|
معجزه 05
آنست که شخص ثقه عادل ملا عبدالحسين خوانسارى رحمه الله که از
مجاورين کربلى معلى وبتربت پيچ معروف بود که تحصيل تربت از مواضع
شريفه کرده باداب ماثوره برداشت وبزوار عطا مينمود آن را حکايت کرد
وبيان آن اينست که در اوائل اوقات مجاورت اورا در مجلسى ملاقات
کردم وچون در اوحالت صلاح وتقوى ديدم ودانستم که سالها است که موفق
بمجاورت شده وملازمت حرم مطهر نموده از اوخواستم که از غرايب کرامات
ومعجزات آنچه خود مشاهده کرده ذکر نمايد از جمله غرائبى که اوذکر
نمود آن بود که گفت مسقط راس من خوانسار وچندى در بعض قرى جابلق
که از توابع شهر بروجرد است توقف کردم تا آنکه شوق مجاورت قبر مطهر
حسينى عليه السلام در من حادث شد در وقتى که هوا سرد ومقدمات سفر
غير موجود بود پس دوسر الاغ تحصيل کردم بر يکى از آنها يک زوج قره
سبد که از برى حمل انگور محمل واورا بر حمار استوار مينمايند بار
کردم وچند نفر اطفال کوچک که يکى از آنها حسن نام دارد درآنها گذاشتم
وبر ديگر لحاف انداخته زوجه خود را بر آن سوار کرده بسمت بروجرد
روانه شدم که از آنجا با زوار بسوى مقصود روانه گردم اتفاقا مردى ملا محمد جعفر نام که ملى آن ده بود وبمن مهربان واظهار ملاطفت
مينمود بر اين عزم واراده مطلع گرديده بيامد ودر مقام ممانعت برآمد
که هوا سرد است وزاد وراحله هم ندارى وبا وجود اين حال اين کار از
طريقه عقلاء دور است از اواصرار در منع واز من انکار از امتناع تا
آنکه مايوس گرديد وبا دست خود بر زمين خطى کشيده گفت ميروى لکن اين
بچه ها را خواهى کشت اين خط واين روز را از خاطر مده اين سخن گفت
وبرگرديد وما هم روانه شديم تا آنکه بفضل خدا وتوجه عزيز زهراء
همگى سالم وصحيح وارد کربلا گرديديم وچندى بر اين واقعه گذشت تا
آنکه زوار آن ولايت بزيارت آمدند وچند نفر هم از اهل آن ده که يکى از آنها همشيره زاده ملامحمد جعفر مذکور بود با آنها بود من با خود
گفتم که خوبست اين چند نفر را که از اهل آن ده مى باشند مهمان کنم
که به بينند که بعلاوه آنکه همگى سالم هستيم زندگى وگذران هم داريم
وخط ملا محمد جعفر بر ما راست نيامده لهذا رفتم وايشان را از برى غذى صبح دعوت کردم وبا خود بمنزل برده سفره انداختيم وغذائى که
آماده نموده بوديم حاضر کردم مکالمه ومواکله شديم ناگاه حسن نام
مذکور که اکبر اولاد من بود ودر ميان حياط بازى ميکرد از پله بام
بالا رفته واز بالى بام آويزان شده بود که ما را تماشا کند که از
بام طبقه سيم ساقط گرديد وبمحض سقوط روح از بدنش مفارقت نمود وبمرد
ومقدمات کار بعکس مطلوب نتيجه داد وعيش وسرور بحزن واندوه مبدل شد
چون اين حالت را ديدم سر وپا برهنه بسوى حرم حسينى روانه گرديدم
ودر ورود عرض کردم السلام عليک يا وارث عيسى روح الله وخود را بباب
ضريح مطهر چسبانيدم وشال از کمر خود گشوده يک سر آن را بقفل وسر ديگر
را بگردن بسته وباواز بلند صيحه زدم وگريستم وعرض کردم که نشد وبحق
مادرت زهرا نخواهد شد خود را راضى کنم بر آنکه خط ملا محمد جعفر بر
من راست آيد وسخن اوبر کرسى نشيند نشد ونخواهد شد خدام وزوار واهل
حرم بر گرد من جمع آمدند واز حالت من متعجب گرديد واز سبب عروض اين
حالت پرسيدند وجوابى نشنيدند که چه باعث شده وبعضى گمان جنون کردند
وهر يک از ديگرى سبب وباعث ميپرسيدند ونميدانستند تا آنکه بعضى از
همسايگان که از اهل علم بود آمده که مرا از برى حمل جنازه ببرد
وواقعه را از اواستسفار نمودند وباعث را فهميدند وآن شخص همسايه
بنزد من آمد ودر اول امر لسان موعظه ونصيحت گشود که آخوند تومرد
دانائى هستى مرده عادتا زنده نميشود بيا تا برويم واين طفل ميت را
برداريم مادرش خود را هلاک ميکند هر قدر موعظه کرد مفيد ميفتاد آخر
لسان ملامت گشود وحضار هم موافقت کردند ومن از غايت تحسر بر ايشان
تغير کردم وگفتم مرا بخود واگذاريد من که بشما کارى ندارم چرا عبث
مرا ميازاريد چون اين بشنيدند بر من بخنديدند وبا خود گفتند که
اورا بحال خود واميگذاريم وميرويم جنازه را بر ميداريم اين بگفتند
واز حرم مطهر خارج شدند واز مشاهده اين امر واستماع اين سخن حالت
من زياده بر اول منقلب گرديد وگريه وجزع من ديگر بار اشتداد يافت
آواز برآوردم وصياح وناله را بلند کردم وعرض نمودم که بحق مادرت
زهراء دست از ضريحت برنميدارم واز حرمت خارج نميشوم تا آنکه خداوند
جانم بستاند يا آنکه فرزندم حسن را بمن رساند اين بگفتم وگريبان
چاک زدم وفرياد ميکردم وبر سر ميزدم تا آنکه روز قريب بنصف شد وظهر
نزديک گرديد ناگاه آواز ضجه وهلهله از ميان صحن مطهر وايوان بلند گرديد
واهل حرم در اطراف من ودر مواضع ديگر بودند در اثر آن صداها بيرون
دويدند ومن ندانستم که چه واقع شده تا آنکه ديدم که مردم داخل حرم
ميشود وازدحامى عام واجتماعى تام دارند چون خوب نظر کردم فرزند حسن
را ديدم که آن شخص همسايه ناصح يک دست اورا گرفته ومادرش از دنبال
ميايد وبا جمعى از زنان وهمسايگان با حال صلوات فرستادن داخل حرم گرديدند
چون اورا مشاهده کرده خود را بر زمين انداخته سنگ ضريح را بوسيده
سجده شکر بجا آوردم بعد از آن فرزند خود را در بغل کشيده چشم اورا
بوسيدم پس چگونگى حال را از همراهان پرسيدم آن شخص همسايه مذکور
نمود که بعد از آنکه از تومايوس شديم مصلحت در آن ديديم که اورا
برداريم وپس از تغسيل وتکفين دفن نمائيم وبخاک سپاريم لهذا اورا در
خارج شهر بمغتسل برده برهنه کرديم وطاسى آب پر کرده بر سر اوريختيم
ناگاه پرهى دماغ اورا ديديم که حرکت ميکند گويا کسى آن را ميمالد
پس سر خود را حرکت داده عطسه کرد وبنشست مانند خفته که بيدار شود
چون اين حالت را ديدم از برى آسودگى توواظهار اعجاز اين بزرگوار
لباس بر بدن اواستوار کرده اورا بجهت زيارت حرم ومژده بتواينجا
آورديم مؤلف گويد حسن مذکور را بعد از آن مکرر ميديدم والان هم که
روز جمعه بيست ونهم جمادى الاولى سال هزار وسى صد هجرى ميباشد
مستحصب الحيوه ميباشد اگر چه والد او ملا عبدالحسين مذکور مدتيست
وفات کرده وآن مرحوم بعلاوه اين واقعه ديگر هم ذکر نمود وآن اين
بود که سيد مرحوم آقا سيد مهدى پسر آقا سيد على صاحب رياص در آن
زمانى که ناخوش شده بود واز برى استشفا شيخ محمد حسين صاحب فصول
وحاج ملا جعفر استرابادى را که هر دواز فحول علمى عدول بودند
فرستاد که غسل کنند وبا لباس احرام داخل سرداب قبر مطهر حسينى شوند
واز تربت قبر مطهر باداب ماثوره بردارند وبياورند نزد مرحوم سيد
وهر دوشهادت دهند که آن تربت قبر مطهر است وجناب سيد مذکور مقدار
يک نخود از آن را تناول نمايند زيرا که خوردن خاک حرام است مگر خاک
قبر حسينى از برى استشفا بقدر يک نخود وآن دوبزرگوار حسب الامر
معمول داشته رفتند واز خاک قبر مطهر برداشتند وبالا آمدند واز آن
خاک قدرى ببعض حضار اخيار عطا کردند که از جمله ايشان شخصى بود از
معتبرين وعطار وآن شخص را در مرض موت عيادت کردم وباقى مانده آن خاک
را از خوف آنکه بعد از اوبدست نااهل افتد بمن عطا کرد ومن بسته آن
را آورده در ميان کفن والده گذاشته اتفاقا روز عاشورا نظرم بساروق
آن کفن افتاد رطوبتى در آن احساس کردم چون برداشته آن را گشودم
ديدم آن کيسه تربت که در جوف کفن بود مانند شکرى که رطوبت ديده
باشد حالت رطوبتى در آن عارض شده ورنگ آن مانند خون تيره گرديد
وخونابه مانند اثر آن از باطن کيسه بظاهر واز آن بکفن وساروق رسيده
با آنکه رطوبت وآبى در آن مکان نبود پس آن را در موضع خود نهاد در
روز يازدهم در کفن وساروق کماکان باقى مانده بود وديگر بعد از آن
در ساير ايام عاشورا که آن تربت را مشاهده کرده ام همين طور آن را
متغير ديده ام ودانستم که خاک قبر مطهر در هر جا باشد در روز
عاشورا شبيه بخون ميشود.
معجزه 06
معجزهايست که در فرهنگ روز پنج شنبه يازدهم رمضان هزار ودويست
ونود وهشت هجرى دولت عليه ايران ثبت وضبط شده وصورت آن اينست که
جناب ميرزا محمد على صاحب ناظر سابق پستخانهى ضلع کراچى که چند
سال در بصره بودند واکنون در کاظمين توطن دارند شرح اين معجزه
شريفه را بدان تفصيل نگاشته بودند که چند نفر از اهل بحرين با عيال
خود بزيارت روضه مطهره حضرت امام رضا عليه السلام بمشهد مقدس رفته
بودند وهشت ماه در آنجا بودند وآنچه خرجى وزاد داشتند بالمره تمام
شده بود ودر آنجا از هر کس که برى خروج راه وومراجعت بکاظمين
التماس قرض وخرج راه کردند کسى اجابت نکرد تا آنکه از عدم خرجى وبى قوتى ونبودن ما يحتاج بکلى مستاصل شدند وهر روز در روضه منوره حضرت
امام عليه السلام رفته استغاثه ميکردند روز چهاردهم شهر رجب بوقت
ظهر شخصى نزد ايشان آمده اظهار نمود که من چند راس قاطر دارم وچون
شنيدم که شما عزم رفتن بکربلا داريد آمده ام که اگر در اراده خود
مصمم هستيد ومهيا باشيد که من بوقت عصر قاطرهى خود را از برى شما
بياورم ايشان گفتند که ما خرج راه نداريم آن شخص گفت آن هم درست
ميشود گفتند مايحتاج ما را تواينجا بده ودر کاظمين بگير گفت هر قدر
حاجت داريد من ميدهم ايشان مسرور شدند وآن شخص برفت ووقت عصر
قاطرهى خود را آورد وايشان را سوار کرده روانه گرديدند با عيال
واطفال وآلات واثقال تا آنکه در وقت شام بر سر آبى رسيده صاحب
قاطرها گفت شما پياده شويد ودر کنار اين آب وضوء گرفته نماز کنيد
وغذا بخوريد تا آنکه من هم قدرى قاطرها را در اين صحرا بچرانم
ايشان هم قبول کرده پياده شده مشغول نماز وغذا گرديدند بعد از آن
هر قدر منتظر شدند اثرى از قاطرها وشخص مکارى نديدند پس مضطرب گشته
در مقام تجسس وتفحص برآمدند وهر سوى روآورده صدا برآورده جوابى نشنيدند مشوش وبرآشفته شدند وواله وسرگردان باطراف وجوانب دويدند
وکسى را نديدند لابد ولاعلاج گريان ونالان وهراسان بسوى عيال خود
برگرديدند وشب را تا صبح در انديشه وفکر وتدبير بودند چون صبح
برآمد واز مراجعت آن شخص مايوس شدند علاج کار را در آن دانستند که
اسباب را بر پشت خود بسته با عيال پياده بسوى مشهد برگردند که اقلا
بيابان مرگ نشوند لهذا با اجمال واثقال خود بشهر مشهد روانه شدند
چون قدرى راه رفتند نخلستانى نمودار شد از ديدن نخل در آن مکان
تعجب کردند زيرا که نخل در بلاد عجم معهود نبود متحير ماندند ناگاه
مردى عرب را ديدند که در آن صحرا بطلب هيزم ميرود از اودر خصوص
نخلستان پرسيدند که اين نخلستان از کجا واين قريه چه نام دارد گفت
هذا مشهد الکاظم اين مکان مشهد کاظمين است از اين سخن تعجب نمودند
وآن را مزاح گمان کردند چون قدرى رفتند قبه ومنارها مشاهده نمودند
وآثار بلد را ديده جازم بصدق آن کلام گرديده دانستند که اين معجزه
بوده که از امروز ايشان وامام غريبان حضرت رضا عليه وعلى آبائه
الطاهرين واولاده المعصومين آلاف تحيه وثناء ظاهر گرديده که از طوس
تا بغداد را در مدت سه ساعت پيموده اند مسرور گرديده شکر گذارى نمودند.
معجزه 07
معجزه ايست که در سال گذشته هزار ودويست ونود ونه هجرى واقع گرديد
وآن پنج معجزه است که چهار آن در نجف اشرف وقوع يافته وپنجم آنها
در سامره مشرفه در سرداب مطهر. اما چهار اول پس سه معجزه از آنها
مطابق صورت مکتوبى که از نجف اشرف بسامره مشرفه از برى عمده
العلماء الراشدين جناب حاج ميرزا حسن شيرازى اطال الله بقائه ارسال
شده واز آنجا از برى فاضل معاصر حاج ميرزا حسين نورى زيد توفيقه
روانه دارالخلافه طهران گرديد بعد از اسقاط بعض زوايد چنين است.
معجزه اول در ماه صفر هزار ودويست ونود ونه جمعى از اعراب بيابان
از زن ومرد وارد نجف اشرف شدند با پى برهنه که رسم ايشانست توشه
اين جماعت منحصر در قدرى آرد وخرما است در انبانى که با خود دارند
ومنزل ايشان در ميان صحن وايوان حرم محترم است در شب هفدهم بجهه
درک زيارت اربعين مقارن طلوع فجر به دم دروازه آمدند چون رسم آنجا
است که پيش از طلوع آفتاب در را باز نکنند از مستحفظين دروازده
استدعا کردند که در را باز کنند در جواب تندى نمودند وبد گفتند پس
ايشان روى به گنبد مطهر کرده بزبان عربى شکايت نمودند که يا ابا
الحسن ميدانى که زوار توئيم ومى بينى که اينها با ما چه ميکنند
وقريب باين مضامين گفتند که ناگاه صدائى ظاهر شده در دروازه باز گرديد
وهر لنگه آن بسمت ديوار خود شده بر آن چسبيد وقفل آهنى فرنگى باز
نشده بر زمين افتاد وميخ آهن کج گرديد وپشت بند چوپى بهمان حالتى که در کلون ديگر بود باقى مانده وپس نرفت اعراب چون اين امر عجيب
بديدند خوش حال وهوصه کنان از دروازه بيرون رفتند وبسوى مقصود خود
روانه گرديدند وخبر منتشر شد واز شيعه وسنى جمع کثيرى حاضر شده آن
را ديدند وامر چنان ظاهر وهويدا شد که باذن حکومت شب چراغان نمودند
وجماعتى نقل کردند که مقارن آن صدا نورى از طرف قبر مطهر ظاهر گرديد
که اطراف را روشن نمود.
معجزه دوم - اين که در همين شهر صفر بعد از وقوع اين واقعه شخصى از
اهل سنت با عيال خود که از جمله ايشان طفلى بود تقريبا ده ساله که
در دهم محرم نود ونه مريض شده ودر همان مرض نصف بدن اومرتعش وزبان
اوگشته بود ومدتى بطريق استشفا بگورا به حنيفه پناه برده بودند
واثرى نديده بمرقد شيخ عبدالقادر دخيل شده وثمرى نچيده لهذا بعد از
ياس از اين دونفر در روز يک شنبه بيست وچهارم صفر وارد نجف اشرف
شده متوسل بحضرت حيدر وقالع باب خيبر شدند ودر روز بيست وپنجم بعزم
استشفا وارد حرم محترم شدند وطفل را بقفل مبارک بستند با تعهد آنکه
اگر شفا يافت رجوع به مذهب شيعه نمايند. تا عصر پنج شنبه بيست
وهشتم روزى سه مرتبه اورا به همين دستور داخل روضه مطهره کردند تا
آن که در ساعت يازده ونيم از روز مذکور که وقت آوردن شموعاتست بحرم
محترم ووقت اجتماع زوار است در آن مکان شريف وزمان ازدحام حجاج بود
آن طفل نقل کرد که بمحض ورود خدام وصف کشيدن ايشان در برابر ضريح
از داخل ضريح سيدى جليل نورانى با لباس سفيد ظاهر گرديد وانگشت
مبارک را از شباک ضريح بيرون آورد ودر دهانم گذاشت وفرمود يا ولد
هذا الماء اشرب يعنى ى پسر اين آبست بنوش بمحض آنکه انگشات مبارک
بدهانم رسيد تمام آلات واسقام رفع شد وقفل خموشى از دهانم برداشته
شد پس مردم ازدحام کرده دورش را گرفته لباسش را قطعه قطعه کردند
وبردند واز شدت ازدحام خوف تلف شده اورا از ايشان پنهان نمودند
وپدر ومادر طفل بعهد خود وفا کرده اختيار مذهب شيعه کردند.
معجزه سوم آنکه در شب جمعه بيست ونهم که در عصر پنج شنبه آن طفل
مذکور عافيت يافت باز دروازده نجف اشرف از برى زوار باز گرديد
اوضح واعجب از دفعه اولى وکيفيت آن بنحوى که يکى از مستحفظين نقل
کرده وشواهد قطيعه بر صدق داشت چنين است که گفت در اول شب با کاظم
آقا که مامور بستن وگشودن دروازده است وکليدها بدست اواست بودم ودر
را محکم بستيم وکليدها را با خود بر دودروازه مذکور يک قفل فرنگى بزرگ مستحکم دارد ويک قفل آهنى بزرگ ويک پشت بند چوبى که با کليد
خود بصعوبت گشوده مى شود ويک ميخ آهنى بسيار محکم وکشيک دروازه
توبه من بود لهذا بر بالى در شدم ودر طارمه که محاذى قبه منوره
است ايستادم بعد از دوساعت وچيزى از شب رفته در را کوبيدند ومن بر
سر دالان شده واز کوبنده در پرسيدم که کيستيد گفتند چند نفر زوار
هستيم که پياده يا از مسجد کوفه آمده ايم واستعدادى نداريم هوا
بسيار سرد است از برى راه خدا در را بگشائيد جواب ايشان را بزبان
خوش گفتم که کليد نزد کاظم آقا است ودر قلعه خوابيده شما هم برويد
در قهوه خانه شب را بخوابيد آسوده تا آنکه بعد از آفتاب که در باز
ميشود داخل شويد سوال را مکرر کردند والحاح نمودند مرا کج خلق
کردند تا آنکه فحش دادم وگفتم اگر ديگر دفعه اصرار کنيد با تفنگ
جواب گويم چون اين بشنيدند مايوس گشته بقهوه خانه رفتند ومن هم
بجى خود برگرديدم که ناگاه پيش چشمم روشن شد متحيرانه باطراف خود
نظر کردم که اصل آن روشنى را که آن بان در تزايد بود معلوم کنم چون
ببالى سر نظر کردم پارچه آتشى ديدم که از بالا بزير ميايد وهر قدر
نزديک تر مى شود روشنائى افزونتر ميگردد تا آنکه مقابل طارمه گرديد
فرجت الارض رجا پس زمين متزلزل شد بنحوى که من بر رودرافتادم پس آن
آتش چنان بر در خورد که گويا چند توپ بيک دفعه خالى گرديد واز
دروازه صدائى مهيب برآمد وهر لنگه اش بديوار سمت خود ملحق گرديد
وسقف اطاق کوچکى که متصل به دالان دروازه بود خراب گرديد وديوارش
شکافت چون سر برداشتم هوا تاريک بود پس با جماعت نظام که خوابيده
بودند از مهابت اين صدا از جا جستند بزير آمديم ديديم در باز شده
ومثل دفعه اولى قفل آهنى وفرنگى گشوده گشته وبر زمين افتاده وسيخ
آهنى کج شده وپشت بند چوپى بهمان حالى که در کلون ديگرى بود باقى مانده وپس برفته کاظم آقا خبردار شده با کليدها آمده اين حالت را
مشاهده کرد پس سه شب ديگر از برى اين واقعه چراغان کردند.
معجزه چهارم مطابق صورتى که حسب الخواهش اهل کشمير در شرح اين چهار
معجزه جناب سيد الفقها والمتالهين عماد العلماء الکاملين ذخر السلف
وفخر آل خلف صاحب التصانيف الرايقه مولانا الاجل الامجد آقا سيد
مهدى قزوينى حلاوى طاب ثراه مرقوم فرمودند ودر حاشيه آن جناب
مستطاب قدوه العلماء الاطياب حاج ميرزا حسن شيرازى اطال الله بقائه
تصديق نوشته اند وصورت آن را از رى فاضل معاصر نورى روانه در
الخلافه کرده اينست که جماعتى از اهل بکتاشيه که صنفى از اهل
تصوفند وبزرگ ايشان را دره ميگويند که در کربلا منزل دارد ودر هر
بلدى از بلاد روم تکيه وموقوفاتى دارند ومواظبت تمامى در زيارت
مرقد مطهر امير المؤمنين عليه السلام دارند وکذلک در زيارت امام
حسين عليه السلام بنجف اشرف آمدند ودر تکيه که باب آن در ميان يکى از حجرات سمت غربى صحن مطهر گشوده مى شود منزل کردند ويکى از آنها
مبتلا بود بمرض جنون چون خواستند بحرم مطهر مشرف شوند از خوف آنکه
آن ديوانه خود را معبود کند يا آنکه بر غير ضررى وارد آرد دستهى اورا محکم بستند واورا مغلول کرده ميخهى آهنى بر اوزدند ورفتند پس
آن ديوانه قوت کرده دست وپى خود را گشوده داخل حرم گرديد وچون
نزديک ضريح مطهر رسيد آن غل از گردن اوخود بخود باز شد وبيفتاد.
معجزه پنجم امريست که بعد از ظهر روز جمعه دهم نجومى شهر جمادى الثانيه هزار ودويست ونود ونه در سامره مشرفه در سرداب مطهر واقع گرديد
وتفصيل آن مطابق مکتوبى که جناب مستطاب قدوه العلماء الايباب رئيس
المسلمين حاج ميرزا حسن شيرازى ادام الله عمره مرقوم داشته اينست
که شخصى آقا محمد مهدى نام ساکن بندر مومين که اوتوابع مملکت ماچين
است واز کلکته با مرکب دخانى شش روزه بانجا ميروند وپدرش شيرازى الاصل وخودش متولد ومتوطن در آن مملکت بوده وقريب به سه سال بود که
بعد از ابتلا بمرض شديد گنگ ولال شده بود تا در اين اوان که بزيارت
عتبات مشرف شده بتوسل شفا وارد کاظمين شد وچون از معاريف تجار بعضى اقارب در آنجا داشت مدت بيست روز توقف کرد پس با مرکب دخانى بسمت
سامره روانه شد وارحام اورا آورده در مرکب گذاشته وسفارش اورا باهل
مرکب که از اهل بغداد ومجاورين کربلا بودند کردند که اوعاجز است
وقادر بسوال وجواب نيست ودر خصوص اوبه بعض مجاورين سامره هم چيزى نوشتند وپس از ورود بسامره در وقت مذکور بسرداب مطهر رفتند ودر
محضر جمعى از صلحا ومقدسين خادمى از خدام آن درگاه از برى اوزيارت
ميخواند تا آنکه اورا بصفه سرداب بالى چاه غيبت بردند مدتى در آن
مکان گريه وبا اشاره استغاثه نمود ناگاه قفل از دهان اوربوده وزبان
لالش گشوده گرديد واز آن مکان شريف با زبانى فصيح وبيانى مليح خارج
گرديد ودر روز شنبه کسانى که با اوبودند اورا در مجلس درس جناب
ميرزى مذکور دام عزه حاضر نمودند وحاضرين با اومکالمه وصحبت کردند
وسوره حمد را با قرائت پسنديده ى حضار تلاوت نمود وشب يک شنبه
دوازدهم ودوشنبه سيزدهم را در صحن مطهر چراغان کامل کردند، وشعرا
وفصحا وصلحا قصايد ومناقب وفضايل خواندند ودر شب اول هم جناب ميرزا
سلمه الله حاضر شدند واز برى مولف ومخالف شبه باقى نماند والحمد
لله رب العالمين.
معجزه 08
معجزه ايست که روايت کرده آن را محمد بن جرير طبرى باسناد خود از
شقيق بلخى که گفت بيرون رفتم از برى حج بيت الله تا آنکه وارد
قادسيه شدم پس نظر بکثرت حجاج وقيه خيام ايشان کردم بطورى خوب
وطرزى مرغوب هر يک مناسب حوصله وحال خود در منازل وخيام آرام دارند
عرض کردم اللهم انهم قد خرجوا اليک فلا نردهم خائبين پس مهار راحله
خود را گرفته ايستاده با خود گفتم که بهتر آنست که در کنارى از حاج
منزل کنم چون بکنار آمدم جوانى را خوش روديدم که اثر عبادت در جبهه
وجبين اوظاهر ومانند ستاره درخشنده نور از روى مبارک اوساطع ولامع
بود جامه از پشم پوشيده ونعل عربى در پا داشت وتنها در گوشهى نشسته بود با خود گمان کردم که البته اين جوان از طايفه صوفيه ودر
امر معاش خود کل بر ديگرانست نزد اوميروم واورا ملامت مينمايم
بنزديک اوشدم بسوى من نگريست وفرمود يا شقيق اجتنبوا کثيرا من الظن
ان بعض الطن اثم ولا تجسوا پس از من اعراض کرده روانه گرديد با خود
گفتم که همانا از اولياء الله است که نام مرا دانست واز ضمير من
خبر داد بايد از اوعذر خواهم چون بعقب اورفتم از نظرم غايب شد تا
آنکه بمنزل دوم که واقصه گويند وارد شدم آن جوان را ديدم که بر تلى از ريگ ايستاده نماز ميگذارد وگاه راکع وگاه ساجد است واز خوف
خداوند خائف ولرزان واشک از چشمهى مبارکش روانست با خود گفتم که
نزد اوروم وعذر گناه گذشته خود خواهم چون نزديک اوشدم ومرا ديد اين
آيه را تلاوت نمود مانى لغفار لمن تاب وآمن وعمل صالحا ثم اهتدى واز نظرم غايب شد تا آنکه بمنزل سيم که زباله گويند رسيديم آن جوان
را ديدم که بر سر چاهى ايستاده وزکوه دودست دارد وميخواهد که آب از
آن چاه برآورد ناگاه زکوه از دست اوبه چاه افتاد پس سر بالا کرده
عرض نمود که خداوندا هرگاه که تشنه ميشوم آبم ميدهى وهرگاه گرسنه
ميشوم طعامم ميدهى خود ميدانى که غير از اين زکوه چيزى ندارم آن را
از من سلب نفرما راوى گويد قسم بخدا که ديدم آب چاه بالا آمد تا
آنکه بر روى زمين جارى گرديد پس دست دراز کرد وآن زکوه را از روى آب بربود وبه اب آن وضوگرفته مشغول نماز شد پس از آن بر تل ريگى سفيد برآمد وقدرى رمل برداشته در زکوه ريخته وزکوه را حرکت داد واز
آن تنازل فرمود با خود گفتم که ببرکات انفاس قدسيه اورمل بدل بسويق
شد که از آن تنازل ميکند پس بنزد اوشدم وعرض کردم که از آنچه ميل
ميفرمائى قدرى هم بمن عطا کن فرمود يا شقيق لم تزل رحمه الله علينا
اهل البيت سابغه واياديه لدينا جميله فاحسن ظنک بربک پس آن زکوه را
بمن داد ديدم در آن سويق وشکر است قدرى از آن خوردم وزکوه را
باودادم قسم بخدا که از آن لذيرتر چيزى نديدم وچند روز بر من گذشت
که گرسنه وتشنه نگرديدم چون زکوه را باودادم از نظرم غايب شد تا
آنکه به مکه رسيدم وحج کرديم ناگاه شبى اورا در مسجد الحرام ديدم
که در گوشه مسجد با خضوع وخشوع نشسته مشغول طاعت وعباتست واشک از چشمهى اوجى تا آنکه صبح درآمد نماز صبح را ادا کرده مشغول طواف گرديد پس
از طواف از مسجد بيرون شد من هم از عقب اوروانه شدم ناگاه ديدم که
خدم وحشم اطراف اورا گرفته واورا تعظيم وتکريم مينمايند ومردم از
اومسائل دينيه ميپرسند وجواب ميگويد از بعض ايشان پرسيدم که اين
جوان کيست گفتند که عالم آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم
ابوابراهيم عليه السلام است پرسيدم که ابوابراهيم کيست گفتند موسى
بن جعفر عليهما السلام است.
کرامت 01
کراماتى است که وقوع يافته از برى شيخنا الاعظم واستادنا الافخم
الاورع التقى الاکرم عند البارى الشيخ الجليل مرتضى التسترى النجفى الانصارى طيب رمسه وقدس سره واز جمله آنها واقعه ايست که:
واقعه اول:
روايت کرد آن را شيخ جليل وعالم نبيل شيخ طه دختر زاده شيخ حسين
نجفى معروف بابن النجف که در نجف اشرف امام جماعت مسجد هنديست بعد
از وفات خالوى خود شيخ جواد بن شيخ حسين مذکور از شخصى از همسايگان
خود که در محله خويش از محلات نجف اشرف ساکن است که اوگفت که روزى از ايام شخصى از رفقا وآشنايان بنزد من آمد وگفت که چندى است امر
معاش بر من سخت گشته وزايده درستى بدست نيامده واگر توهمراهى کنى در اين باب فکرى کرده ام وتدبيرى بخاطرم افتاده گفتم آن چه چيز است
بگوتا آنکه با توهمراه شوم اگر مصلحت در آن باشد گفت آن اينست که
امشب بخانه شيخ مرتضى برويم وهر چه بيابيم بياوريم زيرا که در اين
اوقات پولى بسيار نزد اوآورده اند چون اين سخن شنيدم بر اوانکار
کردم واورا از آن عمل منع نمودم ممتنع نگرديد واصرار خود را بر
انکار من افزود بالاخره قرار بر آن شد که با يک ديگر خارج شويم
بطورى که مرا داخلى بر مباشرت نباشد پس با يک ديگرتقسيم نمائيم وبر
آن تبانى کرديم که شب را برويم وشب را بعد از گذشتن پاسى از آن که
عيون عاده در خواب بودند روانه شده بتدبيرى خود را در دالان بيرون
خانه برديم پس از آن من در دالان بيرون خانه ماندم ورفيق من داخل
گرديد وپس از زمانى پريشان حال ومضطرب برگرديد ودودست خود را
بدندان ميگزيد از اوسبب وباعث پرسيدم گفت همانا امرى عجيب مشاهده
کردم که اگر خود مشاهده نکنى تصديق من ننمائى گفتم آن چه بود گفت
چون داخل حياط خارج گرديدم واز پله بام بالا رفتم که خود را از سطح
بام خارج بسطح بام داخل انداخته از آنجا بزير آيم وغرض خود حاصل
کنم چون بر سطح خارج بر آمدم عکس وسايه شاخصى را ديدم که از بام
اندرون بر مهتابى پشت بام بيرونى افتاده لهذا سر بالا کرده که خود
شاخص را که بر بام اندرونست ببينم که چيست ناگاه شيرى را مهيب ديدم
که بر لب بام اندرون ايستاده وسر خود را بسمت پائين کشيده وانتظار
آن دارد که چون برايم مرا بچنگال خود بربايد وهر قدر نزديکتر
ميرفتم شدت وغضب اوزياده ميگرديد چندان تامل کردم که در خصوص آن
تدبيرى کنم وعلاج نديدم لاعلاج برگرديدم راوى گويد که چون اين سخن
شنيدم با خود گفتم که شير دلير در ميان ولايت در اين وقت شب در بام
بلند اندرون از کجا آمده شايد اين مرد از کار خود نادم شده
وعذرجوئى ميکند ويا آنکه خوف بر اوغالب گشته وقوه واهمه اين صورت
را در نظر اودرآورده پس باوگفتم که شايد توهم کرده باشى وصورت شير
مجسم گمان کرده گفت گفتم که تا خود نبينى باور نکنى همانا در آن جا
ايستاده است بيا خود مشاهده کن. پس اوروانه گرديد ومن در دنبال شدم
تا آنکه بر بام ايستاده ديدم که از مهابت آن بدنم بلرزيد وگويا از
برى دفع ما به آن مکان ايستاده بود. که چون ما را ديد غرش نمود
ومشرف بر بام بيرون گرديد که گويا اگر نزديکتر ميرفتيم از غايت خشم
بر ما خود را از بام بلند داخل بر بام پشت خارج مى انداخت چون اين
امر عجيب ديديم آن را از کرامات آن مرد بزرگ فهميديم وتايب ونادم
برگرديديم.
واقعه دوم
چيزيست که روايت کرد آن را شيخ نبيل وفاضل جليل الاوثق الاعدل
الخمولى الشيخ عبدالرحيم دزفولى که از تلامذه قديم شيخ استاد بود
وتا زمان وفات شيخ وقت خود را در پى منبر اوصرف نمود وتحقيقات
اصوليه شيخ را بهتر از ديگران ضبط کرده بود وآن اينست که مذکور
نمود که مراد وحاجت بود که در قضا وکفايت آنها بسيار مايل بودم
وآنها را بکسى نميگفتم لکن مکرر در خصوص برآمدن آنها امير المؤمنين
وامام حسين وعباس بن امير المؤمنين عليه السلام را در هر يک از حرم
محترم وروضه مطهره ايشان شفيع کردم واثر اجابت نديدم اتفاقا در يکى از اوقات زيارت مخصوصه از نجف بکربلا رفتم وباز در حرمين شريفين
عرض حاجت نمودم واثرى نديدم تا آنکه يک روز در روضه عباسيه رفتم
ديدم که جمعيت بسيارى در آن روضه اجتماع دارند وزنان عرب هلهله مى کنند ومردان آمد وشد مينمايند وشخصى را در ميان دارند چون از سبب
وباعث پرسيدم دانسته شد که پسرى از اعراب بيابان فالج بوده در مدتى مديد وکسان اواورا بروضه عباسيه آورده ودخيل آن حضرت کرده اند وآن
پسر مشمول نظر کيميا اثر آن بزرگوار شده وصحيح وسالم گرديده ومردم
لباس تن اورا پاره کرده از برى تبرک مى برند چون اين واقعه را
مشاهده نمودم حالت من منقلب گرديد ودلم بدرد آمد وآه سرد برآوردم
پس بضريح مطهر نزديک شدم وعرض کردم که يا ابا الفضل مراد وحاجت
مشروع وسهل بود ومکرر آنها را بپدر وبرادر وخودت عرض کردم واعتنائى نفرموديد واين بچه معدان يعنى عرب صحرائى را بمحض اينکه دخيل
آوردند اجابت نموديد واز اين معامله دانسته مى شود که بعد از چهل
سال زيارت ومجاورت واشتغال بعلم مقدار يک بچه معدان در نظر شماها
قدر ندارم واين همه مشقت وزحمت اثرى نکرده من هم ديگر بعد از اين
در اين بلاد نمى مانم وبملک عجم ميروم اين سخن گفته واز روضه بيرون
آمده سلام مختصرى در روضه حسينيه مانند کسى که از مولى خود قهر
نموده کرده ومراجعت بمنزل نمودم ومختصر اسبابى که با خود داشتم
برداشتم وروانه بسوى نجف اشرف شده باراده آنکه پس از ورود عيال خود
را با اسباب واثاث نقل به کنار دريا کرده روانه بسوى شوشتر شوم چون
وارد نجف گرديدم از راه صحن مطهر بسوى خانه روانه شدم وچون وارد
صحن شدم با ملا رحمت الله که ملازم ونوکر شيخ بود ملاقات کردم وپس
از رسم ورود بر مسافر که مصافحه ومعانقه وتهنيت ودرود باشد گفت که
شيخ يعنى شيخ مرتضى تو را مى خواهد گفتم شيخ چه ميدانست که من حالا
وارد ميشوم گفت نميدانم همين قدر ميدانم که بمن فرمود که برودر
ميان صحن شيخ عبد الرحيم از کربلا ميايد اورا بنزد من بياور چون
اين سخن شنيدم گفتم شايد باعث بر اين کلام ملاحظه عادت مجاورين
بوده که فردى روز زيارت را بيرون ميايند وفردى آن روز را وارده
ميشوند وغالبا هم از راه صحن وارد مى شوند که اول ورود ايشان بر
صاحب صحن باشد پس روانه بسوى خانه شديم چون وارد بيرون خانه شديم
کسى در آنجا نبود ملا رحمت الله حلقه بر در اندرون بزد شيخ آواز
داد که کيستى عرض کردم که شيخ عبد الرحيم را آوردم شيخ بيرون آمد
وبملا رحمت الله فرمود توبروچون برفت شيخ بمن فرمود که فلان حاجت
وفلان حاجت دارى عرض کردم آرى فرمود اما فلان واسم يکى از آنها را
برد پس آن را من برمى آورم واما فلان واسم آن ديگرى را برد پس
فرمود برواستخاره کن اگر خوب آمد بيا آن را هم تدبير مقدمات
وضروريات مى نمايم وبکن راوى گويد رفتم واستخاره کردم خوب آمد وبعد
از عرض واعلام تدبير فرمود.
واقعه سوم
چيزيست که روايت کرد آن را فاضل مدقق وعالم محقق جناب حاج ميرزا
حبيب الله رشتى سلمه الله که از اکابر تلامذه شيخ مرحوم است ومصلى ومنبر تدريس شيخ در نجف اشرف امروز مفوض به آن بزرگوار است از پسر
مرحوم حاج سيد على شوشترى که از اولاد سيد نعمه الله جزايرى واز
مجاورين نجف اشرف ودر ورع وزهد وتقوى سلمان عصر ومقداد دهر خود وبا
شيخ مرحوم کمال معاشرت وآميز داشت وبر جنازه شيخ مرحوم اواقامه
نماز نمود وبعد از وفات شيخ تا يک سال تقريبا که زنده بود امور خلق
به اوراجع بود واعتکاف مسجد سهله وکوفه را بسيار مواظبت مينمود
ومردم را در حق اوچنان گمان بود که شرفياب خدمت امام عصر عليه
السلام مى بود ومعروف بکرامات بوده. وبالجمله ميرزى مذکور روايت
کرد از پسر اين سيد که گفت در وبائى نجف که در عشره هفتم از مائه
ثالثه بعد از هزار هجرى واقع گرديد سيد مذکور را در اواسط شب
ناخوشى وبا عارض شد وچون حالت اورا بسيار پريشان ديديم وضعف پيرى وعبادت هم در اوزياده بر آن بود از خوف آنکه مبادا تا صبح بماند
وشيخ از اومواخذه عدم اعلام نمايد فانوس را از برى اعلام شيخ روشن
کرديم سيد چون ملتفت شد فرمود چه خيال داريد عرض کرديم اراده آنکه
شيخ را باخبر کنيم گفت حاجت بان نيست شيخ حالا تشريف مياورد چراغ
را خاموش کنيد وبنشينيد چون فانوس را خاموش کرده نشستيم لمحه نگذشته
آواز حلقه در بلند شد پس سيد فرمود که شيخ است در را بگشايند چون
در را گشوديم شيخ را با ملا رحمت الله در پشت در ديديم شيخ فرمود
حاج سيد على چگونه است عرض کرديم حالا که مبتلا شده خدا رحم کند
انشاء الله فرمود باکى نيست ان شاء الله وداخل گرديد چون سيد را
مشوش ومضطرب ديد فرمود مضطرب مشوخوب ميشوى انشاء الله سيد عرض کرد
که از کجا ميگوئى فرمود که خواسته ام که توبعد از من بمانى وبر
جنازه من نماز کنى عرض کرد که چرا اين را خواستى فرمود حالا که شد
پس نشست وقدرى سوال وجواب ومطايبه کردند وشيخ برخواست فردى آن روز
را شيخ بعد از درس در منبر فرمود که حاجى سيد على را ميگويند که
ناخوش است هر کس بعيادت اواز طلاب ميرود بيايد پس از منبر بزير
آمده با جمعى از طلاب بخانه سيد رفت. مؤلف گويد که حقير هم در آن
مجلس بودم واين سخن را هم از شيخ شنيدم لکن کارى لازم مانع از
همراهى با ايشان گرديد وبالجمله راوى گويد که چون وارد گرديد مانند
کسى که خبر ندارد پرسش حال فرمود من خواستم که عرض کنم شيخنا شما
که ديشب را خود تشريف آورديد وديديد ناگاه سيد را ديدم که انگشت
بدندان گزيد واشاره کرد دانستم که برابر از آن رضا ندارند سکوت
کردم وبعد هم سيد عافيت يافت وبر جنازه شيخ نماز کرد اعلى الله
مقامهما.
واقعه چهارم
واقعه ايست که حکايت کرد آن را شيخ جليل وثقه نبيل شيخ محمد حسين
کاظمى نجفى که الان در نجف اشرف قدره فقهى عرب وصاحب حوزه درس
وامام جماعت است وآن اينست که گفت در اوايل وفات شيخ محمدحسن صاحب
کتاب جواهر وانتقال رياست عامه بشيخ جليل شيخ مرتضى من بعد از نماز
عشا داخل حرم ميشدم وپشت بدر وروبضريح مطهر تکيه بديوار از برى زيارت ميايستادم ووقوف را طول ميدادم وغالبا دخول وخروج شب شيخ
جليل مقارن با وقوف من ميگرديد اتفاقا در يک شب جناب شيخ درحال
وقوف بر من برخورد وآهسته کيسه پولى در دست من گذاشت وفرمود بر وجه
نجوى که نصف اين را خود خرج کن ونصف ديگر را بر شاگردان خود تقسيم
کن اين سخن بفرمود وبرفت ومن هم بعد از آن بخانه رفتم ومقدار آن را
معلوم کرده ديدم که تمام آن با دينى که در آن اوقات دادنى بودم
مطابق بود با خود خيال کردم که تمام آن را بمصارف دين معجل خود
رسانم وبعد از آن بتدريج مقدار نصف آن را از برى شاگردان کار سازى کنم اين خيال را کردم لکن تا شب آينده کارى نکردم واين خيال را بکسى نگفتم تا آنکه بعد از نماز عشا باز داخل حرم شده در آن مکان سابق
ايستاده بودم که شيخ مذکور بطريق عبور برخورد وسر خود را بنزديک
گوش من آورد وفرمود که شيخنا شما قسمت شاگردها را از اين مال بدهيد
من باز بخود شما ميدهم اين بفرمود وبرفت ومن دانستم که از ضمير من
اطلاع يافته از آن اراده برگرديدم ومقام وجلالت آن شيخ بزرگوار را
دانسته وفهميدم.
واقعه پنجم
امريست که وقوع آن در زمان حياه خود شيخ مذکور معروف ومشهور گرديد
وبدرجه ظهور وبهور رسيد وآن اينست که در يکى از سنوات عشره سايعه
از مائه ثالثه بعد از هزار هجرى شيخ مذکور از برى بعض زيارات
مخصوصه وگويا زيارت عرفه بود بکربلا رفت وآن وقت را حقير بکربلا
نرفتم وچون شيخ مراجعت کردند اشتهار يافت که واقعه تازه وقوع يافته
حقير در مقام تحقيق بر آمده جمعى از طلاب ذکر کردند که شخصى عرب از
اهل سموات که قريهايست در کنار فرات مابين بصره وکوفه بکربلا آمده
ودر ميان حرم مطهر بخدمت جناب شيخ رسيد وبعد از سلام وبوسيدن دست
اوعرض کرد که بالله عليک انت الشيخ مرتضى يعنى تورا بخدا قسم شيخ
مرتضى توئى شيخ فرمود آرى عرض کردم علمنى عقايد الشيعه مرا
اعتقادات شيعه تعليم کن شيخ فرمود توکيستى واهل کجا هستى وچه باعث
شده که اعتقادات شيعه را ميخواهى واز من ميطلبى عرض کردم که من از
اهل سموات هستم وخواهرى دارم که در بعض قبايل عرب که به منزل مسافت
از سموات دورند ساکن ميباشد ومن بديدن خواهرم رفته بودم چون
برگرديدم در اثنى راه بشيرى عظيم مهيب مبتلا شدم که بر من برخورد
واز مهابت آن است من از رفتار بماند وراه علاج وتدبير من بسته
گرديد وبغير از توسل به بزرگان دين تدبيرى نماند پس متوسل بابوبکر
شده يا صديق گفتم اثرى نديدم پس بدامن عمر دست زده يا فاروق گفتم
وثمرى نچيدم پس بعثمان چسبيده يا ذا النورين گفتم وجوابى نشنيدم پس
بعلى بن أبى طالب عليهما السلام دخيل شده گفتم يا اخ الرسول وزوج
البتول يا ابا السبطين ادرکنى ولا تهلکنى ناگاه سوارى نقاب دار در
نزد خود حاضر ديدم چون آن شير آن سوار را ديد سر خود را بپى اسب
اوماليد وبرفت وآن سوار هم در جلومن روانه گرديد ومن هم درعقب
اوروانه شدم لکن اسب اوبارام ميرفت واسب من ميدويد وباز هم
باونميرسيد تا آنکه آن سوار متوجه بسوى من گرديد وگفت ديگر تورا از
شير ضررى نخواهد رسيد وراه هم همين است که ميروى بروفى امان الله
گفتم فدايت شوم بفرما توخود کيستى که مرا از اين ورطه رهانيدى فرمود همانم که اورا خواندى منم اخ الرسول وزوج البتول وابوالسبطين
على بن ابى طالب عرض کردم فدايت شوم مرا براه نجات هدايت فرما
فرمود اعتقادات خود را درست کن عرض کردم کدام است اعتقادات درست
فرمود اعتقادات شيعه عرض کردم مرا تعليم کن فرمود برواز شيخ مرتضى بياموز عرض کردم اورا نميشناسم فرمود ساکن نجف است واين شمايل را
که در شما مى بينم ذکر نمود عرض کردم چون ميروم بنجف اورا مى بينم
فرمود چون بنجف روى اورا نبينى زيرا که اوبکربلا بزيارت حسين رفته
باشد لکن در کربلا اورا خواهى ديد اين بفرمود واز نظر من برفت پس
من بسموات آمده از آنجا بنجف آمدم وتورا نديدم وامروز وارد کربلا
شدم والحمد لله که بخدمت رسيدم مرا باعتقادات شيعه دلالت فرما شيخ
فرمود اما اصل اعتقادات شيعه آنست که امير المؤمنين عليه السلام را
خليفه بلا فصل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ميدانند وبعد از
اوفرزندش حسن وبعد از اوفرزندش حسين صاحب اين ضريح واين قبه واين
بارگاه وهمچنين تا امام وخليفه دوازدهم که امام عصر است وغايب از
انظار را امام ميدانند شخص همين قدر را که اقرار واعتقاد نمايد
شيعه ميشود وديگر زايد بر اعتقادات صحيحه مسلمين چيز ديگر نيست ودر
اعمال هم تکليف توهمانست که ميکنى از نماز وروزه وخمس وحج وغير آن
عرض کرد که مرا ببعض شيعيان بسپار که از اوبعض ضروريات احکام را
بياموزم پس شيخ اورا بثقه عادل آخوند ملا مومن متعبد طهرانى يا شخص
ديگر سپرد وتوصيه فرمود امورى را که منافى تقيه است بر اواظهار
ننمايد مؤلف گويد که کرامات ومقامات اين بزرگوار زياده از حصر
وشمار است ومخالف وموالف را بر آن اعتراف واقرار است وچگونه چينن
نباشد وحال آنکه در عبادت در عصر خود عديد نداشت ودر زهد وورع اورا
نظير نبود وبا آنکه در هر سال زياده از صد هزار تومان از وجوه بسوى اومتوجه ميگرديد وفات کرد ودرهم ودينارى نگذاشت ودر حياه باقل ما
يفنع به اکتفا نمود ولادت باسعادت آن بزرگوار بنقل برادر اصغر
اوجناب شيخ محمد صادق در سال هزار ودويست وچهارده هجرى ومجاورت آن
سرور در نجف اشرف از سال هزار ودويست وچهل ونه بوده تا روز وفات
چنان که روز وفات اودر سال هزار ودويست وهشتاد ويک اتفاق افتاد وبا
آن زمان کلمه ظهر الفساد موافق گرديد وتحصيل اصول در کربلى معلى کرده واستاد اوآخوند ملا شريف مازندرانى معروف بشريف العلماء بوده
وچندى هم در شهر کاشان با فاضل نراقى آخوند ملا احمد بوده وفقه را
از شيخ حسن نجفى اخذ نموده وچندى هم با شيخ محمد حسن صاحب کتاب
جواهر الکلام را پيموده حقير از سال هفتاد تا زمان وفات ملازم منبر
درس ونماز جماعت ايشان بودم بعد از آنکه در ولايت عجم خود را فارغ
ميدانستم واز جمعى از معتبرين قوم مصدق ومجاز بودم وفهم تحقيق ونظر
دقيق ايشان را بطورى ديدم که از مسموعات سابقه خود بالمره چشم بسته
ودست کشيدم وفايز باستفاضه واستفاده از ايشان بودم تا آنکه نزديک
بزمان وفات ايشان در خواب ديدم که از تل بزرگى که در سمت قبله صحن
مطهر واقع ومشرف بر آنست عبور ميکنم وچون از برى تعظيم قبه مطهره
ملتفت بسوى آن شدم آن را نديدم متحير شدم پس سيدى جليل را در نزد
خود واقف ديدم که از من سبب تحير پرسيد باوگفتم که قبه مطهره را
نميبينم گفت بزمين فروشد گفتم پس چه خواهد شد گفت عيبى ندارد
ونقصى نکرده در خيال تدبير اسبابى هستند که آن را بدون عيب بردارند
مانند اسباب جرثقيل چون از خواب بيدار شدم دانستيم که شيخ وفات
خواهد کرد بزودى ورياست شرعيه هم منتقل خواهد شد بکسى که اشبه خلق
بشيخ بوده باشد در کمالات علميه وعمليه وآن هم بظاهر جناب ميرزى شيرازى سلمه الله ميباشد واين واقعه را هم قبل از وقوع بجمعى اخبار
نمودم وطولى نکشيد که رويا صادق گرديد وشيخ وفات کرد وجناب ميرزا
مرجع قوم گرديد وبعد از وفات آن جناب را در خواب ديدم که در
بيابانى وسيع که در آن نهرى عظيم جارى بود ايستاده پس جام آبى در
دست داشت وبدست من داد وفرمود که از اين نهر آب بياور چون آن جام
را گرفته بر لب آن نهر رفتم از اين طرف نهر پر کردم ديدم کرم ريزه
بسيار در آن نمودار است پس از آن طرف ديگر پر کردم باز کرم بسيار
در آن ديدم با خود گفتم که وسط نهر چون آبست بايد خالص باشد پس بر
پلى که بر آن نهر بود بر آمدم وخم گشته جام را از وسط نهر پر کردم
باز خالى از کرم نديدم وواقعه را بعرض رسانيدم فرمود تدبيرى در آن
بکن وبياور دانستم که مقصود صاف کردن آن آبست از آن کدورات پس از
خواب بيدار شده آن واقعه را از برى بعض علمى احباب نقل کردم آب
را تعبير بعلم نمود وگفت مقصود آن جناب تنقيح مطالب علميه بوده
زمانى بر آن نگذشت که حقير عازم بر تنقيح وتحرير مباحث اصوليه
وفقهيه شدم ومناسب آن ديدم که جميع تحقيقات اصوليه وفقهيه شيخ
استاد را از مسموعات وغير مسموعات تنقيح وتحرير وجمع نمايم پس جميع
مسموعات خود آن مرحوم را با تقريرات تلامذه ايشان از خود وغير خود
جمع آورى کرده با دقت تمام تنقيح نموده در اصول کتاب جوامع ودر فقه
کتاب
لوامع را نوشتم وبعد از آن ديگر بار موفق شده در اصول کتاب قوامع
ودر فقه کتاب خزاين نوشته شد وتمام اين توفيقات از آثار اشاره آن
جناب در خواب باوردن آب بود اعلى الله قدره ورفع درجته وشکر سعيه
وجزاه الله افضل جزاء المطيعين.
کرامت 02
از جمله کرامات سيد جليل بزرگوار حاج سيد محمد باقر رشتى اصفهانى صاحب کتاب مطالع الانوار است وآن اينست که نقل کرد شخصى از رجال
دولت ناصريه واعيان ممالک ايرانيه از نصرالله خان کشيکچى باشى که
اوگفت در زمانى که سلطان مغفور محمد شاه بدار السلطنه اصفهان تشريف
برد وزير اعظم اوجناب حاج ميرزا آقاسى را نظر بفسادى که بدخواهان
امنى شرع فيمابين اووسيد بزرگوار ومرجع خلق در آن اعصار حجه
الاسلام حاج سيد محمد باقر رشتى صاحب کتاب مطالع الانوار کرده
بردند همت خود را بر آن گماشته بود که نسبت بان بزرگوار ما فى القلب خود را اظهار کند لهذا مرا با جمعى ديگر مامور کرد که در شب
بعد از آن راه عبور از کوچهها بسته شود ما در اطراف خانه جناب سيد
گردش نمائيم وراه دستبرد را از خانه معلوم کنيم چنانکه کار بخصومت
ودستبرد وتاخت وپرش انجامد ويا آنکه شبيخون را مصلحت اقتضا نمايد
در آن بينا ودانا باشيم وما نظر بالمامور معذور روز که نظر بديوار
واساس آن خانه ميانداختيم ميديديم متعارف وچون شب داخل ميگرديد
آن بنا را برخلاف متعارف ميديديم گويا ديوار گل آن مبدل به آهن
ميگرديد وبنى پست آن بکهکشان از غايت ارتفاع ميرسيد وآن به آن در
تزايد بود تا آنکه صبح طلوع وراه عبور گشوده ميشد پس بحال اول برمى گرديد روز را که تفحص ممکن نبود وشب را که مانع نداشتيم راه ورخنه
در آن نميافتيم بلکه آن را مانند بنيان مرصوص ويا قطعه از حديد
ميديديم ومى انگاشتيم چون شب آن حالت را مشاهده کرديم آن را کرامتى بزرگ دانسته از آن اراده نادم واز وزير عذر خواستيم. وديگر فاضل
معاصر تنکابنى در کتاب قصص العلماء نقل کرده که چون سيد مذکور در
امر بمعروف ونهى از منکر اصرار تمام داشت اشرارهم در اذيت آن قدوه
ابرار اصرار داشتند لهذا روزى سلطان به ديدن ايشان با آلات
لهوونقاره رفت جناب سيد چون على الرسم به استقبال بيرون آمد وآن
اوضاع را مشاهده نمود دست برداشت وعرض کرد خداوندا بيش از اين ذلت
اولاد زهرا را مخواه پس از کرامت اوبزودى زود آن سلطان دنيا را
بدرود نمود. ونيز ميگويد که بعض اشرار زهر قاتل در طعام مخصوص
اوداخل کردند وچون بنزد اوحاضر نمودند اتفاقا گربه پيش آمد وپيش از
شروع از آن طعام بان گربه دادند گربه چون بخورد بمرد پس دانسته شد
که آن طعام مسموم بوده ديگر از باب احتياط قفل بر مطبوخ خاص اوزدند
ونيز ميگويد که در بعض اعصار حاکم آن ديار بچهار نفر از اشرار
چهارصد دينار داد که آن بزرگوار را بکشند پس آن چهار در دل شب با
کمند از ديوار خانه بالا رفتند وداخل کتابخانه رفته در زير تختى پنهان شدند ديدند که آن جناب در صحن خانه نشسته وکتاب دعائى در دست
دارد وگريه ميکند ودعا ميخواند يکى از ايشان تفنگى بدست گرفته که
بر سينه اوزند دستش بلرزيد وتفنگ بيفتاد پس اشاره برفيق خود کرده
از برى اوهم همين حالت دست داد ملتفت گرديده نادم شدند وبرگرديدند
وآن جناب بهيچ وجه اعتنائى بايشان ننمود تا آنکه در آخر عمر
بناخوشى سوء الفنيه وفات کرده آخوند ملا على اکبر خوانسارى آن جناب
را غسل داده وحاضرين دستهى اورا بوسيدند ودر کفن پيچيده بر اونماز
کرده در جنب مسجد خود حسب الوصيه مدفون گرديد جزاه الله عن الاسلام
واهله خير جزاء المحسنين ان شاء الله.
کرامت 03
کرامتى است منسوب بعالم نبيل وکامل عزيز البديل جناب ميرزا
ابوالقاسم گيلانى معروف به ميرزى قمى صاحب قوانين است وبيان آن
اين است که نقل کرد نتيجه عالم ربانى حاج آقا حسين ابن الحاج ملا
محمد معروف به کزازى سنجابى که در فصل مکاشفات بعض حالات آن جناب
مذکور گرديد که بعد از وفات ميرزى مذکور شخصى از اهل شيروانات را
در بلده مبارکه قم ديدند که در صفه معروفه به شيخان که در ميان
مقبره بزرگ قم واقع ومدفن جمعى از مشايخ سابقين ولاحقين ومحل قبر
ميرزى مذکور است وملازمت دارد ومانند خدام در آن بقعه معمول
ميدارد بدون آنکه کسى اورا مزدى دهد ويا آنکه بر آن کار بگمارد
وچون اين عمل را خلاف رسم معروف ديدند از اوباعث اورا پرسيدند
مذکور داشت که من مردى از اهل شيروان ودر آن ولايت سرآمد بعض همگنان
واز جمله اعزه واعيان بودم اتفاقا خود را مستطيع ديده وباراده حج
بيت الله لباس سفر پوشيده خارج گرديدم وپس از وصول به موسم واقامه
مراسم حج از راه دريا برگرديدم اتفاقا روزى از برى قضى حاجت بر
لب کشتى رفته چون نشسته وخم گرديدم بند هميان از ميانم بربده
وهميان بدريا افتاده وآه سرد از دل پر درد برکشيدم وقطع اميد از آن
کرده حيران بمنزل خود برگرديدم وجمله از آلات واسبابى که داشتم
سرمايه مايحتاج خود کرده تا آنکه وارد نجف اشرف شده در اين خصوص
بکس بيکسان وپناه درماندگان دخيل شدم اتفاقا شبى از شبها آن جناب
را در خواب ديدم فرمود غم مخور بروبشهر قم وهميان خود را از ميرزا
ابوالقاسم عالم قمى بخواه که آن را بتوميرساند پس از خواب برخواسته
اين کار را از عجايب روزگار ديدم با خود گفتم که هميان در دريى عمان رفته واميرمومنان عليه السلام مرا در شهر قم دلالت بر آن
ميکند پس گفتم که من اين مزرهى مطهره را زيارت کرده بزيارت قبر
معصومه هم ميروم ودر اين خصوص هم بجناب ميرزى مذکور اظهار ميکنم
شايد علاجى در اين کار فرمايد پس بسوى قم آمده وبعد از زيارت قبر
معصومه بخانه جناب ميرزى مذکور رفتم اتفاقا وقت خواب قيلوله بود
وآن جناب در بيرون خانه تشريف نداشتند بشخصى از ملازمان آن ديار
گفتم که مردى غريب از راه دور آمده بجناب ميرزا عرض حاجتى دارم
جواب گفت که حالا در خوابست بروووقت عصر بيا گفتم عرض مختصرى دارم
از روى تعرض گفت بروباب اندرون را بزن من هم جسارت کرده نزد باب
رفته حلقه را حرکت دادم ديدم آوازى بلند شد که فلان تامل کن تا
آنکه من بيايم ونام مرا ذکر نمود تعجب کردم پس بزودى تشريف آورد
وهميان بعينها از زير دامن خود برآورد وبمن داد وفرمود که راضى نيستم که تا من زنده هستم کسى اين واقعه را بداند بردار وبوطن خود
برومن هم دست آن جناب را بوسيده وداع کرده وفردى آن روز روانه
بسوى وطن گرديدم چون وارد وطن شدم مواصلت عشيره وارحام وقيام به
رسومات ورود از ديد وبازديد وتمشيت لوازم وضررويات وتدارک مافات
اين واقعه را از نظر من برد تا آنکه چندى گذشته فى الجمله فارغ
البال وآسوده خاطر گرديدم اتفاقا روزى با عيال خود نشسته بودم واز
وقايع گذشته وگذارشات آن سفر در ميان آمد ملتفت اين واقعه گرديدم
وتفصيل آن را از برى زوجه خود ذکر نمودم چون زوجه ام اين واقعه را
بشنيد تعجب بسيار نمود وگفت توهمچوکسى را ديدى وبهمين قدر قانع
گشته از ملازمت خدمت وصحبت اوپا کشيدى گفتم پس چه بايد کرده باشم
گفت بايد در خدمت همچوبزرگى بود تا آن زمان که جان بجان آفرين
تسليم نمود باز هم در جوار اومدفون گرديد گفتم آن حالت شوق ملاقات
بازماندگان مرا مانع از اين حال گرديد حال هم که گذشت واز اين نعمت
بزرگ دست بريد گفت نه والله وقت نگذشته وتدارک آن هم کمال سهولت را
دارد زيرا که شهر قم از بلاد معموره متبرکه ودرک خدمت همچوبزرگى هم
سرآمد عامه خيراتست برخيزهر چيز که داريم نقد کن تا آنکه با خود
برداشته مايه معاش نمائيم ودوروزه عمر را بمجاورت قبر مطهر معصومه
ودر خدمت اين مرد بزرگ صرف کنيم من هم اين رى را صواب دانسته
بزودى دار ومال وملک خود را فروخته نقد نموديم وبسوى اين ولايت بار
مسافرت بستيم وچون وارد شديم دانسته شد که جناب ميرزا دار فنا را
وداع کرده وبدار بقاء رحلت فرموده لهذا از زمان ورود الى الان
ملازمت قبر شريف اورا اختيار کرده وتا جان در بدن دارم از اين مکان
دست بر نميدارم بلکه آن را مايه افتخار خود ميدانم وميشمارم راوى گويد که آن مرد آن بقعه را ملازمت نمود تا آن زمان که وديعه جان را
تسليم کرد ودر آن مکان مدفون گرديد.
کرامت 04
صادر است از سيد جليل آقا سيد مهدى معروف ببحر العلوم که بعض از
مقامات اودر فصل کسانى که خدمت امام عليه السلام رسيده اند مذکور
شد شيخ محمد بن اسماعيل معروف بشيخ ابوعلى در کتاب رجال خود که
موسوم بمنتهى المقال است در ترجمه اين بزرگوار ميگويد که سيد سند
ورکن معتمد مولانا سيد مهدى بن سيد مرتضى بن سيد محمد حسينى حسنى طباطبائى نجفى اطال الله بقائه وادام علوه ونعمائه امام آن چنانيست
که مسح نکرده بمثل اوايام وهمام آن چنانيست که عقيم شده از زائيدن
شکل اواعوام سيدعلمى اعلام ومولى فضلى اسلام علامه دهر وزمان
خود ووحيد عصر واوان خود است اگر تکلم کند در معقول ميگويم اينست
شيخ رئيس پس کيست بقراط وافلاطون وارسطاطاليس واگر مباحثه نمايد در
منقول گويم اينست علامه محقق فروع واصول مناظره نگردد در علم کلام
مگر آنکه گفتم همين است سيد مرتضى علم الهدى وچون تفسير کرد قرآن
را وگوش دادم به بيان اوغفلت کردم وگويا چنان گمان کردم که اواست
آن کسى که نازل شده قرآن بر اومولد شريف اوکربلى معلى شب جمعه شهر
شوال هزار ويکصد وپنجاه وپنج هجرى ماده تاريخ ولادت اوالنصره ى الحق قد ولد المهدى زمانى نزد والد ماجد خود درس خواند که مردى بود
عالم وصالح پس به نجف اشرف رفت ونزد جماعتى از علمى آنجا تلامذه
نمود پس بکربلا برگرديد ودر مجلس درس شيخ يوسف بحرينى اخبارى حاضر
ميگرديد پس بمحضر استاد مجتهدين آقا باقر بهبهانى انتقال نمود پس
بنجف اشرف مراجعت کرد واقامه فرمود وخانه آن جناب الان محط رحال
علما ومهبط جهابذه وفضلا ميباشد وپس از استاد خود آقا باقر امام
ائمه عراق وملجاء علماء على الاطلاق است تا آنکه ميگويد کفايت
ميکند تورا آن چيزى که شايع وذايع شده وپر کرده اسماع واصقاع را از
شيعه کردن آن جناب جمعى کثير غفير از طايفه يهود را ببراهين واعجاز
بلکه بنهايت رسانيده از برى توآن چيزهائى که ديده شده از اودر آن
اوقاتى که بود در ولايت حجاز والد ماجد اودر خواب ديد در شب ولادتش
که حضرت رضا عليه وعلى آبائه التحيه والثناء شمعى بمحمد بن اسماعيل
بن بزيع عطا فرمود که در بام خانه اوروشن نمود که روشنى آن بلند
بود وآخر آن معلوم نبود مؤلف گويد که فاضل معاصر تنکابنى ميگويد که
آخوند ملا زين العابدين سلماسى که از تلامذه بحرالعلوم ودر نهايت
زهد وصلاح وساکن نجف اشرف بوده سالى که اين حقير مشرف بکربلا شدم
از کربلاء تا سامراء با اوهمسفر بودم ودر روز ورود هم با اودر يک
جا منزل نمودم وآن مرحوم در سن پيرى بوده واز وقايع بحرالعلوم نقل
مينمود وميفرمود که در خدمت آن جناب تملذ مينمودم ودر حضر وسفر
ملازم اوبودم وقتى در خدمت اوبسامره آمديم وچندى توقف کرديم اتفاقا
ميرزى قمى کتاب قوانين هم بسامره آمد وبديدن آن جناب آمد وميرزا
اسن از اوبود پس از بحرالعلوم خواست که مجلس خلوت باشد لهذا اهل
مجلس برخواستند چون من هم اراده برخواستن نمودم سيد فرمود که اين
اصحاب سر من است وباشاره اوبر نخواستم پس ميرزا از اسرار سيد چيزى خواست وسيد پس از اصرار بعض اسرار اظهار فرمود از جمله فرمود شبى در مسجد سهله در عبادت بودم ناگاه آواز دعا ومناجاتى دلربا شنيدم
ودر اثر آن رفتم شخصى را ديدم که در مقام مهدى عليه السلام نشسته
که نور جمال اومسجد را روشن کرده نزديک رفته سلام کردم جواب داد
وفرمود سيد مهدى بنشين ونشستيم پس سيد دست بگردن ميرزا در آورد
وفرمود که اگر من بگويم که امام قائم عليه السلام را ديده ام مرا
تکذيب کن زيرا که تکليف توهمين است ونيز آخوند مذکور فرمود که عادت
آن جناب چنان بود که هر کس که بر سفره اوحاضر بود غذا تناول نمى نمود بر اوگران بود شبى آن جناب در حرم عسکريين عليه السلام نماز
عشائين را در حرم عسکريين در پشت سر بجماعت اقامه نمود وچون تشهد
آخر را خواند والسلام علينا را هم گفت مدتى سکوت نمود پس السلام
عليکم فرمود وبعضى را چنان گمان شد که شکى اورا طارى شد ومهابت
اومانع از استفسار حال بود تا آنکه بمنزل آمده سفره انداخته شروع
بتناول غذا نمود من نزديک نرفتم سبب پرسيد عرض کردم تا سبب آن سکوت
را نفرمائيد نزديک نيايم فرمود بيا غذا بخور بعد ميگويم چون غذا
صرف شد فرمود که چون صيغه سلام اول را گفتم حضرت حجت عليه السلام
بزيارت والدين خود وارد حرم گرديد ومن از مهابت آن بزرگوار از کار
خود بازماندم تا آنکه آن بزرگواراز زيارت فارغ شده خارج گرديد پس
بحالت خود بر گرديدم - ونيز نقل کرد از سيد جواب عاملى صاحب مفتاح
الکرامه که از تلامذه آن جناب بود که در شبى از شبها ديدم استاد
خود بحرالعلوم را که باب صحن امير المؤمنين عليه السلام را گشود
وداخل گرديد من هم از عقب اوداخل شدم وگويا نديد پس بسوى حرم شد
وباب را گشود وداخل گرديده سلام کرد وجواب شنيد من ترسيدم
وبرگرديدم. ونيز از سيد جواد مذکور نقل کرد که در شبى از شبها
استادم بحرالعلوم از دروازه نجف بيرون رفت ومن هم از عقب بطورى که
ديده نشوم رفتم تا آنکه داخل مسجد کوفه گرديد وبمقام صاحب الامر
عليه السلام رفت وبا شخصى سوال کرد وجواب شنيد واز جمله سوالاتش آن
بود که در زمان غيبت تکليف در خصوص احکام چيست فرمود عمل بادله
ظاهره واستفاده از آنها مؤلف گويد که کرامات ومقامات اين بزرگوار
کالشمس فى رابعه النهار در نزد موافق ومخالف واضح وآشکار است وجمله
از آنها در فصل کسانى که شرفياب خدمت امام زمان عليه السلام شده
اند مذکور گرديد با اختلاف فى الجمله طاب الله ثراه انشاء الله.
کرامت 05
چيزيست که از سيد جليل آقا سيد صدر الدين شوشترى الاصل نهاوندى المسکن که معروف به مقامات باطنيه وکرامات ظاهريه بوده نقل شده واز
جمله آنها کرامتى است که فاضل معاصر تنکابنى از خال مفضال خود آقا
سيد صادق تنکابنى الاصل لنگرودى مسکن نقل ميکند وآن اينست که گفت
که زمانى مرا مسافرت از عتبات بسوى اصفهان افتاد وچون کرامات
ومقامات سيد مذکور را شنيده بودم از راه نهاوند عبور کرده وفايض
خدمت ايشان گرديدم شخصى عابد وزاهد وبزرگ ايشان را ديدم رئيس شرعى آن ديار ودر نهايت اعتبار واشتهار ومرجع اخبار واشرار از سبب عبور
من از آن ديار استفسار فرمود عرض کردم که باعث اطلاع واستظهار از کرامات
سرکار است فرمود مرا کرامتى نيست وباعث بر اشتهار اين از من آنست
که مرا از طايفه جن همزادى هست که در شب ولادت من متولد شده واز
باب بخت واتفاق آن همزاد را خداوند پادشاهى وسلطنت بر گروهى وطوايفى از جن داده واورا با من ارادت واخلاصى حاصل شده لهذا جمعى از جن را دائم الحضور من قرار داده که مرا خدمت واطاعت مينمايند
مثل اينکه گفتم مرا ميگذارند وبر ميدارند وجفت ميکنند وچراغ را
روشن ميکنند وآب مياررند ونان مياورند وسفره مياندازند واز گرمسيرات
ميوه جات در غير فصل اين بلاد حاضر ميکنند واز بلاد بعيده نقل
اخبار مينمايند واز حيات وممات وچگونگى حالات غايبين ومسافرين
اخبار ميکنند وچون مردم ايشان را نمى بينند اينها را از کرامات من
ميدانند. مؤلف گويد که اگر سيد مذکور نفى کرامت در اين باب باين
سبب از خود فرموده لکن مخفى نماند که اين از باب فروتنى وتاسى بوده
زيرا که اين مقام بنفسه که شخص مخدوم ومطاع طايفه جن واقع گردد
مقاميست بلند که مسبب از رياضات وطاعات ومجاهدات شرعيه ميشود
ومستفاد از جمله اخبار آنست که اين مقام بعض از مقامات ائمه طاهرين
عليهم السلام بوده که از طائفه جن خدام داشته که ببعض کارهى خود
که از نوع بشر بر نميايد مانند سفارت بمسافات بعيده در ازمنه قريبه
مى گماشته اند. چنانکه راوى ميگويد که با جابر از خدمت حضرت باقر
عليه السلام مرخص شديم واز مدينه بسوى کوفه رفتيم در روز دوم وسوم
خروج در منزل خود بوديم که شخصى رسيد ورقعه بجابر داد که هنوز مهر
آن خشک نشده بود چون جابر گشود آن رقعه از مولى ما حضرت باقر عليه
السلام بود از آن شخص پرسيد که چه وقت از خدمت مولايم مرخص شدى گفت
الان پس از آن از نظر غايب گرديد ونظاير اين بسيار است بلکه در بعض
اخبار خود فرموده اند که ما را از طايفه جن خدامى است که ببعض کارهى خود ميداريم واين نوع اطاعت که سبب آن بندگى است غير از استخدام
است که سبب آن عمل تسخير است زيرا که آن حرام ونقص واين عين کمال
است.
کرامت 06
کرامت شيخ جليل وعالم بلانظير وبديل شيخ جعفر نجفى معرفست وکرامات
اين بزرگوار بسيار ودر السنه وافواه در غايت اشتهار است واز جمله
آنها دوکرامت است که فاضل معاصر تنکابنى در کتاب قصص العلماء ذکر
کرده اول آنکه ميگويد که خبر داد مرا يکى از اصدقا که در نزد من
صالح وموثق بود که مرا عموئى بود که سالها بدرد چشم مبتلا شده بود
وهر قدر بجراح وکحال وطبيب رجوع نمود فايد ننمود بالاخر مايوس گرديد
تا آنکه شنيد که شيخ جعفر مذکور بولايت لاهيجان آمده واونايب امام
است پس بنزد اوروانه گرديد وچون بخدمت اورسيد دست اورا بوسيد وحال
خود را عرض کرد شيخ بزرگوار آب دهان مبارک بچشم او انداخت ودست خود
بر آن کشيد ديگر از آن بعد تا زنده بود درد چشم نديد. دوم آنکه در
زمانى که شيخ مذکور در لاهيجان بود شخصى بنزد اوآمد وعرض کرد بجناب
شيخ عرض خلوتيست چون مجلس را خلوت کردند عرض کرد که من در حباله
خود دوزن دارم روزى بصحرا رفتم ودر وادى خالى از اغيار دخترى در
نهايت حسن وجمال ديدم واز مشاهده اودر آن بيابان هراسان وحيران گرديدم
پس آن دختر بنزد من آمد وگفت مترس من دخترى هستم از طايفه جان
وبتوعاشق گشته ام برودر خانه خود واز برى من منزلى خاص آماده کن
که من هر شب آيم وهر چيز که خواسته باشى از مال دنيا از رى تومياورم لکن بدوشرط اول آنکه از زنان خود بالمره کناره کنى وبا
ايشان مقاربت ننمائى دوم آنکه اين سر را بکسى اظهار نکنى واگر از
هر يک از اين دوامر تخلف کنى تورا هلاک کنم واموال خود را هم ببرم
من چنانکه گفته بود کردم وتا حال از زنها بريده ام وبا اوميخوابم
واموال بسيار هم آورده لکن از مقاربت اوبر من ضعفى غالب شده که خود
را نزديک بهلاکت ميبينم وقطع از اورا هم از خوف هلاکت خود وبردن
اموال جرات نکردم وبغير از جناب شيخ هم در استخلاص از اين مهلکه
ملاذ ومرجعى ندارم اکنون تونايب امام زمانى مرا از اين مهلکه بايد
رها کنى شيخ بزرگوار چون اين سخن شنيد دورقعه نوشت وبان مرد داد
وفرمود که يکى از اينها را بر بالى اموال خود گذار وآن ديگر را
خود دست گرفته در باب آن خانه بنشين وچون آن دختر بيايد بگواين
رقعه را شيخ جعفر نجفى نوشته آن شخص گفت که حسب الامر شيخ بزرگوارعمل
کردم چون آن دختر بيامد آن رقعه را باونمودم وگفتم که اين رقعه را
شيخ جعفر نجفى نوشته چون اين سخن بشنيد بجانب من نيامد وبنزد اموال
روانه گرديد چون آن رقعه ديگر بر بالى اموال ديد برگرديد وبمن
متوجه شد گفت که اگر شيخ بزرگوار رقعه ننوشته بود تورا بجهت اظهار
اين امر هلاک ميکردم واين اموال را هم ميبردم لکن از امر وفرمايش
شيخ علاج وچاره نيست وقادر بر مخالفت هم نيستم اين بگفت وبرفت
وديگر اورا نديدم.
کرامت 07
چيزيست که نقل شده از عالم عامل وفاضل کامل مخرب طريقه اخباريين
وموسس اساس مذهب مجتهدين ومجدد مذهب امام صادق ناطق بحق حضرت جعفر
عليه السلام در اول مائه ثانى عشر استاد المجتهدين آقى على الاطلاق الاقا محمد باقر بن محمد اکمل قدس سره وآن اين است که نقل
ميکند فاضل معاصر تنکابنى از عالم ثقه سيد زين العابدين لاهيجى که
اوگفت که پدرم گفت که ما در عتبات عاليات درس ميخوانديم وچون آقى بهبهانى بجهه پيرى خود را فارغ از برى عبادت کرده وحالت تتبع
وتامل کامل نداشت تدريس کامل استدلالى را بفضلى تلامذه خود واگذار
کرده وخود بجهه محض مذاکره سطح کتاب شرح لمعه را درس ميفرمود ومن
هنوز قوه استدلاليات نداشتم بدرس سطح آقا حاضر ميشدم اتفاقا مرا
روزى احتلام اتفاق افتاد ونماز صبح هم قضا شد ووقت درس هم رسيد با
خود گفتم که نماز از دست رفت واگر بحمام بروم درس هم ميرود ووقت
غسل هم که وسيع است بهتر آنکه در سرا بروم بعد از آن غسل ميکنم
لهذا حاضر مجلس آقا شدم وهنوز آقا تشريف نياورده بود چون نشستم
وزمانى گذشت تشريف آوردند وبا کمال خوشحالى وخوش وقتى نشستند پس
باطراف مجلس نظر افکنده منقبض ومهموم شدند ولمحه سر بزير انداخته
پس فرمودند که امروز درس نميگويم طلاب چون اين سخن را شنيدند
برخواسته متفرق گرديدند من هم اراده رفتن کردم آقا فرمود چون نشستم
ومجلس خلوت شد آقا متوجه بجانب من گرديد فرمود در آنجا که نشسته در
زير فرش قليل پولى هست بردار وبروغسل کن وديگر بعد از اين در
همچومجلس با جنابت حاضر مشومن از اين سخن تعجب کردم وچون دست بردم
قليل پولى بدستم آمد برداشتم با خجالت تمام بحمام رفته غسل کردم
واين کرامت را از آن مرحوم مشاهده نمودم وبچشم خود ديدم. مؤلف گويد
که بعلاوه مقامات علميه وعمليه اين بزرگوار را ورع وتقوى وزهدى بى اندازه ومقدار بود. از جمله آنها چيزيست که نقل کرد آن را ثقه عالم
آخوند ملا محمد
رضا شاهرودى رحمه الله در نجف اشرف از عالم کامل عامل حاج ملا رضى استرابادى که از جمله تلامذه آقى بهبهانى بوده که اوگفت در ايام
وقوف بکربلا ودرک خدمت مرحوم آقا شخص تاجرى بزيارت آمده بود وبا
خود يک ابره فدک قبا بعنوان هديه از برى آقا آورده بود وچون شنيده
بود که آقا چيزى از کسى قبول نميکند در مقام تحقيق اسبابى که اين
هديه مقبول شود برآمده اورا گفتند که اگر ملا محمد رضى استرابادى را ببينى چون مربوط به اقا ومورد محبت اوميباشد شايد توسط در اين
باب کند ومقبول افتد لهذا آن مرد تاجر بنزد من آمد واظهار مطلب کرد
ومن هم چون مأيوس از قبول آقا بودم انکار کردم وآن مرد اصرار
والحاج زياد نمود بالاخره بمن گفت که اگر کارى کردى که آقا قبول
فرمود يک ابره قبا هم بخودت ميدهم چون اين سخن شنيدم با خود گفتم
ميروم اگر آقا قبول فرمود که قضى حاجتى از مومنى شده وفايده هم
بمن عايد گرديده والا ضررى بمن نرسيده پس آن ابره را از آن مرد
گرفته در وقتى که روز بلند وهوا هم گرم بود بجانب خانه آقا رفته دق
الباب کردم جناب آقا با پيراهن عربى وشب کلاه بجهه حرارت هوا تشريف
آورده باب را گشود وچون مرا ديد فرمود از برى چه چيز آمده عرض
کردم که آقا مردى مومن صالح يک ابره قبا بعنوان هديه با خود آورده
بارزوى اينکه لباس بدن خود فرمائيد وتوقع دارد که قبول نمائيد چون
آقا اين سخن را شنيد متغير گرديد وغضبناک بمن فرمود که من گمان
کردم که در اين هوى گرم که توکار خود را گذاشته مرا هم از سر کار
خود برداشتى از برى آن آمده که مسئله علميه بر تومشکل شده سوال
کنى اين بفرمود وبزودى باب را پيش کرده برگرديد چون من اين طور
ديدم عرض کردم که آقا عرض ديگرى هم دارم آقا باب را گشود وفرمود چه
چيز است عرض کردم که آن شخص وعده کرده که اگر قبول فرموديد يک ابره
قبا هم بمن بدهد وراضى نشويد که آن ابره از دست من برود چون اين
سخن بشنيد خنديد وفرمود فرزند درس بخوان ووقت خود را صرف اين کارها
نکن پس آن ابره را قبول فرمود وگفت شرط آنست که ديگر از اين نوع
شفاعت نکنى وبرفت.
کرامت 08
کرامات عالم کم عديل وعامل قليل البديل غواص بحارالانوار متبحر در
آيات واخبار آقا محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلس حشره
الله مع مواليه الاطهار است فاضل معاصر تنکابنى از رساله اغلاط
مشهوره سيد بزرگوار آقا سيد محمد صاحب کتاب مفاتيح ومناهل نقل کرده
که فرموده اينکه مشهور است که مجلسى را بعد از وفات در خواب ديدند
واز چگونگى حال اوپرسيدند فرمود که هيچ يک از طاعات وعبادات
وتاليفات مرا نجات نداد مگر آنکه روزى يک دانه سيب به طفلى از يهود
دادم وآن باعث نجات من گرديد اصلى ندارد وبا قواعد عقليه ونقليه
مناسب نيست واز رويى کاذبه است بعد از آن فرموده که مردى عالم
خراسانى که با مجلسى اول آخوند ملا محمد تقى طاب ثراه صداقت داشته
نقل کرده که از کربلا مراجعت ميکردم در اثنى راه خواب ديدم که
داخل خانه شدم که در آن خانه پيغمبر خدا وائمه هدى سلام الله عليهم
تشريف داشتند وبترتيب نشسته بودند وحضرت حجت منتظر عجل الله فرجه
زير دست همه آنها نشسته بود ومرا زير دست آن بزرگوار نشانيدند ناگاه
ديدم که آخوند ملا محمد تقى طاب ثراه شيشه گلابى آوردند وآن بزرگواران
استعمال کردند وبعد از ايشان من استعمال کردم بعد از آن آخوند
مذکور رفت وقنداقه طفلى را آورد وبر رسول خدا صلى الله عليه وآله
وسلم داد وعرض کرد دعائى در حق اين طفل ميخواهم که خداوند اورا
مروج دين گرداند آن حضرت آن قنداقه را گرفته در حق اوهمان دعا کرد
پس آن حضرت آن قنداقه بامير المؤمنين عليه السلام داد وفرمود در حق
آن دعا کن آن حضرت اورا گرفته نيز همان دعا کرد پس به امام حسن
عليه السلام داد وهمان دعا کرد وهمچنين تا نوبه بامام عصر عجل الله
فرجه رسيد آن حضرت نيز آن دعا کرد پس آن حضرت آن قنداقه را بمن داد
وفرمود که توهم در حق اونيز دعا کن من هم گرفته همان دعا کردم پس
از خواب بيدار شدم اتفاقا عبورم در آن سفر به اصفهان افتاد وبجهه
آشنائى وصداقت بر آخوند ملا محمد تقى وارد شدم وبعد از ورود آخوند
مذکور از اندرون خانه خود قنداقه طفلى را آورد وبدست من داد وفرمود
که اين طفل امروز متولد شده در حق اودعا کن که مروج دين شود من آن
قنداقه را گرفته همان دعا کردم پس خواب بخاطرم آمد از برى ايشان
نقل کرده مسرور گرديد ونيز همان جناب از همان کتاب نقل ميکند که در
زمان مجلسى دونفر بودند که به اوعداوت داشتند وغيبت اورا ميکردند
اتفاقا يکى از آن دونفر در خواب ديد که رسول خدا صلى الله عليه
وآله وسلم با امير المؤمنين عليه السلام بخانه مجلسى آمد وپيغمبر
صلى الله عليه وآله وسلم دست راست مجلسى را گرفت وامير المؤمنين
عليه السلام دست چپ اورا وفرمودند که بيا برويم واورا بردند آن شخص
از خواب بيدار شد وآن واقعه را برفيق خود نقل کرد آن رفيق گفت که
من همين خواب را ديدم شايد مجلسى امشب وفات کرده چون صبح بخانه
مجلسى رفتند ديدند که آن بزرگوار وفات نموده در همان شب از وقوع
واقعه تعجب کردند واز کرده خود نادم شدند ونيز نقل کرده مردى از
اهل بحرين اخلاص وارادت به اخوند مجلس داشت لهذا بزيارت اوآمده
دانست که وفات کرده مهموم شده اتفاقا شب در خواب ديد که در مکانى منبرى بلند نصب شده ورسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر آن بالا
رفت ونشست وامير المؤمنين عليه السلام هم بر آن بالا رفت وپائين تر
نشست ويک صف از انبياء در برابر اوصف بسته ايستادند وجمعى ديگر هم
پشت آن صف صفوف بسته ايستادند ومجلسى هم در ميان آن صفوف بود پس
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود که آخوند ملا محمد باقر پيش
بيا ديدم که مجلسى نزديک آمده از صف انبيا گذشت پس رسول خدا صلى
الله عليه وآله وسلم فرمود بنشين مجلسى ادب کرده ننشست ديگر دفعه
فرمود بنشين عرض کرد فدايت شوم با وجود اينکه انبيا ايستاده اند چگونه
من بنشينم پس آن حضرت بانبياء فرمود بنشينيد تا آنکه آخوند بنشيند
ايشان نشستند وآخوند هم نشست.
مؤلف گويد که کرامات اين بزرگوار محتاج بذکر واظهار نيست زيرا که
مقامات وکمالات اواز غايت اشتهار کالشمس فى رابعه النهار است واگر
نباشد مگر تاليفات باقيه آن جناب در هر باب که گويند معادل روزى يک
هزار بيت از عمر شريف اوميشود کفايت مينمايد خصوص کتاب بحارالانوار
که آن را بيست وچهار مجلد ميگويند گويند که تاريخ ولادت اومطابق با
عدد جامع بحار الانوار است که سنه هزار وسى وهفت ميشود وعمر شريف
اوتقريبا هشتاد وچهار سال بوده جزاه الله عن الاسلام واهله خير
جزاه ان شاء الله ووالد ماجد اين بزرگوار آخوند ملا محمد تقى بن
مقصود على معروف بمجلسى اول است ونيز دارى کمالات علميه وعمليه
ورياضات شاقه ومظهر کرامات بوده واز کتاب شرح فقيه اونقل شده که اوگفته
چون حضرت آفريدگار مرا توفيق زيارت حيدر کرار داد ببرکت آن بزرگوار
مکاشفات بسيار بر من روى داد که عقول ضعيفه آن را تحمل نتواند کرد
بلکه اگر خواهم ميگويم که در ميان نوم ويقطه بودم که در خود را در
سر من رى ديدم وديدم که بر قبر عسکريين عليهما السلام لباس سبزى بهشتى انداخته اند ومولى من صاحب الامر عليه السلام بر قبر تکيه
کرده پس من مانند مداحان شروع بزيارت جامعه کردم چون تمام شد آن
حضرت فرمود که خوب زيارتيست بيا بنشين عرض کردم خلاف ادبست فرمود
نه پياده آمده پس نشستم چون بخود آمدم بزودى اسباب زيارت آماده شد
وپياده پا مشرف بزيارت آن مشهد شدم هذا آخر ما اردنا ذکره. |