نداشتن سند، بر خلاف ديگر اخبار، سفياني متعدد دانسته شده است. گرچه در روايت هاي معدود ديگري اين مطلب وجود دارد(39) ولي آنها هم از نظر سند ومتن قابل پذيرش نيست؛ زيرا سند هيچ کدام به معصوم نمي رسد ومتن آن ها نيز بر خلاف مجموع حديث هاي مربوط به سفياني است. اکنون به مناسبت بحث از سفياني وبه دليل اهميت، شهرت وکثرت روايت هاي آن، به نکته هايي دربارهِ اين نشانه مي پردازيم.

1. در ميان نشانه هاي ظهور، سفياني بيش ترين روايت را دارد ودر حديث هاي شيعه به عنوان يکي از نشانه هاي حتمي ياد مي شود، ولي در کتاب هاي اهل سنت، تعارض وتناقض جدي ميان اين اخبار وجود دارد که برخي از آن ها به منابع شيعه هم راه يافته است. از جملهِ اين تناقض ها، موضوع نام ونسب سفياني است. در کمال الدين به نقل از امير مؤمنان (عليه السلام)، نام او عثمان بن عنبسه ذکر شده(40) ودر منابع اهل سنت نام او را عبد الله بن يزيد(41)، معاويه بن عتبه يا حرب بن عنبسه(42) دانسته اند. هم چنين دربارهِ مدت حکومت او روايت هاي بسياري نقل شده است.(43) در برخي روايت ها هم سفياني مورد ستايش قرار گرفته است.(44)

2. در بسياري از احاديث سفياني، سخن از بني عباس وگاه بني اميه وبني مروان به ميان آمده است(45) پرسش اين است که آيا اين گروه ها با همين نام، بار ديگر در آخرالزمان به حکومت خواهند رسيد؟! يا اين روايت ها با توجه به فضاي آن زمان نقل شده است؟

3. برخي سفياني را فرد خاصي نمي دانند، بلکه احتمال مي دهند او سمبل انحرافاتي است که در آخرالزمان به وجود ميآيد ويا از آن جا که ابوسفيان دشمن اصلي پيامبر اکرم بود، دشمن اصلي مهدي (عليه السلام) را هم سفياني نام گذاشته اند.(46)

4. در طول تاريخ اسلام افراد بسياري با نام سفياني ظهور کرده اند. نخستين آن ها ابومحمد سفياني است که يک بار در پايان حکومت بني اميه وبار ديگر در ابتداي حکومت بني عباس در شام قيام کرد.(47) گفته اند وي سرانجام به سوي مدينه گريخت ومدتي در اطراف آن مخفي! وسپس به دست والي عباسيان کشته شد.(48)

دومين سفياني در سال 195 وهنگام اختلاف امين ومأمون عباسي در شام ظهور کرد.(49) در منابع اهل سنت خبرهايي مبني بر پيش گويي ظهور اين سفياني در همين سال وجود دارد.(50) علاوه بر اين دو نفر سفياني هاي ديگري در تاريخ ظهور کرده اند.(51) گويا به دليل همين ادعاهاست که برخي نويسندگان اهل سنت اصل حديث هاي سفياني را جعلي دانسته ومعتقدند: امويان آن را در برابر حديث هاي مهدي ساختند تا مردم را به برگشت سلطنت بني اميه وآل ابي سفيان اميدوار کنند.(52) گرچه اين سخن در منابع قديمي نيز نقل شده وخالد بن يزيد بن معاويه جاعل حديث هاي سفياني دانسته شده است،(53) ولي (به صرف احتمال ووجود يک مدعي باطل نمي شود حکم به مجعوليت وبطلان کرد، بلکه بايد چنين گفت: چون حديث سفياني در بين مردم شايع بود ومردم در انتظارش بودند، بعضي ها از اين موضوع سوء استفاده وخروج مي کردند ومي گفتند که ما همان سفياني منتظر هستيم).(54)

خلاصهِ مطلب اين که با توجه به کثرت روايت هاي علايم، به نظر مي رسد از زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) اجمالا ً پيش گويي هايي دربارهِ حوادث آينده وظهور مهدي (عليه السلام) بيان شده است، ولي اين خبرها در طول چند صد سال، دچار تحريف وبا انگيزه هاي گوناگون مطالبي بر آن ها افزوده شد. به گونه اي که پيش گويي دربارهِ ملاحم وفتن ونشانه هاى ظهور مهدي (عليه السلام) وحتي نشانه هاي برپايي قيامت خلط شده است. موضوع هايي مانند: پرچم هاي سياه، اختلاف بني اميه يا بني عباس وظهور خراساني - که با آن همه شهرت تنها چند روايت ضعيف دربارهِ آن وجود دارد(55) - نمونه هايي است که هيچ ارتباطي به ظهور ندارد. چنان که دربارهِ نشانه هاي حتمي هم نمي توان با اعتماد کامل به همه احاديث آن نگريست. بنابراين لازم است موضوع نشانه هاي ظهور به جاي آن که پيوسته به افراد وگروه ها وحادثه ها تطبيق شود، مورد نقد وبررسي دقيق قرار گيرد وضمن پذيرش اجمالي آن از رواج بي رويهِ آن ها به ويژه آن چه در منابع اهل سنت مانند الفتن ابن حماد وجود دارد پرهيز شود.


 

 

 

پاورقى:


(1) التنبيه والاشراف، ص 292.

(2) تفصيل اين مطالب ورويدادها را در تاريخ طبري، ج 7، ص 421 به بعد مطالعه کنيد.

(3) دربارهِ اين مطلب نک: تاريخ سياسي امام دوازدهم، ص 86 و222؛ مکتب در فرايند تکامل ص 122 وپاورقي، ص131.

(4) اخبار الدوله العباسيه، ص 238.

(5) الکافي، ج 1، ص 536؛ همچنين نک: ج 1، ص 307.

(6) الارشاد، ج 2، ص 179، 215 و247؛ همچنين نک: ص 220.

(7) الغيبه طوسي، ص 44 و46.

(8) الکافي، ج 1، ص 307: (محمد بن يحيي عن احمدبن محمد عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن جابر الجعفي عن ابي جعفر (عليه السلام) قال سئل عن القائم فضرب بيده علي ابي عبدالله (عليه السلام) فقال هذا والله قائم آل محمد..)..

(9) براي اطلاع بيشتر، نک: مکتب در فرايند تکامل، ص 126.

(10) الغيبه نعماني، ح 66، باب 14، ص 288؛ معجم احاديث المهدي، ج 3، ص281.

(11) الارشاد، ج 2، ص 375.

(12) عقد الدرر، ص 104؛ بحار، ج 52، ص 233.

(13) براي اطلاع از اين رويدادها، نک: تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 264 به بعد.

(14) الغيبه طوسي، ص 448؛ الارشاد، ج 2، ص 376؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 418؛ بحار، ج 52، ص 183.

(15) دربارهِ جايگاه واهميت بداء واين که بداء با علم الهي منافاتي ندارد، نک: الکافي، ج 1، ص 146 - 149.

(16) براي اطلاع بيش تر نک: غاليان، ص 277.

(17) الکافي، ج 1، ص 147.

(18) همان.

(19) دربارهِ اين روايت ها، نک: بحار، ج 52، ص 249.

(20) الغيبه نعماني، ح 5، باب 18، ص 312.

(21) همان، ح 10، باب 18، ص 315.

(22) دربارهِ اين فرقه هانک: ابواب مختلف کتاب الغيبه شيخ طوسي وهمچنين مکتب در فرآيند تکامل، ص 75 - 107.

(23) بحار، ج 52، ص 86.

(24) همان، ج 51، ص 71 - 73 (اين احتمال هم هست که اصل حديث (اسم ابيه اسم ابني) بوده وتحريف وتصحيف در آن صورت گرفته است).

(25) الغيبه نعماني، ح 18، باب 14، ص 267.

(26) رجال النجاشي، ج 1، ص 132.

(27) تاريخ الطبري، ج 8، ص 415، 273 و373 به بعد (قيام رافع بن ليث وحمزه آذرک).

(28) صحيح مسلم، ج 2، ص 667 و690؛ همچنين نک: الملاحم، ابن منادي، ص 343؛ الفتن، ص 230.

(29) الغيبه، طوسي، ص 435.

(30) شرح الاخبار، ج 3، ص 418 و419؛ همچنين نک: الملاحم، ابن منادي، ص 343؛ الفتن، ص 230.

(31) همان، ص 359 - 368.

(32) تاريخ الغيبه الکبري، ص 608.

(33) عصر الظهور، ص 165.

(34) مقاتل الطالبين، ص 207 و210 - 213.

(35) بحار، ج 52، ص 208.

(36) همان، ج 52، ص 236.

(37) همان، ج 52، ص 243.

(38) التشريف بالمنن، ص 271.

(39) ملاحم، ابن المنادي، ص 185؛ الفتن، ص 153، 230؛ التشريف بالمنن، ص114.

(40) کمال الدين، ح 9، باب علائم، ص 679.

(41) الفتن، ح 773، ص 189.

(42) عقد الدرر، ص 80 و91.

(43) براي نمونه مقايسه کنيد: الغيبه نعماني، ص 310، 316 والغيبه طوسي، ص 449 والفتن، ص 188 و467.

(44) عقد الدرر، ص 91؛ التشريف بالمتن، ص 141.

(45) نک: الفتن، ص 210 به بعد؛ الغيبه نعماني، ص 270، 315؛ التشريف بالمنن، ص 67.

(46) تاريخ الغيبه الکبري، ص 647؛ چشم به راه مهدي، ص (مقالهِ بررسي نشانه هاي ظهور).

(47) انساب الاشراف، ج 9، ص 222 وج 4، ص 223؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 289؛ تاريخ الطبري، ج 7، ص 444.

(48) تاريخ الطبري، ج 7، ص 445؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 394.

(49) تاريخ الطبري، ج 8، ص 415؛ تاريخ مدينه دمشق، ج 43، ص 24؛ سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 284.

(50) تاريخ مدينه دمشق، ج 14؛ ص 8 وح 37، ص 199؛ سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 285: (الوليد بن مسلم غير مره يقول لو لم يبق من سنه 195 الا ّ يومٌ لخرج السفياني). وليد بن مسلم راوي بسياري از اخبار ملاحم وفتن است که نعيم بن حماد در کتاب الفتن فراوان از او روايت کرده است.

(51) نک: تاريخ الطبري، ج 10، ص 135 وج 9، ص 118.

(52) ضحي الاسلام، ج 3، ص 238.

(53) نسب قريش، ص 129؛ تاريخ مدينه دمشق، ج 43، ص 39 وج 16، ص 33.

(54) دادگستر جهان، ص 222.

(55) آن چه دربارهِ خراساني در منابع معتبر حديثي يافت مي شود، از آن جمله روايتي است در کتاب الغيبه نعماني (ص 264) که به نقل از امام باقر (عليه السلام) مي گويد: خروج سفياني ويماني وخراساني در يک سال در يک ماه ودر يک روز اتفاق مي افتد. در سند اين روايت افرادي مجهول، مهمل وواقفي مذهب قرار دارند که وجود حسن بن علي بن ابي حمزه در آن براي ضعف روايت کافي است. بخشي از همين روايت در (ص 267) اين کتاب هم آمده که در سند آن هم حسن وجود دارد. اين روايت پيش از اين، ذيل عنوان (زمينه هاي جعل در موضوع مهدويت) مورد بررسي قرار گرفت. دومين روايت خراساني را هم نعماني در (باب 16) کتاب الغيبه حديث ششم آورده است که خراساني به جاي يکي از نشانه هاي حتمي پنج گانه ذکر شده است، ولي سند آن هم به دليل آمدن نام محمد بن حسان رازي، علي بن ابي حمزه واقفي ومحمد بن علي کوفي (ضعيف جداً فاسد الاعتقاد: رجال النجاشي، ج 2، ص 216) ضعيف است.