|
قبله کائنات کعبه کوى او
باب ورکن ومقام طاق ابروى او
کعبه را پيرهن جعد گيسوى او
روى ماهش حرم خال مشکين حجر
سرکشان جهان بر درش معتکف
در طلوعش شود چهر خور منکسف
گر ز عالم شود لحظه ى منصرف
انبيا از ازل مست مى خانه اش
شمع گيتى فروز گشته پروانه اش
فيض ورحمت روان از در خانه اش
پيش جودش بهشت بخششى مختصر
نام مخلوق دهر ثبت ديوان او
خلق نعمت خورند بر سر خوان او
هر چه روزى خور است هست مهمان او
گه که سازد عيان صورت تابناک
عيسى اش مى زند بانگ روحى فداک
مى زنند اين ندا قد سمعنا نداک
ى فدى تو جان وى نثار تو سر
نوح وشيث وخليل هر که خواهد منم
صاحب دين کل احمد خاتمم
مظهر اوليا قائم واقومم
پس مسخر کند جمله آفاق را
بر گشايد به خلق دست انفاق را
گيرد از آسمان عهد وميثاق را
گيرد او اختيار از قضا وقدر
تا رود از قلوب شک وهم ارتياب
بى تامل کند پى اندر رکاب
تا که صدق آورند مردم لا کتاب
ملت باب را خانه ويران کند
بر بيان خط زند رد ايقان کند
جارى اندر زمين حکم قرآن کند
مدعى را زند بر جگر نيشستر
ى تو را زير حکم جمله قدوسيان
وى تو را منتظر روز وشب شيعيان
ى تو ما را حيات وى تو ما را امان |
|
ما سوى را مطاف قد دلجوى او
زمزم وکوثر است آبى از جوى او
ناودان کرم جارى از خوى او
بر شهنشاهيش انبيا معترف
با فروغش شود روى مه منخسف
نيست از حکم او نه فلک منحرف
ما سوى الله شود پاک زير وزبر
اوليا خورده اند مى ز پيمانه اش
مهر سرگشته اش ماه ديوانه اش
مخزن رزق خلق دست مردانه اش
گردن روزگار زير فرمان او
اين زمين وبساط خوان احسان او
هر کسى بى دريغ مى خورد نان او
انس وجن وحش وطير ديو ودد خشک وتر
مرده از عشق او سر بر آرد ز خاک
خضر والياس نيز پيش آن جان پاک
مى سرايند خوش شوقنا باللقاک
گويد ى خاکيان من همان آدمم
خضر وموسى منم عيسى مريمم
هم على ولى والى اعظمم
انبيا را سليل اوليا را ثمر
زير فرمان کشد کل اعناق را
عدل او پر کند صدر تا ساق را
بر نمايد به چرخ رسم ارفاق را
تا حساب بشر آورد در حساب
تا که رسوا شوند قوم خسران ماب
با شهامت کند باب وعکا خراب
تا نيارند باز خويش اندر شمر
شرق واذکار را سست بنيان کند
بر همه فرقه ى کار آسان کند
آنچه حق است وصدق او همه آن کند
ى خداوند عدل ى امام زمان
وى تو را دوست دار جمله کروبيان
بندگان را مران ى شه از آستان
ى تو ما را پناه وى تو ما را مفر. |