عمل يازدهم

كفعمي از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه:

(هر كس بعد از نماز ظهر وپيش از ظهر، بيست ويك مرتبه سوره (قدر) را بخواند نمي ميرد تا اينكه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را ببيند).

عمل دوازدهم

كفعمي از (خواصّ القرآن) نقل كرده است كه:

(هر كس در شب جمعه، نماز شب بجاي بياورد وپس از آن هزار مرتبه سوره (كوثر) را بخواند وهزار مرتبه صلوات بفرستد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در خواب مشاهده مي نمايد).

عمل سيزدهم

در بعضي از مجموعه هاي معتبر آمده است كه:

هر كس اراده كند امام زمان (عليه السلام) را در خواب ببيند، بعد از نماز عشاء، دو ركعت نماز با هر سوره اي كه مي خواهد بخواند وسپس صد مرتبه اين دعا را بخواند:

(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ يا نُورَ النُّورِ يا مُدَبِّرَ الْاُمُورْ بَلِّغْ مِنّي روُحَ مُحَمَّدٍ واَرْواحَ آلِ مُحَمَّدٍ تَحِيَّةً وسَلاماً).

يعني: (بنام خداوند بخشنده مهربان، اي نورِ نور! اي تدبير كننده كارها! از جناب من بر روح محمّد وارواح آل محمّد من درود وسلام برسان).

تولّد حضرت صاحب الزّمان مهدي موعود (عليه السلام)

چون نبوديم مرد ميدانش

زآن دهان غنچه بايد از غيرت

در گريبان كشيد سر، خورشيد

باغباني كه نار پستان يافت

با پريشانيم عجب جمع است

گوهر از قعر بحر مي آيد

حيرتي دارم از چنين رخسار

به غلامي دهد گرش بيند

مي پرستند چون صنم در دير

چند باشي دلا ز بي باكي

از جراحات دل توان دانست

تا چه آيد به دل چه مي گذرد

عار دارد ز ملك اسكندر

از سِرشكم جهان چو دريايي است

بس كه چون مرغ شب زدم فرياد

داد جان را سروش عالم غيب

كز وجود امام خاتم كرد

چهره بنمود شاهد ازلي

پرده از چهره برگرفت زمهر

كرد از اين جلوه، ختم نور ازل

سر فخر زمين از اين مولود

حجّة اللّه مهدي موعود

زاده عسكري، سميّ رسول

جانشين محمّد مختار

همچو شير خدا به پيكر كفر

درَوَد شرك را ز روي زمين

گرگ با پاس او برد هر روز

پيش آهو ز بيم او از عذر

با قضاي خدا سيره خلق

از خدا منتي به عالم نيست

عيسي وخضر، از پيش به نماز

جنّت ودوزخند روز جزا

گويي اين طارم بلند اساس

بي نفاذش نبود روز ازل

از عدم كاروان هستي كرد

اي شهي كز ولايت ابراهيم

دست لطفت ببرد از آدم

جز پناهت نبرد يوسف را

اي سحاب كفت زفيّاضي

غرفه را چون فتد به بحر گناه

دستگيري كن از وفا ورنه

تا خدايي كند خداي جهان

خاصّه لطف كردگار بواد

 

همه گشتيم نقش ايوانش

تا بدامن دَرد گريبانش

ز آفتاب رخ درخشانش

چه تعلق به نار بُستانش

خاطر طرّه پريشانش

به تماشاي آب دندانش

هم از آن كس كه نيست حيرانش

يوسف خويش، پير كنعانش

همه كافر ومسلمانش

ايمن از سِحر چشم فتانش

حِدّت تيرهاي مژگانش

از دل كوه برق پيكانش

تشنه فيض آب حيوانش

لاشه من، اسير طوفانش

در غم روزگار هجرانش

مژده اي از وصال جانانش

ختم حق برزمانه احسانش

به ستمديدگان هجرانش

ريخت سنگ جفا زدامانش

بر صف كاينات جولانش

بَر شد از آسمان وكيوانش

مظهر دين حق وبرهانش

نجل زهرا ونخل بستانش

عترت خاص وعين قرآنش

ضيغم ذوالفقار غژمانش

همچون خاشاك، داس برّانش

شكوه ميش، پيش چوپانش

مي كند شير شرزه دندانش

چيست جز مشتها به سندانش

بيشتر از وجود ذي شأنش

بهر شاگردي دبستانش

مزد شكر وجزاي كفرانش

همچون گويي است پيش چوگانش

اثري از سپهر وسكّانش

عزم جنبش زعزّ فرمانش

نار نمرود شد گلستانش

ذلّت دستبرد شيطانش

به عزيزي ز ذلّ زندانش

خجلت ابر كاه يارانش

لطف كن ورنه برد طوفانش

سير آفات كند بنيانش

آنكه عام است لطف واحسانش

آنكه محكم به توست پيمانش

مدح وتولّد امام عصر (عليه السلام)

رختم بكشيد سوي بستان

شد زاغ ز باغ وباز آمد

شد داغ دل خورنق وتنك

شد بحر معلق از هوا ابر

اين بحر بود وگرنه كي ابر

صحرا وچمن زلاله وگل

اين سحر نسيم نوبهاري است

شايد كه پي تفرّج از خلد

گل شد بصري چو طلعت دوست

گرديد بنفشه چون خط يار

سنبل به كمال سرو مشغول

قمري گويي كشد چو مقري

گويي ز بهشتِ عدن خيزد

ليكن نه گمان به باغ فردوس

با اين همه برگ وساز الحقّ

اي ترك بيار مي كه زين پس

زآن مي بده از اثركه در تن

زآن باده كه مور اگر بنوشد

زآن مي كه ز شهر عشقبازي

جامي بده وبه رقص برخيز

جمعيت خاطر دگر نيست

دستان كني آخرم به خون رنگ

مه ديده كجا كسي لب بام

يعقوب دگر پسر نخواهد

خورشيد به پيش ماه رويت

با ياد تو خوش دلم درين دشت

سيلي چو تو كس نديده هرگز

شد فتنه عشق تو جهانگير

اين فتنه آخر الزّمان است

جامي دگرم بده كه دوشين

مي خواند به صد شعب كه گرديد

آن مه كه به نيمه اش تمام است

آن مه كه يسار شد جهان را

غوث دو جهان امام غايب

آن سايه كردگار كامروز

بنهاد قدم به ملك هستي

آن گنج نهان كه شد در اين وقت

از بهر قصاص ظالمان را

يا نور ازل پي تجلّي

يا خود ز فروغ پرده را سوخت

او صاحب امر وآمر امر

زين كون ومكان مراد ياري

نور احد وسليل احمد

فرمانده سير چرخ وانجم

بابش حسن ورود به نسبت

بر خاتم اوصيايي، او را

شد ختم دوازده شه دين

گفتم به كفش زفيض عامش

آري عمان نكرده هرگز

با خاك رهش نه گر رهي جست

روزي كه به انتقام خيزد

از ايمن او قضا پي حكم

تا تيشه زند به بيخ بيداد

تا سست كند ز جور بنياد

هنگام نبرد ذوالفقارش

بر خرمن ظلم، برق خاطف

از كشته وخون شرك آرد

تا شرع نبيّ به هفت اقليم

گيتي به ارم كند نكوهش

از معدلتش شده فراموش

شد طعمه برّه كلّه گرگ

ز آهو بره شير، در تزلزل

در پيش غزال، ببر در كوه

نيزار نگرد پلنگ بر عزم

در وصف كمال او مديحم

ليكن پي استغاثه كردم

وينك برمش به ذكر وحاجات

اي جان جهان وقبله جان

از خلق تو كرد ختم منّت

تا چند ز هجر خودگذاري

تا چند كند جهان فرتوت

خودداني وهم خدا كه دردهر

يك روز چو مرتضي بكش تيغ

يك روز به اژدها بده حكم

وقتي نظري بكن ز رأفت

يك جا به كف ملامت از جرم

آني تو كه رفت از تو يوسف

آني تو كه بر خليل آتش

آني تو كه از درخت گفتي

آنم من مجرم آنكه دارد

آنم كه زظلم وفتنه ضحّاك

آنم كه به نعمت خداوند

با اين همه بد فعالي خويش

از آنكه بدان غياث كونين

وين طرفه كتاب نجم ثاقب

شايسته درگه تو گر نيست

شاها زغمان دل چه گويم

افتاد گِيَم به دهر داني

گرلطف كني شهم بدارين

نوميد مكن ز خود وفا را

تا كرده خدا براي هر درد

درد تو هر آنچه سخت باشد

 

كآمد به نوا هزاردستان

بلبل به هزار شور وافغان

باغ از گل ولاله هاي نعمان

دُر پاش زقطره هاي باران

باريده به دشت، دُرّ ومرجان

شد كان يمن كُهِ بدخشان

يا شعبده اي ز ابر نيسان

آيد سوي لاله زار رضوان

شد سرو سهي چو قد جانان

چون زلف نگار گشت ريحان

بلبل به جمال گل در الحان

صوتي به ثناي حقّ ز قرآن

اين باد كه مي وزد بهاران

سروي چو تو مي رود خرامان

بي باده وساده زيست نتوان

يكدم نتوان نشست پژمان

گرديده بود چو خون به شريان

گيرد سر راه بر سليمان

معزول كند خيال حرمان

آبي بده آتشيم بنشان

زان طرّه كه كرده اي پريشان

زين دست كه مي كني تو دستان

يا سرو چمان به صحن بستان

بوي تو اگر رسد به كنعان

حر با صفت است مات وحيران

بر ديده خلد كَرم مغيلان

ويران كن خانمان ايمان

اي فتنه عقل وآفت جان

يا فتنه آن دو چشم فتّان

يا نغمه هزار در گلستان

هنگام قدوم ماه شعبان

بر خلق ز كردگار احسان

از يمن تولّد جهان بان

والي زمن وليّ يزدان

در سايه خود گرفت كيهان

تا هستي از او رسد به سامان

بر خلق زلطف حقّ نمايان

شد نور جلال حقّ فروزان

آورده به كاينات جولان

تا بنده رخش چو ماه كنعان

از عالم امر تا به امكان

بل از همه ما يكون وما كان

بر وحدت حقّ يگانه برهان

راننده ابر وباد وباران

تا فاطمه وعليّ عمران

از خاتم انبياست فرمان

بر امر خداي فردِديان

آنجا كه تويي كجاست عمان

يك كون ومكان به خويش مهمان

جان بخش نمي شد آب حيوان

از چرخ فتد زبيم كيوان

از ايسر او قدر به فرمان

تا ريشه كند ز غرس طغيان

تا سخت كند ز عدل بنيان

غران سپهش به روز ميدان

بر خانه كفر، سيل غران

دريايي وكوه در بيابان

رايت كشد از جيوش ايمان

نازد به بهشت عدن بستان

از خاطر بحر نام طوفان

شد چشمه سوسمار ، ثعبان

از پنجه سعوه باز، لرزان

كندي پي عذر چنگ ودندان

در جفن فرو رودش مژگان

گرچه نه براوست هيچ نقصان

در نزد وي اين چكامه عنوان

از مطلع تازه اي به پايان

جانها به فراق تو گروگان

امروز به ما خداي منّان

ما را به غم ورهين خذلان

ما را هدف خدنگ حدثان

ديگر نه به جاست يك مسلمان

يك ره چو نبيّ بيار قرآن

ما را بِرَهان ز زخم ماران

بر خجلت من ز فرط عصيان

يك جا به كمند كين دوران

بر مسند خسروي ز زندان

كردي ز تلقي گلستان

پس راز نهان به پور عمران

ننگ از گنهم به خويش شيطان

باشد بر من چو شيخ صنعان

دارم عوض سپاس كفران

دارم ز خدا اميد غفران

ناديده محبّم وثنا خوان

زين رو سيه آمده به سامان

بر دعوي بنده هست برهان

پيش تو كه هيچ نيست پنهان

بيچارگيم به پايِ ميزان

ورنه من ودر دو كون خسران

گرچه نه به لطفِ تست شايان

آماده چو رزق مرد درمان

بادات به جان دوستداران

مدح امام عصر (عليه السلام)

نيست آن دم كه سوي ما به كَفَتْ سنگي نيست

شاهدان را همه آهنگ سماع است ونشاط

هر دم از رنگ دگر مي بَريم عقل وتو را

آن دمي را كه به رنگي ببري صبر وقرار

دم ديگر كه به رنگ دگر آهنگ كني

واعظم خواند كه در خون زندم چنگ به وعظ

زنگ شمشير ز خونم ببر وايمن باش

من به كنج غم وياران سوي صحرا به نشاط

در همه كوه وبيابان دگر اي سنگين دل

گام بر نام بنه اوّل وآنگاه به راه

قدمي بيش نباشد ز هوس تا ره عشق

ساقيا بوسه پي باده بده ز آن لب قند

همه روز از گل رويش غزلي گوي وبنال

خبر مهدي موعود به شاهان بدهيد

بر در پير خرابات رهي بايد كرد

هر شب آه دلي آن سوي روان بايد داشت

هدف تير ملامت چو گدايان تا چند

تا شَوي مورد بخشايش دريايِ كرم

پاي از بزم دف وباده نبايست كشيد

تا به پايان برسد قصّه شبهاي دراز

مهر اگر نور به مه داد ولي كسب ضياء

از ازل تا به ابد ديده رحمت باز است

گر طربخانه جاويد وفا مي خواهي

در دل مظهر حقّ حجّت قائم، مهدي

 

يا كه اندر دلِ سنگت هوس جنگي نيست

يا مر تو را جز پي يغماي دل آهنگي نيست

نيست هيچ ازحركاتت كه زنيرنگي نيست

گويدم عقل كه بالاتر از اين رنگي نيست

خود بفهمم كه مرا نزد تو فرهنگي نيست

نتوان رفت به بزمي كه دف وچنگي نيست

كه مرا از تو بر آيينه دل زنگي نيست

غير من در همه شهرِ تو دلتنگي نيست

نا شكسته به سر از دست غمت سنگي نيست

كاندر اين راه به جز نام دگر ننگي نيست

از در صومعه تا ميكده فرسنگي نيست

كه به شيرينيِ تنگ شكرت تنگي نيست

كاندراين باغ وفا چون تو شباهنگي نيست

تا بدانند جز او صاحب او رنگي نيست

تكيه بر دولت صاحب كُلَهي بايد كرد

عرض حاجات به هر صبحگهي بايد كرد

خويشتن را هدف تير شهي بايد كرد

خويش را غرقه بحر گنهي بايد كرد

دست در زلف بت ساده گهي بايد كرد

قصّه اي از سر زلف سيهي بايد كرد

بهر خود هر دمش از روي مهي بايد كرد

پس به ما هم ز ترحّم نگهي بايد كرد

بر در ميكده ات خانگهي بايد كرد

از ره طاعت واخلاص رهي بايد كرد

يك رباعي در مدح امام عصر (عليه السلام)

تنگ است بسي به سينه ام راه نفس

پُر گشته جهان سراسر از ظلم ونفاق

 

از بس كه به راه حق نمي بينم كس

اي پادشه عصر به فرياد برس