|
نقل از سيد بحر العلوم
خبر داد ما را عالم کامل وزاهد عامل وعارف بصير، برادر يمانى وصديق
روحانى، آقا على رضا - خلف عالم جليل، حاجى ملا محمد نايينى
وهمشيره زاده ى فخر العلماء الزاهدين، حاجى محمد ابراهيم کلباسى رحمه الله، که در صفات نفسانيه وکمالات انسانيه از خوف ومحبت وصبر
ورضا وشوق واعراض از دنيا بى نظير بود - گفت: خبر داد ما را عالم
جليل، آخوند ملا زين العابدين سلماسي: (روزى نشسته بودم در مجلس
درس يت الله سيد سند وعالم مسدد، فخر الشيعه، علامه ى طباطبايى
بحر العلوم رحمه الله در نجف اشرف، که داخل شد بر او، عالم محقق،
جناب ميرزا ابو القاسم قمى - صاحب (قوانين) - در آن سالى که از يران مراجعت کرده بود به جهت زيارت ائمه
ى عراق وطواف بيت الله
الحرام.
پس متفرق شدند کسانى که در مجلس بودند وبه جهت استفاده حاضر شده
بودند - وايشان زياده از صد نفر بودند - ومن ماندم با سه نفر از
خاصان اصحاب او که در اعلى درجه ى صلاح وسداد وورع واجتهاد بودند.
پس محقق، متوجه سيد شد وگفت: شما فايز شديد ودريافت نموديد مرتبه ى ولادت روحانيه وجسمانيه وقرب مکان ظاهرى
وباطنى را. پس چيزى به ما
تصدق نماييد از آن نعمت هى غير متناهيه که بدست آورديد!
پس سيد بدون تامل فرمود که: من شب گذشته يا دو شب قبل (وترديد از
راوى است) در مسجد کوفه رفته بودم برى ادى نافله ى شب، با عزم به
رجوع در اول صبح به نجف اشرف که مباحثه ومذاکره تعطيل نشود، پس چون
از مسجد بيرون آمدم، در دلم شوقى افتاد برى رفتن به مسجد سهله؛ پس
خيال خود را از آن منصرف کردم از ترس نرسيدن به نجف پيش از صبح،
وفوت شدن مباحثه در آن روز، ولکن شوق، پيوسته زياد مى شد وقلب، ميل
مى کرد.
پس در آن حال که متردد بودم، ناگاه بادى وزيد وغبارى برخاست ومرا
به آن طرف حرکت داد؛ اندکى نگذشت که مرا بر در مسجد سهله انداخت؛
پس داخل مسجد شدم؛ ديدم که خالى است از زوار ومترددين جز شخصى جليل
که مشغول است به مناجات با قاضى الحاجات به کلماتى که قلب را
منقلب، وچشم را گريان مى کند.
حالتم متغير ودلم از جا کنده شد وزانوهايم لرزان واشکم جارى شد از
شنيدن آن کلمات که هرگز به گوشم نرسيده بود وچشمم نديده از آنچه به
من رسيده بود از ادعيه ى ماثوره، ودانستم که مناجات کننده، انشاء
مى کند آن کلمات را، نه آن که از محفوظات خود مى خواند.
پس در مکان خود يستادم وگوش به آن کلمات فرا داشتم واز آنها متلذذ
بودم تا آن که از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من وبه زبان فارسى فرمود: مهدى بى! چند گامى پيش
رفتم وايستادم. امر فرمود که پيش روم؛ اندکى رفتم وتوقف نمودم؛ باز
امر فرمود به پيش رفتن وفرمود: ادب در امتثال است؛ پيش رفتم تا به
آنجا که دست آن جناب به من ودست من به آن جناب مى رسيد.
چون کلام سيد رحمه الله به ينجا رسيد، يک دفعه از ين رشته سخن،
دست کشيد واعراض نمود وشروع کرد در جواب دادن محقق مذکور از سوالى
که قبل از ين از جناب سيد کرده بود.
نقل از سيد مهدى قزويني
از آن مرحوم رحمه الله شنيدم که فرمود: بيرون آمدم روز چهاردهم ماه
شعبان از شهر حله، به قصد زيارت ابى عبد الله الحسين عليه السلام
در شب نيمه ى آن. پس چون رسيديم به شط هنديه (وآن شعبه ى است از
نهر فرات که از زير مسيب
جدا مى شود وبه کوفه مى رود وقصبه ى طويرج که در راه حله به طرف کربلا
واقع شده، بر کنار ين شط است) عبور کرديم به جانب غربى آن وديديم
زوارى که از حله واطراف آن رفته بودند وزوارى که از نجف اشرف
وحوالى آن وارد شده بودند، جميعا محصورند وراهى نيست برى يشان به
سوى کربلا؛ زيرا که دزدها در راه فرود آمده بودند وراه مترددين را
از عبور ومرور قطع کردند ونمى گذاشتند احدى از کربلا بيرون يد ونه
کسى به آنجا داخل شود، مگر ين که او را غارت مى کردند.
فرمود: من نزد عربى فرود آمدم ونماز ظهر وعصر را به جى آوردم
ونشستم؛ منتظر بودم که چه خواهد شد وضع ين زوار، وآسمان ابر داشت
وباران کم کم مى آمد....
پس مرا به حالت يشان، رقتى سخت گرفت وانکسار عظيمى برايم حاصل شد؛
پس متوجه شدم به سوى خداوند تبارک وتعالى به دعا وتوسل به پيغمبر
وآل او عليهم السلام وطلب کردم از او اغاثه ى زوار را از آن بلا که
به آن مبتلا شدند.
پس در ين حال بوديم که ديديم سوارى را که مى يد بر اسب نيکويى -
مانند آهو که مثل آن نديده بودم - ودر دست او نيزه ى درازى است واو
آستين ها را بالا زده، اسب را مى دوانيد؛ تا آن که يستاد در نزد
خانه ى که من در آنجا بودم.
پس سلام کرد وما جواب سلام او را داديم؛ آن گاه فرمود: يا مولانا -
واسم مرا برد - فرستاد مرا کسى که سلام مى فرستد بر تو... (واسم دو
نفر را برد) ومى گويند که زوار بيايند که ما طرد کرديم دزدها را از
راه وما با لشکر خود، در پشته ى سليمانيه، بر سر جاده، منتظر
زواريم.
پس به او گفتم: تو با ما هستى تا پشته ى سليمانيه؟
گفت: آرى.
ساعت را از بغل بيرون آوردم؛ ديدم دو ساعت ونيم تقريبا به روز
مانده؛ پس گفتم اسب مرا حاضر کردند؛ آن عرب بيابانى که ما در منزلش
بوديم، به من چسبيد وگفت: ى مولى من! جان خود واين زوار را در
خطر مينداز! امشب را نزد ما باشيد تا اوضاع روشن شود.
پس به او گفتم: چاره نيست از سوار شدن به جهت ادراک زيارت مخصوصه.
پس چون زوار ديدند که ما سوار شديم، پياده وسوار در عقب ما حرکت کردند.
پس به راه افتاديم وآن سوار مذکور در جلوى ما بود - مانند شير بيشه
- وما در پشت سر او مى رفتيم تا رسيديم به پشته ى سليمانيه؛ پس
سوار بر آنجا بالا رفت وما نيز او را متابعت کرديم؛ آن گاه پايين
رفت وما رفتيم تا بالى پشته؛ پس نظر کرديم؛ از آن سوار اثرى نديديم؛ گويا به آسمان بالا رفت،
يا به زمين فرو رفت، ونه رييس لشکرى را ديديم ونه لشکري؛ پس گفتم به کسانى که با من بودند: تا
يا شک
داريد که او صاحب الامر عليه السلام بوده؟
گفتند: نه والله!
ومن در آن وقتى که آن جناب در پيش روى ما مى رفت، تامل زيادى کردم
در او که گويا وقتى پيش از ين، او را ديده ام؛ لکن به خاطرم نيامد
که کى او را ديده ام، پس چون از ما جدا شد، متذکر شدم همان شخصى (است)
که در حله به منزل من آمده بود و...
بعضى از کرامات ومقامات سيد مهدى قزوينى
مولف گويد: ين کرامات ومقامات از سيد مرحوم بعيد نبود؛ زيرا دارا
شد از فضايل ومناقب، مقدارى که جمع نشد در غير او از علمى ابرار.
اول: آن که آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حله
ومستقر شدند در آنجا، شروع نمودند در هدايت مردم واظهار حق وازهاق
باطل، وبه برکت دعوت آن جناب، از داخل حله وخارج آن، زياده از صد
هزار نفر از اعراب، شيعه ى مخلص اثناعشرى شدند، وشفاها به حقير
فرمودند: (چون به حله رفتيم، ديديم شيعيان آنجا از علائم اماميه
وشعار شيعه، جز بردن اموات خود به نجف اشرف، چيزى ندارند، واز ساير
احکام وآثار، عارى وبري؛ حتى از تبرى از اعداء الله. وبه سبب هدايت
او، همه از صلحا وابرار شدند، واين فضيلت بزرگى است که از خصايص
اوست.
دوم: کمالات نفسانيه که در آن جناب بود؛ از صبر وتقوا ورضا وتحمل
مشقت عبادت وسکون نفس ودوام اشتغال به ذکر خدى تعالى.
هرگز در خانه ى خود، از اهل واولاد وخدمتگزاران، چيزى از حوايج نمى طلبيد، واجابت دعوت مى کرد ودر وليمه ها وميهمانى ها حاضر مى شد،
لکن به همراه، کتبى برمى داشت ودر گوشه ى مجلس، مشغول تاليف خود
بود واز صحبت هى مجلس، يشان را خبرى نبود، مگر آن که مساله پرسند
واو جواب گويد.
ورسم آن مرحوم در ماه رمضان چنين بود که نماز مغرب را با جماعت در
مسجد مى خواند، آن گاه نافله ى مقررى مغرب را - که در ماه رمضان که
از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت، به آن شب مى رسد - مى خواند
وبه خانه مى آمد وافطار مى کرد وبرمى گشت به مسجد، به همان نحو
نماز عشاء را مى خواند وبه خانه مى آمد ومردم جمع مى شدند؛ اول،
قارى حسن الصوتى با لحن قرآنى، ياتى از قرآن که تعلق داشت به وعظ
وزجر وتهديد وتخويف مى خواند؛ به نحوى که قلوب قاسيه را نرم، وچشم
هى خشک شده را تر مى کرد. آن گاه سومى قرائت مى کرد مصائب ابى عبد
الله عليه السلام را. آن گاه يکى از صلحا مشغول خواندن ادعيه ى ماه
مبارک مى شد وديگران متابعت مى کردند تا وقت خوردن سحر. پس هر يک
به منزل خود مى رفت.
وبالجمله در مراقبت ومواظبت اوقات وتمام نوافل وسنن وقرائت - با آن
که بسيار پير بود - يت وحجتى بود در عصر خود.
ودر سفر حج - رفت وبرگشت - با آن مرحوم بودم ودر مسجد غدير.
وحجفه با يشان نماز خوانديم ودر مراجعت، دوازدهم ربيع الاول سال
1300، تقريبا پنج فرسخ مانده به سماوه، داعى حق را لبيک گفت ودر
نجف اشرف، در جنب مرقد عموى مکرم خود مدفون شد وبر قبرش قبه ى
عاليه بنا کردند.
ودر حين وفاتش در حضور جمع کثيرى از موالف ومخالف ظاهر شد از قوت يمان وطمانينه واز اقبال وصدق
يقين آن مرحوم مقامى که همه متعجب
شدند وکرامت باهره ى که بر همه معلوم شد.
سوم: تصانيف رايقه ى بسيارى در فقه واصول وتوحيد وامامت وکلام وغير
ينها که يکى از آنها، کتابى است در اثبات بودن شيعه، فرقه ى ناجيه
که از کتب نفيسه است؛ طوبى له وحسن مآب.
جمع بين حکايات وروايات کذب الوقاتون
در جمع بين حکايات وقصه هى گذشته وبين روايتى که در تکذيب مدعى مشاهده آن جناب عليه السلام، در غيبت كبرى رسيده است شيخ صدوق رحمه
الله در (کمال الدين) وشيخ طبرسى رحمه الله در (احتجاج) روايت کرده
اند که: بيرون آمد توقيع به سوى ابى الحسن سمرى که:
(ى على بن محمد سمرى! بشنو! خداوند، اجر برادران تو را در تو بزرگ
گرداند، پس به درستى که تو فوت خواهى شد، از حال تا شش روز؛ پس جمع
کن امر خود را ووصيت مکن به احدى که قائم مقام تو باشد بعد از وفات
تو؛ پس به تحقيق که واقع شد غيبت تامه؛ پس ظهورى نيست مگر بعد از
اذن خدى تعالى، واين بعد از طول زمان وقساوت قلوب وپر شدن زمين
است از جور. وزود است که مى يد از شيعه ى من کسى که مدعى مشاهده
است؛ آگاه باشيد که هر کس مدعى شود مشاهده را پيش از خروج سفيانى وصيحه،
پس او کذاب ومفترى است؛ ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم).
ونيز در چند خبر ديگر اشاره به ين مطلب فرموده اند.
وجواب از ين خبر به چند وجه است:
جواب اول آن که: ين خبر که سندش ضعيف است وغير آن، خبر واحد است
که جز ظن وگمان از آن حاصل نشود وموجب جزم ويقين نباشد؛ پس قابليت
ندارد که معارضه کند با وجدان قطعى، که از مجموع قصص وحکايات - که
تعدادى از آنها در باب يازدهم نقل شده - پيدا مى شود؛ هر چند از هر
يک آنها پيدا نشود؛ بلکه برخى از آن حکايات دارا بود کرامات وخارق
عاداتى را که ممکن نباشد صدور آنها از غير آن جناب عليه السلام.
پس چگونه رواست اعراض از آنها به جهت وجود خبر ضعيفى که ناقل آن که
شيخ طوسى است، به آن در همان کتاب عمل نکرده؛ پس چه رسد به غير او.
وعلمى اعلام - از قديم تا حال - امثال آن حکايات را قبول دارند
ودر کتب ضبط فرموده اند وبه آن استدلال کرده اند واز يکديگر گرفته
اند واز هر کس که اطمينان به صدق کلام او داشته اند، تصديق کرده
اند.
جواب دوم آن که: شايد مراد از ين خبر، تکذيب کسانى باشد که مدعى مشاهده اند با ادعى نيابت ورساندن اخبار از جانب آن عليه السلام
به سوى شيعه؛ چنان که سفرى خاص آن حضرت در غيبت صغرى داشتند. واين
جواب، از علامه ى مجلسى در کتاب (بحار) است.
جواب سوم آن که: زين الدين على بن فاضل، به سيد شمس الدين عرض کرد
که: (ى سيد من! ما روايت کرديم احاديثى از مشايخ خود، از صاحب
الامر عليه السلام که آن حضرت فرمود: هر که در غيبت كبرى گويد که
مرا ديده، به تحقيق که دروغ گفته، پس چگونه در ميان شما کسى است که
مى گويد من آن حضرت را ديده ام؟
سيد شمس الدين گفت: راست مى گويي؛ آن حضرت ين سخن را فرمود در آن
زمان، به سبب بسيارى دشمنان، از اهل بيت خود وغير يشان از فراعنه ى زمان از خلفى بنى عباس؛ حتى آن که شيعيان در آن زمان،
يکديگر را
منع مى کردند از ذکر کردن احوال آن جناب، واکنون زمان طول کشيده
ودشمنان از او مايوس گرديدند.
جواب چهارم آن که: علامه ى طباطبايى بحر العلوم رحمه الله در کتاب
رجال خود در شرح حال شيخ مفيد، بعد از توقيعات مشهوره، به ين
عبارت فرمود که: (اشکال مى شود در مورد ين توقيع ها به سبب وقوع
آنها در غيبت كبرى وجهالت آن شخص که ين توقيعات را رسانده ودعوى کردن او، مشاهده را بعد از غيبت صغرى.
وممکن است دفع ين اشکال به ين که مشاهده که ممنوع شده، ين است
که مشاهده کند امام عليه السلام را ودر آن حالى که مشاهده مى کند
آن جناب را بداند که اوست حجت عليه السلام، وبرى ما معلوم نشده که
آورنده ى توقيع ها، دعوى ين مطلب را کرده باشند).
ونيز علامه ى بحر العلوم در کتاب (فوايد) خود، در مساله ى اجماع
فرموده: (وبسا مى شود که برى بعضى از علمى ابرار، علم به قول
امام عليه السلام بعينه حاصل شود بر وجهى که منافى نباشد با امتناع
رويت امام زمان عليه السلام در مدت غيبت. پس متمکن نمى شود از
تصريح نسبت آن قول به امام عليه السلام؛ پس اظهار مى کند آن قول را
به عنوان اجماع، تا جمع کرده باشد ميان اظهار حق ونهى از افشى مثل
ين سر).
وشايد مراد يشان از ين کلام، وجه ينده باشد.
جواب پنجم آن که: باز علامه ى بحر العلوم، در رجال، بعد از کلام
سابق فرموده که: (وگاهى هست که منع شود امتناع مشاهده در شان خواص
- هر چند دلالت دارد بر آن ظاهر اخبار- به سبب دلالت عقل ودلالت
بعضى از آثار).
شايد مراد از آثار، همان حکايت سابقه است که از جمله ى آنها است حکايت
خود يشان.
يا خبرى است که نقل شده از امير المؤمنين عليه السلام که فرمود:
(صاحب الامر ظاهر مى شود ونيست در گردن او از برى احدى بيعتى ونه
عهدى ونه عقدى ونه ذمه ي؛ پنهان مى شود از خلق تا وقت ظهورش.
راوى عرض کرد: يا امير المومنين! ديده نمى شود پيش از ظهورش؟
فرمود: بلکه ديده مى شود وقت ولادتش وظاهر مى شود براهين ودلايل،
ومى بيند او را چشم هى عارفين به فضل او که شاکرين کاملين هستند؛
بشارت مى دهند به وجود او به کسانى که شک دارند در او).
شيخ طوسى وشيخ صدوق وابى جعفر، محمد بن جرير طبرى به سندهى معتبره
روايت کرده اند قصه ى على بن ابراهيم بن مهزيار را وکيفيت رفتن او
را از اهواز به کوفه واز آنجا به مدينه واز آنجا به مکه وتفحص کردن
او، از حال امام عصر عليه السلام ورسيدن او را در حال طواف، خدمت
جوانى که او را برد به همراه خود ودر نزديک طايف در مرغزارى که رشک
بهشت برين بود، به خدمت امام عليه السلام رسيد. وبه روايت طبرى،
چون به خدمت آن جوانى که يکى از خواص، بلکه از نزديکان خاص امام
زمان عليه السلام بود، رسيد، آن جوان به او گفت: (چه مى خواهى ى ابو الحسن؟!
گفت: امام محجوب از عالم را.
گفت: آن جناب محجوب نيست از شماها، ولکن محجوب کرده آن جناب را از
شما بدى کردارهى شما...).
در ين کلام، اشاره است به ين که اگر کسى را عمل بدى نباشد وکرداد
وگفتار خود را از قذرات معاصى وآنچه منافى سيره ى اصحاب آن جناب
است، پاک وپاکيزه کرده باشد، برى او حجابى نيست از رسيدن خدمت آن
جناب.
وعلمى اعلام ومهره ى فن اخبار وعلم کلام، تصريح فرموده اند بر امکان
رويت در غيبت كبرى.
وسيد مرتضى در (تنزيه الانبياء) در جواب آن کسى که گفته: (هر گاه
امام غايب باشد به نحوى که نرسد به خدمت او احدى از خلق، ومنتفع
نشود به او، پس چه فرق است ميان وجود او وعدم او؟)
فرموده: (اول چيزى که در جواب او مى گوييم، ين که: ما قطع نداريم
که نمى رسد خدمت او احدى، وملاقات نمى کند او را بشرى، واين امرى است که معلوم نشده، وراهى نيست به سوى
يقين کردن به آن...).
ونيز در جواب آن که گفته: (هر گاه علت در پنهان شدن امام، خوف اوست
از ظالمين، وتقيه ى او از معاندين، پس ين علت، زايل است در حق
مواليان وشيعيان او؛ پس واجب است که ظاهر شود برى يشان)، فرموده
که: (ممتنع نيست ين که امام ظاهر شود از برى بعضى از اوليى خود،
واين امرى است که نمى شود يقين کرد به نبودن آن وامتناع آن؛ هر کسى از حال خود خبر دارد؛ راهى نيست برى او به سوى فهميدن حال غير خود).
ودر کتاب (مقنع)
که رساله ى مختصرى است در غيبت، قريب به ين مضمون را فرموده اند.
شيخ طوسى در کتاب (غيبت) در جواب از سوال مذکور فرمود: (وآنچه
سزاوار است که جواب داده شود از ين سوالى که آن را از مخالف نقل
کرديم، ين که مى گوييم: ما که علم نداريم بر پنهان بودن آن جناب
از جميع اوليى خود، بلکه جايز است ظاهر شود از برى اکثر يشان.
ونمى داند هيچ انسانى مگر حال خود را؛ پس اگر ظاهر شد برى او، پس
شبهات او رفع شده، واگر ظاهر نشد برى او، پس مى داند که آن جناب
ظاهر نشده برى او، به جهت امرى که راجع است به او؛ يعنى برى مانعى است که در اوست؛ هر چند نمى داند آن مانع را، وبه جهت تقصيرى است که از طرف اوست...).
وسيد رضى الدين، على بن طاووس، در چند جا، از کتاب (کشف المحجه) به
کنايه وتصريح، دعوى ين مقام را - يعنى خدمت امام زمان عليه
السلام رسيدن را - کرده؛ در يک جا فرموده: (بدان ى فرزند من محمد!
که غيبت مولى ما مهدى عليه السلام که متحير نموده مخالف وبعضى از
موافقين را، از جمله ى دليل هاست بر ثبوت امامت آن جناب وامامت
آباء طاهرين او عليهم السلام؛ زيرا که تو هر گاه واقف شدى بر کتب
شيعه وغير شيعه - مثل کتاب (غيبت) ابن بابويه وکتاب (غيبت) نعمانى ومثل کتاب (شفا وجلا) ومثل کتاب حافظ ابى نعيم در اخبار مهدى وصفات
او وحقيقت بيرون آمدن او وثبوت او، وکتاب هايى که اشاره کردم به
آنها در کتاب (طرايف) - مى يابى آنها يا بيشتر آنها را که متضمن
است ين مطلب را که او غايب خواهد شد غيبت طولاني؛ تا ين که برمى گردد از امامت او بعضى از کسانى که قايل بودند به آن؛ پس اگر غيبت
نکند ين غيبت را، طعنى خواهد بود در امامت پدران آن جناب وخودش.
پس غيبت، حجت شد برى يشان وبرى آن حضرت بر مخالفين او، در اثبات
امامتش وصحت غيبتش؛ با آن که آن جناب عليه السلام حاضر است با خدى تعالى بر نحو
يقين، وجز ين نيست که غايب شده از آن که ملاقات
نکرده او را از خلق، به جهت عدم متابعت از آن حضرت، وعدم متابعت پروردگار
عالميان).
ودر جى ديگر فرموده است که: (اگر ادراک کردم موافقت توفيق تو را
از برى کشف نمودن اسرار برى تو، مى شناسانم تو را از خبر مهدى عليه السلام چيزى را که مشتبه نشود، ومستغنى شوى به
ين، از دليل
هى عقليه واز روايات.
به درستى که آن جناب عليه السلام زنده وموجود است بر نحو تحقيق،
معذور است از کشف امر خود، تا آن که اذن دهد او را تدبير خداوند
رحيم شفيق؛ چنان که جارى شده بود بر ين، عادت بسيارى از انبيا
واوصيا؛ پس بدان ين را به نحو يقين، وبگردان ين را عقيده ودين
خود؛ به درستى که پدر تو، شناخته آن جناب را واضح وروشن تر از
شناختن نور خورشيد آسمان.
وراه باز است به سوى امام، برى کسى که خداوند - جل جلاله - عنايت
خود وتمام احسانش را به او اراده نموده).
شيخ محقق جليل، شيخ اسد الله شوشترى کاظمينى، در کتاب (کشف القناع)
در ضمن اقسام اجماع، غير از اجماع مصطلح ومعروف، مى فرمايد: (سوم
از آنها ين که حاصل شود برى يکى از سفرى امام غايب عليه السلام
علم به قول امام، به جهت نقل کردن مثل او برى او در نهانى، يا به
سبب توقيع ومکاتبه، يا به شنيدن از خود آن جناب، شفاها بر وجهى که
منافى نباشد با امتناع رويت در زمان غيبت، يا حاصل شود آن علم از
برى بعضى از حاملان اسرار يشان، وممکن نباشد او را تصريح کردن بر
آنچه او بر آن مطلع شده است).
جواب ششم آن کهه: آنچه مخفى ومستور است بر انام، مکان ومستقر آن
جناب عليه السلام است؛ پس راهى نيست به سوى آن از برى احدى، ونمى رسد به آنجا
بشرى، ونمى داند آن را کسى حتى خاصان ومواليان
وفرزندان آن جناب.
پس منافات ندارد ملاقات ومشاهده ى آن جناب در اماکن ومقامات - که
ذکر شد پاره ى از آنها - وظهور آن حضرت در نزد مضطر مستغيث ملتجى
شده به آن جناب، که اجابت ملهوف، واغاثه ى مضطر، يکى از مناصب آن
جناب است.
ومويد ين احتمال، خبرى است که روايت شده در (کافى) از اسحاق بن
عمال که گفت: فرمود أبو عبد الله عليه السلام که: (از برى قائم
عليه السلام دو غيبت است؛ يکى از آنها کوتاه است... وديگرى طولانى،
که در دومى نمى داند مکان آن جناب را مگر خواص از مواليانش).
وشيخ نعانى از اسحاق بن عمار روايت کرده که گفت: شنيدم که ابو عبد
الله، جعفر بن محمد عليهما السلام مى فرمايد: (از برى قائم عليه
السلام دو غيبت است؛ يکى از آنها طولانى است وديگرى کوتاه است؛ در
يکى عالم است به مکان او در آن غيبت، خاصه از شيعيان او، ودر ديگرى عالم نيست به مکان او خاصه
ى مواليان او در دين او).
مخفى نماند که ين خبر اسحاق، همان خبر اسحاق مروى در (کافى) است،
ودر بعضى نسخ چنان است که ذکر کرديم، ودر بعضى، مطابق نسخه ى (کافى) است، وبه
هر دو نسخه ى خبر، جوابى است از اصل مقصود؛
چه بنابر خبر (کافى) دلالت دارد بر آن که خاصان از مواليانش در
غيبت كبرى، عالمند به مستقر ومکان آن جناب، پس مويد جواب پنجم باشد،
وبنا بر بعض نسخ نعمانى، مراد آن خواهد بود که خاصان، در آن وقت،
عالم نيستند به محل اقامه ى آن حضرت؛ پس نفى نمى کند مشاهده ورويت را در اماکن ديگر؛ (والله تعالى هو العالم).
|