سيرت انقلابي

مهدى عليه السلام، حق هر حقدارى را بگيرد وبه ودهد؛ حتى اگر حق کسى زير دندان ديگرى باشد، از زير دندان انسان متجاوز وغاصب بيرون کشد، وبه صاحب حق بازگرداند.(1)

چون مهدى قيام کند، جزيه برداشته شود، وغير از مسلمانى نماند. ومردم را با شمشير به دين خدا دعوت کند، هر کس نپذيرد، گردن زند، وهر کس را سرکشى کند، خرد سازد.(2) مهدى عليه السلام، وارد شهر کوفه شود، وهر منافق وشک باورى را بکشد، وکاخها را ويران سازد، وارتش مستقر در آنجا را از دم تيغ بگذراند. اينچنين، ظلمه واعوان ظلمه را بيدريغ بکشد، تا خدا راضى شود وخشنود گردد.(3)

مهدى، مانع الزکاة(4) زانى محصن را نيز بدون طلب شاهد رجم کند.(5)

زرارة بن أعين گويد (از امام محمد باقر عليه السلام پرسيد آيا قائم، با مردمان، مانند پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم رفتار کند؟ فرمود هيهات، هيهات ! پيامبر با ملايمت با مردم رفتار مى کرد، ومى کوشيد تا محبت مردم را، در راه دين، جلب کند وتأليف قلوب نمايد. اما قائم با شمشير وقتل با مردم روبرو شود. خدا به واينگونه امر کرده است که بکشد وتوبه ى از کسى نپذيرد. وى به حال کسى که با مهدى بر سر ستيز آيد.(6)

مهدى، فقط وفقط شمشير بشناسد؛ واز کسى توبه نپذيرد، ودر راه اجرى حکم خدا واستقرار بخشيدن به دين خدا، به سخن کسى گوش ندهد، ونکوهش احدى را نشنود.(7)

سيرت سياسي

به هنگام حکومت مهدى عليه السلام، حکومت جباران ومستکبران، ونفوذ سياسى منافقان وخائنان نابود گردد.(8)

شهر مکه، قبله ى مسلمين، مرکز حرکت انقلابى مهدى شود. نخستين افراد قيام او، در آن شهر، گرد آيند، ودر آنجا به وبپيوندند.

مهدى عليه السلام، به نفوذ يهود ومسيحيت در جهان خاتمه دهد. از غار انطاکيه، تابوت سکينه را بيرون آورد. نسخه ى اصلى تورات وانجيل در آن است. وبدينگونه در ميان اهل تورات با تورات، ودر ميان اهل انجيل با انجيل حکم کند، وآنان را به متابعت خويش فرا خواند. برخى به وبگروند.(9)

با ديگران جنگ کند، وهيچ صاحب قدرتى وصاحب مرامى (چه از اهل کتاب وچه از ديگر مسلکها ومرامها) باقى نماند، وديگر هيچ سياسيتى وحکومتى، جز حکومت حقه ى اسلامى وسياست عادله ى قرآنى، در جهان جريان نيابد. بدينگونه حکومت مهدى، شرق وغرب عالم را فرا گيرد. عيسى عليه السلام از آسمان فرود آيد، وپشت سر مهدى عليه السلام نماز گزارد، وفرياد زند که (در بيت المقدس را باز کنيد!) در را باز کنند.

در اين ميان، دجال با هفتاد هزار يهودى مسلح پديدار شود... وچون عيسى آهنگ کشتن دجال کند، دجال بگريزد. عيسى بگويدمن تو را با يک ضربت بکشم وچنين شود. ورا بگيرد وبکشد. يهوديان در گوشه وکنار، ودر پناه هر سنگ ودرخت وجانور وهر چيز ديگرى پنهان شوند. اما همه چيز به سخن آيد وبانگ برداردى بنده ى مسلمان خدا، اينجا يک يهودى است بيا واو را بکش.(10)

واينچنين جهان از وجود يهود پاک گردد. آرى، چون مهدى عليه السلام قيام کند، زمينى نماند، مگر اين که در آنجا گلبانگ محمدى (أشهد أن لا اله الا الله، وأشهد أن محمدا رسول الله) بلند گردد.(11)

سيرت تربيتي

در زمان حکومت مهدى عليه السلام، به همه ى مردم، حکمت وعلم بياموزند، تا آنجا که زنان در خانه ها، با کتاب خدا وسنت پيامبر، قضاوت کنند.(12) در آن روزگار قدرت عقلى توده ها تمرکز يابد. مهدى، به تأييد الهى، خردهى مردمان را به کمال رساند، ودر دل همگان فرزانگى پديد آورد.(13) در روزگار ظهور دولت مهدى، عيب وآفت از شيعه برطرف گردد، ودلهى آنان چون پاره هى پولاد شود. يک مرد، به نيرو، چون چهل مرد باشد. وحکومت وسرورى روى زمين به دست آنان افتد.(14)

سيرت اجتماعي

چون مهدى عليه السلام، درآيد - پس از سختيها که افتد، وجنگها که رود - ظلم وستم را براندازد، وسراسر زمين را از عدل وداد بپا کند. هيچ جى در زمين باقى نماند، مگر اين که از برکت عدل واحسان وفيض برد وزنده شود، حتى جانوران وگياهان نيز از اين برکت وعدالت وداد ونکويى بهره مند گردند.(15) وهمه ى مردم، در زمان مهدى، توانگر وبى نياز شوند.(16)

عدالت مهدى چنان باشد، که بر هيچ کس، در هيچ چيز، به هيچگونه، ستمى نرود. نخستين نشانه ى عدل وآن است که سخنگويان حکومت او، در مکه، فرياد زنند (هر کس نماز فريضه ى خويش را، در کنار حجرالأسود ومحل طواف، خوانده است، اکنون مى خواهد نماز نافله بخواند، به کنارى رود، تا حق کسى پايمال نگردد، وهر کس مى خواهد نماز فريضه بخواند، بيايد وبخواند).(17)

سيرت مالي

همه ى اموال جهان، در نزد مهدى عليه السلام گرد آيد، آنچه در دل زمين است وآنچه بر روى زمين. آنگاه مهدى به مردمان بگويد (بياييد! واين اموال را بگيريد! اينها همان چيزهايى است که برى به دست آوردن آنها، قطع رحم کرديد وخويشان خود را رنجانديد، خونهى بناحق ريختيد، ومرتکب گناهان شديد. بياييد وبگيريد!)

پس دست به عطا گشايد، چنانکه تا آن روز کسى آنچنان بخشش اموال نگرده باشد.(18)

در زمان مهدى عليه السلام، زمين محصول بسيار دهد، ومال وخواسته همى خرمن شود. هر کس نزد مهدى آيد وگويد (به من مالى ده!)، مهدى بيدرنگ بگويد (بگير).(19)

مهدى عليه السلام، اموال را، به صورت مساوى، ميان همگان تقسيم کند.(20) وکسى را بر کسى امتياز ندهد.(21)

سيرت اصلاحى

مهدى عليه السلام، فريادرسى است، که خداوند ورا بفرستد، تا به فرياد مردم عالم برسد. در روزگار او، همگان، به رفاه وآسايش ووفور نعمتى بيمانند دست يابند، حتى چهارپايان فراوان گردند، ويا ديگر جانواران، خوش وآسوده باشند. زمين گياهان بسيار روياند. آب نهرها فراوان شود. گنجها ودفينه هى زمين وديگر معادن استخراج گردد.(22) در زمان مهدى، آتش فتنه ها وآشوبها بيفسرد، رسم ستم وشبيخون وغارتگرى برافتد، وجنگها از ميان برود.(23)

مهدى عليه السلام، مردم جهان را، از آشوبى بزرگ وهمه گير وسردرگم نجات بخشد.(24)

در جهان، جى ويرانى نماند، مگر آن که مهدى عليه السلام آنجا را آباد سازد.(25)

ياران قائم به سراسر جهان پانهند، وهمه جا قدرت را در دست گيرند. همه کس همه چيز مطيع آنان شوند، حتى درندگان صحرا ومرغان شکارى، همه وهمه، رضا وخشنودى آنان را بطلبند. شادى وشادمانى يافتن به اين پيام آوردن دين وصلاح وعدالت، تا بدانجاست که قطعه ى از زمين بر قطعه ى ديگر مباهات کند که يکى از ياران مهدى بر آنجا پا نهاده است.(26) هر يک از ياران قائم، به نيرو، چون چهل مرد باشد، ودل آنان، مانند پاره هى پولاد. اگر کوههايى از آهن بر سر راه آنان پيدا شود، آنها را بشکافد. ياران قائم، شمشيرهى خويش را بر زمين ننهند، تا اين که خدى عز وجل راضى شود (لا يکفون سيوفهم، حتى يرضى الله عز وجل).(27)

آرى، هنگامى که جهان را فتنه وآشوب آکنده سازد، وهمه جا را غارتگرى وفساد وستم بپوشد، خداوند مصلح بزرگ را بفرستد، تا دژهى ضلالت وگمراهى را از هم فرو پاشد، وفروغ توحيد وانسانيت وعدالت را، در دلهى تاريک وسنگ شده، بتاباند.(28) وسرانجام، درباره ى سيرت اصلاحى مهدى عليه السلام، به سخنان على عليه السلام مى رسيم، در (نهج البلاغه) شهادت پدر، در حق پسر (چون مهدى در آيد، هواپرستى را به خدا پرستى باز گرداند، پس از آن که خداپرستى را به هواپرستى بازگردانده باشند. رأيها ونظرها وافکار را به قرآن بازگرداند. پس از آن که قرآن را به رأيها ونظرها وافکار خود بازگردانده باشند... وعمال وکارگزاران را مؤاخذه کند. زمين آنچه را در اعماق خويش دارد برى وى بيرون دهد، وهمه ى امکانات وبرکات خويش را در اختيار وگذارد. آنگاه است که مهدى به شما نشان دهد که سيرت عدل کدام است، وزنده کردن کتاب وسنت چيست؟).(29)

سيرت قضايى

در قضاوتها واحکام مهدى، ودر حکومت وى، سر سوزنى ظلم وبيداد بر کسى نرود، ورنجى بر دلى ننشيند.(30)

مهدى عليه السلام، بر طبق احکام خالص دينى (بدون توجه به آراء وافکار ديگران وفقها وعلمى مذاهب)، حکم وحکومت کند.(31)

مهدى، ميزان عدل را، در ميان مردم نهد، وبدينگونه هيچ کس نتواند به ديگرى ستمى کند.(32)

مهدى، قضاوتى جديد آورد...(33) مهدى، به حکم داود وآل داود حکم کند، واز مردم بينه وشاهد نطلبد.

شيخ مفيد، مى گويد (چون قائم آل محمد عليه السلام قيام کند، مانند حضرت داود عليه السلام، يعنى بر حسب باطن، قضاوت کند، وبى هيچ نيازى به شاهد حکم دهد. خداوند حکم را به والهام کند، واو بر طبق الهام الهى حکم کند. مهدى، نقشه هى پنهانى هر گروه را بداند وبه آنان آن نقشه ها را بگويد. مهدى، دوست ودشمن خود را با نگاه، بشناسد).(34)

 

 

 

پاورقى:


(1) المهدى الموعود...، ج 1، ص 283 - 282، 279.

(2) همان.

(3) الارشاد؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 338.

(4) کسانى که زکات را پرداخت نمى کنند.

(5) کمال الدين؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 325.

(6) الغيبه، نعماني؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 355.

(7) همان.

(8) المهدى الموعود، ج 1، ص 252.

(9) همان، ج 1، ص 255 - 254.

(10) همان، ج 2، ص 7، 5.

(11) تفسير عياشي؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 340.

(12) بحار الأنوار، ج 52، ص 352.

(13) اصول کافى، ج 1، کتاب العقل، حديث 21.

(14) خصال صدوق؛ خرائج راوندي؛ بحار الأنوار، ج 52 ص 335، 317.

(15) بحار الأنوار، ج 10. در اين باره روايات بسيار است ومعروف.

(16) بحار الأنوار، ج 51، ص 146.

(17) الکافى، ج 4، ص 427.

(18) علل الشرايع صدوق؛ بحار الأنوار، ج 51، ص 29.

(19) کشف الغمه اربلي؛ کفاية الطالب کنجى شافعي؛ بحار الأنوار، ج 51، ص 88.

(20) فصل سيزدهم کتاب خورشيد مغرب، عنوان تساوى در اموال را نيز ملاحظه کنيد.

(21) المهدى الموعود، ج 1، ص 318، 311، 288، 287، 285، 277،، 275، 264؛ وج 2، ص 11.

(22) همان.

(23) همان.

(24) همان.

(25) همان.

(26) کمال الدين؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 327.

(27) همان.

(28) المهدى الموعود...، ج 1، ص 310.

(29) نهج البلاغه، چاپ فيض الاسلام، ص 425 - 424.

(30) المهدى الموعود...،ج 1، ص 284 - 283، 280.

(31) همان.

(32) همان.

(33) الغيبه، نعمانى، بحار الأنوار، ج 52، ص 349 و354.

(34) الارشاد، ص 366 - 365.