|
نيست آن دم كه سوي ما به كَفَتْ سنگي نيست
شاهدان را همه آهنگ سماع است ونشاط
هر دم از رنگ دگر مي بَريم عقل وتو را
آن دمي را كه به رنگي ببري صبر وقرار
دم ديگر كه به رنگ دگر آهنگ كني
واعظم خواند كه در خون زندم چنگ به وعظ
زنگ شمشير ز خونم ببر وايمن باش
من به كنج غم وياران سوي صحرا به نشاط
در همه كوه وبيابان دگر اي سنگين دل
گام بر نام بنه اوّل وآنگاه به راه
قدمي بيش نباشد ز هوس تا ره عشق
ساقيا بوسه پي باده بده ز آن لب قند
همه روز از گل رويش غزلي گوي وبنال
خبر مهدي موعود به شاهان بدهيد
بر در پير خرابات رهي بايد كرد
هر شب آه دلي آن سوي روان بايد داشت
هدف تير ملامت چو گدايان تا چند
تا
شَوي مورد بخشايش دريايِ كرم
پاي از بزم دف وباده نبايست كشيد
تا به
پايان برسد قصّه شبهاي دراز
مهر اگر نور به مه داد ولي كسب ضياء
از ازل
تا به ابد ديده رحمت باز است
گر طربخانه جاويد وفا مي خواهي
در دل مظهر حقّ حجّت قائم، مهدي |
|
يا كه اندر دلِ سنگت هوس جنگي نيست
يا مر تو را جز پي يغماي دل آهنگي نيست
نيست هيچ ازحركاتت كه زنيرنگي نيست
گويدم عقل كه بالاتر از اين رنگي نيست
خود بفهمم كه مرا نزد تو فرهنگي نيست
نتوان رفت به بزمي كه دف وچنگي نيست
كه مرا از تو بر آيينه دل زنگي نيست
غير من در همه شهرِ تو دلتنگي نيست
نا شكسته به سر از دست غمت سنگي نيست
كاندر اين راه به جز نام دگر ننگي نيست
از در صومعه تا ميكده فرسنگي نيست
كه به شيرينيِ تنگ شكرت تنگي نيست
كاندراين باغ وفا چون تو شباهنگي نيست
تا بدانند جز او صاحب او رنگي نيست
تكيه بر دولت صاحب كُلَهي بايد كرد
عرض حاجات به هر صبحگهي بايد كرد
خويشتن را هدف تير شهي بايد كرد
خويش را غرقه بحر گنهي بايد كرد
دست در زلف بت ساده گهي بايد كرد
قصّه اي از سر زلف سيهي بايد كرد
بهر خود هر دمش از روي مهي بايد كرد
پس به ما هم ز ترحّم نگهي بايد كرد
بر در ميكده ات خانگهي بايد كرد
از ره طاعت واخلاص رهي بايد كرد |